»
ک
ل
ي
ک

ک
ن
ی
د
«
مهدی سلیمی / “$$$”
خرداد ۵م, ۱۳۸۵

” تجاوز به اوج لذت جنسی نمی رسد. تجاوز نوعی استمنای سریع در بدن دیگری ست. تجاوز رابطه ی جنسی نیست؛ بلکه جراحت است”

فوکومی گوید:
“تجاوز جنسی همان خشونت جسمی است. مجازات آن دو از یک قماش باید باشد. ”

آیا تنبیه بدنی اعمال شده بر فردی، تنبیه کننده را در جایگاه قدرت قرار می دهد؟

با تعریف بالا، باید جواب منفی بر سئوال ارائه شده بدهیم. چرا که آنرا همسان با میل جنسی پیشنهاد کردیم که هیچ گاه به اوج خود نخواهد رسید. در ساختار بالا روابط نشانه ها از نوع تقابل های دوتایی نیست. آنها ما را به چیزی بیرون از خود سوق نمی دهند. چرخه ی روابط نشانه ها در آن نا متناهی نیست؛ بلکه پایان پذیر است. در رابطه ی جنسی یک طرفه ما با ساختاری روبرو می شویم که روابط بین نشانه ها در آن به یک قدرت متناهی ختم می شود و همه ی عناصر به یک قطب سوق پیدا می کنند(بازی یک طرفه). دیگر نمی توان با نشانه های درون متنی که در لابه لای متن کاشته شده اند، مواجه شد. نشانه ها در این متن نمایشی نمی رقصند؛ رژه می روند. مولف در این متن حضور تام دارد. مخاطب فقط خون جاری شده از این خود ارضایی وحشیانه قدرت را می بیند؛ نه اوج لذت جنسی را. چرا که قدرت خود از آن بی بهره است.
شخص متجاوز خویشتن دار است و تجاوز دقیقا برای اثبات خویشتن داری است. او بدن دیگری را به کار می گیرد. بدن را وسیله می نامد. و لذت جنسی را در خودش تجربه می کند.

در این صورت باید بگوئیم :
” نمایش قدرت برای بدنهای متقابلش جذاب نیست. زخم زننده است.”

این قدرت قابل شناسایی است. لذت جنسی اش از نوع هرزه گرایی است. سکس اش در کانون حوادث است. یعنی در نقطه ی طلایی کادرِ تصویری که از خود ارائه می دهد. مخاطبان این قدرت نیز به استمنایی احمقانه بسنده می کنند. و این است رمز ساده شناسایی آنها: “توجه به کانون تصویر”.

بر قدرتی که قابل شناسایی است باید شورید. در ساختار قدرتِ تعریف شده، سوژه به معنای پدیدار شناختی آن و به منزله ی سوژه ای معنا بخش دخالت می کند. باید با لکان همرا شد و این سوژه ی پدیدار شناختی را که نظریه ی زبان شناسی آن را بی اعتبار کرده است، برای بار دوم توسط روان کاوی بی اعتبار کرد.
قدرت هرزه حاکم ایران نیز قدرتش را به این شکل اعمال می کند. قدرت اعمال شده مانند تجاوزی است که آنرا استمنای سریع در بدن دیگری نامیدیم. در این تجاوز دولت به خودش بسنده نکرده و می خواهد استدلال خود را از لذت جنسی به عموم تزریق کند. قدرت حاکم می خواهد با فراگیر ساختن تجاوز، برتری خود را به نمایش بگذارد. قدرت این نوع لذت جنسی را تبلیغ می کند تا همه به این باور برسند که لذت همان تجاوز است. و آنگاه که اعضا یک همچین تعریفی از لذت جنسی داشته باشند نه تنها تبدیل به بدنی خواهند شد که در آنها استمنا می شود بلکه خودشان در تسلای رسیدن به همچین تجاوزی خواهند بود. بهتر بگویم تن خواهند داد. و احمقانه تر آنکه:” از این تن دادن لذت وافری خواهند برد.” قدرت بالاتر نیز با دیدن میل اجزا برای رسیدن به قدرتی که در حقیقت به معنای وسیعش تصرف کرده اند؛ به یک باور پیامبر گونه می رسد.!
قدرت بالا تر عاشق تمامی عناصر فرو دست است. و این را با وقاحت تمام تبلیغ می کند. می خواهد تمامی نشانه ها را دراختیار گیرد. چرا که ماهیت اش سرکوب گری است، تجاوز است. او نشانه ها را مانند بدن افراد برای خود ارضایی می خواهد.
قدرت ناشران را پرورش می دهد. ساختمان موزه ها را به دست خویش بر پا می کند، تا مقام شناسایی خود را تثبیت کند. رسانه را برای تبلیغ می خواهد. البته واژه ی تقطیر را پسندیده تر می دانم. یعنی باز یافتی تحت نظارت و کنترل!

ما تمامی نشانه هایی -که از طریق آنها تعقیب خواهیم شد- را از بین خواهیم برد. چرا که اساسا تنبیه را دوست نداریم. ما کدهای خود را بیرون ازدایره ی کد گذاری کنترل شده می کاریم. چرا که تن داده به سانسور خود تجاوزگر است و ستاینده ی تجاوزگران قدرتمند. آنها می دادند حذف نشانه هایشان تاثیری در روند کاریشان نخواهد گذاشت. آنها اساسا معتقد به ساختاری هستند که هیچ تناقضی با ساختار حکومتی ندارد.

اگر آنها نشانه هایشان را چیزی بالاتر از یک شئی کد گذاری شده می دانند و برایش ساختاری جامع قائلند ما اصلا معتقد به ساختاری کنترل شده نیستیم که بخواهیم نشانه ها را نیز کنترل شده درونش بچینیم.

تولیدات ما از میل به تجاوز به دور ایستاده اند. نمایش ما دور از تمامی خواستهای قدرت است. تولیدات ما به درد استمناگران نمی خورد. تولیدات ما خودشان در لحظه ی انزال شکل گرفته اند. آنها وعده ی انزال زودرس را نوید نمی دهند؛ لذت را تبلیغ نمی کنند؛ کما اینکه خود لذتند. آنها شما را به یک تجربه ی مشترک دعوت می کنند. تجربه ی فراگیر با شرکت کنندگان نامحدود. بالطبع مکان این کدها نیز روی دیوارهای فضای شهری ست؛ نه روی دیوارهای موزه ها. آنها در توالت های عمومی شکل می گیرند، نه عموم توالت ها.

“عشق جنسی در شکل فعالش میل به تحمیل را به وجود می آورد و در شکل انفعالش میل به تحمل، میل به درد و رنج را”
ما نه خواستار تحمیلیم نه خواستار تحمل. ما تنها در صورتی به این مناسبات تن خواهیم داد که در بازی روابط جنسی ایجاد شده، برد و باخت ارزش فروکاهیده باشند.

ما خواستار آن تن هائیم که از نمایش بدنشان برای تسهیل و تسریع استمنای نگاه کنندگان گریزانند.نه آن تنهایی که در انزوایشان در مخفیگاهها به سر می برند.

مخفیگاهها همیشه بیشتر از جاهای دیگر در تیر رس دیگران قرار می گیرند.

سانتورهای ماشینی / مهدی سلیمی
خرداد ۵م, ۱۳۸۵

“انسان امروز خود را مبدل به کالایی ساخته و خدا نیز به صورت مدیر عامل بی نام و نشان شرکت تعاونی جهان در آمده است”

مارتین بوبر ” کسوف خداوند”

مدیر عاملان تاریخ هماره خواسته اند، کالاها چیده شوند تا بر آنها چیره شوند. استیلای مدیر عاملان با استقرار کالاها در کنار یکدیگر. کالاها در کنار یکدیگر قرار می گیرند تا قدرت صاحبان خود را به نمایش بگذارند. همچون اتفاقی که در نمایشگاهها، موزه ها و فروشگاهها و … می افتد.
مدیر عامل سوژه ای است که کالاها را کنار همدیگر می خواهد. مدیر عامل هیچ نام و نشانی ندارد. سوژه تنها بر آمده ازترکیب کالاهاست. چیزی که کالاها خود در روابط عملیشان با یکدیگر آنرا ساخته اند. کالای بزرگتر در نمایش قدرتش دست به یک فرآوری (نه فریبندگی) می زند. کالای بزرگتر فریبنده نیست؛ بلکه تنها قدرت ایستادگی اش را در زودتر رسیدن به سوژه ی والاتر به رخ کالای دیگر ( محروم از قدرت ) می کشد. کالاهای بزرگتر مبلغان قدرتند و کالاهای کوچکتر(آنهایی که در سطح پائینی در چیدمان کالاهایند) میل رسیدن به آن. کالاهای کوچکتر از طریق نمایش تفلایشان تنها تماشاگران واقعی قدرتند. این اختلاف اندازه و ابعاد کالاهاست که وجود مبلغان (واسطه های تعیین شده از سوی قدرت بالاتر) را اجباری می سازد.
مدیر عاملان بی نام و نشانند. تفاوت ابعاد کالاها را باید از بین برد. باید با هم طراز قراردادن آنها فاصله های طبقاتیشان را نابود کرد. چرا که فاصله یعنی زایش تصویری ازمحور قدرت. در این صورت مجبور خواهیم شد تا از قدرتی نهایی که در انتهای محور ایستاده است، تعریفی ارائه کنیم. با برداشتن فاصله کالاها، ما در حقیقت محور را حذف می کنیم. در غیر اینصورت مدیر عامل باید نامگذاری شود. ما مدیر عامل را بی نام و نشان میخواهیم. مدیر عامل را نخواهیم کشت؛ چرا که آنچه می میرد از توان بسیار خاصی برخوردار خواهد شد. پس ما به جای جنگ با مدیر عاملان باید کالاها را تحریف کنیم. این بهترین نوع مبارزه است و در عین حال شیطانی ترین نوع اش. سوژه ی بی نام و نشان را با بی نام و نشانی می توان نابود کرد.

هم اندازه بودن کالاها، مصرف کنندگان را از انتخاب بی نیاز می سازد. دیگر هیچ تبلیغی برای کالاها مجاز نخواهد بود. این یعنی حذف واسطه ها، حذف دست فروشان و منابع غیر تولیدی دیگر. حذف پیامبران قدرت، مبلغان، لیدرها و موزه داران که از طرف مدیر عاملان گماشته شده اند.
در اینگونه مجموعه ای بودن کالاها ( کالاهای بدون مارک و اتیکت) نمایش قدرت تنها از طریق نمایش خود کالاها اتفاق می افتد. قدرتشان فریبنده است. چیزی درونی که محصول میل است. آنها برای نمایششان تنها از خود مایه می گیرند.(کالاها تبدیل به نشانه های بی مدلول خواهند شد نه دال هایی که معنای قدرت را در بر می گیرند.)

حال سئوالی که اینجاست این است که:
چگونه کالاها را به این شکل کنار یکدیگر قرار دهیم ؟

آیا همسان سازی ما همان همسان سازی کالاها به صورت ماشینی است که منجر به تکثیر می شود؟ (تولید انبوه ) . یکسانی در تکثیر، فرآوری نمایش قدرت در کالاها را محو می کند. محو شدن میل، یعنی محو تدریجی قدرت. تکثیر شدن به طریق ماشینی قدرت را در جایی دیگر به ودیعه می گذارد. نمایش قدرت در بیرون از کالاها و در چرخ دنده ها و قدرت بر آمده از تسمه های ماشینی ، شکل خواهد گرفت. قدرت ماشینی کشنده است. و این کشندگی در روابط ارگانیکی کالاها رخ خواهد داد.(میرایی کالاها).
در حقیقت هستنده ها (دازاین) از مدار خود خارج می شوند.که این نیز همچنان قدرت فریبندگی را از کالا خواهد ربود. کالاها از بین خواهند رفت؛ چرا که در تولید انبوه، کالا به راحتی مصرف خواهد شد. کالا چیزی برای نمایش نخواهد داشت. یا مناسبتر است بگوئیم آنها خورده می شوند؛ توسط ماشینهایی که در آن سوی خط تولید قرار گرفته اند.(”ماشینها مصرفی”). خورده شدن از طرف مصرف کنندگان/ بازدید کنندگان به مرگ سوژه منجر خواهد شد. این اتفاق وحشتناکی ست. چرا که گفتیم : آنچه می میرد از توان بیشتری برخوردار می شود.
اجازه دهید سوژه در باور ها شکل بگیرد، و قدرت در هر جایی که فرصتش را پیدا کرد همچنان به نمایشش ادامه دهد. این بسیار مناسبتر از نمایش مصرف کنندگان بی خاصیت است.
اما آنگاه که سوژه در باورها شکل بگیرد آنجایی که من نام آئین را بر آن مناسب می دانم، مفهوم بازگشت به میان خواهد آمد. بازگشتی که نمایشش فریبنده است. همه را به سوی خود فرا می خواند.
بازدیدکنندگان این نمایش تبدیل به “سانتور” خواهند شد. سانتورهایی که مانند سانتورهای دکارتی نیمه انسانند ولی نیمه بعدی آنها دیگر حیوان نیست؛ نیمه ی دیگر سانتورهای مفروض ماشین است. سانتور های دکارتی آدمیان ذی شعور بودند و بر خوردار از قدرت و سرعت اسبان تیز رو. اینجا نیز تنها شاخصه ی انسانی اندیشه است(ذی شعور بودن). چیزی که در بالا تنه یا وجه ی انسانی این موجودات شکل می گیرد (قدرت). مبارزه در بالا تنه مبارزه ی ایدئولوژیکی است. شعور در بالا تنه فردی است نه اجتماعی. اینجا قدرت در مقابل قدرت بی نام ونشان قرار می گیرد. مبارزه ای عبث و پوچ. اما مبارزه ی اصلی در پائین تنه شکل خواهد گرفت. در قسمت ماشینی، مهار نا شدنی و افسار گسیخته.(غریزه) شعور در پائین تنه ی موجود مفروض، شعور اجتماعی است. ماشین در مقابل ماشین. سانتور ماشینی در برابر مدیر عاملان بی نام و نشان.
در بازی حذف سوژه، سوژه از دو راه نا پدید می شود: بخار شدن و فلج شدن
بخار شدن یعنی محو سوژه بدون اثر گذاشتن از خود. فلج شدن یعنی حالتی که سوژه در تلاش برای پیدا کردن هویت خود است. که این در فضای سراسیمه و هراسانی رخ می دهد. موجود فرضی یا همان سانتور مورد نظر بخار نمی شود. او با فریبندگی تمام در بازی قدرت شرکت می کند. بالا تنه اش او را به اندیشه وا می دارد. او قدرت را می بیند و میلش در نیمه ماشینی اتفاق می افتد.
در بالا اشاره کردیم که پراکسیس ماشینی یعنی تکثیر. تکثیری که از “تکرار” زاده می شود. و این تکثیر منجر به مرگ سوژه می شود. اما چیزی که بر جای می ماند مصرف کنندگان/ باز دیدکنندگان بی مصرف است. ما اینجا به جای مصرف کنندگان، سانتورهای ماشینی را انتخاب می کنیم. سوژه هایی که دست به انتخاب می زنند اما نه به خاطر بزرگی و کوچکی کالاها، رنگ یا تبلیغات شان و براساس معناهایی که مبلغان/ موزه داران / پیامبران به آن بخشیده اند. بلکه به خاطر میلشان برای شرکت کردن در بازی. میل بی معنی و آئینی شان.
تکثیر ابژه ها را یکسان می کند. چیرگی و استیلا در آن راه به جایی نمی برد. معنا در تکثیر به تعویق می افتد. مصرف کنندگان تنها به مصرف می اندیشند. آنها مصرف کنندگان میل تکثیر شده اند. میل تکثیر شده، همان میلی که در هر یک از کالاها قرار گرفته شده است. و برای رسیدن به این میل تنها باید در بازی شرکت کرد. در این بازی برد و باخت ارزش فرو کاهیده است. چرا که قاعده ی بازی از نوع کام گرایی است؛ نه هرزه گرایی. مرکزیتی در آن نیست. قاعده تکثیر شده است. نتیجتا نمایش قدرت محو شده است. تنها در باورهاست که شکل گرفته است.
برای ارضای میل باید در بازی شرکت کرد. در کنار دیگر کالاها قرار گرفت. همچون بازی ای که بازیکنانش قوانین بازی را از یاد برده اند.

“ما کالاهایی هستیم که هیچگاه چیده نخواهیم شد. ما کالاهایی هستیم که مدیر عامل خود را بی نام و نشان به حال خود رها کرده ایم.”

بیمار ِِنقاش ـ نقاش ِبیمار / مهدی سلیمی
خرداد ۳م, ۱۳۸۵

” دکترها را خیلی دوست داشتم، شک و تردید هایشان چیزی از من کم نمی کرد. بدی اش این بود که اختیاراتشان ساعت به ساعت زیاد می شد. آدم متوجه آن نمی شود. ولی شاه هایی اند. اطاق هایم را که بازمی کردند، می گفتند: تمام این چیزها یی که اینجاست مال ماست…
خودم را تا حد آنها کم می کردم . تمام ِمن زیر دید آنها می گذشت و سر انجام وقتی یک هیچ کامل بودم و چیزی برای دیدن نداشتم ، آنها نیز از دیدن من دست می کشیدند، آشفته از جایشان بر می خاستند و داد می زدند : ببینم، کجائید؟ کجا قایم شدید؟ قایم شدن ممنوع است، خلاف است و از این حرفها …

جنون روز/ موریس بلانشو

سر حد اختیارات پزشکان تا کجاست؟ رابطه ی بین پزشک و نقاش چیست؟ ( آنگاه که در می یابیم هر کدام از اینها در تلاش ارائه ی تصویری از یک وضعیت اند). آیا پزشکان تنها تصویری از یک وضعیت را ارائه می دهند یا آنرا احاطه هم می کنند؟
آنکه تاریخ ِ بیماری را می نویسد، پدیده ای طبیعی و برجسته بیماری را به دقت مشاهده می کند گر چه ممکن است آنها پیش پا افتاده به نظر برسند. در انجام این مشاهده پزشک باید از نقاش ها تقلید کند که در هنگام نقاشی چهره برای مشخص کردن کوچک ترین نشانه ها و اجزای طبیعی چهره ی فرد، دقت زیادی به عمل می آورند.
نقاش مورد نظر که پزشک قرار است از او تقلید کند، واقعیت چهره را به همان شکلی که در ظاهر فیزیکی چهره است در بوم اش می آورد. شخصیت در بوم او قابل کنترل است. همچون یک بیمار نزد پزشک. در اینجا تمامی حالات و جزئیات شخصیت برای پزشکان قابل رؤیت است. بیمار به تمامی مال آنهاست. همه چیز رو به راه است. هیچ نشانه ی بیماری از دید پزشکان پنهان نیست. محاسبات جامعه ی پزشکی به هم نخورده است. پزشکان زودتر از همیشه به رخت خوابشان می روند. آنها داروها یشان را تجویز کرده اند؛ چرا که بیمار را خودشان خلق می کنند. همچون شخصیتی که نقاش خلق می کند. شخصیت های داخل بوم مانند تصاویر تشریح آناتومی پزشکان اند. به راحتی و با کشیدن چندین خطوط و بردار فیزیکی آنالیز می شوند. این تصاویر حتی جنسیت مشخصی دارند که پزشکان از این طریق ِ میل آنها را شناسایی و تبیین می کند.
پزشکان با استناد به سوژه های ادیپی به بیماران یاد می دهند که در مقابل میل خود بایستند. آیا آنها چیزی به جز میل خودشان هستند؟
پزشکان همچون هفائیستوس ( ایزد آهنگری) با برگزاری صحنه های نمایشی و دروغین، بستر را برای سرکوبی میل و غریزه ی آنها فراهم می کنند.همه ی ما خوانده ایم که:
آفرودیت شیفته ی فریبایی آرس – ایزد جنگاور و خوش اندام – شد و بی تردید او را با شوی نا محبوب خویش، هفائیستوس قیاس کرد و بدو دل باخت. آرس از غیبت نا بهنگام هفائیستوس بهره گرفت و با آفرودیت هم خوابه گشت. هفائیستوس نهانی دامی گسترد نامرئی، اما چندان نیرومند که کسی نمی توانست پاره اش کند. دام را بر فراز تختی نهاد که دو دلداده معمولا بر آن می خفتند. هفائیستوس وانمود کرد که به سفر طول و درازی رهسپار است. از این طریق بستر میل را برای آن دو حاضر می کند تا بر میل شان فایق آید. همچون پزشکان آن پلیس های حل ِمعما که از طریق نمایش لذت و القای آن، به ماجراجویی لذت بیماران می پردازند.
ماشینهای میل که پزشکان معرفیشان می کنند، در روند تولید نقشی ندارند. ماشین های میل این بیماران در حوزه ی نا خود آگاه و رویا تعریف پذیرند و تولید اجتماعیشان فارغ از تکوین روانی آنهاست. اینجا دوگانگی میان خود آگاه و نا خود آگاه حفظ می شود. و بالاخره اینها تصاویر دو بعدی اند. در این صورت پزشکان حتی می توانند از روی عکس بیماران وضعیت شان را تشریح کند:
” در عکسی که ما از شما داریم، کمی چاق به نظر می رسید؛ رژیم غذایی کوتاه مدت را به شما پیشنهاد می کنیم.”
اینها همه تلاشی برای حدس زدن پیامی در امر واقع اند در حالی که هیچ پیامی در کار نیست. اینجا بیماری هنوز وارد حوزه ی دانش و پرسش از خاستگاه بیماری نشده است بلکه تصویری ارائه شده از بیماری است.
فوکو در پیدایش کلینیک یاد آور می شود: سئوال مطرح شده در گفتگوی بین بیمار و پزشک به صورت ” ناراحتی شما از چیست؟” در قرن ۱۸ و با پیدایش کلینیک به ” کجای بدن شما آسیب دیده است؟” تغییر شکل می دهد.
در متن بلانشو می خوانیم :
” تمامی اطاق هایم را باز کردند و می گفتند : تمامی چیزهایی که اینجا ست مال ماست. و آنگاه که دیگر چیزی برای دیدن نداشتم، آشفته از جایشان بر می خاستند و داد می زدند: ببینم؟ کجا قایم شدید؟”
حال اگر نقاش تمامی حالات و جزئیاتی که برای پزشکان – این پلیس های حل معما – علامت تلقی می شوند را از بوم حذف کنند چه اتفاقی خواهد افتاد؟ اگر نقاش دکتر را به بیراهه بکشاند چه روی خواهد داد؟ نقاش تصویری از یک وضعیت را به او می دهد. به دکتر پیشنهاد می کند که تنها با آمیزش با تصویر، و با قرار گرفتن در یک وضعیت مشابه می تواند آنرا کشف کند. یعنی پزشک در وضعیتی مشابه به بیمار باید قرار بگیرد.یا بهتر بگویم : پزشک بیمار شود.
شکل شباهت، نظم عقلانی بیماریها را آشکار می سازد. وقتی فرد شباهتی را درک می کند، صرفا نظامی از “نقشه های” نسبی و آسان را طراحی نمی کند، بلکه شروع به قرائت نظم عقلانی بیماری ها می کند.
در این حالت که یک وضعیت نا متشابه و متمایز از تمامی وضعیت ها ی آشکار نمادینه شده از سوی بیمار بروز می کند؛ بحران آغاز می شود. تنها راه تشخیص و درمان، مشابه سازی تحمیلی از سوی پزشک است.بیمار با حالت تهور به پزشک خواهد گفت: (سئوال بیمار از پزشک) ” شما در هیچ حالتی نمی توانید وضعیت ناراحتی مرا در یابید؛ باور ندارید؟”
لاجرم پزشک در این مرحله، همسان با بیمار خواهد شد تا نظام عقلانی قابل خوانشی از بیماری ارائه دهد. پزشک بیمار می شود.
مثال:
بریدن گوش در امر نمادین مدلی برای تهدید و اعمال خشونت برای افراد تلقی می شود. زمانی که ون گوگ- نقاش بیمار- تصویری از گوش بریده ی خود ارائه می دهد در حقیقت مدلی از امر واقع ون گوگ برای نقاشی اش دست و پا می کند. همچنانکه وقتی بیش از حد به ابژه ی مطلوب ( بدن برهنه- ابژه ی جنسی) نزدیک می شویم، شیفتگی اروتیک بدل به نفرت از امر واقع جسم برهنه می شود. در اینجا نیز ون گوگ بریدن گوش را از مدل تهدید و خشونتش تبدیل به امر واقع می کند.خود نقاشی نیز همان به تصویر آمدن خود زنیِ ون گوگ برای رسیدن به امر واقع است. اینجا امر نمادین دوباره صورت ظاهرِ امر واقع را می نمایاند. پزشک در این جا برای حدس زدن پیامی در امر واقع تلاش خواهد کرد ولی هیچ پیامی در کار نیست. تنها یک خلاء میان امر نمادین و امر واقع است که می تواند منجر به این اتفاق شود. نقاشی ون گوگ خلق شخصیت شناخته شده توسط نقاش نیست بلکه باز آفرینی امر واقعی است حاصل از میل ون گوگ برای کشف آن. شخصیت در این اثر قابل مهار نیست.پزشک برای دستیابی به آن علایمی نمی یابد. در اینصورت پزشک در حقیقت با تصویری روبرو می شود که به او خیره شده است. تصویر پزشک را به کام خود می کشد. نقطه ی اوج سایکو درام اتفاق می افتد. پزشک، بیمار می شود. و تصویر در جایگاه پزشک قرار می گیرد. پزشک ثانوی ( پزشک ِ بیمار) نسخه نمی پیچد. او مانع هیچ عملی نمی شود چرا که صرفا نظامی از نقشه های نسبی و آسان طراحی نمی کند. تصویر آن زبان مکالمه که پزشک برای تشخیص بیماری بکار می برد، را دور می اندازد. تصویر پزشک را اغوا می کند. او بیمارش را به حال خودش رها می کند. بیمار او مجاز به هر کاری است. چرا که:
” بریده گوش کی کند منع بریدن گوش؟!”
بیائید راز را بفهمیم . نه به معنای مورد نظر در داستانهای پلیسی که همیشه پاسخی برای معماهای پلیسی در آن وجود دارد. بلکه به معنای دیگر واژه که در آن با چیزی تبیین نا پذیر روبرو می شویم و در مواجهه با آن جز شگفت زدگی چاره ایی نداریم.
اینک بیماران نقاش به پزشکان هشدار می دهند که وارد شدن به منطقه ی ممنوعه ، ممنوع !
آنها دام نا مرئی هفائیستوس را پاره خواهند کرد.

فرازهایی از سفرنامه‌ی خواجه‌ی عاجدار به فینیقیه
خرداد ۲م, ۱۳۸۵

بابک سلیمی زاده

خوورووج

تو توی من فین می کنی

من توی تو فینیقیه

بگذار بقیه هر چه می خواهند بگویند

من ولی تو را دوست دارم چون کثیفی

چون دروازه بان ِ تیم ِ حریفی !

راه

وقتی که روی تابلو نوشته باشند : « فینیقیه ۱۰ کیلومتر »

دیگر تابلو برای من تابلو نیست

بلکه یک دستمال کاغذی ست !

بدون ِ اینکه فکر کنم فین می کنم

همچنان که نمی توانم به تو فکر کنم

بدون ِ اینکه فین کنم !

شپش

پشت تمام ِ پرش های من

شپشی هست

که پشیمان است از پریشانی اش

من عرق کردم از پشیمانی

و دست کشیدم روی پشمالو

اینجاها هنوز هم چیزهایی پیش می آید

چیزهایی که از اینجا رد می شود

و به تیرک دروازه می خورد !

ضربه هایی که غیرقابل مهار

و بالطبع غیر قابل نهار هستند

هوم ! ولی خوشبختانه برای نهار

چیزهای زیادی دارم توی کیفم

آه ای دروازه بان ِ تیم ِ حریفم !

راه راه

وقتی روی تابلو نوشته باشند « فینیقیه ۵ کیلومتر »

آیا من حق ندارم که وزن کم کنم

متری پنج کیلو ؟!

نکند تا برسم به آنجا

هم وزن ِ یک شپش شوم

شاید یک شپش ِ وزنه بردار !

ـ دست بردار !

ووروود

بر سر در ِ فینیقیه نبشته اند :

ورود ِ همه کس ممنوع به جز بقیه !

من بقیه ی کسی نبودم

اما تضمین نمی کنم که کسی در بقیه نباشم !

:: کلیه حقوق متعلق به مایند موتور و نویسندگان آن است حلقه فکری :: Designed & Developed by KolahStudio for Mindmotor::2007-2010 :: Hosted on Netsazan servers ::