»
ک
ل
ي
ک

ک
ن
ی
د
«
کاپیتالیسم و سیلانها / ژیل دلوز/ ترجمه بابک سلیمی زاده
خرداد ۹م, ۱۳۸۶

متن زیر از جملهCourseهای ژیل دلوز است که متعلق است به تاریخ ۱۹۷۱/۱۱/۱۶

pdf۲.jpgدانلود نسخه ی پی دی اف

کاپیتالیسم ، سیلان ها ، رمزگشایی ِ سیلان ها

آنچه بر بدنه ی یک جامعه در حرکت است چیست ؟ سیلانهاست همواره . و فرد همیشه غایت سیلانهاست . فرد همواره نقطه ی آغازی ست برای تولید یک سیلان . غایتی برای انجامیدن ِ یک سیلان . سیلانی از هر نوع ؛ یا به بیان بهتر ، مانعی برای سیلانهای دیگرگونه .
کسی که مو دارد ، این “مو” در مراحل گوناگونی صورت می گیرد : استیل موی یک دختر جوان ، همانند استیل موی یک زن متاهل یا یک بیوه نیست : این تماما رمزگانهای استیل مو است . شخص آنجایی که مویش را حالت می دهد ، خود را به عنوان مانعی در برابر سیلانهای مو که او و موردش را فراتر می برند قرار می دهد . این سیلانهای مو خودشان با توجه به رمزگانهای دیگری رمزگذاری شده اند : رمزگان بیوه ، رمزگان دختر جوان ، رمزگان زن متاهل و الی آخر . نهایتا مشکل اصلی ِ رمزگذاری و قلمروگذاری این است که همواره سیلانها را به مثابه معنای بنیادین ِ کنش رمزگذاری می کنند : علامت گذاری ِ اشخاص. ( زیرا اشخاص در بن بست و در غایت سیلانها واقع شده اند . آنها در نقطه ای که سیلانها به انتها می رسند موجودیت می یابند . )
لیکن اکنون بیش از علامتگذاری ِ اشخاص ـ علامت گذاری اشخاص معنای آشکار ِ کنش است ـ رمزگذاری عملکرد عمیق تری دارد . و این گویای این است که یک جامعه تنها از یک چیز در هراس است : سیل . نه هراس از تهی شدن ، و نه هراس از کم داشت یا کمبود ؛ آنسوی بدنه ی اجتماعش چیزی در سیلان است و ما نمی دانیم که چیست . چیزی در سیلان است که رمزگذاری نشده است . چیزی که در ارتباط با اجتماع ، غیرقابل رمزگذاری می شود . چیزی که سیلان یافته و چنین جامعه ای را به سمت قلمرو زدایی پیش می برد که زمین را در وضعیتی فروپاشیده قرار می دهد . پس این یک بحران است . ما با چیزی در حال فروپاشی مواجه شده ایم و نمی دانیم که چیست . به هیچ رمزگانی اشاره ندارد . پس ِ پشت ِ رمزگانها پنهان می شود . و این در مورد کاپیتالیسم که برای مدت مدیدی باور داشت می تواند رمزگانهای دوگانه را حفظ کند ، صادق است . بنابراین ، این همان چیزی ست که ما قدرت شناخته شده ی بهبودی ِ کاپیتالیسم می نامیم . وقتی می گوییم بهبودی ، منظورمان هر زمانی ست که چیزی از کاپیتالیسم رهایی می یابد و رمزگانهای دوگانه یِ آن را زیر پا می گذارد . این تمام آنها را بازجذب می کند ، به شخص واقعیتی دوباره می بخشد و ماشین را دوباره به کار می اندازد . اندیشه ی کاپیتالیسم در قرن نوزدهم ، شاهد جریان یافتگی ِ قطبی از سیلان بی کم و کاست بود. یک سیلان ، سیلان کارگران ، سیلان پرولتاریا . خب ، چنین سیلانهایی چیستند ؟ کدامشان شرورانه اند و کدامشان زمین مان را تصاحب می کنند؟ ما به کجا هدایت شده ایم؟ اندیشمندان قرن نوزدهم مسئولیت سنگینی داشته اند . بخصوص در مدرسه های تاریخی فرانسه : این نخستین بار بود که در قرن نوزدهم اندیشه در سطح طبقات شکل گرفت . آنها کسانی هستند که باور ِ تئوریک طبقات را پایه گذاری کرده و آن را دقیقا به مثابه ی بخشی اصلی از رمزگان کاپیتالیسم شکل دادند. به این صورت که حقانیت کاپیتالیسم از اینجا می آید : پیروزی ِ بورژوازی به مثابه ی طبقه ی مخالف ِ اشرافیت .
نظامی که در کارهای سنت سیمون، تییری( A.Thierry) و کوئینت (E.Quinet) مشهود است، تصرف رادیکال خودآگاهی ست توسط بورژوازی به مثابه ی یک طبقه و تفسیر آنها از تمامی تاریخ به مثابه ی یک مبارزه ی طبقاتی . این مارکس نبود که فهم تاریخ به مثابه ی یک مبارزه ی طبقاتی را پایه گذاری کرد ؛ این مدرسه ی تاریخی بورژوازی قرن نوزدهم بود : ۱۷۸۹ ، بله این یک مبارزه ی طبقاتی ست . آنها به بن بست رسیده اند وقتی که در سطح حقیقی بدنه ی اجتماع ، سیلان را مشاهده می کنند . این سیلان شگرف را که آنها بازنمی شناسند: سیلان پرولتاریا . این ایده که پرولتاریا یک طبقه است امکان پذیر نیست . روزی که کاپیتالیسم دیگر نتواند اینکه پرولتاریا یک طبقه است را انکار کند ، همان فرصتی ست که او برای رمزگشایی ِ تمام اینها به دست آورده است . آنچه ما قدرت بهبودی ِ کاپیتالیسم می نامیم . قدرت بهبودی ِ کاپیتالیسم چیست ؟
عبارت است از نوعی واقعیت که کاپیتالیسم در آرایش خود دارد . که هر گاه در هر چیز شناخته شده ( مانند هر واقعیتی ) می نشیند ، واقعیتی ست با حدودی که هیچگاه اشباع نمی شوند . همیشه حاضر است واقعیتی به آن علاوه کند تا عملکردش را دوباره از سر بگیرد . آنگاه که کاپیتالیسم تحت تاثیر مبارزات کارگری قرن نوزدهم ، و تحت تاثیر انقلاب ، دیگر نمی تواند اینکه پرولتاریا یک طبقه است را انکار کند ، آنگاه که می خواهد شکلی از دوقطبی ِ طبقاتی را بشناسد ، لحظه ی فوق العاده مبهم و البته بسیار مهمی در مبارزه ی انقلابی و در عین حال یک لحظه ی ضروری ست برای بهبودی ِ کاپیتالیست : من به تو واقعیتی دیگر علاوه می کنم . واقعیاتی برای طبقه ی کاری و قدرت اتحادیه ای که آنها را بازنمایی می کند . و ماشین کاپیتالیست دستگاه هایش را به کار می اندازد و دوباره از سر می گیرد . او خیانت کرده است . به بیان دیگر ، تمامی بدن های یک جامعه ضروری هستند : ممانعت از سیلانها در سطح جامعه ، در پس ِ آن ، در بدنه اش . سیلانهایی که نمی تواند آنها را رمزگذاری کند و قلمروشان را تعیین نماید .
کمبود ، فقدان ، قحطی ؛ یک جامعه می تواند اینها را رمزگذاری کند . آنچه نمی تواند رمزگذاری کند زمان ظهور اینهاست . آنگاه که با خود می گوید : چه بر سر این مردان آمده است ؟ خب ، در گام نخست ، دستگاه سرکوبگر خود را فعال می کند . ما اگر نتوانیم آن را رمزگذاری کنیم ، تلاش خواهیم کرد که منهدم اش کنیم . در گام دوم ، می کوشیم تا واقعیاتی تازه بیابیم که به ما اجازه دهد آن را برای بهتر یا بدتر شدن رمزگشایی کنیم . یک بدن اجتماعی به مثابه ی سیلانها شناسایی می شود : فریبی همیشگی در کار است . سیلانها از قطبی به قطب دیگر در جریانند و رمزگذاری می شوند ؛ سیلانهایی هستند که از رمزگانها می گریزند و سرانجام تلاشی اجتماعی هست که تمام آنها را بهبود می بخشد . به تمامشان واقعیت می دهد و آنها را تا حدی دستکاری می کند . به منظور جا باز کردن برای سیلانهایی که در ضمن خطرناک هم هستند : تمام اتفاقات غیرمنتظره ، جوانانی هستند که به رمزگان وقعی نمی نهند : آنها بر داشتن ِ سیلانهای غیر قابل پیشبینی ِ مو پافشاری می کنند . حال ما باید چه کنیم ؟ ما میکوشیم تا آنها را رمزگشایی کنیم . ما واقعیتی علاوه می کنیم . ما سعی خواهیم کرد تا آن را بهبود بخشیم . اما اگر چیزی در آن باشد که از رمزگذاری ممانعت کند ، آنگاه چه ؟
به بیان دیگر ، عمل ِ بنیادین یک جامعه این است : رمزگذاری ِ سیلانها و دشمن پنداشتن ِ هر که خود را در ارتباط با جامعه به مثابه ی یک سیلان غیرقابل رمزگذاری می نمایاند. زیرا او بار دیگر قلمرو مطلق و سراسر بدن جامعه را به چالش کشیده است. من این را در مورد هر جامعه ای به زبان می آورم به جز ، شاید ، جامعه ی خودمان که کاپیتالیسم است . حتا اگر پیش از این گفته باشم که کاپیتالیسم سیلانها را همانند تمامی جوامع دیگر رمزگذاری می کند و هیچ شکل دیگری ندارد ، تندروی کرده ام .
در کاپیتالیسم به مثابه ی یک ساختار اجتماعی ، یک پارادوکس بنیادین وجود دارد : اگر این درست باشد که بلای جان ِ سایر ساختارهای اجتماعی سیلانهای رمزگشایی شده بود ، کاپیتالیسم ، در مورد خودش ، خود را تاریخا بر پایه ی امری باورنکردنی بنا کرد : بلای جان ِ جوامع دیگر : موجودیت و واقعیت سیلانهای رمزگشایی شده که دغدغه ی حقیقی کاپیتالیسم را تشکیل می دهند. اگر اینها درست بوده باشد ، نشان می دهد که کاپیتالیسم ، به معنای دقیق کلمه ، شکل جهانشمولی از تمامی ِ جوامع است . به معنای متضادش ، کاپیتالیسم می تواند آنچه باشد که کلیه ی جوامع از آن بیش از همه واهمه دارند و ما می توانیم این تصور را داشته باشیم که کاپیتالیسم در معنای بخصوص اش، آن چیزی ست که هر تشکیلات اجتماعی همواره آن را شبح زدایی (exorcise) می کند . آنچه او همواره از آن پرهیز می کند . چرا ؟ زیرا کاپیتالیسم همواره ویرانه ی تشکیلات اجتماعی ِ دیگر بوده است . و تناقض کاپیتالیسم در این است که تشکیلات اجتماعی ِ خود را بر پایه ی آنچه نقیضه ی تمامی ِ تشکیلات دیگر بوده است بر پا ساخته . این بدین معنی ست که کاپیتالیسم نمی توانسته خود را بر پا سازد مگر از میان اتصال ، از میان مواجهه (encounter)ی کلیه ی سیلانهای رمزگشایی شده از همه نوع . آنچه درباره ی هر تشکیلات اجتماعی نگران کننده بود ، پایه ی تشکیلات اجتماعی بود که می بایست تمام تشکیلات دیگر را در برمی گرفت : آنچه نقیضه ی کلیه ی تشکیلات بود ، به یقین ِ ما بدل شد .این تکان دهنده است . در معنایی که کاپیتالیسم بر پایه ی اتصال سیلانهای رمزگشایی شده شکل گرفت: او به برخوردی خارق العاده در انتهای روند هر گونه رمزگشایی احتیاج داشت ؛ که با زوال فئودالیسم بر طرف شد . این رمزگشایی های گوناگون مشتمل شد بر رمزگشایی سیلانهای ارضی ، در قالب ساختار دارایی های وسیع خصوصی ، رمزگشایی سیلانهای پولی ، در قالب پیشرفت موقعیت های بازرگانی ؛ رمزگشایی سیلان کارگران در قالب مصادره و قلمروز زدایی رعایا و زمین داران . و این کفایت نمی کند . اگر بخواهم مثال روم را بیاورم ، رمزگشایی در روم ِ در حال زوال ، تمام اینها به وضوح روی دادند : رمزگشایی ِ سیلانهای مالکیت ، در قالب دارایی وسیع خصوصی . رمزگشایی سیلانهای وسیع ِ پولی ، در قالب موقعیت های وسیع خصوصی . رمزگشایی کارگران به همراه تشکیلات پرولتاریای فرمانبردار ِ شهری : همه چیز اینجا یافت می شود . تقریبا همه چیز . عناصر کاپیتالیسم اینجا همه با هم یافت می شوند . فقط اینجاست که مواجهه ای در کار نیست . آنچه برای مواجهه ضروری بود ؛ تا میان سیلانهای رمزگشایی شده ی سرمایه یا پول ، و سیلانهای رمزگشایی شده ی کارگران ساخته شود ، تا بین سیلان سرمایه ی پدیدار و سیلان نیروی انسانی قلمرو زدایی شده برقرار شود ، در حقیقت سیلان پول رمزگشایی شده و قلمرو زدایی شده بود . در واقع ، طریقه ای که در آن پول در پی مبدل شدن به سرمایه ی پولی ِ رمزگشایی شده است ، و طریقه ای که در آن کارگر به منظور مبدل شدن به تنها مالک کار ِ خود ، از زمین جدا می شود ، دو روند کاملا مستقل هستند . باید میان این دو مواجهه ای وجود داشته باشد .
در واقع ، روند رمزگشایی پول ، برای تشکیل سرمایه بر پایه ی اشکال جنینی ِ سرمایه ی تجاری و انباشت سرمایه ، سیلان کار ، مالک آزاد ِ قدرت ِ کار ِ خود بودن ، بر پایه ی راه دیگری که قلمروزدایی ِ کارگران در پایان فئودالیسم است شکل گرفته است . و این به خوبی می توانست مواجهه پیدا نکند. اتصال سیلانهای رمزگشایی شده و قلمروزدایی شده : این مبنای کاپیتالیسم است. کاپیتالیسم بر مبنای فقدان تمامی رمزگانهای ازلی و قلمرو گذاری های اجتماعی ساخت یافته است .
این را اگر بپذیریم ، نشان دهنده ی چیست؟ ماشین کاپیتالیست کاملا دیوانه است . یک ماشین اجتماعی که بر پایه ی سیلانهای رمزگشایی شده و قلمرو زدایی شده عمل می کند . ضمن اینکه از آن جوامعی نیست که ایده ای در این باره ندارند . آن جوامع ایده را به شکل هراس داشتند . آنها اقدام به جلوگیری از آن کردند ـ این واژگونگی ِ کلیه ی رمزگانهای اجتماعی بود که تا آن زمان شناخته شده بود ـ پس ، جامعه ای که خود را بر پایه ی نقیضه ی تمامی ِ جوامع ازلی تشکیل می دهد ، چگونه می تواند عمل کند ؟ جامعه ای که مستعد رمزگشایی و قلمروزدایی ِ کلیه ی سیلانهاست : سیلان تولید ، سیلان مصرف ، چگونه می تواند عمل کند ؟ در چه قالبی ؟ چه بسا کاپیتالیسم به جای رمزگذاری ، روندهای دیگری برای به کار انداختن اش داشته باشد . شاید این سراسر متفاوت باشد. آنچه من تابحال دنبال می کرده ام دوباره بنیان نهادن ِ ( در سطحی بخصوص) مسئله ی رابطه ی میان کاپیتالیسم و شیزوفرنی و اساس ِ رابطه ی آنها در چیزی مشترک میان کاپیتالیسم و | انسان ِ| شیزو است: در مجموع آنچه مابین ِ آنها مشترک است شاید اجتماعی باشد که واقعیت نیافته و فیگوری ملموس را نمی نمایاند . اجتماعی از یک اخلاق که انتزاعی باقی می ماند . به عبارت دیگر ، آنچه بر خلاف سایر | جوامع | از تصفیه کردن ، صادر کردن ، ردیابی و متمرکز کردن ِ سیلانهای رمزگشایی و قلمروزدایی شده باز نمی ایستد .
این هویت ژرف آنان است ، که در سطح ِطریقه ای از زندگی که کاپیتالیسم آن را به صورت شیزوفرنیک به ما پس بدهد نیست ، بلکه در سطح روند اقتصادی ست : همه ی اینها تنها در نظامی اتصالی کار می کنند . کلمه ای را بگویید ، سپس در حالت تایید ِ آن، کلمه دلالتی ذاتا متفاوت از رمزگان از خود نشان می دهد. کاپیتالیسم است که همچون یک واقعیت عمل می کند . واقعیت ِ سیلانهای رمزگشایی شده . سایر تشکیلات اجتماعی بر پایه ی رمزگذاری و قلمرو گذاری ِ سیلانها عمل می کردند . لابه لایِ ماشین کاپیتالیسم ، که واقعیت سیلانهای رمزگشایی شده یا قلمرو زدایی شده را همانگونه که هستند می سازد ، و سایر تشکیلات اجتماعی . تفاوتی جوهری وجود دارد که کاپیتالیسم را نقیضه ی سایر جوامع می سازد . اکنون ، |انسان ِ| شیزو ، در مسیر خویش ، تلو تلو خوران همان کار را انجام می دهد . به یک معنی ، او کاپیتالیست تر از کاپیتالیست است . پرولتری تر از پرولتر : او رمزگشایی می کند . او سیلانها را قلمرو زدایی می کند ؛ و گونه ای از هویت را در طبیعت ِ کاپیتالیسم و |انسان ِ| شیزو، به هم گره می زند .
شیزوفرنی نقیضه ی تشکیلات کاپیتالیست است . به یک معنی ، شیزوفرنی فراتر می رود . کاپیتالیسم بر پایه ی اتصال سیلانهای رمزگشایی شده عمل می کند . در یک حالت ، کاپیتالیسم همواره سیلانهای پول ، کار و غیره را رمزگشایی و آنها را یکپارچه کرده است . و در عین حال ( نه پس از آن ) ماشین تازه را ساخته است . نه یک ماشین مجازی ، بلکه یک ماشین واقعی.
از این طریق است که کاپیتالیسم موفق به ایجاد نظامی منسجم می شود . حالتی که می گوییم عمیقا واقعیت ِ سیلانهای رمزگشایی شده و رمزگذاری ِ سیلانها را از هم تمیز می دهد .
از سوی دیگر ، |انسان ِ| شیزو فراتر عمل می کند . او دیگر اجازه نمی دهد که به چیزی متعارف بدل شود . او همواره از سیلانهای رمزگشایی شده فراتر می رود . به جای آنکه خود را در معرض رمزگذاری قرار دهد ، بدون هیچ سیلانی عمل می کند . بدون هیچ زمینی ، به جای آنکه خود را در معرض قلمرو زدایی قرار دهد .
رابطه ی آنها در چیست ؟ مسئله اینجاست . باید با دقت بیشتری رابطه ی کاپیتالیسم و شیزوفرنی را بررسی کرده و بیشترین اهمیت را به آن داد : آیا این درست است و به چه دلیل می توانیم کاپیتالیسم را به مثابه ی ماشینی که بر پایه ی سیلانهای رمزگشایی شده و قلمرو زدایی شده عمل می کند تفسیر کنیم ؟ کاپیتالیسم به چه معنی نقیضه ی تمامی تشکیلات اجتماعی و در همان جهت ، شیزوفرنی به چه معنی نقیضه ی کاپیتالیسم است و از قلمروزدایی و رمزگشایی فراتر می رود ؟ و تازه کجا می رود . او را به کجا می برد ؟ به زمینی تازه ؟ به هیچ زمینی ؟ به سمت سیلاب ؟
اگر بخواهم پلی به مسئله ی روانکاوی بزنم ، به هر دلیل ، در هر حالتی ـ این مشخصا یک آغاز است ـ فرض می کنم که امر مشترکی میان کاپیتالیسم به مثابه ی یک ساختار اجتماعی ، و شیزوفرنی به مثابه ی یک روند وجود دارد . چیزی که |انسان ِ| شیزو را همچون نقیضه ی کاپیتالیسم( که خود نقیضه ی سایر اجتماعات است ) تولید می کند . و اکنون می توانیم این رابطه را با توجه به مناسبات آن دریابیم : رمزگذاری ِ سیلانها ، سیلانهای رمزگشایی و قلمروزدایی شده ، واقعیت ِ سیلانهای رمزگشایی شده ، الی آخر .
این باقی می ماند تا در مسائل روانکاوی و روانپزشکی همچنان ذهن ما را به خود مشغول کند . باید سه نوشته ی مارکس را بازخوانی کرد : تولید ارزش اضافه ، فصل مربوط به سقوط مغرضانه در کتاب آخر ، و نهایتا در گروندریسه ، فصل مربوط به خودکارسازی (automation).
ریچارد زهرن : من آنچه شما درباره ی قیاس کاپیتالیسم و شیزوفرنی گفتید را متوجه نشدم . وقتی شما گفتید کاپیتالیسم نقیضه ی سایر جوامع ، و شیزوفرنی نقیضه ی کاپیتالیسم است ، من دریافتم که کاپیتالیسم برای سایر جوامع همان چیزی ست که شیزوفرنی برای کاپیتالیسم است. اما در مقابل ، من فکر کردم که شما قصد نداشتید چنین تعاریفی را پدید آورید . من به تعارض میان سایر جوامع و شیزوفرنی / و چیزی دیگر می اندیشیده ام . به جای قیاس در سه مرحله ، ایجاد یکی در مناسبات چهارمرحله ای .

دلوز : هان ، بله ، بله ، بله ، بله ، ما سیلانها را در اقتصاد سیاسی می شناسیم. اهمیت آن برای اقتصاددانان ِ حقیقی مویّد ِ چیزی ست که من می گویم. در یک جامعه ، سیلان چیزی ست که از یک قطب به قطب دیگر در سیلان است. و این روند در اشخاص تا حدی شکل می گیرد که آنها به مانع بدل می شوند.
اجازه بدهید مثالی بزنم . اگر بگویید در یک جامعه ، فرد از رمزگشایی بازمی ایستد، من مطمئن نیستم : من معتقدم دو چیز در یک جامعه وجود دارد : یکی مربوط به قاعده ای ست که در آن جامعه به پایان می رسد ، و یکی مربوط به مرگ ِ یک جامعه است . سراسر مرگ ، در حالتی بخصوص ، از درون ظاهر می گردد ( این اصل عمده ی تاناتوس است . ) و از بیرون فرامی رسد . منظورم این است که تهدیدی درونی در هر جامعه وجود دارد . این تهدیدات با خطر ِ رمزگشایی ِ خود ِ سیلانها نمایانده می شوند . این معنایی دارد ؛ ابتدا سیلانی در کار نیست که سپس یک رمزگان خود را بر آن تحمیل کند .هر دو پیشاوجودی هستند .آنچه مسلم است ، اگر دوباره مطلب سراسر کهنه ی لوی استروس درباره ی وصلت (marriage) را در نظر بگیریم ، او به ما می گوید : ضرورت هر جامعه گردش و مبادله است .
ازدواج و وصلت مبادله می شود و مهم اینکه گردش و مبادله می یابد . سپس سیلانی از والایش ِزنان در کار است . چیزی از سیلانی همگرا که نزد من همچون کنش اجتماعی به نظر می رسد . کنش اجتماعی سیلانها در سطح جامعه . زنی در کار نیست . سیلان زنان وجود دارد که به یک رمزگان ارجاع می یابد . رمزگان چیزهای کهن ، طایفه ها ، قبیله ها . اما همواره سیلان زنان در کار است . و سپس ، در دومین نقطه ، یک رمزگان : رمزگان و سیلان کاملا چهره به چهره با چیزی دیگر شکل می یابند . سپس آنچه مسلم است ، در سطح ازدواج در جامعه ی ابتدایی ِ قبلی ، در رابطه با سیلانهای زنان ، به واسطه ی یک رمزگان ، چیزی هست که باید از آن گذر کرد . این مشتمل است بر شکل دادن به نوعی نظام ، نه هرگز همچون پیشنهادات لوی استروس ، و نه هرگز ترکیبی عقلانی ، بلکه نظام فیزیکی به همراه قلمروگذاری ها : چیزی وارد می شود ، چیزی خارج می شود . بنابراین در اینجا به وضوح می بینیم که موجب ارتباط میان نظام فیزیکی ِ ازدواج می گردد . زنان خود را به شکل یک سیلان به حضور می آورند . رمزگان اجتماعی بدین معنی ست : در ارتباط با چنین سیلانی ، چیزی از سیلان باید پشت سر نهاده شود . به عبارت دیگر سیلان ِ چیزی که نباید مرور شود . و سوما : ـ این سه دوره ی بنیادین ِ هر رمزگان را شکل می دهد ـ چیزی باید بر این گذار ، یا در مقابل ، بر این انسداد اثر بگذارد . برای مثال در نظامهای مادر تبار (matrilineal)همه کس اهمیت دایی را می داند . چرا که در سیلان زنان ، آنچه پشت سر نهاده می شود ، ازدواج موجّه و مقرر است . یک |انسان ِ| شیزو، در چنین جامعه ای ، او آنجا نیست . چنانچه گویی جزیی از ماست . و ورای آنجا ، او چیز دیگری ست . در آنجا او فرق می کند . موارد بسیار خوبی در درسهای پی . کلاسترس (P.clastres) یافت می شود : کسی هست که نمی داند ، او نمی داند با چه کسی باید وصلت کرد . برای ملاقات جادوگر ِ دور به سفر قلمروزدایی مبادرت می ورزد . یک قوم شناس بزرگ انگلیسی با نام لیچ ( Leach ) تمامی ِ تزهایش در این خلاصه می شود که : این همچون گفته های لوی استروس کار نمی کند. او به نظام لوی استروسی باور ندارد : کسی نمی داند با که باید وصلت کرد . لیچ یک دستاورد بنیادین دارد : آنچه او گروههای محلی و تمایزات گروههای وراثت می نامد . گروههای محلی گروههای کوچکی هستند که ازدواجها و خویشاوندی ها را می سازند و آنها را از وراثت نتیجه نمی گیرند . وصلت نوعی استراتژی ست که به داده های سیاسی واکنش نشان می دهد . یک گروه محلی دقیقا گروهی ست که برای هر گروه اجتماعی مقرر است . آنچه می تواند بگذرد . آنچه نمی تواند بگذرد . آنچه باید مسدود شود . آنچه می تواند سیلان یابد . در یک نظام مادر تبار چه چیزی مسدود می شود ؟ آنچه در تمامی نظامها مسدود می شود . آنچه از قوانین ممنوعیت زنای با محارم فراتر می رود . اینجا چیزی در سیلان زنان مسدود شده است . بدین معنی که افراد ِ امن ، در ارتباط با افراد دیگر از سیلان زنان دم بخت خط می خورند . در مقابل ، آنچه پشت سر نهاده می شود ، می توان گفت نخستین زنای با محارم مجاز است : نخستین زنای با محارم قانونی در قالب وصلتهای خاص و منحصر بفرد : امروزه همه کس می داند که زنای با محارم مجاز هرگز عملا تجربه نشده است . هنوز به آنچه مسدود است بسیار نزدیک است . شما شاهد این هستید که سیلان از هم گسیخته می شود . چیزی در سیلان مسدود است . چیزی پشت سر نهاده می شود . و اینجا در تاریخ دایی ، خاله همچون تصویری از زنایی از دست رفته مسدود می شود . در قالب یک شوخی ِ خانوادگی ، خواهرزاده با خاله اش ، رابطه ای بسیار شادی بخش ، با دایی اش ، رابطه ای مخفیانه ، آسیبها ، اینها رمزگذاری شده اند . نگاه کنید به مالینوفسکی .

سوال : آیا این گروههای محلی دارای قدرتی جادویی هستند ؟

دلوز : آنها از قدرتی آشکارا سیاسی برخوردارند . آنها گاهی تحت عنوان سحر و جادو نامگذاری می شوند. اما گروههای جادوگری نیستند . آنها گروههایی سیاسی اند که استراتژی ِ یک روستا را در ارتباط با روستای دیگر ، و یک طایفه را در ارتباط با طایفه ی دیگر تعریف می کنند. هر رمزگان در ارتباط با سیلانها گویای این است که ما از عبور چیزی از سیلان جلوگیری می کنیم. ما آن را مسدود می کنیم. می گذاریم چیزی بگذرد : کسانی خواهند بود که همچون یک مانع ، دارای موقعیتی کلیدی هستند. به عبارت دیگر ، جهت جلوگیری از گذار ، در مقابل ، تاثیر گذاشتن بر آن . و وقتی که ما اینها را ثبت و یادداشت می کنیم که کارکتر اینها آنگونه است ، بنابر رمزگان ، جایگاههای پیشین به آنها بازمی گردند. بهتر است بفمیم که نظامهای عمده چگونه کار می کنند .
در تمامی جوامع ، مشکل همیشه رمزگذاری و رمزگشایی سیلانهایی ست که از گریز مراقبت می شوند. چه هنگام رمزگانها در جوامع ابتدایی گذشته در نوسان اند : ذاتا در هنگام استعمار، آنجاست که رمزگان از فشار کاپیتالیسم می گریزد . به آن خاطر است که در جامعه ی رمزگان ها حضور می یابد : سرآغاز پول : پول پخش می شود و در مدار مطلق سیلانها گردش می یابد . بدین معنی که آنها سه گونه سیلان را از اصل از یکدیگر تمیز می دهند: سیلانهای تولید (production) که در حال نابودی ست . سیلانهای آبرومندی ، ابژه ی آبرو و سیلانهای زنان . آنگاه که پول در آن عرضه می شود این یک فروگشت ) فاجعه) است . ( نگاه کنید به آنچه جودین (Juadin) همچون یک نژاد پرستی تحلیل می کند : پول ، عقده ی اودیپی )
آنها می کوشند تا پول را به رمزگانشان پیوند بزنند . درست مثل اینکه می تواند یک آبرومندی باشد . این یک تولید یا مزیت مصرف نیست . این نه یک زن ، بلکه افراد جوان یک قبیله هستند که سریع تر از ریش سفیدها فایده ی پول را به منظور بدست گرفتن ِ چرخه ی مزایای مصرف ، متوجه می شوند . چرخه ی مصرف که بطور سنتی ، در جوامعی بخصوص ، در دست زنان است . بنابراین افراد جوان به وسیله ی پول چرخه ی مصرف را بدست می گیرند . با پول : که خودش دیگر نمی تواند رمزگذاری شود . در چهارچوبی بخصوص ما با پول می آغازیم و با پول پایان می یابیم .
پول ـ کالا ـ پول ، اینجا رمزگذاری ِ این چیزها مطلقا معنایی ندارد . زیرا سیلانهای مناسب توسط سیلانهای غیرقابل شمارش که جوهر مناسبشان بازتولیدی طبق فرمول ” پول ـ کالا ـ پول ” است ، جا به جا می شوند .هیچ رمزگانی نمی تواند به بازتولید بی پایان کمک کند . آنچه در جوامع ابتدایی مذکور هولناک است ، چگونگی ِ بوجود آمدن ِ بدهی ست . بوجود آمدنی در قالب یک سدّ ِ پایان پذیر . بدهی پایان پذیر است . بنابراین سیلانها با فرار کردن ِ زنان خود را سپری می کنند . این از همبسته ساز بودن رمزگانها و رمزگذاری ِ سیلانها جلوگیری نمی کند : بی شک از تمام جنبه ها می گریزد و آنکه از رمزگذاری شدن ِ خود جلوگیری می کند ، ما می گوییم : او یک دیوانه است . ما او را رمزگذاری می کنیم : دیوانه ی روستا ، ما از رمزگان رمزگانی می سازیم .
ابتکار کاپیتالیسم در این است که دیگر بر هیچ رمزگانی دلالت نمی کند . پسمانده های رمزگان وجود دارد . اما کسی به آنها باور ندارد : ما دیگر به هیچ چیز باور نداریم . آخرین رمزگانی که کاپیتالیسم می دانست چگونه آن را معرفی کند ، فاشیسم بود : تلاشی برای بازرمزگذاری و بازقلمروگذاری حتی در سطحی اقتصادی ، در سطح بازار در اقتصاد فاشیسم . اینجا به وضوح شاهد تلاشی مفرط در جهت جان بخشیدن دوباره به نوعی رمزگان هستیم که همانند رمزگان کاپیتالیسم عمل کند . در واقع او می تواند در قالبی که ماندگاری کرده بود ، ماندگاری کند . اما از بدست دادن رمزگانی که کلیت ِ بستر اجتماع را همچون یک شبکه پوشش دهد عاجز است . زیرا مشکلات آن دیگر خود را در بستر رمزگان مطرح نمی کنند . مشکل آن ساختن ِ سیلانهای رمزگشایی شده است . بنابراین منحصرا در این مورد است که من کاپیتالیسم به مثابه ی یک تشکیلات اجتماعی را در مقابل سایر تشکیلات شناخته شده ی اجتماعی قرار می دهم . آیا می توانیم بگوییم میان رمزگذاری ِ سیلانهای مطابق با تشکیلات پیشاکاپیتالیست و واقعیت ِ رمزگشایی شده ، تفاوتی ذاتی وجود دارد ؟ یا اینکه یک گوناگونی ِ ساده در کار است : تفاوتی ریشه ای در طبیعت آنها وجود دارد . کاپیتالیسم هیچ رمزگانی را نمی تواند بدست دهد .
نمی توان گفت مبارزه بر علیه یک نظام ، کاملا مستقل از طریقه ای ست که نظام در آن شخصیت یافته است . توضیح این دشوار است که مبارزه ی سوسیالیسم بر علیه کاپیتالیسم در قرن نوزدهم مستقل از تئوری ارزش اضافه بوده است . گویی این تئوری مختص به منش کاپیتالیسم است . تصور کنید که کاپیتالیسم می تواند به عنوان ماشین اقتصادی تعریف شود که رمزگان را در نظر نمی گیرد و باعث می شود سیلانهای رمزگشایی شده با انتقالشان به سمت یک واقعیت عمل کنند . این به ما اجازه می دهد که موقعیت کاپیتالیست و موقعیت شیزوفرنیک را با هم به بار آوریم . حتی در سطح تحلیلی که تاثیری عملی دارد . تحلیل مکانیسم های پولی ( اقتصاد دانان نئوکاپیتالیست . این شیزوفرنیک است . ) وقتی شاهد این هستیم که تجربه ی پولی ِ کاپیتالیسم چگونه عمل می کند ، در سطحی عینی ، و نه فقط در تئوری ، شخصیت شیزوفرنیک آن ، آیا می توانیم بگوییم که این نسبت به تجربه ی انقلابی کاملا بی تفاوت است ؟ تمام آنچه ما در ارتباط با روانکاوی و روانپزشکی انجام می دهیم ، به چه چیز ختم می شود ؟ میل یا ناخودآگاه ( این یکی اهمیت کمی دارد ) خیالی یا نمادین نیست . منحصرا ماشینی ست . و تا زمانی که نتوانید ناحیه ی ماشین میل در بدن را بدست آورید ، تا وقتی که در سطحی خیالی ، ساختاری یا نمادین باقی بمانید ، نمی توانید اِشرافی واقعی بر ناخودآگاه داشته باشید . آنها ماشینهایی هستند که همچون هر ماشین دیگری درست با عملکردشان مصداق می یابند .( مصداق ها : آنچه لیندر نقاش با آن وسوسه شد ؟ کودکان به همراه ماشین : پسربچه های تنومند در پیش زمینه ماشینی عجیب را می رانند که به ماشین بزرگی متصل است. در پس زمینه همان چیزی ست که سال گذشته من کوشیدم تا “ناخودآگاه یتیم” بنامم . ناخودآگاه ِ صحیح ، آنچه در بابا ـ مامان گذر نمی کند، آنچه ماشین هذیان زده را می راند . این مرتبط بودن با ماشین عظیم اجتماع : دومین مصداق : مردی انگلیسی با نام Naderlandاز شرِبِر ِ پدر( Schreber ) مطلع بود .( شربر ِ پدر : دانیل گوتلب موریتز شربر (۱۸۰۸ ـ ۱۸۶۱) : فیزیکدان آلمانی و استاد دانشگاه لیپزیگ .آثار او درباره ی سلامتی کودکان و تاثیرات اجتماعی ِ شهرسازی در سرآغاز ِ انقلاب فرانسه بود .او بنیانگزار آن چیزی بود که بعدها ” جنبش شربر” خوانده شد. م ) این همان چیزی ست که من در نوشته ی فروید با آن مخالفم . چنانچه گویی این یک بار ِ واقعا سنگین است که ژرفترین شخصیت مرد یعنی شخصیت اجتماعی او را خرد می کند . وقتی شربر ِ پدر، مغول کبیر ، آریائیان ، یهودیت را مرور می کنیم و وقتی که فروید را می خوانیم . نه یک کلمه درباره ی تمام اینها . چنانچه گویی این تنها محتویات یک مانیفست است و آن شخص می بایست محتویات نهفته ی آن را شرح دهد . محتوای همواره پدر ـ مادری ، |عقده ی|ادیپ . تمامی محتویات سیاسی ، سیاسی ـ جنسی ، سیاسی ـ لیبیدینال . زیرا در آخر وقتی که شربر(دانیل پاول شربر ، پسر ِ موریتز شربر ، ( ۱۸۴۲ـ ۱۹۱۱) یک قاضی آلمانی بود که از شیزوفرنی ِ پارانوید رنج می برد . او شرح احوال خود را در کتاب ” سرگذشت بیماری ِ عصبی ِ من ” نوشته است . این کتاب کتابی تاثیرگذار بود در روانکاوی و زیگموند فروید در مورد موقعیت ِ شربر تفسیرهایی نوشت. م ) خود را متصور شد که یک دختر Alsatian کوچک است که از alsace در مقابل مامور فرانسوی دفاع می کند ، اینجا یک لیبیدوی سیاسی وجود دارد ؛ جنسی و در عین حال سیاسی . از سوی دیگر درمی یابیم که شربر ِ پدر شناخته شده بود . زیرا یک نظام آموزشی را پایه گذاری کرده بود: Schreber Garden. او یک نظام تربیتی جهانشمول را معرفی کرد . شیزوتحلیلگری(schizoanalysis) در جهت مخالف روانکاوی پیش می رود . در واقع ، هر زمان که سوژه گویای چیزی باشد که او را در معرض اودیپوس یا اختگی قرار دهد ، شیزوتحلیلگری می گوید : ” کافی ست !” : آنچه او با اهمیت می بیند این است : شربر ِ پدر یک نظام تربیتی مبتنی بر ارزش جهانشمول را پایه گذاری کرد . این منجر به فشار بر فرزند خودش نمی شود ، بلکه به PAN gymnastication می انجامد . ما اگر از هذیان فرزند ، سویه ی جهان ـ سیاسی ِ نظام تربیتی پدرانه محافظت شویم ، می توانیم هر چیزی را دریابیم . پدر نه کنشی ساختاری ، بلکه نظامی سیاسی را بنیان می نهد : من می گویم لیبیدو اینجا به پایان می رسد ، نه به واسطه ی بابا ـ مامان ، بلکه به واسطه ی نظام سیاسی . در PAN gymnastication ماشینهایی هست : هیچ نظامی بدون ماشینها وجود ندارد . یک نظام ، به بیان دقیق ، اتحاد ساختاری ِ ماشینهاست . شخص می بایست نظام را واکاوی کند تا به ماشینها برسد . و ماشینهای شربر ِ پدر ماشینهایی سادو-پارانوئیک هستند . گونه ای از ماشین هذیان زده . آنها آنجا که به کودکان می رسند سادو- پارانوئیک هستند . ترجیحا به دختران خردسال .
در مورد این ماشینها ، کودکان آرام می مانند . در این هذیان سویه ی تربیتی جهانشمول به روشنی پدیدار می شود : این هذیانی درباره ی فرزندش نیست . این هذیانی ست که او درباره ی تشکیلات نژاد برتر می سازد . شربر ِ پدر علیه فرزندش وارد عمل می شود ، اما نه به مثابه ی پدر ، بلکه همچون بانی ِ لیبیدینال ِ سرمایه گذاری ِ هذیان زده ی بستر اجتماع . عملکرد آن دیگر پدرانه نیست ؛ بلکه پدر آنجاست تا چیزهای هذیان زده را منتقل کند . این مشخص است ، ولی پدر در ارتباط با بستری که دیگر بستر خانوادگی نیست ، همچون عامل سرایت عمل می کند . اما این بستر ، بستری سیاسی و تاریخی ست . باری دیگر ، علامتهای تاریخ و نه علامت پدر .

سوال : ما بچه ها را با لولو نمی ترسانیم ، حتی با یک ماشین .

دلوز : نظامی که شربر پدر بنیان نهاد ، پیشرفتی جهانی داشت.( تسمه ی شلاق جهت مدیریتی مناسب ) این یک ماشین عظیم اجتماعی بود ؛ و در عین حال در دل اجتماع انبوهی از ماشینهای هذیان زده ی سادوپارانوئیک را کاشت . و همچنین در هذیان فرزند ، بخصوص در پدر ِ او ، اما همچون بازنمود اتوریته ای که او در آن دخیل بوده است . او در سرمایه گذاری ِ گونه ی بخصوصی از تشکیلات اجتماعی ، همچون یک عامل سرایت دخیل است . در عوض ، ماجرای روانکاوی خانوادگی گرایی ِ ازلی ئی ست که متشکل است از : ارجاع لیبیدو و تمامی تمایلات جنسی به ماشین خانوادگی . و ما دیگر نمی توانیم به ساختمند کردن ِ آنها ادامه دهیم . این هیچ چیز را عوض نمی کند . اینگونه ما باز هم در حلقه ی بسته ی اخته سازی ِ نمادین باقی مانده ایم . به ساختن عملکرد خانواده ، شخصیتهای وابسته به والدین ، و به در هم شکستن ِ سراسر ِ بیرون |از خانه| ادامه می دهیم . بلانشو ؟ : گونه ای تازه از ارتباط با بیرون ؟ با این همه ، روانکاوی مایل است که از هر گونه ارتباطش ، و از هر گونه ارتباط سوژه ای که به همراه بیرون تحلیل می شود ، ممانعت کند . روانکاوی به بازقلمروگذاری ِ ما تظاهر می کند . بر قلمروزدایی یا بر معمولی ترین زمین ، پست ترین ، قلمرویِ اودیپی ، یا بدتر ، بر تخت (couch). اینجا ما به روشنی شاهد ارتباط روانکاوی و کاپیتالیسم هستیم : اگر این صحیح باشد که در کاپیتالیسم سیلانها رمزگشایی شده اند و دایما قلمروزدایی می شوند ، یعنی که کاپیتالیسم انسان شیزوفرنیک را درست همچون پول تولید می کند . سراسر ِ پروژه ی کاپیتالیست مشتمل است بر بازآفرینی ِ قلمروگذاری های ساختگی ، به منظور بازنویسی ِ مردم ، تا به طور مبهم آنها را بازرمزگذاری کند : آنها همه چیز می آفرینند : HLM ( مسکن سازیِ تحت نظارت دولت ) ، خانه و بازقلمروگذاری ئی خانوادگی در کار است . خانواده در پس ِ تمامی ِ زندانهای اجتماعی قرار گرفته است . بنابراین آنها فرزند یک خانواده را بازرمزگذاری می کنند ( روانپزشکی ِ جامعه ) : آنها مردم را ، آنجا که تمام رمزگذاری ها شناورند ، بازرمزگذاری می کنند . آنها بر بازرمزگذاری ئی ساختگی ، نمادین و پسمانده پیش می روند . اکثر آنها با جهش بر روی آنچه بر هذیان تاثیرگذار است و تمام آنچه در هذیان متجاوز است استوارند. بدین معنی که آن هذیان ، نظامی ست مبتنی بر سرمایه گذاری های سیاسی ـ اجتماعی ، نه از هر گونه ای : این لیبیدو است که خود را بر قلمروزدایی اجتماعی سیاسی می آویزد . شربر وقتی که با مادرش عشقبازی می کند به هیچ وجه خواب نمی بیند ، او آنگاه که همچون دختربچه ی Alsacian ، توسط مامور فرانسوی مورد تجاوز قرار می گیرد خواب می بیند : این به چیزی بسیار عمیق تر از اودیپ بستگی دارد. یعنی در حالتی که لیبیدو تشکیلات اجتماعی را بنیان می نهد ، به سوی نقطه ای که در آن شخص باید دو گونه از سرمایه گذاری اجتماعی توسط لیبیدو را از هم تمیز بدهد : سرمایه گذاری اجتماعی منافع که جزو گونه ای استثنایی هستند که اگر لازم باشد ، از طبقات فراتر می روند و در ذیل آنها ، نه دقیقا هماهنگ با آنها ، سرمایه گذاری های ناخودآگاه ، سرمایه گذاری های لیبیدینال میل . روانکاوی ِ سنتی سرمایه گذاری های لیبیدینال میل را در مثلث خانوادگی احاطه کرده است و ساختارگرایی آخرین تلاش است برای حفظ اودیپ در زمانی که اودیپ در حال ازهم پاشی ست .
وظیفه ی شیزوتحلیلگری این است که شاهد نقش والدین در ناخودآگاه ، تنها به مثابه ی عامل انسداد و سرایت در نظام سیلانهای میل باشد . سیلانهای ماشینهای میل ساز. و آنچه ظاهر می شود ناخودآگاه من است در ارتباط با ماشین های میل ساز . آنچه ماشینهای میل ساز ِ من است . و بواسطه ی آنها ، رابطه ی ناخودآگاه این ماشین های میل ساز با ماشینهای عظیم اجتماعی که به انجام رسیده اند. در نتیجه هیچ دلیلی ندارد که روانکاوی را در بازرمزگذاری کردن ِ خودمان یاری کنیم . مثالی می آورم از کتاب آخر Laclair : چیزی هست که دیگر کار نمی کند : اساسی ترین عمل در تاریخ روانکاوی یک مرکزیت زدایی بود که مشتمل بود بر گذشتن از اتاق والدین به مثابه ی بازگشتی به جایگاه تحلیلی . آن زمانی بود که ما به اودیپوس باور داشتیم ، و در واقعیت اغوا ، همچنان پرقدرت بود . زیرا سراسر ِ ناخودآگاه خانوادگی شده بود . خُرد شدن ِ لیبیدو در مثلث ِ بابا ـ مامان ـ من : تمامی پیشرفت روانکاوی در این راستا فراهم شده بود : جایگزینی ِ وهم برای اغوای واقعی و جایگزینی اخته سازی برای |عقده ی|اودیپ . Leclair : در حقیقت جابجایی هسته ی زنده ی بحران اودیپی ، از جایگاه خانوادگی به جایگاه روانکاوانه ، اصولا همبسته است با جهش جامعه شناسانه . در کدامیک ما می توانیم به طرزی روانکاوانه دستاویزی برای نهاد خانوادگی مرزبندی کنیم ؟ صفحه ی ۳۰ : خانواده فرسوده است . ناخودآگاه واخواهی می کند و دیگر خود را هم چون یک مثلث | پدر ـ مادر ـ من | تشکیل نمی دهد .خوشبختانه تحلیلگری هست که همچون یک نیروی کمکی به کار آید .
جانبداری از خانواده به پایان رسیده است . حفظ و اختفای حقیقت ِ سراسر قدرتمند نیز . می گوییم : اوف ! در هر صورت ما با حقیقت ِ اضافه ی خانواده درگیر خواهیم بود . هان ! نخیر ! Leclair می گوید ، برای آنچه همچون نیروی کمکی به خانواده خدمت می کند ، و برای آنچه مدافع ِ آن است ، نقاب ِ بی نقاب ِ حقیقت ِ سراسر قدرتمند ، کار ِ تحلیلگر است.
دیگر تثلیثی در کار نیست . اودیپی شدن در خانواده دیگر به کار نمی آید . شما به یک تخت در تثلیث و اودیپی کردن ِ خود می رسید و البته Lecrair اضافه می کند که اگر تخت روانکاوی به جایی تبدیل شود که رویارویی با حقیقت برملا شده است ؟ رویارویی با حقیقت بر روی زمین به وقوع نمی پیوندد . در تحرکات قلمروگذاری ، بازقلمروگذاری و قلمروزدایی این بر این زمین پوسیده که تخت تحلیلگر است به وقوع می پیوندد . اینکه صحنه ی اودیپی هیچ اشاره ی خارجی به وظیفه ندارد ، اینکه مثلث هیچ اشاره ی بیرونی برای کار تحلیلگر ندارد ، هیچ اهمیتی ندارد . چنین چیزی گواه بر این است که روانکاوی همچون کاپیتالیسم خود را شکل گرفته با سیلانهای رمزگشایی شده ی میل می یابد ، خود را پیش از پدیده ی شیزوفرنیک ِ رمزگشایی و قلمروزدایی می یابد ، این برای خود ِ روانکاوی قدری واقعیت اختیار کرد . تخت، واپسین قلمرو انسان اروپایی امروز ، قلمرو کوچک ِ اوست . این موقعیت روانکاوی واقعیتی را معرفی می کند که به ممانعت از کلیه ی ارجاعات منجر می شود . ممانعت از هرگونه ارتباط با بیرون . وقتی که روانکاوی می رود تا سرمایه گذاری های حقیقی ِ میل را بفهمد ، همچون حرکتی فاجعه بار در درون جامعه ظاهر می گردد . و از آن لحظه که ما همچون یک اشاره از خانواده خلع ید شدیم ، تمامش خراب شده بود .( واپسین قلمرو ، تختی که خود را در جایگاه خویش تعیین و توجیه می کند . ) از همان لحظه ای که ما میل را از دو بُعدی بودن خارج کردیم . آنچه من دو بُعدی بودن می نامم از یک سو مربوط می شود به ماشینهای میل ساز که به هیچ بُعد ِ نمادین یا ساختاری تقلیل پذیر نیستند . به ماشینهای میل ساز ِ کنش مند و مسئله ی شیزوتحلیلگری دانستن ِ طریقه ی عمل این ماشینهای میل ساز است و یافتن ِ سطحی که آنها بر روی ناخودآگاه کار می کنند . که نشان می دهد ما از اودیپ ، اخته سازی و غیره جهش خواهیم کرد . از سوی دیگر ، با سرمایه گذاری های عظیم اجتماعی ـ سیاسی ( سرمایه گذاریهای اجتماعی ـ سیاسی ـ کیهانی ) نباید گفت در اینجا می تواند جنسیت زداییِ یافته های روانکاوی در کار باشد . و چون من می گویم که میل ، در شکل بنیادین جنسی اش ، تنها می تواند در سرمایه گذاریهای جنسی فهمیده شود ، تا آنجایی که بر پایه ی “پدر ـ مادر” ی نباشد ، این در درجه ی دوم است ، اما تا آنجایی که بر پایه ی ـ از یک سو ـ ماشینهای میل ساز ، و از سوی دیگر ، تا آنجایی که عشق های جنسی ، همجنسگرا و دگرجنسگرای ما را می گذرانند . آنچه سرمایه گذاری می شود ، همیشه آن چیزی ست که از بُعدی از بستر تاریخی ِ اجتماع جدا می شود و مادر و پدر در آن نقش بازی می کنند . آنها عامل ارتباط ماشینهای میل ساز هستند . از یک سو ارتباط ماشینها با یکدیگر و از سوی دیگر ، ارتباط ماشین های میل ساز با ماشینهای سترگ میل ساز : شیزوتحلیلگری تحت سه کنش ساخت می یابد : عمل ویرانگر : جهش از ساختارهای اودیپی و اخته کننده به منظور نیل به ناخودآگاهی فاقد اخته سازی . زیرا ماشینهای میل ساز این را رد می کنند .
عمل مخالف : بررسی و تحلیل عملی . چیزی برای تفسیر کردن وجود ندارد . ما ماشین را تفسیر نمی کنیم . ما عملکرد و کاستی هایش را درمی یابیم . دلیل کاستی هایش حلقه ی اودیپی ست . حلقه یِ روانکاوانه ی تخت که کاستی ها را به ماشینهای میل ساز گزارش می دهد : ماشین های میل ساز تا زمانی عمل می کنند که ماشینهای اجتماع را منصوب کنند . و آنهایی که گونه ای از سرمایه گذاری های لیبیدینال هستند ، از سرمایه گذاری های پیش ـ آگاه متمایز می شوند . این سرمایه گذاری های جنسی ، در آن سوی موجوداتی که دوست می داریم ، تمام عشق هایمان ، مجموعه ای ست از قلمروزدایی و بازقلمروگذاری . آنچه دوست می داریم، همواره یک دو رگه ی بخصوص است . حرکتی مبتنی بر قلمروزدایی و بازقلمروگذاری . رمزگذاری ِ ضعیف و هیستریک ِ تخت نیست و در آن سوی هر موجودی که دوست می داریم ، آنچه منصوب می کنیم یک بستر اجتماعی ست . اینها ابعاد ِ این بستر اجتماعی هستند . و والدین عامل سرایت در بستر اجتماعند .
نگاهی به نامه ی جکسون بیاندازید: مادر ِ سیاه پوستی به پسرش می گوید : وِل نگرد و ازدواج موفق هم نکن . پول در بیار! آیا این مادر کلاسیک همچون یک مادر و همچون یک ابژه ی اودیپی ِ میل عمل می کند ؟ یا در جهت سرایت گونه ای بخصوص از سرمایه گذاری لیبیدینال ِ بستر اجتماع عمل می کند ؟ بدین معنی که ، دسته ای که ازدواج موفق می کنند ، عشقبازی می کنند ، این دقیقترین معنای رابطه با چیزی از میان همسرش است ، به طور ناخودآگاه با شمار بخصوصی از روندهای اقتصادی ، سیاسی ، اجتماعی ، و آن عشق همواره معنایی بوده است از میان آنچه لیبیدو جدای از معشوق به دست می آورد . یعنی تمام تکّه های بستر تاریخی اجتماع . نهایتا ما با علامتهای تاریخ است که عشقبازی می کنیم . مادر ِ دیگر نامه ی جکسون ، می گوید ” تفنگ ات را بدست بگیر ! ” . این دو عمل از عوامل سرایت گونه ای بخصوص از سرمایه گذاری اجتماعی – تاریخی را دنبال می کند که به طور مجزا از قطبی از این سرمایه گذاری ها به قطبی دیگر در نوسان است . که در یک سمت می توانیم بگوییم سرمایه گذاری ها واکنشی هستند در فاشیستی محدود ، و در سمتی دیگر ، سرمایه گذاری لیبیدینال انقلابی . عشقهای ما مثل لوله ها و گذرگاههای سرمایه گذاری هاست که دگر بار به منشا خانوادگی تعلق ندارند . بلکه به منشایی تاریخی – سیاسی متعلق اند . و مسئله ی نهایی ِ شیزوتحلیلگری تنها بررسی دقیق ماشینهای میل ساز نیست . ، بلکه بررسی ِ دقیق ِ حالتی ست که در آن ، ماشینهای میل ساز سرمایه گذاری ِ ماشینهای اجتماع را به انجام می رسانند. چه شکل دادن ِ سرمایه گذاری در لیبیدویی از گونه ی انقلابی اش باشد و چه شکل دادن ِ سرمایه گذاری های لیبیدینال از نوع انقلابی اش . حوزه ی شیزوتحلیلگری در این نقطه خود را از حوزه ی سیاست متمایز می کند. بدین معنی که سرمایه گذاری های سیاسی ِ پیش – آگاه سرمایه گذاری منافع طبقه هستند . که با گونه ای خاص از مطالعات تعیین می شوند. اما هنوز هیچ چیز درباره ی گونه ی دیگر سرمایه گذاری ها به ما گزارش نمی دهد . یک سرمایه گذاری ِ لیبیدینال ویژه : میل . در نقطه ای که یک سرمایه گذاری انقلابی پیش – آگاه می تواند به وسیله ی سرمایه گذاری لیبیدینال گونه ی فاشیسم دو چندان شود : که شرح می دهد چگونه جابجایی ها از قطبی از هذیان به قطب دیگری از هذیان ساخته می شوند. چگونه یک هذیان دارای دو قطب است : آنچه آرتو بخوبی می گوید : راز همه چیز در این است: ” هلیوگابالوس ِ آنارشیست “.( Heliogabalus : از امپراطوران ِ روم (۲۰۳ـ ۲۲۲) او از ۲۱۸ تا ۲۲۲ بر مسند قدرت بود. م) زیرا آنها دو قطب اند . این تنها یک نقیضه گویی نیست . این نقیضه گویی ِ بنیادین ِ آدمی ست . یعنی قطبی از سرمایه گذاری ناخودآگاه گونه ی فاشیست ، و سرمایه گذاری ناخودآگاه ِ گونه ی انقلابی. آنچه در هذیان من را شگفت زده می کند ، غیاب ِ ریشه ای مامان – بابا است ، جز به مثابه عوامل سرایت . جز به مثابه انسداد در آنجا که نقشی دارند . اما از طرف دیگر ، عملِ شیزوتحلیلگری پخش شدن در هذیان ابعاد ناخودآگاه سرمایه گذاری فاشیست و در سرمایه گذاری انقلابی ست ، و در نقطه ای بخصوص می لغزد و تاب می خورد . این حوزه ی ژرف ِ لیبیدو است . در واکنشی ترین ، فولکلوریک ترین قلمروزدایی ، شور انقلابی می تواند بیرون بریزد (هیچگاه نمی دانیم) ، چیزی شیزو ، چیزی دیوانه ، یک قلمروزدایی : مسئله ی Basque : آنها برای فاشیسم بسیار کار کردند . در حالتهای دیگر ، این اقلیتهای مشابه می توانند شخصیت بیابند . من نمی گویم اینها اتفاقی روی داده اند ، آنها می توانستند تاثیر انقلابی شان را محکم کنند. این شدیدا مبهم است : این در جایگاه تحلیل سیاسی نیست . در جایگاه تحلیل ناخودآگاه است : راهی که در حوالی اش دور می زند . ( Mannoni : ضد روانپزشکی در سکان ِ قضاوت ِ شربر : هذیانی کاملا فاشیست. ) ضد روانپزشکی معنایی دارد . اگر شیزوتحلیلگری معنایی دارد ، این معنا در جایگاه تحلیل ناخودآگاه است ؛ تا هذیان را از قطبی که همیشه حضور دارد واژگون کنیم . قطب واکنشی ِ فاشیست که بیانگر ِ گونه ی بخصوصی از سرمایه گذاری لیبیدینال است ، به سوی قطبی دیگر . قطب انقلابی. (اشکالی ندارد که حرکتش سنگین و کند است.)

ریچارد : چرا فقط دو قطب ؟

دلوز : می توانیم قطب های بیشتری در نظر بگیریم ، اما اساسا دو گونه ی اصلی از سرمایه گذاری وجود دارد ، دو قطب . مرجع سرمایه گذاری های لیبیدینال بابا – مامان. اینها قلمروگذاری ها و قلمروزدایی ها هستند، این باید در ناخودآگاه یافته شود ، مخصوصا در جایگاه های عشق هایش. توهم ِ طبیعت ، توهم ِ نژاد پاک ، حرکت پاندول = توهم ِ انقلاب ِ قلمروزدایی. اگر شما در بیانی تحلیلی بگویید سیلانها هنوز سیلان دارند ، مشکلی که من بلافاصله پس از آن مطرح می کنم این است : گونه هایی از سیلان هستند که از زیر ِ در رد می شوند. آنچه روانکاوان به آن گران روی ِ(viscosity) لیبیدو می گویند . لیبیدویی بسیار گران رو که به خود مجال دریافته شدن توسط رمزگانهای روانکاوی را نمی دهد . درست ، بله ، اینجا قلمروزدایی اتفاق می افتد ، اما روانکاوی می گوید : واکنش منفی . در دار و دسته ی لکانی ها آنچه مرا آزار می دهد پیروان ِ اختگی ست . خانواده نظام سرایت است . سرمایه گذاری های اجتماعی ِ هر تولید به دیگری ختم می شود . اما من فکر نمی کنم که خانواده عنصری اساسی در سرمایه گذاری های اجتماعی باشد . زیرا در هر صورت این ماشینهای میل ساز هستند که سرمایه گذاریهای لیبیدینال اجتماعی ماشینهای عظیم اجتماع را برپا می کنند. اگر بگویید دیوانه کسی ست که با ماشینهای میل ساز خود تنها می ماند و سرمایه گذاری اجتماعی را انجام نمی دهد ، من با شما موافق نیستم . در دیوانگی ها ، من سرمایه گذاری شدید ِ گونه ای بخصوص از بستر تاریخی ، سیاسی ، اجتماعی می بینم. حتی در افراد خلسه ای. این تلاش کودکانه برای بالغ شدن . از سنین آغاز کودکی ست که ماشینهای میل ساز به بستر اجتماع متصل می شوند . تمامی ِ قلمروگذاری ها ، در خودشان ، برابرند با هر چیزی که با حرکت قلمروزدایی در ارتباط است . اما آنجا چیزی مثل یک شیزوتحلیلگری ِ رمزگذاری ها ، نحوه ی عملکردشان است و من این را بوسیله ی عملکردشان درمی یابم : اگر ماشینهای میل ساز بر سمتی از قلمروزدایی های گسترده واقع شده اند ، به عبارت دیگر بر گذرگاه میل بعد از قلمروگذاری ها ، اگر میل گر بودن قلمروزدایی شدن است ، فرد باید بگوید که هر گونه قلمروگذاری می تواند همچون جزیی از نیروی ماشینی عمل کند. نیروی ماشینی آن چیزی ست که در قلمروگذاری آن را در جریان قلمروزدایی رهایی بخشد. رویا را مثال می آورم : رویا از این منظر که من می خواهم نقش ماشینها را روشن کنم ، بسیار مهم است . متفاوت است از روانکاوی : وقتی که هواپیمایی پرواز می کند ، یا یک ماشین دوخت . رویا نوعی قلمروی خیالی ست . خواب یا یک کابوس قلمروزدایی ست . می توان گفت که قلمروزدایی و بازقلمروگذاری تنها همچون عملکرد یکدیگر بوجود می آیند ، اما شما می توانید نیروی یک قلمروزدایی ِ ساده را از روی شاخصه هایی که بر قلمرو دارد تخمین بزنید. به این معنی که چقدر توسط یک سیلان ِفراری حمایت می شود ـ فراری و در حال فرار، فراری دهنده ، نه چیزهای دیگر را ، بلکه چیزهایی در درون خود ِ نظام را . یک تکّه از آن را.
شاخص ماشینی در یک قلمرو آن چیزی ست که قدرت ِ رهایی از قلمرو بوسیله ی فراری دادن ِ سیلانها را می سنجد. در این مورد تمامی بازقلمروگذاری ها با یکدیگر هم پایه نیستند. اینها قلمروگذاری های ساختگی هستند. هر چه بیشترمی گریزد و هر چه بیشتر ما بتوانیم گریز دهیم ، بیشتر قلمروزدایی می شود. عشقهای ما همیشه در قلمرویی واقع می شود که ما را قلمروزدایی یا دستکم بازقلمروگذاری می کنند. در اینباره ، کژفهمی ها به علاوه ی تمام بازی های سرمایه گذاری ست که مسئله ی شیزوتحلیلگری ست: به جای داشتن خانواده همچون یک مرجع ، حرکتهای قلمروزدایی و بازقلمروگذاری را همچون مرجع اختیار می کند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرتبط
نظام سرمایه داری : هذیانی بسیار بخصوص / گفتگو با دلوز و گاتاری
ژیل دلوز در گفتگو با آنتونیو نگری

عکسهایی از اجرایشطرنج

کاری از محمد مهدی نجفی
خرداد ۶م, ۱۳۸۶


شطرنج
اجرایی از محمد مهدی نجفی
با همکاری : علی رضا اکار و اعظم حاتمی
دانشکده ی هنر و معماری صبا - کرمان

عکسها از مجتبی چناری

گزارش :
شطرنج متشکل بود از چهار دیالوگ که توسط چهار شخص مختلف تکرار می شد.و دیالوگهای دیگر به صورت فی البداهه حول دیالوگهای هر شخص شکل می گرفت. دیالوگ اول توسط خانم تی به دست ، با اغراقهای تئاتری ادا می شد : ” مهره ی شطرنج بیشتر رنج میکشه یا من ؟!! ”
جمله ی دوم توسط ضبط صوت تکرار میشد : به شرطها و شروطها
دو شخص شطرنج باز بدون هیچ اغراقی جملات سوم و چهارم را تکرار می کردند. آنها با جملات و حرکاتشات یکدیگر را خطاب قرار می دادند.
جمله ی سوم : اگه یه کنج دنج پیدا کنم لنج میشم میرم ماهیگیری
جمله ی چهارم: دریا که کنج نداره

شطرنج اجرایی بود که در فضای معماری ساده و روزمره ی محوطه ی دانشکده هنر و معماری صبا (کرمان) اتفاق افتاد
موزاییک های سفید و سیاه کف، میز سیمانی وسط حیاط مجهز به صفحه شطرنج و حتا تی که در گوشه ی حیات همیشه حضور دارد
این عناصر بدون هیچ گونه تغییری در شطرنج به کار می روند
تا مخاطبی را که به صورت روزمره با فضا و اشیا برخورد می کرده اند، دچار بحران کند.

مصاحبه با کتی آکر / ترجمه امین قضایی
خرداد ۲م, ۱۳۸۶

kathy-acker.jpg

pdf۲.jpgدانلود نسخه ی پی دی اف

الن . جی . فریدمن :
مایلم مصاحبه را با رمان “دون کیشوت” شما آغاز کنم. در نوشته بخش دوم می خوانیم : ” دون کیشوت به عنوان موجودی مرده و منسوخ دیگر نمی تواند سخن بگوید . او ( زن ) نیز به عنوان موجودی که در و بخشی از جهان مردانه به دنیا آمده نمی تواند سخن خودش را بازگو کند. تمامی کاری که او می تواند بکند خواندن متون مردانه ای است که به او تعلق ندارند” آیا در نوشتار نقیضه ای و سرقت ادبی تان، این دون کیشوتی که متون مردانه را می خواند خودتان هستید؟

کتی آکر : تا اندازه ی مشخصی یک فاصله کنایی میان من و دون کیشوت وجود دارد. فاصله ای که تغییر می کند اما در این جای از متن این دون کیشوت همان منم که می گوید ، بله ،من هستم .

الن جی فریدمن : در خوانش دون کیشوت ، شما خوانشی زنانه از دون کیشوت هستید . آیا این روشی برای اختصاص دادن زبان به زنان است؟

کتی اکر : نه واقعا . من یک رونوشت واقعی از دون کیشوت داشتم و به عنوان نوعی شوخی آنرا از فیگوری مردانه به زنانه تغییر دادم تا ببینم چه می شود. فکر نمی کنم چیزی بیشتری پشت این حرکت ساده ومستقیم باشد. هر وقت که از واژه “من ” استفاده می کنم من هستم و من این “من” نیستم . این یک خرده مثل تئاتر است . من یک هنرپیشه هستم و این نقشی است که من آنرا برعهده می گیرم.

الن جی فریدمن : تا اندازه زیادی فمینیسم مشخصی در کار شما به چشم می خورد. شما متون مردانه زیادی را مختص خود ( سوژه زنانه تان) می سازید.( مختص سازی اصطلاحی در نظریه فمینیستی است ) و این یکی از برآمد های کار شماست. دوست داشتم درباره این جنبه از کارتان توضیح بدهید.

کتی اکر : وقتی دون کیشوت را نوشتم کاری که واقعا می خواستم انجام بدهم ترسیمی از کار شری لوینSherrie Levine بود. من مجذوب کار شری شده بودم.

الن جی فریدمن : چه چیز ِ کار ِ شری شما را مجذوب ساخت ؟

کتی آکر : آنچه برایم جالب بود این بود که وقتی شما از چیزی بدون هیچ دلیلی( نه اینکه کار من تایید نظری کار شری باشد) کپی برداری می کنید چه اتفاقی می افتد. اما این واقعیت ساده کپی برداری بود که مرا مجذوب ساخت.می خواستم ببینم چه کار مشابهی با این نثر می توانم انجام بدهم. من این سرقت ادبی را از نقطه نگاه دیگری انجام دادم ، یعنی برای کشف شیزوفرنی وهویت ، می خواستم ببینم یک سرقت ادبی محض مانند چه خواهد بود چون اساسا دلیل شیفتگی ام به آنرا درک نمی کردم. دون کیشوت را به عنوان یک موضوع برای کارم واقعا شانسی انتخاب کردم. فکر کنم اینکه دون کیشوت متنی مردانه است یک ذره اتفاقی بود یا شاید هم عمدی اتفاقی بود . وقتی بزرگ شدم به یک مدرسه( تمام )دخترانه رفتم. در کالج بود که که اولین بار از فمینیسم چیزی شنیدم . هرگز واقعا درباره فمینیسم تفکر نکردم تا وقتی که بزرگتر شدم و فهمیدم که جامعه عمیقا جنس گرا است. من عمدا به عنوان یک فمینیست مطلب نمی نویسم اگرچه در جاهایی معدود در دون کیشوت با آندره دورکین سرو کار داشتم. در دون کیشوت حمله ای هم به آندره دورکین شده است البته نه به شخصیتش ( در واقع من وی را در یک نمایش تلویزیونی دیدم و کاملا ایستادگی وی برای فمینیسم را تحسین کردم) بلکه حمله من به استدلال دوگانه انگار اوست که مردان را مسئول همه شرهای جهان می داند. دیدگاه های او از جنس گرایی فراتر نمی روند. او عمل نفوذ در مقاربت جنسی را سرزنش می کند. من اینرا نه تنها دیوانگی بلکه خطرناک می یابم. با وجود تمامی مشکلات جهان ، چنین دیدگاهی هیچ کاری مفیدی برای فمینیسم انجام نمی دهد. اما به عنوان یک قاعده من فکر نکرده ام که یک زن هستم ، یک فمینیست هستم و قصد دارم متون مردانه را مختص خود سازم. اتفاقی که می افتد این است که روش کاری ام را بعد از نوشتن آن چارچوب بندی می کنم. نوشته ای که شما در آغاز نقل کردید از این پرسش من ناشی می شود : ” چرا من همه اینها را نوشتم؟ ” در واقع من بخش دوم دون کیشوت را اولین بار با بازنویسی متن ( اصلی دون کیشوت) نوشتم بدون اینکه انگیزه ای از نوع شری لوینی اش داشته باشم. بخش اول و سوم را بعدا نوشتم. قطعه lulu را هم به عنوان سرگرمی با پیت بروکس انجام داده بودم. فکر کنم بخش لئوپاردیLeopardi را هم به همین ترتیب انجام دادم. در واقع من یک سقط جنین داشتم. در حالی که منتظر سقط جنین بودم داشتم کتاب دون کیشوت را می خواندم . چون نمی توانستم فکر کنم شروع کردم به رونوشت برداشتن از کتاب دون کیشوت. سپس تمامی این تکه ها را جمع کردم و فکر کردم چطور می توانم با هم جفت و جور کنم. فهمیدم که دون کیشوت بیش از هر کتاب دیگری درباره مختص سازی متن مردانه است و بخش وسطی دون کیشوت نیز بیشتر سعی دارد صدایی زنانه داشته باشد. پس هر فمینیسمی که در این کتاب وجود داشته باشد تفکری پس از نوشتن کتاب بوده است که به هر روی فمینیسم را بی اعتبار نمی سازد. من نمی گویم من فمینیست ام پس قصد دارم چنین و چنان کنم. شکایتی که از کتاب من داشتند این بود که من در سنتی ایدئولوژیکی و اخلاق گرا کار نمی کنم. من ماتریال ها را به کار می گیرم و تنها در پایان کار است که در می یابم هرکدام چه نقشی در نوشته ام ایفا می کنند. برای مثال در حال نوشتن ” خون و جراحت در مدرسه ” هرگز در نظر نگرفته بودم که این کتابی ضدمردانه است اما تعداد زیادی از مخاطبین به خاطر این زمینه ضد مردانه اش ناراحت شده بودند. وقتی آنرا می نوشتم پیش خودم فکر می کردم یک روایت سنتی می نویسم . فکر می کردم در آن زمان از نوعی شیرینی و ملاحت برخوردار است که البته نبود.

الن. جی . فریدمن : شیرین صفتی نیست که من در توصیف آن به کار می برم.

کتی آکر : درباره بچه هاست و بچه ها شیرین هستند. واقعا در زمان کودکی بود که آنرا نوشتم . پس این روش دورزننده ای برای جواب دادن به سئوال شماست.

الن. جی . فریدمن : شیزوفرنی و سرقت ادبی چی ؟ شما گفتید که روش اصلی تان سرقت ادبی است .

کتی آکر : وقتی اولین بار شروع کردم به نوشتن ، متاثر از شعر بودم بیشتر شعر مدرسه کوهستان سیاه ، پس یک ذره از شعر در این کتاب وجود دارد. من دنبال رسانه ی خودم بودم. بخش وسطی کتاب بیشتر از بخش های دیگر برایم جالب است چون در یک نمایش جنسی کار می کردم و این بخشی وسطی مبتنی بر نمایش های جنسی و خاطرات نمایش های جنسی بود. خیلی متاثر از بروخ بودم واقعا از طریق ذهن سوم و از طریق بروخ و خاطرات نمایش های جنسی ، می نوشتم . آن زمان روزهای هیپی گری بود زمانی که هرکسی با هرکس دیگری می خوابید . من نقطه نگاه دیگری داشتم . از نقطه نگاه خیابان چهل و دوم ۴۲nd Street . من سیاسی بودم .

الن. جی. فریدمن : یعنی می گویید بروخ بر روی شما تاثیر گذارد.

کتی آکر : آه ، او اولین کسی بود که بر من تاثیر اصلی گذارد.

الن.جی . فریدمن : می توانید بگویید چه چیزی از بروخ گرفتید یا چه چیزی را در او تحسین می کنید؟

کتی آکر : من از جهان شعر بیرون آمدم. آموزش من مدرسه کوهستان سیاه بود. ، چارلز اولسون ، جری روتنبرگ و دیوید آنتین معلمان من بودند. اما من نمی خواستم شعر بنویسم . می خواستم نثر بنویسم و نثر زیادی در روشهای کاری شاعرانی که از آنها متاثر بودم وجود نداشت. دلمشغولی آنها مشخصا به هیج وجه داستان نبود. هر نویسنده نثر نویسی حتی اگر داستان را به روش سنتی اش استفاده نمی کرد باز هم دلمشغولی اش داستان است. منظورم این است که خواننده مجبور است از a تا z را طی کند و این زمانی طولانی می گیرد و این همان داستان است. این شکل آن است و هیچ راه دیگری هم برای ترغیب خواننده وجود ندارد.

هلن. جی . فریدمن : پس انتخاب بروخ طبیعی به نظر می رسد؟

کتی آکر : بروخ و کراوس بودند . من عاشق خواندن کارهای کراوس بودم اما آثار بروخ روشنفکرانه تر است.
او ملاحظه نمود که چگونه از زبان در یک زمینه سیاسی استفاده و سوء استفاده می شود. این همانچیزی است که توجه مرا به خود جلب نمود. مسئله رابطه او با زنان و بقیه واقعا برای من در کار اصلی کتابهایی مانند ذهن سوم جنبه ای فرعی بود. من به دنبال راهی بودم تا تمامی جنبه های زندگی ام را با هم یکپارچه سازم. من در آن زمان به poetry people ِ St. Mark’s وابسته بودم . از یک طرف به poetry people که اساسا به طبقه متوسط به بالا تعلق داشت و از طرف دیگر جمعیت خیابان چهل دوم ۴۲nd Street. می خواستم این دو بخش از زندگی ام را به هم متصل کنم گرچه غیر قابل وصل به نظر می رسند. گویا من به دو نیم شده بودم . البته این پیوندها سیاسی بودند.

الن. جی . فریدمن : یعنی پیوندهایی سیاسی بین این دو وجود داشت ؟

کتی آکر : یک زمینه سیاسی تنها راهی بود که می شد از پیوند میان آنها حرف زد. سیاست دلیل تباین آن دو بود. مسئله طبقه و همچنین جنسگرایی در میان بود. دنیای شاعری در آن زمان هم مسائل طبقاتی و هم مسائل جنسی را انکار می کرد. جنس گرایی مسئله نبود ، طبقه را هم فراموش می کردند. پول – ما همه مان هیپی های گرسنه ای بودیم - ها ها. با وجود علاقه ای که به عشق ورزی آزاد وجود داشت ، اینکه من به خاطر پول در یک نمایش جنسی کار کنم اصلا پذیرفتنی نبود. گروه وارهول Warhol نیز به این همگرایی علاقه مند بود. می دانستم که گروه وارهول Warhol در خیابان چهل ودوم ۴۲nd Street کار می کنند و این تنها گروهی بود که هر کار متباینی انجام می داد. او به مخدرات جنسی ، فراجنسی ها ، برهنه نماها و مانند آن علاقه مند بود.

الن .جی فریدمن : چه چیز ِ خیابان چهل و دوم شما را جذب کرد؟ آیا این همان جنبه سیاسی بود که در موردش صحبت کرده اید؟

کتی آکر : اوه .نه من فقط به پول نیاز داشتم . از دانشگاه بیرون آمده بودم و هیچ جایی برای رفتن نداشتم.

الن . جی . فریدمن : کجا مطالعه می کردید؟

کتی آکر : در براندی Brandeis در UCSD ، کمی هم در CCNY و NYU

الن . جی فریدمن : داشتیم در مورد اولین اثر تان صحبت می کردیم :

کتی آکر : اولین کاری که من به همه نشان دادم عنوان اش بود : زندگی کودکانه رطیل سیاه اثر رطیل سیاه.

الن. جی . فریدمن : درباره شیزوفرنی چی ؟

کتی آکر : در مورد شیزوفرنی می توانم بگویم که من از ماتریال های اتوبیوگرافیکی زیادی در رطیل سیاه استفاده کردم. ماتریال اتوبیوگرافی را به ماتریالی اضافه کردم که نمی توانست اتوبیوگرافی باشد. موضوع اصلی هویت بود . موضوعی که من از “رطیل” تا “تولوز” ( یا عنوان اصلی : زندگی تولوز لوترک در بزرگسالی اثر تولوز لوترک ) از آن استفاده کردم که آخرین این سه گانه بود. بعد از این علاقه ام را به مسئله هویت از دست دادم. مسئله من به طریقی با این سه گانه حل شده بود. بعد از این من در هنگام روی دیگر آثار به سرقت ادبی علاقه مند شدم .

الن. جی . فریدمن : این سه گانه کدام ها هستند ؟

کتی آکر : ” زندگی کودکانه رطیل سیاه اثر رطیل سیاه” ،” خواب دیدم که یک زن حـشری بودم” و “تولوز لوترک” .

الن . جی . فریدمن : آیا این سه گانه درباره هویت بود؟ در رطیل “من” مداوما تغییر شکل می دهد. یک “من” خیلی ناپایدار دارد.

کتی آکر : خوب این یک آزمایش خیلی ساده در “رطیل” بود. وقتی مخاطب برای اولین بار با “من” در رطیل مواجه می شود با یک “من” اتوبیوگرافیک برخورد می کند. سپس “من” شکل دیگری به خود می گیرد و کیفیتی غیر اتوبیوگرافیک می یابد و تدریجا پرانتزهای نامرئی حول “من” حذف شده و آزمایش ” هویت” از آن عاید می شود. در “زن حـشری” ناگهان فهمیدم که درمورد اینکه زبان چگونه کار می کند فکر نکرده بودم . بنابراین شروع کردم به کاوش در زبان و اینکه زبان چگونه در پارامترهای یک مسئله خاص عمل می کند. شروع به کار با حافظه و تکرار کردم . اینکه چطور خواننده به خاطر می آورد یا چطور خواننده وقتی چیزی را بارها و بارها تکرار می کنید آنرا به خاطر می آورد. چگونه زبان و حافظه حتی در خوش ساخت ترین متون منطقی نیز عمل می کند ؟

الن. جی . فریدمن : آیا می دانید Books in Print کتابهای شما را دو بار در فهرست خود آورده. “رطیل سیاه” را یکبار با نام مولف رطیل سیاه لیست کرده و یک بار هم با نام مولف کتی اکر. همین طور هم تولوز.
کتی اکر : آن روز ها من روی هنراجرا زیاد کار می کردم. ما برای یکدیگر اجرا می کردیم . این هم همان حالت را داشت . من رطیل سیاه را در کتاب تلفن قرار دادم. اغلب کارهای هنری زنان مجبور است روی اجرا و هویت کار کند. در گروه ها و میهمانی های هنری آن زمان مبدل پوشی، بازی با هویت و جنسیت زیاد انجام می شد.

الن . جی . فریدمن : اجازه بدهید به دون کیشوت بازگردیم . البته می دانیم که بورخس هم داستان دون کیشوت دارد. آیا شما هم با سروانتس و هم با بورخس بازی می کنید ؟

کتی آکر : نه واقعا من داستان دون کیشوت ِ بورخس را تقریبا در همان مراحل پایانی نوشته ی دون کیشوت بازخوانی کردم.

الن . جی . فریدمن : یک نقل قول از داستان دون کیشوت وجود دارد که به نشانه شناسی می پردازد : ” آنچه واقعا انجام شد بخشیدن زبانی به من بود تا بتوانم درباره کارم سخن بگویم. پیش از این من هیچ راهی برای سخن گفتن از آنچه انجام دادم نداشتم گرچه من این کار را انجام دادم و دوستانم کارهای مشابهی را انجام می دادند – ( اما) ما هیچ راهی برای حرف زدن با یکدیگر نداشتیم. ” آیا عنصری از حقیقت در این گفته وجود دارد؟

کتی آکر : من به عنوان بخشی از جهان هنری احساس انزوای زیادی می کردم؛ هرگز نمی توانستم درباره کارم صحبت کنم تا زمانی که جنبش پانک هم به پیش میرفت و بعد نمی دانم چه دلیل یا چه اتفاقی جادویی می افتاد که بعد ناگهان همه با هم شروع می کردند به کار در همان خطوط . اما ما هیچ راهی برای توضیح اینکه مشغول انجام چه کاری با یکدیگر بودیم نداشتیم. ما مجذوب آثار پازولینی و باتای می شدیم اما نمی توانستیم بگوییم چرا و چگونه . سپس Sylvdre Lotringer به نیویورک آمد. استادان اصلی او فلیکس گتاری ودولوز و تا اندازه ای هم فوکو بودند. به همین دلیل است که نمی خواستم از کلمه نشانه شناسی استفاده کنم چون کاربرد آن در اینجا کمی نادرست است. او در نیویورک دنبال چنین صحنه ای می گشت که صحنه کاملا دریدایی نبود . آنچه او از دنیای هنری خصوصا گروه ما برداشت کرد نوعی شاخه نوظهور پانک بود.

الن . جی . فریدمن : چه کسانی در گروه شما بودند ؟

کتی آکر : خوب دوستان من مثل Betsy Sussler که اکنون در حال نوشتن کتاب “بمب” است ، Michael McClark ، Robin Winters،.Seth Tillett. کسانی باشگاه Mud را افتتاح کردند و یا باندهای موسیقی مانند x ،Mars و Erasers را تشکیل دادند. گروه هایی که به Richard Held و Lydia Lunch وابسته بود. هر شکلی آنجا پیدا می شد . Sylvere ملغمه ای از آدمها را آنجا پیدا کرد. او شروع کرد به چرخیدن تو گروه های ما . من هیچ چیزی از فوکو و بودریار نمی دانستم. او یکی از کسانی بود که آنها را به من معرفی کرد در واقع آنها را به همه معرفی می کرد. اما این معرفی از یک نقطه نگاه آکادمیک صورت نمی گرفت ونه مشخصا از یک نقطه نگاه لکانی یا حتی دریدایی. بیشتر سیاسی بود. وقتی نسخه ایتالیایی Semiotext را نوشت وابستگی های نزدیکی با Autonomia داشت و خیلی سیاسی بود. وقتی به فرانسه رفتم دوستان خود من در حال کار بر روی “تغییر” بودند. ارتباط هایی هم با Bifo و Radio Alice وجود داشت. برای اولین بار راهی برای صحبت کردن درباره کاری که انجام می دادیم داشتیم . این کار اساسا برای من مرکزیت زدایی بود و در دون کیشوت من با نظریه های مرکزیت زدایی کار کردم.

الن . جی . فریدمن : “امپراتوری بی معنایی” به نظر جهت جدیدی را برای شما نشان می دهد. برای مثال سرقت ادبی خیلی آشکار نیست .

کتی آکر : امپراتوری جهت جدیدی است ، گرجه سرقت ادبی پنهان تر و پوشیده تر است اما من از چند متن دیگر برای نوشتن آن استفاده کردم . تقریبا تمامی این کتاب از متون دیگر گرفته شده اند.

الن . جی . فریدمن : چه متون دیگری ؟

کتی آکر : از چندین هزار کیلو متن دیگر استفاده کرده ام – گاهی فقط یک عبارت . می دانید که من در این کار خیلی تبحر دارم .برای مثال از متون Genet متن زیادی وجود دارد . آغاز کتاب که مبتنی بر Neuromancer کتابی از ویلیام گیبسون است . اما از صفحه ای به صفحه دیگر من متون دیگری را هم جرح و تعدیل کرده ام. حتی دقیقا نمی توانستم بگویم .بخش اول بر عقده اودیپ و مقدار زیادی از نوشته های فروید در آن است. در ابتدا قصد داشتم همه شخصیتها را به تقلید از بیماران فروید نامگذاری کنم اما این کار را برای همه شخصیتها نکردم. اولین فصل در کل مارکی دو ساد است. چرا که فکر می کردم اگر کسی قرار باشد جامعه اودیپی را کشف کند ، آن مارکی دو ساد است. او مردی کاملا زیرک است که با موجودی شر شخصیت پردازی شده است اما در عین حال آنچه را که در جامعه تداوم می یافت منعکس می کرد. فصل اول بخش یازدهم درباره انقلاب هائیتی و درباره voodoo است و بعد هزار و یکشب و بخشی هم از Genet. دلیل انتخاب این متون خاص این است که من سعی کردم نویسندگانی را پیدا کنم که جاهای خاصی که می خواستم را تشریح می کنند. بخش سوم امپراتوری از هاکلبرین فین است. این یک متن آمریکایی قدیمی درباره آزادی است . درباره آزاد زندگی کردن در جامعه ای است که آزادی ندارد.

الن . جی . فریدمن : با امپراتوری چه جهتی به خود گرفتید ؟

کتی آکر : جستجو برای یافتن اسطوره ای که با آن زندگی کنیم. هدف در دون کیشوت شالوده سازی است تا شالوده شکنی. چیز خاصی که من در امپراتوری بی معنایی دوست دارم شخصیت های زنده ی آن است . برای مثال در “خون و جراحات ” جنی اسمیت شخصیت مقوایی تری است . با این وجود ساختاری که من واقعا به آن جلب شدم ، ساختار سه بخشی بود. بخش اول مرثیه ای است برای جهان پدرشاهی . می خواستم پدرشاهی را در نظر گرفته و پدر را در هر سطحی بکشم. و من این کار را تا اندازه ای با یافتن و ارائه آن با واژگان انجام دادم. بخش دوم کتاب به این مسئله می پردازد که جامعه چه شکلی می شد اگر بر اساس ملاحظات اودیپی تعریف نشده بود و تابوها دیگر تابو نبودند . متاسفانه CIA دخالت می کند . من نتوانستم آنرا به دست بگیرم . می خواستم اما نتوانستم . بخش دوم با نام ” شب دزدی دریایی” درباره خواست به آوردن جامعه ای که تابو است اما تحقق آن غیر ممکن است. این CIA نمادین است.

الن . جی . فریدمن : CIA نماد چه چیزی است ؟

کتی آکر : اینکه شما نمی توانید خودتان را از جامعه جدا کنید . دو مثال : جنبش هیپی که هدفش این بود که شما با مجزا کردن خودتان از جامعه و رفتن راه خودتان همه چیز را بهتر کنید. نوع مشابه آن فمینیست های جدایی طلب است. شما گروه خودتان را تشکیل می دهید. در نهایت شما چیزها را یک کم به سمت خودتان می کشانید اما این موفق عمل نمی کند. هیچ کس نمی تواند یک نمونه از جدایی کامل باشد . این غیرممکن است . به همین طریق شما سعی می کنید جامعه ای را بسازید یا تصور کنید که مطابق اسطوره فالوس مرکزی ساخته نشده است. این فقط وقتی شما در جهان واقعی زندگی می کنید غیرممکن نیست . این همان چیزی است که من می خواهم در بخش دوم امپراتوری انجام بدهم اما CIA جلوی مرا می گیرد. این همانچیزی است که من با یک CIA نمادین نشان می دهم. این نماد می توانست هر کسی بوده باشد. پس من “شب دزدی دریایی” را با این مسئله به پایان بردم که شما نمی توانید جایی یا جامعه ای به دست بیاورید که مطابق با فالوس ساخته نشده باشد. شما از تنهایی ضربه خورده اید پس با این تنهایی و انزوا چه کار می توانید بکنید؟ بخش سوم به این مسئله مربوط می شود. همچنین من به دنبال یک اسطوره بودم . جایی دنبال آن می گشتم که هیچ کس آنجا دنبال آن نبود. به همین خاطر است که من اینقدر به پازولینی علاقه مندم.

الن. جی . فریدمن : این اسطوره هرگز ظاهر نمی شود ؟

کتی آکر : اسطوره برای من دزد دریایی است.

الن. جی . فریدمن : دزد دریایی اسطوره است ؟

کتی آکر : بله . مثل خالکوبی است . مثبت ترین چیز در این کتاب خالکوبی است . با خالکوبی نشانه سازی خودتان را انجام می دهید. در انگلستان ( نمی دانم اینجا چه قدر این حرف درست است.) خالکوبی نشانه ای از یک طبقه مشخص و مردمی مشخص است. بخشی از مردم که خود را مطرود و رانده شده می دانند اینرا با خالکوبی نشان می دهند. برای من خالکوبی مفهوم خیلی عمیقی است . جایی که بدن و شاید روح ملاقات می کنند. این یک هنر واقعی است بر روی پوست. هم مادی و هم غیرمادی است و نشانه ای است از فرد مطرود. پس این چیزی است که من درباره جستجوی اسطوره مد نظر دارم. مردمی که خالکوبی هنرمندان ، ملوانان و دزدان دریایی را دوست دارند.

الن . جی . فریدمن : دزدان دریایی نماینده مطرودین اند؟

کتی آکر : نه فقط مطرودین – ولگردها هم می توانند مطرود باشند- بلکه نشانه ی انسانهایی هستند که نشانه سازی از خود را خود به دست گرفته اند. آنها با دلالت به ارزش های واقعی از نشانه سازی خود آگاه اند.

الن . جی . فریدمن : این کتاب بازی با کلمات شگرفی دارد. برای مثال رابطه بین “خالکوبی tattoo” و تابو “taboo” . این یکی از آن چیزهایی است که من می خواستم درباره خالکوبی از شما بپرسم . آیا خالکوب تصویری از نویسنده است ؟

کتی آکر : نه خالکوب تصویری از خالکوب است. حتی ساده تر . خالکوب همان خالکوب است. این خالکوب ( در کتاب) خالکوب من است. خالکوبی من به زحمت انجام شد.

الن. جی .فریدمن : اما شما درباره خالکوب به عنوان یک نشانه ساز صحبت کردید.

کتی اکر : آه. نویسنده هم می تواند همین کار را بکند. من شیفته رابطه بین زبان و بدن ام. این چیزی است که افراد زیادی روی آن کار نکرده اند ، من به جنبه مادی خالکوبی علاقه مندم . من Pierre Guyotat را به این خاطر که بدن را همچون متن در نظر می گرفت تحسین می کنم. مثل این است که بگوییم “وقتی من می نویسم خودارضایی می کنم.” نوشته های اروتیک – منظورم هرزه نگاری نیست که کلا چیزی دیگری است - به بدن بسیار نزدیک اند این نوشته ها در پی میل اند. این حرف در مورد نویسنده همیشه درست نیست اما در مورد خالکوب همیشه درسته که از بدن پیروی می کند. بدن رسانه و محیط خالکوبی ست. بنیان ارزشهایی که ما اکنون داریم مانند مذهب به غیر از سیاست هیچ واقعیتی دیگری ندارد خصوصا جنبش های پروتستانی. این امر بسیار بیماری گونه ای است. من این احساس را درباره طیف کلی آنچه در آمریکا انجام می شود دارم از تفرجگاه ها تا مذهب . بسیار بیمارگونه است . واقعی نیست.

الن . جی .فریدمن : چرا ایالات متحده را ترک کردید ؟

کتی آکر : نداشتن پول کافی

الن . جی . فریدمن : در لندن وضعتان بهتر بود؟

کتی آکر : برای من ، برای یک نویسنده، لندن بهتر از هر جای دیگری است . اینجا من یک نویسنده مقبول ام. کار خیلی دشواری بود من در این جهان هنری یک چیز اضافی بودم. من واقعا تصمیم ام را گرفتم که از نیویورک خارج بشوم . الان چهل سال دارم. آن موقع سی و هفت ساله بودم که نیویورک را ترک کردم. احساس می کردم زندگی ام هرگز تغییر نمی کند. زنده ماندن در نیویورک مثل زندگی موش هایی ست که روی چرخ می دوند. چرخ مدام سریع تر و سریع تر حرکت می کند. احساس کردم که یا باید خیلی مشهور بشوم کارت برنده ای که داشتم این بود که فیلمنامه بنویسم یا مجبور بودم هر کاری را که نویسنده های دیگرانجام می دهند انجام بدهم. برای مجلات سرگرم کننده مطلب بنویسم یا مثل خیلی از شاعران از فقر رنج ببرم. من هیچکدام از این گزینه ها را نمی خواستم. آنچه دوست داشتم یک حد متوسط بود. هیچ چیزی نمی دیدم که بتواند این حد متوسط را حفظ کند.

الن. جی . فریدمن : و آیا این در لندن ممکن است؟

کتی آکر : بله خیلی زیاد . اینجا یک جامعه بسیار ادبی دارد و بدون نیاز به پول می توانید کار کنید.

الن . جی فریدمن : آیا جامعه نویسندگان انگلستان سبک نزدیکتر به شما دارند یا آمریکا.

کتی آکر : نه من شاید به مردم اینجا ( آمریکا) نزدیکتر باشم. من دوستان خیلی خوبی در لندن دارم . اما مردم ، به مردم اینجا نزدیکترم.

الن. جی .فریدمن : آیا در انگلستان نویسنده معاصری هست که شما کارهایش را دنبال کنید؟

کتی آکر : من دوستان زیادی دارم که نویسندگان فوق العاده ای اند. Lynne Tillman و Catherine Texier. من آثار آنها را به دقت دنبال می کنم. Sara Schulman یک رمان برای من فرستاد با نام After Dolores که البته فقط عاشقانه بود. اما در مورد نویسندگان فمینیست در انگلستان علاقه من را خیلی جلب نکرد.

الن. جی فریدمن : خیلی ایدئولوژیکی است ؟

کتی اکر : نه . فقط خیلی ایدئولوژیکی نیست . منظورم این نیست . این نویسندگان فمینیست صرفا واقع گرایان اجتماعی اند. از این موارد خیلی زیاد است : مثلا “من یک ازدواج سنتی خیلی بد داشتم و حالا یک لزبین خیلی شاد هستم” . این موضوع خاطرات به جایی نمی رود ، به اندازه کافی با زبان کار نمی کند.

الن . جی . فریدمن : می فهمم.

کتی آکر : اکنون به رمان های اروپایی علاقه مندتر شده ام. Pierre Guyotat. آثار دوراسDuras هم برایم جالب است. برخی از کارهای Violet Leduc و کارهای اولیه Monique Wittigمونیک ویتیگ . بعضی از آثار دوبوآر و Nathalie Sarraute. نوشته های Elsa Morante هم هستند. Luisa Valenzuela کارهای او را هم دوست دارم. لوری یک زن شگفت انگیز است یک زن فرانسوی از طبقه مرفه که با ژرژ باتای زندگی می کرد. یک نویسنده شگفت انگیز.

الن. جی . فریدمن : در “پازولینی” نامه هایی از امیلی به شارلوت وجود دارد . چرا برونته ؟

کتی آکر : چون آنها کاتولیک بودند.

الن . جی .فریدمن : چون کاتولیک بودند ؟

کتی آکر : خوب . هرچیز کاتولیکی این مسئله را داشت. می بینید که من متنی را درست کردم که تمامی ارتباطاتش برمنبای اصالت تسمیه استوار بود. پس درباره کودکی پازولینی ، جناس پسر/ آفتاب (son/sun) مهم شد . همه چیز با این پسر مرتبط بود. پسر کاتولیکی است . پازولینی هم کاتولیک است.

الن. جی . فریدمن : جالب است . می توانید یک کم بیشتر درباره آن صحبت کنید.

کتی آکر : کتاب به این روش ساختاربندی شده . به نظرم شاید غیر قابل خواندنش کرده باشد اما نوشتنش برای من جذاب بود.

الن. جی . فریدمن : نه اصلا. یکی از کارهای مورد علاقه من است.

کتی آکر : این ایده توجه مرا جلب نمود. من هرگز این کار را دوباره انجام ندادم . این کار همانند هر کاری که تا به حال کردم تا اندازه ای در ساختار کتاب انجام شده . می خواستم کتابی فارغ از روش های نظم بخشی متدول طرح کنم. باز هم در حال مبارزه با ساختاربندی های اودیپی بودم. اولین بخش کتاب درباره مرگ پازولینی و دومین بخش درباره زندگی اوست. پس دو بخش برای مرگ و زندگی در نظر گرفته شده . در بخش مرگ من مجذوب قاتل او و همچنین رسانه ای که حول او بود شدم . در رسانه ها مطرح می شود که یک سازنده فیلم های هرزه نگار و همجنسگرا به طرز وحشیانه ای کشته می شود. در این محاکمه همه چیز لاپوشانی می شود. برایم جالب بود که چرا رسانه ها آنرا اینقدر مهیج نمود. همیشه می خواستم یک کتاب جنایی خوفناک بنویسم این کار را شروع کردم . قصد داشتم یک نسخه آگاتا کریستی از قتل پازولینی بنویسم.

الن. جی . فریدمن : یک نسخه از آگاتاکریستی؟

کتی آکر : فقط این طوری شروع کردم.

الن. جی . فریدمن : به هر حال این کتاب خیلی از اگاتا کریستی به دور است.

کتی آکر : اولین کتابهایی که خواندم از مجموعه ی کتابهای مادرم بود. مادر من کتابهای هرزه و اگاتا کریستی داشت. وقتی شش ساله بودم کتابهای هرزه را بین جلدهای کتابهای آگاتا کریستی پنهان می کردم. این کتابها مدلهای مطلوب من است . کتابهایی که مانند یک بچه می خوانم. به همین خاطر اصالتا یک نویسنده شدم تا کتابهایی از نوع اگاتا کریستی بنویسد اما این ذهنیت من از بین رفت. من قصد داشتم نسخه آگاتاکریستی از مرگ پازولینی را بنویسم. اما مطابق برنامه ام پیش نرفت. من سه راه برای حل مسئله ی قتل داشتم و می خواستم یک راه حل غیرسیاسی برای قتل بیابم. پس سه مقوله را اخذ کردم : سکس ، زبان و خشونت. این سه مقوله کاملا مناسبی بود. راه حل باید به روش اصالت تسمیه باشد. هر بار که مقوله ای را انتخاب می کردم همه چیز طبق آن پیش می رفت. وقتی مقوله سکس را انتخاب کردم ، همه چیز درباره سکس پیش رفت. زبان هر آزمایش زبانی را شامل می شد پس من با نظریه مدرسی زبان بازی کردم. در پایان اینقدر که به زندگی پازولینی علاقه مند بودم به حل مسئله مرگ خیلی علاقه نداشتم. همانطور که قصد حل مسئله مرگ او را داشتم نمی دانستم چطور مرده است بنابراین بر روی چیزهای زیادی سرپوش گذارده می شد. انچه او آموختم چندسطحی بودن خود پازولینی بود. او مردی بود که زندگی اش کارش بود. او همیشه ماده ی بدن را موضوع خود قرار می داد. او هرگز اجازه نمی داد انسانها بدن را نادیده بگیرند. او مثل بسیاری از اندیشه ها از بدن بهره گیری نکرد. همانطور که هرچه بیشتر درگیر آثار او می شدم بخش “زندگی من” در کتابم مهم تر می گشت.نفوذ نظریه های پازولینی در کار من اهمیت خاصی دارد. او از جداسازی ژانرهای فیلم ، نقد و شعر سرباز می زد. او از جداسازی بدن و ذهن نیز سرباز می زد. وقتی پیرمرد بود می خواست که مجموعه ای از تصاویر هرزه نگارانه از او گرفته شود.

الن. جی . فریدمن : مخاطب ایده آل شما چیست ؟ آیا شما مخاطبین آکادمیکی را دوست دارید ؟

کتی آکر : من تصوری از یک مخاطب ایده آل ندارم . من برای خودم و شاید برای دوستانم می نویسم. اگرچه همانطور که خوانش های بیشتری ارائه می دهم سعی می کنم که تاثیر آن را بر مخاطب ببینم . پس به این طریق من از مخاطب آگاهم. آنجا یا عنصری از سرگرمی باید باشد و یا دسترسی محدود. پس به این روش من مراقب مخاطبین هستم. آکادمیک ها – من درباره آکادمی احساس آشفتگی می کنم.

الن . جی فریدمن : شما از آکادمی بیرون آمده اید؟

کتی آکر : مطلقا از آن متنفرم . بسیاری از دپارتمان های انگلیسی را دیده ام که ذوق مردم به خواندن را نابود می کنند. وقتی چیزی آکادمیک شود به این پایه تنزل می کند - مثل مورد نشانه شناسی و پست مدرنیسم. آن موقع که اولین بار با آثار دولوز و فوکو آشنا شدم ، خیلی سیاسی بود. درباره اتفاقی بود که برای اقتصاد می افتد و درباره تغییر نظام سیاسی بود. به مرور زمان توسط آکادمی آمریکایی جذب شد و بارسیاسی آن به فنا رفت. این اندیشه ها برای برخی از پروفسورها بخشی از حرفه شان شده است. می دانید که بیشتر از این است : فرهنگ اینجا برای حمایت از جامعه پست کاپیتالیستی است و این ایده که هنر هیچ کاری با سیاست ندارد ساختار شگرفی است که اهمیت سیاسی و عمیق هنر را می پوشاند یعنی محافظت از امپراتوری در شرایط بازنمایی اش و همین ساختار واقعی اش .

الن . جی . فریدمن : منظورتان از شرایط بازنمایی چیست ؟

کتی آکر : برای مثال در انگلستان آنها دیگر امپراتوری ندارند اما از پذیرفتن این واقعیت سرباز می زنند. آنچه آنها دارند ( نه امپراتوری) که میلتون و شکسپیر است. گرایش آنها به میلتون و شکسپیر باورنکردنی است. گفتار هر فرد طبقه او را مشخص می کند . آنهایی که از میلتون و شکسپیر حرف می زنند به طبقه مسلط تعلق دارند. این مسئله آشکارتر از این می شود. جهان ادبی باید یک جهان مردمی باشد جهانی که در آن هر طبقه ای بتواند بحث خود را مطرح کند. اما در انگلستان جهان ادبی مطلقا به نظام کمبریج – آکسفورد وابسته است. هیچ کس که از نظام کمبریج – آکسفورد نیامده باشد ، نمی تواند داخل جهان ادبی بشود. این امر تضمین می کند که بازنمایی خود جهان ادبی همواره از طبقه مسلط می آید . و طبقاتی که از این نظام آکسفورد- کمبریج نیامده اند هیچ بازنمودی از خودشان ندارند به جز مد و راک اندرول. پس شما واقعا دو تا انگلستان دارید : انگلستانی که توسط مد و راک اند رول بازنمایی می شود و انگلستانی که بازنمایی ادبی است.

الن. جی . فریدمن : این حرف برای انگلستان درست است اما برای ایالات متحده خیلی مصداق ندارد.

کتی آکر : نه . اما به نظرم اینجا هم عنصری از آن وجود دارد.

الن. جی .فریدمن: توسط آکادمی پرورش یافته اید ؟

کتی آکر : بله .

الن. جی . فریدمن : پس وقتی شما یک کتاب ” آزمایشی” یا پست مدرنیستی به دست می آورید…

کتی آکر : گاهی کلمه ” آزمایشی” برای پنهان کردن رادیکالیسم سیاسی برخی از نویسندگان به کار برده شده است. آه . انها آزمایشی هستند یعنی اینکه آنها واقعا مهم نیستند.

الن. جی .فریدمن : حاشیه ای اند ؟

کتی آکر : کاری که این جامعه می کند به حاشیه راندن هنرمندان است. هنرمندان ، آنها کاری با سیاست ندارند. پس واژه آزمایشی راهی برای گفتن این چیزهاست . من از این روش بیان متنفرم من به جایش می خواهم بگویم “لعنی ، گه ، آشغال” این روش حرف زدن من است . روش من برای گفتن اینکه ” از شما متنفرم”. اما کاری که آنها می کنند به حاشیه راندن امر آزمایشی است. به همین خاطر از کلمه آزمایشی متنفرم. این شکل دیگری از به انزوا کشاندن مردم است.

الن. جی .فریدمن : شما در نیویورک بزرگ شدید ؟

کتی آکر : بله .

الن. جی . فریدمن : مانهاتان.

کتی آکر : بله خیابان ۵۷ ام . کوچه اول.

الن. جی . فریدمن : تا حالا ازدواج کرده اید ؟

کتی آکر : دوبار. بار دوم ده سال قبل بود.

الن. جی . فریدمن : چه چیزی در کارتان مورد توجه قرار نگرفته است؟

کتی آکر : خوب کار من با لغت experimentalism تعریف شده است. کار من با زبان و پست مدرنیسم است. این چیزی است که در کار من مورد توجه قرار گرفته است. فمینیست ها از من متنفر بودند. خوب این الان دیگر درست نیست. ده سال پیش توسط آنها محکوم شدم . اما الان آنها چیزهای دلپذیری را در کارهای من می یابند.

الن . جی .فریدمن : اینجا در آمریکا مطمئنا مورد تحسین فمینیستها قرار گرفته اید.

کتی آکر : در انگلستان شکایت آنها از من این است که من یک نویسنده “شر” هستم. سکس موجود در کار من مقبول است. اما آنها فکر می کنند که من برعلیه فرهنگ ادبی قرار گرفته ام.

الن. جی . فریدمن: آیا شما عمدا یک نویسنده ” شر” هستید؟

کتی آکر : بله مطمئنا – کلمات شاش و گه و فـاک مداوما روی صفحه کاغذ نوشته می شود. این نهاد ادبی را به وحشت می اندازد. وقتی من در یک برنامه رادیویی شرکت کردم گوینده گفت : “حالا ما کتی اکر نویسنده ” خون جراحات” را داریم. او شرورترین آدم توی دنیاست”

الن . جی . فریدمن : واقعا !

کتی آکر : بله واقعا گرچه باورش سخت است. یکبار دیگر هم با یک زن طبقه متوسط در رادیو مصاحبه می کردم که گفت : ” چرا شما همیشه درباره فقر صحبت می کنید” و من گفتم “چون خیلی فقیر بوده ام .” . ناهمگونی میان طبقات در انگلستان خیلی بارز است . آنها مرا به عنوان یک آدم دمدمی نمایش می دهند. این نقشی است که من برای آنها بازی می کنم. در اینجا اینجوری نیست.

الن . جی .فریدمن : اکنون روی چه چیزی کار می کنید؟

کتی آکر : کتابی که الان کار می کنم یک زندگی از رمبو است که یک سوم اش تمام شده است. من رمبو را انتخاب کردم چون می خواستم به خاطر داشته باشم که او برمن تاثیر گذارد . تاریخ خیال ، رویا و هنر را بر من آشکار ساخت. اینکه چطور هنر می تواند مسئله ای سیاسی در جامعه باشد. در یک جمله می توانم بگویم که من از رمبو بیرون آمده ام . پس تحقیق درباره رمبو برای من بازگشت به آغاز است . او اسطوره را راهی برای آشفته کردن دید که من قبلا از آن برای شما سخن گفتم.

می سی سی پی / محمود سودایی
اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۶

pdf۲.jpgدانلود نسخه ی پی دی اف

سلام کن به می سی سی پی و آب هایش که نیستند
چه می شد اگر آمازون هم بود
من اما یک جاه طلب ام یک قنات فقط .

اخم کرده ای روبروی مزرعه
به آنجا نریخت هیچ می سی سی پی ای وُ من اما چرا

حالا می سی سی پی را بریز روی من تا
آب با هرآنچه درسینه دارد
با گل وُلای وُسیب زمینی ها وُهویج هایش
درمنتهی الیه دنده های من فرود بیاید همینجا

هویج های روی سینه ام لبخند اند
سیب زمینیها وُ گل و لای در مغزاستخوانم اند
آیا قوی ترین مرد مزرعه ای ِ ِدنیا من اند ؟

اما تو که نشسته ای روبروی درّه
می سی سی پی بالا نخواهد آمد تا گلویت
تا من با درّه تا ذرّه هم

حالا بدان
نه هرچه دارم از توست نه هرچه ندارم از توست
همه چیز مال توست
بیاییم برای من کاری بکنیم

من وقتی بدهکارم کارم عرقم نفس نفس ام خمیازه ام اما گرسنه اند

وقتی هم از قرض حرف می زنم
لبهایم یخ می زنند
انگار که دارم ازحرف برف می زنم.
کلنگ می گوید
باید یا شاید می سی سی پی را بخشیدند به من من اما قناتم و آمازون است نیست اتاقم

همه چیزداره خشک می شه می سی سی پی را نمی دهند به ما
یا گل و لای را تا جلگه ای شویم ُمن هنوز قناتم ُدارم می شمارم

وقتی من بدهکارم
دوستان از همه جای کشور زنگ می زنند
به ماشین حساب توی دستهایم
ولی ما هنوز دلی داریم و انگشتهایی که سی بند دارند و ضربدر چند می شود رقمی که من کم دارم ؟

آقاهه داره آب می شه!

من وقتی بدهکارم آبم و سه روزاست حرفی نزده ام با تو و من آبم و یکروز یکجا جلگه می شوم؟

نه هرچه دارم ازتوست نه هرچه ندارم
همه چیزمال توست اما گرسنه اند.

من زن و بچه ندارم اما گرسنه اند آیا تا به حال نرفته اند؟
نگاه می کنید انگار ماییم که داریم خشکیده ایم اما چقدر سعی کنیم جلگه شویم چه کنم که جثه ام کوچک است
می گویند یک تمساح هفت برابر من وزن دارد و اگربمیرد یکروزی یکجایی ممکن است جلگه ای شود برای کشاورزها.

ما پول بذرهم نداریم تا

اما گرسنه اند و باید فکری کرد.
مثل آن بار که فکر کردیم و رسیدیم به فلافل اما حالا چی ؟ با کدام دل ؟

با انگشتم روی نقشه می گردم دور آمازون و می سی سی پی اگر مارهای قناتها بگذارندُ
سه روزاست نمی گذارندُ من انگشتم را می جوم ُ تف می تواند ضد عفونی کند وُ


اُف! می بینم که داری می سی سی پی !

کی؟ من؟ شاید !

تبهکارها را دیدی ؟
اونان که توی هر حالتی صد تا یا شایدم دویست تا ازشون می باره.
اما انگشتهای ما چی؟

یک مشت قرص ُ مرباخوری ُ شربت ُ قاشق.

آخرین قسمت یک سریال جنایی/علی مسعودی نیا
اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۶

ردت باقی مانده لا به لای چین های ملافه عطرِ(( شنل))،
یعنی که لبهات روی شقیقه ام و بی حرکت؛
حیزی دوازده و نیمی که لختم کردی که کردی!
اقلن توی بغلم آرام بگیر!
من مسلح نیستم…
عکس ات را زده ام خودم را به آن راه ،به دیوار اتاق…
تو تحتِ تعقیبی!
با چهار پونزِ رنگی که در نروی از یادم نرود مرده یا زنده
که سرت هم جایزه دارد توی گودی بالشی که می لولد سرم…
آینه ی اتاق چهره نگاری کرده مداربسته های چشمم تصویر تو را
زیرِ همین دوش اعتراف کن فقدانِ پیراهنت را!
وگرنه لوزی های گیپورت هم لو می روند…
سرنخها خیلی زیادند حلقه های روژ لب ات توی زیر سیگاری
اصلن برو !برو توی رختخوابی دیگر پناهنده شو!
برایشان تعریف کن که چشمهات آدم کشته اند،
بگو که دارم دارت می زنم کنارت می زنم پرده را؛
وگرنه بی حرکت!
بخواب زیر همین لحاف و بلوزت را بشکاف و،
!Shot the f.uck off

اتوبوس نامه / نسیم داوری
اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۶

مجموعه داستان
نشر الکترونیک

pdf۲.jpg دانلود (right click+save target as )

nasim-davari۶.jpg

آدمهای دنیا دو دسته اند: یکی آنهایی که هر روز از پارک سوار آزادی رد می شوند ، یکی آنهایی که رد نمی شوند.
تا به حال بوق یک اتوبوس آبی شهرک اندیشه آزادی یا سر آسیاب آزادی را از نزدیک شنیده ای؟ نه چون تا به حال نخواسته ای از بین دو تا اتوبوسی که در یک صف طویل ایستاده اند و راننده هایی دارند که همه گرمشان است و خسته اند رد شوی .تا به حال پانزده ، شانزده تا انسان ِ نمی دانم شریف یا غیر شریف که روی لباسهایشان عکس داریوش و لئوناردو و دکاپریو است و شلوارهای کلی جیب دارشان را با کمربندهای قرمز دور کمرهایشان بسته اند در جهت مخالف تو درست در لاین حرکت تو راه رفته اند ؟

مجموعه طراحی/ مقداد لُر پور
اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۶

جاودانگان / خورخه لوئیس بورخس / تینا رحیمی
اردیبهشت ۱۷م, ۱۳۸۶

pdf۲.jpgدانلود نسخه ی پی دی اف

«و دیدن، و دیگر کور ِ چشمانِ خویش نبودن.»
روپرت بروک

می شد مدتها پیش، در آن تابستانِ خوش و خرمِ سال ۱۹۲۳، پیش بینی کرد که داستان بلند منتخب به قلم کامیلو ن. هرگو [Camilo N. Huergo] در پس ظاهر خیالی اش حقیقتی را پنهان کرده که از آینده خبر می دهد. این داستان را نویسنده به همراه دستخط خویش در برگ سپید ابتدای کتاب (که پیش از به حراج گذاشتنش نزد دلالان رنگ به رنگِ بازار کتاب از سر نزاکت کندمش)، به من تقدیم کرده بود. عکس هرگو در قابی بیضی شکل زینت بخش جلد است. هر گاه نگاهش می کنم این احساس به من دست می دهد که شخص توی عکس، قربانیِ بیماریِ ریوی که آینده ی درخشانش در نطفه خفه شد، می خواهد سرفه کند. کوتاه سخن این که سل مجال نداد پاسخ نامه ای را که از سر دست و دلبازیِ خاص خویش برایش نوشته بودم، بدهد.
تک جمله ای که در ابتدای این نوشته ی پرمغز آمده ، از داستان بلند مزبور گرفته شده است؛ از دکتر مونته نگرو[Montenegro] که استاد دانشگاه است خواهش کردم متن داستان را به اسپانیولی برگرداند، اما درخواستم ره به جایی نبرد. برای آنکه اصل مطلب را پیش روی خواننده ی نامهیا بگذارم، به شکلی موجز طرح کلیِ داستان هرگو را چنان که در پی خواهد آمد خلاصه می کنم:
راوی به نقطه ای دوردست در جنوب سفر می کند، به چبوت [Chubut]، نزد ملاک انگلیسی دن گیلرمو بلیک [Guillermo Blake]، که توانش را نه فقط صرف پرورش گوسفند، که صرف [مطالعه ی] نوشته های پراکنده ی عالِم شهیر، افلاطون، و همچنین تازه ترین و عجیب ترین پژوهشهای پزشکی می کند. دن گیلرمو بر مبنای آنچه خوانده است به این نتیجه می رسد که حواس پنجگانه راه درک واقعیت را سد یا مخدوش می کنند، پس اگر بتوانیم خود را از قید آنها رها کنیم، جهان را آنطور که هست خواهیم دید – بی کران و سرمدی. او نتیجه می گیرد صورت ابدیِ چیزها در کنهِ ضمیر آدمی نهفته است و اندامهای حسی که خالق بزرگ ارزانی مان داشته، موانعی [grosso modo] بیش نیستند. این چیزها فقط نقاطی تاریکند که چشمانمان را در برابر واقعیات جهان خارج کور می کنند و در عین حال ما را از توجه به شکوه درونمان باز می دارند.
بلیک از دختر کشاورزی صاحب پسری می شود تا شاید روزی این پسر با واقعیت آشنا گردد. نخستین دغدغه های پدر، بی حس کردن پسر برای زندگی، کور و کر و گنگ کردنش و رهانیدنش از قید حس بویایی و چشایی بود. بدین سان، او ترتیبی داد که این فرد منتخب هیچ درکی از جسم خویش نداشته باشد. باقی امور نیز به وسیله ی دستگاههایی که جایگزین عمل تنفس، گردش خون، تغذیه، هضم و جذب و دفع می شدند، صورت می گرفت. جای تاسف بود که پسرک به تمامی رها شده، از هر نوع تماس انسانی محروم بود.
به سبب بارِ سنگین واقعیات زندگی، راوی از آنجا می رود. پس از ده سال، باز می گردد. دن گیلرمو مرده است؛ پسر آنطور که دلخواه پدر بوده زندگی می کند: در آلونکی خاک آلود که انباشته از دستگاههای خودکار است، با تنفسی طبیعی و ضربان قلب منظم. از دستِ راوی که قصد داشته آنجا را مادام العمر ترک گوید، ته سیگاری می افتد و آلونک را به آتش می کشد و او هیچگاه نمی فهمد این کار تعمدی صورت گرفته، یا به تمامی تصادف محض بوده است. در اینجا قصه ی هرگو خاتمه می یابد، قصه ای که در زمان خودش عجیب می نمود، اما حالا عجیبتر از موشکها و فضانوردانِ عصر ما نیست.
حال به اجمال شرحی فشرده و بی طرفانه از قصه ی نویسنده ای فقید و فراموش شده نوشتم – کسی که سودی عایدم نمی کند – دوباره به اصل ماجرا باز می گردم. حافظه ام مرا به تصویر شنبه صبحی رهنمون می شود، سال ۱۹۶۴، وقتی که قرار ملاقاتی با دکتر رائول نارباندو [Raul Narbondo]، پیری شناس برجسته داشتم. حقیقت غم انگیز این است که ما شیر شرزگان دیروز از نا می افتیم؛ یال پرپشتمان می ریزد، این گوش یا آن یکی سنگین می شود، چین و چروکها کثافت می بندند، دندانهای آسیاب کرم می خورند، دردی در سینه ریشه می دواند، پشت خمیده می شود، پا به محض گیر کردن به سنگریزه ای می لغزد، و لُب مطلب اینکه آقا جان سکندری می خورد و غزل خداحافظی را می خواند. در این باب شکی نبود، وقتش رسیده بود که برای معاینه ی کلی نزد دکتر نارباندو بروم، به خصوص این که تخصصش تعویض اندامهای معیوب بود.
دل چرکین بودم، چرا که آن روز عصر تیمهای پالرمو جونیرز [Palermo Juniors] و اسپانیش اسپورتس [Spanish Sports] بازی برگشت داشتند و من نمی توانستم در جای همیشگی ام در ردیف جلو بنشینم و تیم محبوبم را تشویق کنم. به هر تقدیر خود را به کلینیک مزبور در خیابان کورینتس [Corientes] نزدیک پاستور [Pasteur] رساندم. کلینیک که از شهرتش پیداست، در طبقه ی پانزدهم ساختمان آدامانت [Adamant Building] قرار دارد. سوار بالابر شدم که محصول شرکت الکترا [Electra] بود. همان طور که چشمم به تابلوی برنجین نارباندو بود، زنگ زدم و دست آخر در حالی که شهامتم در دو دستم بود، از درِ نیمه باز گذشتم و وارد اتاق انتظار شدم. آنجا من بودم و تازه ترین شماره های مجلهء لیدیز کامپنین [Ladies' Companion] و جمبو [Jumbo]، آنقدر وقت کشی کردم تا سرانجام ساعت دیواری دوازده بار نواخت و سبب شد به جست از صندلی راحتی ام بیرون بپرم. یک باره، از خویش پرسیدم چه شده؟ دیگر هر حرکتم را مانند کارآگاهی به دقت طرح ریزی می کردم، یکی دو قدم به سمت اتاق مجاور برداشتم، به داخل سرک کشیدم، حقیقتا گوش به زنگ بودم تا به محض شنیدن کوچکترین صدایی فلنگ را ببندم. از خیابانهایی که آن پایین پایینها بودند صدای بوق و رفت و آمد اتومبیلها، فریاد روزنامه فروشی دوره گرد، غژغژ ترمزهایی که جلوی پای عابری کشیده می شد، می آمد، اما من به تمامی در قلمروی سکوت بودم. از جایی که شبیه آزمایشگاه یا پستوی داروخانه بود و با همه رقم وسایل و لوله های آزمایشگاهی تجهیز شده بود گذشتم. به قصد رسیدن به دستشوییِ مردانه، دری را در منتها الیه آزمایشگاه گشودم.
آن داخل چیزی دیدم که از قوه ی درک چشمانم فراتر می رفت. اتاق کوچک، مدور و به رنگ سفید بود، سقفی کوتاه داشت و با چراغ نئون روشن می شد. دریغ از یک پنجره که احساس خفگی را از آدم بزداید. چهار چیز مهم – یا بهتر بگویم – چهار تکه اثاث در اتاق وجود داشت که همرنگ دیوارها بودند. جنسشان از چوب بود و شکلشان مکعبی. روی هر مکعب، مکعب کوچک دیگری قرار داشت، با سوراخی مشبّک که زیرش شکافی، مثل شکاف صندوق پست، تعبیه شده بود. اگر این دیواره ی مشبّک را به دقت نگاه می کردی، هراسان متوجه می شدی که از آن داخل چیزی شبیه یک جفت چشم تو را می پاید. شکافها هر از گاهی، یکصدا آهها و نجواهایی از خود ساطع می کردند که حتی خود خداوند هم نمی توانست از آنها سر درآورد. نحوه ی قرارگیری این مکعبها به شکلی بود که مربع وار روبروی یکدیگر نشسته بودند، گویی در گردهمایی عظیمی شرکت می کردند. چند دقیقه گذشت. سرانجام دکتر داخل شد و به من گفت: «می بخشی بوستوس [Bustos] که منتظرت گذاشتم، بیرون رفته بودم تا برای مسابقه ی امروز بین پالرمو جونیرز و اسپانیش اسپورتس بلیط درجه یک بگیرم.» همانطور که به مکعبها اشاره می کرد، ادامه داد: «بگذار با سانتیاگو سیلبرمن [Santiago Silberman]، لودونیا [Luduena] منشی دادگاه بازنشسته، آکیلس مولیناری [Aquiles Molinari]، و دوشیزه بوگارد [Bugard] آشنایت کنم.»
از آن اثاثه صداهای غرش مانند مبهمی به گوش رسید. به سرعت دستم را دراز کردم و بدون اینکه افتخار دست دادن با آنها را بیابم، بی معطلی آنرا پس کشیدم. لبخند بر لبانم خشک شده بود. هر طور توانستم خود را به دهلیز رساندم و به زحمت بریده بریده گفتم: «یه نوشیدنی. یه نوشیدنیِ جوندار.»
نارباندو با بطرِی مدرج پر از آب از آزمایشگاه خارج شد و چند قطره مایع گازدار درآن حل کرد. معجون بهشتی – طعم زهرماری اش حالم را جا آورد. سپس درِ اتاقِ کوچک بسته و سپس قفل شد، توضیحی به گوش رسید:
«خوشحالم، بوستوس عزیز، که جاودانگانِ من حسابی تو را تحت تاثیر قرار داده اند. چه کسی فکر می کرد که هومو ساپینس [Homo sapiens]، میمونِ انسان نمای فکسنی داروین به چنین تکاملی دست یابد؟ مطمئن باش اینجا، خانه ی من، تنها مکان در کل آمریکای لاتین است که روش شناسیِ دکتر اریک استیپلدن [Eric Stapledon] به تمامی در آن پیاده می شود. یقینا به یاد می آوری که مرگ دکتر مرحوم، که در زلاندنو رخ داد، موجب چه حیرتی در محافل علمی شد. وانگهی به خودم می بالم که تلاشهای مقدماتی وی را به سبک و سیاق آرژانتینی ادامه می دهم. فی نفسه، این اصل – مثل قانون سیب نیوتن – نسبتا ساده است. مرگ جسم همواره در پی معیوب بودن این یا آن عضو بدن رخ می دهد؛ کلیه، ریه، قلب یا هر چیز دیگری که باشد. اگر اجزای مختلف این اعضا را که به خودیِ خود فناپذیرند با قطعات ضد زنگ یا پلی اتیلنیِ مشابه جایگزین کنیم، مطلقا هیچ دلیلی وجود نخواهد داشت که روح – حتی خود تو بوستوس دمک [Domecq] — جاودانه نباشد. حرفی از هیچیک از نکته سنجی های فلسفی به میان نیاور؛ بدن را می شود ولکانیزه کرد و هر از گاهی آن را دوباره آب بندی نمود و به این ترتیب ذهن همچنان به پیش می رود. علم جراحی جاودانگی را برای نوع بشر به ارمغان می آورد. به هدف غایی حیات دست یافته ایم – ذهن، بی ترس متوقف شدن به زندگی اش ادامه می دهد. هر یک از جاودانگان ما با خیال راحت و به پشتوانه ی تضمینِ سفت و سخت ما، یقین دارند که شاهدی بر ابدیتند [in aeternum]. مغز که شبانه روز به وسیله ی شبکه ای از بارهای الکتریکی تر و تازه نگه داشته می شود، آخرین سنگر اندامواری است که در آن بلبرینگها و سلولها تشریک مساعی می کنند. بقیه اش فرمیکا، فولاد و پلاستیک است. تنفس، تغذیه، تولد، تحرک – حتی عمل دفع – مال گذشته هاست! جاودانه ی ما سرمایه ای حقیقی است. قبول دارم که هنوز یکی دو قدم به انتهای راه مانده است. تولید شفاهی اصوات و گفتگو کردن هنوز جای پیشرفت دارد. لازم نیست خودت را در مورد مخارجش نگران کنی. با رفع و رجوع کردن موانع قانونی به روشی خاص، فرد داوطلب اموالش را به ما واگذار می کند، و شرکت سهامی نارباندو – من، پسرم و نوادگان او هزینه ی نگهداری اش را به همین ترتیب تا ابد الدهر تقبل می کنیم. و این را هم اضافه کنم که پول پرداخت شده تحت ضمانت نامه قابل برگشت است.»
آن وقت بود که دستی از سر دوستی بر شانه ام گذاشت. اراده اش را حس کردم که بر من فایق می شد. «هاها! می بینم که اشتهایت را تحریک کرده ام، اغوایت کرده ام، بوستوس جان. یکی دو ماهی لازم است تا کارهایت را سر و سامان دهی و اوراق بهادارت را به ما واگذار کنی. تا جایی که به عملکرد ما مربوط می شود، طبیعی است که به خاطر دوستی مان بخواهم کمی تخفیف به تو بدهم. به جای نرخ معمول ما که ده هزار دلار است، برای تو نه هزار و پانصد دلار تمام می شود — البته فقط پول نقد. بقیه خرجها مربوط به خودت است که صرف اسکان، مراقبت و ارائه ی خدمات می شود. مراحل پزشکی به خودی خود بی درد است. چیزی بیش از قطع عضو و جایگزینی آن نیست. اصلا نگران نباش. فقط باید روز پیش از عمل، آرام و بی تشویش باشی. از غذای سنگین، توتون و الکل، به غیر از یکی دو گیلاس مشروب سبک معمولی پرهیز کن. مهمتر از همه بی صبری قدغن است.»
پرسیدم: «چرا دو ماه؟ یک ماه و اندی کافی است. من از بیهوشی در می آیم و یکی دیگر از مکعبهایت می شوم. آدرس و شماره تلفنم را داری. با هم تماس می گیریم. خیلی دیر که شود، جمعه ی آینده بر خواهم گشت.»
دم درِ خروجی کارت نمیروسکی [Nemirovsky]، دفتر نمیروسکی و نمیروسکی، وکلای حقوقی را به دستم داد که قرار بود در تنظیم همه ی جزئیات وصیت نامه کمکم کنند. با وقار هر چه تمامتر، به سمت ورودیِ مترو گام برداشتم، سپس، بدو پله ها را طی کردم. هیچ وقت تلف نکردم. همان شب، بی آنکه کوچکترین ردی از خود به جا بگذارم، به مهمانخانه ی نیوامپارشال [New Impartial] آمدم. در فهرست اسامی مسافران با نام جعلی آکیلس سیلبرمن امضا کرده ام. اینجا، در اتاقم که گوشه ای پرت از قسمت عقبی این مهمانخانه ی محقر را اشغال کرده، با سبیل مصنوعی و عینک دودی نشسته ام و این وقایع را به رشته ی تحریر در می آورم.

بر علیه زبان متعارف : زبان بدن / کتی آکر / ترجمه ی امین قضایی
اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۶

ooooooooo.jpg

pdf۲.jpgدانلود نسخه ی پی دی اف

پیشگفتاری از خاطرات
من ده سال است که بدنسازی کار می کنم و به صورت جدی حدود پنج سال .
در طی چند سال گذشته سعی کردم درباره بدنسازی بنویسم هربار قصور می کردم تا اینکه این فرصت پیش آمد این مقاله را بنویسم و طرح زیر را پیاده کردم : به ژیمناستیک به عنوان امری معمولی توجه خواهم کرد. بلافاصله بعد از فراغت از کار آنچه را که تجربه می کنم چه ذهنی و عملی توصیف خواهم کرد. این توصیفات خاطره ای ماده خام کار را فراهم خواهد آورد.
بعد از فراغت از کار ، من نوشتن را فراموش می کنم. من ـ یا بخشی از من یا بخشی از من که بدنسازی می کند ـ زبان و هرگونه توصیف لفظی از فرآیند بدنسازی را نمی پذیرد.
من باید با توصیف و نوشتن درباره بدنسازی با تنها راهی که می توانم شروع کنم : من باید با تحلیل انکار زبان لفظی یا متعارف آغاز کنم . تخاصم میان بدنسازی و زبان لفظی چه تصویری دارد؟

زبانی که گنگ است.

تصور کنید در یک کشور بیگانه هستید. از آنجایی که قصد دارید مدتی در آن کشور بمانید سعی می کنید زبان آنجا را بیاموزید. در رابطه با یادگیری یک زبان جدید درست قبل از اینکه شروع به کاری بکنید شما شروع می کنید به فراموش کردن خودتان. در این بیگانگی شما خودتان را بدون زبان می یابید.
دراینجا ، در این جغرافیای بی زبانی ، در این فضای منفی است که من شروع به بدنسازی می کنم. به همین خاطر دارم چیزی را توصیف می کنم که هیچ زبانی را نمی پذیرد.
الیاس کانتی ، کسی که در میان مردمی با زبان های مختلف بزرگ شده ، شرح حال خود را با بازگویی یک خاطره شروع می کند. اولین خاطره او تهدید به از دست دادن زبان است : قدیمی ترین خاطرات من در سرخی فرو می روند. “من از در بیرون می آیم . در جلوی من سرخ است و در سمت یک پلکان پایین می رود که آنهم سرخ است.” مردی با لبخند کودک را بیدار می کند. کودک با درخواست او زبان درازی می کند که در نتیجه مرد جا خورده و چاقوی جیبی را جلوی زبان سرخ کودک می گیرد.
مرد می گوید : “حالا زبانت را خواهم برید”.
در آخرین لحظه مرد چاقویش را عقب می کشد.
بر طبق این خاطره این سکانس هرروز اتفاق می افتد. “و اینگونه روز آغاز می شود.” و کانتی اضافه می کند ” و این مورد اغلب اتفاق می افتد.”
من سه چهارم روز را به فعالیت های بدنی می پردازم . در اینجا چه اتفاقی می افتد ؟ زبان در این مکان به چه صورت است؟
مطابق کلیشه ورزشکارها احمق اند. یعنی آنها تلفظ نمی کنند. زبان گفتاری بدنسازی این واقیت کلیشه ای را به وجود می آورد. زبان لفظی در فعالیت بدنی حداقلی و تقریبا بی معنی است و به اعداد و چند اسم کاهش می یابد. Sets, ، squats, reps,… .. تنها افعال انجام دادن یا شکست خوردن است .صفات و قیدها تقریبا وجود ندارند ؛ جملات اگر هم باشند بسیار ساده اند.
زبان گفتاری در بدنسازی خویشاوند نزدیک بازی های زبانی است که ویتگنشتاین در کتاب قهوه ای خود اشاره می کند.
در یک فعالیت بدنی ، زبان لفظی یا زبانی که به رخداد معنا اشاره دارد اگر اصلا وجود داشته باشد در آستانه محو شدن است.
اما وقتی من مشغول فعالیت بدنی هستم غوطه ور شدن در جهانی غنی و پیچیده را تجربه می کنم.
هنگام بدن سازی واقعا چه اتفاقی می افتد؟
عبور از آستانه جهانی که توسط زبان لفظی تعریف می شود به سوی فعالیت بدنی که در آن جهان بیرونی ( و زبان هایش) هرگز اجازه دخالت ندارد ( و به یک معنی فعالیت بدنی مقدس است.) چند دقیقه طول می کشد. در طول این دقایقی که من فراموش می کنم چه اتفاقی می افتد؟ انبوه اندیشه هابی که در سر من چرخ می خورند ، و از آنجایی که من از آن آگاهم همیشه لفظی شده اند ، در همان حین که ذهن یا اندیشه شروع به تمرکز می کند ، ناپدید میگردند.
جهت تحلیل این تمرکز ذهن ، من اول باید بدنسازی را با اصطلاحاتی مفهومی توصیف کنم.
بدنسازی یک فرآیند است. شاید یک ورزش که بوسیله آن فرد بدن خود را شکل می دهد. این شکل دادن همیشه به رشد عضلانی مربوط می شود.
در طول پرورش گردشی و هوازی ( اروبیک) قلب و ریه به فعالیت می افتند . اما عضلات با حرکت و فعالیت رشد نمی کنند بلکه فقط وقتی رشد می کنند که از کار بیافتند. قانون پشت بدنسازی این است که عضله اگر به صورتی کنترل شده از کار بیافتد و سپس با عوامل رشد مانند استراحت و مواد مغذی تقویت شود بزرگتر از قبل خود خواهد شد.
برای از کار انداختن مناطق خاصی از عضلات ، هر قسمتی که فرد می خواهد رشد کند ، لازم است که این روی این مناطق بدن به صورت مجزا کار شود تا اینکه عضلات از کار بیافتند.
بدنسازی را می توان چیزی جز پرداختن به ناتوانی ندانست. یک بدن ساز همواره حول ناتوانی کار می کند. روی هر عضله ای که کار کنم برای مثال ماهیچه های سر ، باید تا موقع ناتوانی پیش بروم. برای انجام این کار بخشی از عضلات را انقدر به کار می گیرم که دیگر نتوانند حرکت کنند.
اما اگر من روی بخشی از عضلات تا نقطه ای که دیگر نتوانند حرکت کنند کار کنم ، پس من آنرا از طریق ناتوانی و شکست به پیش می برم : من می خواهم ناتوان شوم. به محض اینکه بتوانم وظیفه ای مشخص را ، مقداری از بار برای دفعات مشخص در یک فاصله زمانی مشخص بلند کنم ، آنگاه همیشه باید یک طرف این معادله را افزایش بدهم. یعنی یا وزنه ها ، دفعات یا توان آنرا( تعداد دفعات انجام کار) تا جایی افزایش دهم که بار دیگر بتوانم به آستانه ناتوانی برسم.
من می خواهم عضلات را از کار بیاندازم تا بزرگتر شوند اما نمی خواهم عضلات را نابود کنم تا رشد متوقف شود. برای اجتناب از آسیب دیدگی عضلات ، آنها را باید با دقت به آستانه ناتوانی کشاند. من این کار را با تعداد محاسبه شده از دفعات انجام حرکت در یک فاصله زمان حساب شده انجام می دهم. اگر سعی کنم بلافاصله با برداشتن یک وزنه سنگین عضلاتم را ناتوان سازم ممکن است به خودم آسیب برسانم.
من برای رشد بدنم را دچار شوک می سازم. اما نمی خواهم به آن صدمه بزنم. بنابراین در بدنسازی شکست و ناتوانی همیشه به شمارش وابسته است. من سنگینی وزنه ای را که باید استفاده کنم محاسبه می کنم سپس حساب می کنم که چند بار این وزنه را بلند می کنم و همچنین ثانیه های بین هر بلند کردن وزنه را . به این ترتیب من توان کار خود را کنترل می کنم.
افزایش حرکت بیشترین وزنه برابر است با ناتوانی عضلات ( و رشد عضلات)
آیا تعادل میان رشد و تخریب نوعی فرمول برای هنر هم نیست ؟ بدن سازی درباره شکست و ناتوانی است چرا که بدنسازی ، رشد بدن و شکل دهی به آن ، در یک مواجه با ماده یعنی حرکت تسلیم ناپذیر بدن به سوی شکست نهایی اش یعنی مرگ رخ می دهد. من با از کار انداختن عضلات ، آنها را به کاری فراتر از ظرفیت شان می کشانم. برای انجام این کار مفید و حتی لازم است که بخشی از بدن را که مستلزم پرورش است با نگاه بررسی کنیم. ذهن یا تفکر پس در حین بدنسازی همواره بر شمارش و اعداد متمرکز است و اغلب بر تصور دقیق.
برخی از بدنسازان گفته اند که بدنسازی نوعی تعمق meditation است.
من اغلب هنگام بدنسازی چه می کنم ؟ نگاه می کنم و می شمارم . وزن را تخمین می زنم و تعداد دفعات را می شمارم و نیز ثانیه یا دقیقه های بین هر دفعه را . از آغاز تا پایان هر نوبت کاری برای حفظ توانم باید مداوما بشمارم .
به همین خاطر زبان بدنساز به حداقل و حتی مجموعه ای از اسامی و تکرار اعداد کاهش می یابد ؛ یعنی به یکی از ساده ترین بازی های زبانی .
اجازه دهید نام این بازی زبانی را ” زبان بدن ” بگذاریم.

غنای زبان بدن

برای بررسی این زبان و این بازی زبانی که در مقابل زبان متداول مقاومت می ورزد ، از طریق همین زبان متداول یا زبانی که به ساخت نحو و تکثیر معنا گرایش دارد ، باید راهی غیرمستقیم را برگزینم.
الیاس کانتی در یکی دیگر از کتابهایش از جغرافیایی سخن می گوید که از هیچ زبان لفظی برخوردار نیست :
” جوهری غلیظ ، درخشان و حیرت آور در پس من ، واژگان را به مبارزه می طلبند”
“یک رویا : مردی که زبانهای جهان را فراموش می کند تا در هیچ کجای زمین ، زبان انسانها را نفهمد”
رویای کانتی وقتی به مراکش می رود واقعیت می یابد. او می گوید زبانهایی در اینجا وجود دارد اما من هیچکدام آنها را نمی فهمم. هرچه بیشتر به سوی بیگانگی و غرابت، به سوی درک بیگانگی و غرابت ، پیش می روم ، بیشتر زبان خود را از دست می دهم. برای من این از دست دادن زبان وقتی در بدن خود سیاحت می کنم نیز رخ می دهد. آیا بدنم برای من سرزمینی بیگانه است ؟ چیست این نوع تصویر از بدنم و خودم ؟ همانطور که در آغاز این مقاله گفتم ، سالها بود که می خواستم درباره بدن سازی بنویسم اما هربار که سعی می کردم زبان متداول از پیش من می گریخت.
هایدگر می گوید : انسان بیگانه ترین موجود است. چرا ؟ از آنرو که انسان همه جا به بیگانگی و هرج و مرج تعلق دارد و با این حال او در همه جا تلاش می کند تا مسیری را در این هرج و مرج بکاود.
“انسان در همه جا برای خود مسیری می سازد او در تمامی قلمروهای ذوات ، در تمامی قلمروهای قدرت استیلاگر راه می جوید و اینچنین از تمامی مسیرها بیرون افکنده می شود.”
این هرج و مرج مادی یا فیزیکی به صورتی مداوم و پیشبینی ناپذیر در حال تغییر است : بی نظم است. این هرج و مرج حول مرگ تنیده می شود. چرا که این مرگ است که هیچکدام از مسیرهای ما را نمی پذیرد . هیچکدام از معانی ما را .
هرگاه که کسی بدنسازی می کند همیشه تلاش می ورزد تا امر فیزیکی را در مواجهه این مرگ ، درک و کنترل نماید. بی شک بدنسازی حول ناتوانی و شکست مرکزیت یافته است.
تضاد میان معنا و جوهر همیشه مورد توجه قرار گرفته است . ویتگنشتاین در “رساله” می نویسد :
“معنای جهان باید بیرون از جهان نهفته باشد. در جهان همه چیز همانطور که هست می باشد و همیشه همه چیز همانطور که رخ می دهد ، اتفاق می افتد . در آن هیچ ارزشی وجود ندارد . اگر کاری انجام شده هیچ ارزشی نداشته است . هر آنچه که اتفاق می افتد و هست ، تصادفی است”.
اگر زبان متداول یا معنا بیرون از جوهر نفهته باشد ، موقعیت بازی زبانی که من آنرا زبان بدن نام نهاده ام چیست؟ بدنسازی ( یک زبان بدن) زبان متداول را رد می کند و با این وصف برای خود زبانی را شکل می دهد ، روشی برای درک و کنترل امر فیزیکی که در این مورد ، امر فیزیکی منیت نیز می باشد.
اکنون مستقیما درباره بدنسازی سخن می گویم.( با اینکه گفتار هرگز مستقیم نیست) بازی زبانی که زبان بدن نامیده می شود قراردادی نیست. وقتی یک بدنسازی می شمارد نفس خود را می شمارد.
کانتی از گدایان مراکشی سخن می گوید که بازی زبانی مشابه و ساده تر داشتند : آنها نام خدا را تکرار می کنند.
در زبان متداول معنا وابسته به زمینه ی موجود است. در حالی که مویه ی گدا هیچ معنای جز آنچه که هست ندارد. در مویه ی گدا امر غیرممکن ( همانچیزی که ویتگنشتاین در رساله و هایدگر می پنداشتند) در یکسان شدن معنا و نفس رخ می دهد.
اینجا این زبان ، زبان بدن است و شاید به همین خاطر بدنسازان ، بدنسازی را مانند یک تعمق تجربه می کنند. کانتی می گوید :
” من در زندگی که همه چیز را به یک تکرار کاهش می دهد نوعی اغوا می یابم.” زندگی که در آن معنا و جوهر دیگر در مقابل هم نیستند . زندگی تعمق .
“من آنچه را که آن گدایان کور واقعا هستند می فهمم : تکرار نام مقدسین”

تکرار عدد : نظری بر هرج و مرج یا جوهر

من در حال فعالیت بدنی هستم . شروع به کار می کنم. از “bench press” ” استفاده می کنم . روی آن می روم . عدد وزنه اولیه ام را نگاه می کنم. احتمالا از آنجایی که با وزنه های سبک آغازمی کنم ، وزنه های مناسب را بر روی بار قرار میدهم. بار را بلند می کنم و سپس روی قفسه سینه ام قرار می دهم و می شمارم “۱″. بار را نگاه می کنم و مطمئن می شوم که درست روی نقطه قفسه سینه ام قرار گرفته است. سپس آنرا دوباره به عقب برمی گردانم.”۲″. همان حرکت را دقیقا تکرار می کنم “۳″ و….بعد از دوازده تکرار سی ثانیه می شمارم در حالی که سنگینی وزنه را افزایش می دهم . “۱″ … دوباره همین فرآیند را تکرار می کنم فقط این بار تا ۱۰ دفعه. این تکرار فقط وقتی تمام می شوند که من کارخود را تمام کنم.
در شمارش : هر عدد معادل یک دم و بازدم است. اگر من شمارشم را متوقف سازم یا به هر دلیل دیگری تمرکزم را از دست بدهم ممکن است وزنه از دستم رها شده یا بد به کار ببرم و بنابراین به بدن خود آسیب برسانم. در این دنیای تکرار تعداد اندکی از عناصر ، در این پیچ و خم ِ شنیداری ، از دست دادن راه آسان می شود. وقتی همه چیز به جای تولدی معنا تکرار باشد ، هر مسیری مشابه تمام مسیرهای دیگر خواهد بود.
من در فعالیت بدنی ام هر روز همان حرکات کنترل شده را با همان وزنه ها با همان دفعات … همان الگوهای تنفسی تکرار می کنم اما رفته رفته ، با سرگردان شدن در پیچ و خم های بدن خودم به چیزهایی دست می یابم. چیزی که می توانم بشناسم چرا که شناخت وابسته به تفاوت است. یک رویداد نامنتظره . اگرچه من حرکات مشخصی را در بازه های زمانی مشخص تکرار می کنم اما بدنم ، وجود مادی آن هرگز یکسان باقی نمی ماند. بدن من با تغییر و باز هم تغییر کنترل می شود.
برای مثال دیروز بر روی سینه کار کردم. معمولا من میله را با شصت پوند برای ۶ دفعه را پرس سینه را به آسانی حرکت می دهم. دیروز به طور نامنتظره ای من این وزنه را در ششمین دفعه نتوانستم حرکت دهم. دنبال دلیل می گشتم . خواب آلودگی ؟ رژیم ؟ هر دو در حد معمولی بودند. فشار کاری یا عاطفی ؟ نه خیلی بیشتر از حد معمول . آب و هوا ؟ نه به اندازه کافی خوب . شکست نامنتظره من در ششمین دفعه به من اجازه داده که گویی از پنجره به درون بدن خودم و کار خودم نگاه بیاندازم. من مجاز بودم به قوانینی که بدن مرا کنترل می کند ، تغییرات و یا شانس آنرا نگاه کنم ، قوانینی که اگر اصلا شناختنی باشند ، به ندرت قابل شناسایی اند.
با وجود تلاش برای کنترل وشکلی دهی به بدنم از طریق ابزارهای محاسباتی و روش های بدنسازی و زمان و تکرار و اتخاذ این روشها برای ناتوان شدن ، در می یابم که نمی توانم در نهایت بدنم را کنترل کرده و بشناسم .
در همین مواجهه است که بدنسازی جذاب است. یعنی مواجه شدن با هرج و مرج ، با ناتوانی خودم یا با شکلی از مرگ. کانتی معماری خانه های نوعی ِ پیچ و خم های مراکشی را توصیف می کند. درون خانه سرد و تاریک است .اگر پنجره ای هم وجود داشته باشد به بیرون باز نمی شود. ساختار کلی این خانه ، پنجره ها و غیره به سمت درون هدایت شده اند. به طرف حیات مرکزی ، تنها جای آفتاب گیری که وجود دارد.
این معماری آینه ای بدن است. وقتی زبان لفظی را به معنایی حداقلی به تکرار صرف کاهش می دهم . پنجره های بیرونی بدن را می بندم. معنا در حین بدنسازی به نفس روی می آورد. شروع به حرکت از درون پیچ و خم های بدنم می کنم برای ملاقات تنها یک ثانیه آنچه که آگاهی نمی تواند ببیند. هایدگر می گوید “وجود - آنجا”ی انسان تاریخی به معنای قرار گرفتن در رخنه است که درون آن قدرت ِ برتر وجود در نمودش از هم پاشیده می شود. تا آنکه این رخنه نیز خود در مقابل “وجود” باید شکسته شود.
ما در فرهنگ خود ورزشکار ، کارگر بدن ، را هم تحقیر و هم بتواره می کنیم. چرا که هنوز تحت نشانه های دکارتی زندگی می کنیم. این نشانه همچنین نشانه پدرشاهی است. تا زمانی که بدن را که در معرض تغییر ، شانس و مرگ است ، همچون امری منزجر کننده و خصمانه بنگریم مجبوریم همچنان منیت خویش را همچونان دیگری خطرناک بنگریم.

:: کلیه حقوق متعلق به مایند موتور و نویسندگان آن است حلقه فکری :: Designed & Developed by KolahStudio for Mindmotor::2007-2010 :: Hosted on Netsazan servers ::