»
ک
ل
ي
ک

ک
ن
ی
د
«
نامه مارکس به آرنولد روگه
خرداد ۶م, ۱۳۸۸

کرویزناخ ، سپتامبر ۱۸۴۳
ترجمه : مهرداد نیک بین

pdf۲.jpgدریافت نسخه آکروبات

خوشحالم که تصمیمت را گرفته ای و از نگاه به گذشته دست برداشته ای و افکارت را به [انجام] امری مهم متوجه کرده ای[۱]. و نیز – به پاریس [درود میفرستم]، به دانشگاه کهن فلسفه – و شاید پیشگوئی بی جهت نباشد [اگر بگویم] پایتخت نوین جهان نو ! آنچه که ضروری است که رخ بدهد . من هیچ شکی ندارم که این امر ممکن است که بر تمامی موانع فائق شویم ، امری که من هرگز در تصدیق اهمیت و دشواری آن قصور نکرده ام .
اما خواه این امر خطیر بوجود درآید یا نه ، در هر حال من در پایان این ماه در پاریس خواهم بود [۲]، چراکه جو اینجا آدم را به یک سرف [ دهقان وابسته به زمین در قرون وسطی] تبدیل میکند و در آلمان ، من هیچگونه ظرفیتی برای فعالیت آزاد مشاهده نمیکنم .
در آلمان همه چیز به زور سرکوب شده است ؛ یک هرج و مرج واقعی ذهن ، سلطنت حماقت محض بر آنجا مستولی است و زوریخ هم از دستورات برلین اطاعت میکند . بنابراین ، این امر بطور فزاینده ای آشکار میشود که باید یک محل تجدید قوای (rallying point) جدید برای اندیشیدن حقیقی و مغزهای مستقل جستجو شود . من متقاعد شده ام که طرح ما به یک نیاز حقیقی پاسخ میگوید و بالاتر از همه چیز این برای نیازهای واقعی امکانپذیر است که در واقعیت متحقق شوند . بنابراین من درباره [تحقق] این کار مهم ، اگر بطور جدی برعهده گرفته شود ، هیچ شکی ندارم .
مشکلات درونی اغلب بزرگتر از موانع خارجی به نظر می آیند . زیرا اگرچه هیچ تردیدی درباره پرسش “از کجا” وجود ندارد ، همه سردرگمی ها در زمینه پرسش “به کجا” غلبه می یابند. نه فقط یک وضعیت هرج و مرج کلی درمیان اصلاحگرایان آغاز شده است بلکه هرکسی مجبور خواهد بود به خود بقبولاند که هیچ ایده دقیقی درباره اینکه آینده چگونه خواهد بود ، ندارد. بعبارت دیگر ، این دقیقا مزیت گرایش جدید است که ما بصورتی جزمی آینده را پیش بینی نمیکنیم بلکه تنها میخواهیم جهان نوین را از درون نقد جهان کهنه بیابیم . تاکنون فلاسفه راه حل کلیه معماها را لم داده در پشت میزهای تحریرشان داشته اند [ ارائه میداده اند ] و جهان کودن و عوامانه تنها باید دهانش را باز میکرد تا کبوتر بریان دانش مطلق به درون آن پرواز کند . اکنون ، فلسفه اینجهانی ( mundane ) گردیده است و قابل توجه ترین اثبات این امر این است که آگاهی فلسفی ، خودش به درون زحمت مبارزه کشیده شده است ، نه تنها از لحاظ ظاهری بلکه از درون . اما اگر ساختن آینده و معین کردن همه چیز برای همه زمانها امر ما نیست ، این امر کاملا واضح است که ما در زمان حاضر باید چه چیزی را انجام دهیم : من به نقد بی باکانه هر آنچه که موجود [ مستقر ] است اشاره دارم ؛ بی باکانه هم از لحاظ بیم نداشتن از نتایجی که به آن باز میگردد و هم از جهت اینکه حتی اندکی هم از ستیز با قدرتهای موجود هراسان نباشد .
بنابراین من از افراشتن هیچگونه پرچم جزمی حمایت نمیکنم . برعکس ، ما باید تلاش کنیم تا کمک کنیم دگماتیستها گزاره ها و پیشنهاداتشان را برای خودشان روشن سازند . بدینسان ، کمونیسم [ فی الحال رایج ] ، بطور اخص یک انتزاع جزمی است ؛ در این ارتباط ، بهر حال من در اندیشه کمونیسم های خیالی و ممکن ( possible ) نیستم ، به جز کمونیسم واقعا موجود ، آنطور که توسط کابه ، دزامی ، وایتلینگ و غیره آموزش داده شده است . این کمونیسم [ در درون ] خودش فقط بیان ویژه ای از اصول اومانیستی است ، بیانی که هنوز به آنتی تزش آلوده است – سیستم مالکیت خصوصی . بنابراین امحای مالکیت خصوصی و کمونیسم [ فی الحال نظریه پردازی شده ] ، به هیچ وجه یکسان نیستند ، و این امر تصادفی نیست ولی اجتناب ناپذیر است که کمونیسم دیگر دکترین های سوسیالیستی – نظیر فوریه ، پرودون و غیره - را برخاسته برای مقابله با خودش دیده است ، چرا که خودش تنها یک دریافت ویژه و یک جانبه از اصول سوسیالیستی است .
و تمامی اصول سوسیالیستی در دگرگونی اش ، یک جنبه دارد که تنها به واقعیت انسان حقیقی معطوف است ، ولی ما باید به جنبه دیگر بیشتر توجه کنیم ، به هستی فکری ( نظری) بشر ، و بنابراین به بوجودآوردن مذهب ، علم و غیره ، [ یعنی ] ابژه نقد ما . علاوه براین ما قصد داریم بر معاصرانمان اثر بگذاریم ، بویژه معاصران آلمانی مان . مسئله در اینجا پدید می آید : باید به چه کاری دست بزنیم ؟ در اینجا دو واقعیت وجود دارد که انکارناپذیر است ؛ در درجه اول مذهب و بعد از آن سیاست ، موضوعاتی هستند که توجه اصلی آلمان کنونی را شکل میدهند ما باید اینها را ، در هر شکلی که وجود دارند بگیریم و با آنها با یک سری سیستمهای حاضر و آماده ، مانند سفر به ایکاریا [ کتاب معروف اتین کابه ] مقابله نکنیم .
خرد همیشه وجود داشته است ، اما نه همیشه به شکلی معقول . بنابراین نقد میتواند از هر شکلی از آگاهی نظری و عملی عزیمت کند و نیز از اشکال ویژه تکامل واقعیت موجود به واقعیت راستین (true reality) بمثابه وظیفه و هدف نهایی اش . تا آنجا که به زندگی واقعی مربوط میشود ، این امر بطور دقیق یک دولت سیاسی (political state ) است – در تمامی اشکال مدرن اش – که حتی در جائی که آگاهانه رنگ مطالبات سوسیالیستی را بخود نگرفته است ، خواسته های خرد را دربردارد . اما دولت سیاسی در آنجا متوقف نمی ماند . همه جا می پندارد که که خرد متحقق گردیده است ، ولی بطوردقیق بدین دلیل که در همه جا گرفتار تضاد میان کارکرد آرمانی و پیش نیازهای واقعی اش میشود .
بنابراین، از [درون] این نزاع دولت سیاسی با خودش ، همه جا این امر امکانپذیر است تا حقیقت اجتماعی (social truth) را گسترش داد . به همان صورتی که مذهب ، شکل ثبت شده مبارزات نظری بشر است ، دولت سیاسی شکل ثبت شده مبارزات عملی اوست . بدینسان ، دولت سیاسی مطابق محدودیتهای فرم اش ( بمثابه شکل ویژه ای از دولت ) تمامی مبارزات اجتماعی ، نیازها و حقایق را بیان میکند ، بنابراین اینکه ابژه نقد را یک مسئله سیاسی کاملا ویژگی یافته قرار دهیم – مانند تفاوت میان یک سیستم مبتنی بر دسته بندی اجتماعی [ براساس ملک و دارائی ] و سیستمی مبتنی بر نمایندگی – به هیچ وجه مادون سطح اصول نیست . و برای این مسئله تنها باید به شیوه ای سیاسی تفاوت بین حکومت انسان و حکومت مالکیت خصوصی را بیان کرد. بنابراین ، نقد نه فقط میتواند بلکه باید با این مسائل سیاسی سروکار داشته باشد ( که براساس نظرات سوسیالیستهای افراطی ، هیچکدام شایسته توجه نیستند ) . در تحلیل برتری سیستم نمایندگی بر سیستم مبتنی بر دسته بندی اجتماعی ( social-estate system ) ، نقد به شیوه ای عملی علاقه یک حزب بزرگ را بدست می آورد . با ترقی دادن سیستم نمایندگی از شکل سیاسی اش به شکلی جهانشمول و با بیرون آوردن اهمیتی که در زیر این سیستم قرار دارد ، نقد در همان زمان این حزب را وادار میکند که فراتر از محدوده هایش برود ، چرا که پیروزی آن در همان حال شکست آن است .
بنابراین ، هیچ چیز ما را از نقد سیاست ، مشارکت در سیاست و مبارزات واقعی ، نقطه شروع نقد ما ، و از هویت یابی نقد ما بوسیله آنها ، باز نخواهد داشت . در این مورد ، ما با جهان به شیوه ای مکتبی و با یک مرام اخلاقی نو مقابله نمی کنیم : حقیقت اینجاست ، در برابر آن زانو بزنید ! ما اصول نوینی را برای جهان ، خارج از اصول خودش ایجاد میکنیم . ما به جهان نمیگوئیم : مبارزاتت را متوقف کن ، آنها ابلهانه اند ؛ ما به تو شعار درست مبارزه را میدهیم . ما فقط به جهان نشان میدهیم که برای چه چیزی واقعا در حال مبارزه است ، و آگاهی چیزی است که آن ناگزیر از بدست آوردن اش است حتی اگر نخواهد .
اصلاح آگاهی ، تنها آگاه ساختن جهان از آگاهی مختص به خودش را شامل میشود ؛ بیدار کردن آن از رویاهائی که در باره خود می پرورد ، توضیح معنای اعمالش . تمامی هدف ما تنها میتواند – همانطور که موضوع نقد فوئرباخ از مذهب است – دادن صورتی به مسائل مذهبی و فلسفی ، متناظر با انسانی باشد که از خودش آگاهی یافته است .
بنابراین ، شعار ما باد این باشد : اصلاح آگاهی نه بواسطه جزمیات ، بلکه با تحلیل آگاهی رازورانه ( mystical consciousness ) که برای خودش غیرقابل درک است خواه این آگاهی خود را در شکلی مذهبی نشان دهد خواه سیاسی . سپس این امر آشکار خواهد شد که جهان برای مدتی طولانی خیال تصاحب چیزی را در سر می پرورانده است که تنها می بایست برای تصاحب آن در واقعیت ، آگاهی پیدا کند ، این امر آشکار خواهد شد که مسئله بر سر ترسیم خطی تقسیم کننده میان گذشته و آینده نیست بلکه بر سر تحقق بخشیدن تفکرات گذشته است . و در آخر این امر آشکار میشود که نوع بشر وظیفه نوینی را آغاز نمیکند ، بلکه آگاهانه وظیفه گذشته اش را به اجرا در می آورد .
بنابراین ، بطور خلاصه ، ما میتوانیم گرایش نشریه مان را این چنین فرمول بندی کنیم : خودتوضیح گری ( self-clarification ) ( فلسفه انتقادی ) که بوسیله مبارزات و امیال و خواسته های زمان کنونی اش تقویت شده است . این یک تکلیف برای جهان و برای ماست . این امر تنها میتواند کار نیروهای متحد شده باشد . این موضوع یک اعتراف است و نه بیشتر . برای تامین آمرزش گناهانش ، بشر تنها باید به آنها اعلام کند که بطور واقعی چه هستند .

توضیح : عبارات داخل کروشه افزوده مترجم فارسی است .

پانویسهای ویراستار انگلیسی :

[۱] در نامه ای به مارکس در آگوست ۱۸۴۳ ( منتشر شده در Deutsch-Französische Jahrbücher ) روگه مارکس را از تصمیم نهائی اش برای انتشار نشریه ای در پاریس مطلع کرد . قبل از آن توافقی روی این نکته وجود نداشت ، علاوه بر پاریس ، مکانهای دیگری [ برای انتشار نشریه ] مثل سوئیس و استراسبورگ پیشنهاد شده بود .

[۲] عزیمت مارکس به پاریس به تاخیر افتاد ، مارکس در اوخر اکتبر ۱۸۴۳ همراه با جنی به پاریس وارد شد .

.

فرانسه - مبارزه ادامه دارد / کتاب تونی کلیف و یان بیرشال
اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۸۸

ترجمه: امین قضایی و بیتا صمیمی زاد

pdf۲.jpg دانلود کتاب
(right click + save target as)(890 KB)

از مقدمه ی کتاب

انقلاب طبقه ی کارگر فرانسه به ناگهان جهان سرمایه داری را به لرزه در آورد. این شورش جو اجتماعی و سیاسی را متحول ساخت ، درست همانگونه که نخست وزیر پُمپیدو در ۲۲ می به مجلس ملی پیش بینی کرده بود: « هیچ چیز برای همیشه یکسان باقی نمی ماند».

جرقه را فعالیت های مبارزاتی ِ دانشجویان انقلابی ( تروتسکیست ها ، مایوییست ها و آنارشیست ها ) زد و باد ِ بیرحمی ِ پلیس آن را شعله ور ساخت ، شعله های شورش به طبقه ی کارگر سرایت کرده و تمامی محرومیت فروخورده ی استثمارشدگان و ستمدیدگان به یکباره منفجر شد.

خیل عظیم طبقه ی کارگر ، کشور را به حالت تعطیل درآورد. آنها تمامی صنایع را از چنگ طبقه ی درمانده ی سرمایه دار به تصرف ِ خویش درآوردند ؛ در همه جا پرچم سرخ سوسیالیسم را برافراشتند. دولت ، فلج و بی قدرت به نظر می رسید.

دختران آوازه خوان و رانندگان تاکسی ، بازیکنان فوتبال و کارمندان بانک ، همه و همه ، در اعتصاب عمومی و اشغال محل های کار خود شرکت کردند.خبرنگاران و کسانی که در تلویزیون کار می کردند از دروغ گفتن اجتناب ورزیدند و چاپگران ، جرایدِ کارفرمایان خود را سانسور کردند.دانش آموزانی که توسط معلمانشان به هم پیوسته بودند ، مدارس را تسخیر کردند.

اعتصاب با یک « انقلاب فرهنگی » به معنای واقعی کلمه همراه بود. مرکزیت این انقلاب برعهده ی دانشجویان سوربن بود اما به همه جا گسترش یافت.بار دیگر، به مانند دیگر لحظات انقلابی درتاریخ ، پتانسیل خلاق و وسیع انسانهای خودآگاه ، خود را نشان داد [....]

.

خطاب به همه‌ی کارگران / بین الملل موقعیت گرایان
اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۸

ترجمه : محمد مهدی نجفی

pdf۲.jpgدریافت نسخه آکروبات

رفقا،

آنچه که ما پیش از این در فرانسه انجام داده‌ایم، اروپا را در نوردیده است، و به زودی همه‌ی طبقات حاکمه‌ی جهان را تهدید خواهد کرد؛ از بروکرات های مسکو و پکن گرفته تا میلیونرهای واشینگتن و توکیو. درست همانطور که ما رقص پاریس را به وجود آوردیم، پرولتاریای بین‌الملل می‌خواهد بار دیگر یورش خودش را به سرمایه‌های تمامی دولت ها و دژهای از خود بیگانگی ادامه دهد. تصرف کارخانه‌ها و ساختمان‌های عمومی در سرتاسر این کشور، نه فقط وقفه‌ای را در عملکرد اقتصاد موجب شده است، بلکه باعث شده سوالی اساسی از جامعه پرسیده شود. جنبش عمیقی تقریباً در حال هدایت همه‌ی بخش‌های توده‌ها، برای خواستِ دگرگونی واقعی در زندگی است. این آغاز یک جنبش انقلابی است، جنبشی که هیچ چیزی کم ندارد، جز آگاهی به آنچه که تاکنون انجام داده است برای تحقق پیروزی.

چه نیروهایی سعی خواهند کرد سرمایه‌داری را حفظ کنند؟ رژیم فروخواهد ریخت مگر این‌که بخواهد به ارتش متوسل شود (و متعاقب آن وعده‌ی انتخابات جدید که تنها زمانی می‌تواند اتفاق بیفتد که جنبش تسلیم شود). یا حتا به سرکوب نظامی فوری دست بزند. اگر حزب چپ فرانسه، به قدرت برسد، دوباره سعی خواهد کرد به واسطه‌ی امتیازات انحصاری و نیرویی که اعمال می کند، از نظم سابق دفاع کند. بهترین مدافع یک چنین «حکومت‌های عوام پسندی» می تواند همان حزب باصطلاح «کمونیستی» از نوع بروکرات استالینیستی اش باشد که از همان ابتدا در مقابل جنبش ما ایستاد و فقط زمانی به سرنگونی رژیم ژنرال دوگول چشم داشت که دیگر دریافته بود که بهیچ وجه نمی تواند از آن دفاع کند و در صف نگهبانان آن باشد. از نظر آنها چنین تغییر جهتی تنها زمانی می توانست واقعا عملی «کرنسکیستی» باشد که خود استالینیست ها را کوبیده باشد. تمام این‌ مسائل نهایتاً منوط به آگاهی کارگران و ظرفیت آن‌ها برای یک سازمان‌ خودآئین(autonomous) خواهد بود. کارگرانی که تاکنون این توافق مضحک رهبران اتحادیه ـ که اتفاقاً به این توافق خیلی هم می نازیدند ـ را نپذیرفته‌اند، امروز دیگر نیاز دارند دریابند که نمی توانند در چهارچوب اقتصاد موجود «فاتح» میدان باشند بلکه می توانند خودشان همه چیز را بدست بگیرند اگر پایه‌های اقتصاد را مطابق با حقوق خودشان دگرگون سازند. کارفرماها به سختی می‌توانند حقوق بیشتری به کارگران بدهند، اما می‌توانند گورشان را گم کنند.

جنبش کنونی با پیشروی در مسیر اتحادیه‌ی تیره‌بخت که صرفاً خواستار حقوق و دستمزد باشد «سیاسی» نشده است، مطالباتی که به دروغ به عنوان «مسائلی اجتماعی» ارائه شده‌اند. این ورای سیاست است: به عنوان یک مسئله‌ی اجتماعی در حقیقتِ ساده‌ی خودش مطرح می شود. انقلابی که در طول بیش از یک قرن در دست ساخت بوده حالا بازگشته است. انقلاب تنها می‌تواند خودش را با فرم‌های خودش بیان کند. برای این انقلابی های دیوان سالار خیلی دیر است که قضیه را ماستمالی کنند. وقتی که یک بروکرات استالینیزه شده مثل آندره بارژون (André Barjonet) به تازگی شکل‌گیری یک سازمان مشترک را درخواست می‌کند که می‌تواند «همه‌ی نیروهای معتبر انقلاب، …. خواه آن‌ها که زیر پرچم تروتسکی یا مائو سیر می‌کنند یا آنارشیست و موقعیت‌گرا» همه را دور هم جمع کند، ما باید این نکته را یادآوری کنیم که امروز آنها که دنبال رو تروتسکی یا مائو هستند ـ بگذریم از فدراسیون رقت انگیز آنارشیست‌ها ـ هیچ ربطی به انقلاب امروز ندارند. بروکرات ها ممکن است اکنون ذهن‌شان را در مورد آنچه که «انقلابیِ اصیل» می نامند تغییر دهند؛ انقلابِ اصیل در اینکه بروکراسی را محکوم کند هیچ تغییری در مواضع خود نمی دهد.

کارگران در زمان کنونی، با قدرتی که آن‌ها در اختیار دارند با حزب‌ها و اتحادیه‌هایی که دارند، هیچ انتخاب دیگری ندارند جز سازمان دهی خودشان در صفوف وحدت بخش کمیته‌هایی که مستقیماً اقتصاد و همه‌ی جنبه‌های تجدید بنای زندگی اجتماعی را تسخیر می کنند، از خودآئینی و حاکمیت خودشان در مقابل رهبری اتحادیه‌ای و سیاسی دفاع می‌کنند، دفاع از خودشان را تضمین می‌کنند و با هم به صورت منطقه‌ای و ملی متحد می‌شوند. با این کارها، آن‌ها یگانه قدرت واقعی کشور خواهند شد، قدرت شوراهای کارگران. تنها راه دیگر هم این است که به انفعال‌شان بازگردند و دوباره بروند تلویزیون تماشا کنند. پرولتاریا «یا انقلابی ست یا هیچ است».

خصوصیات حیاتی قدرت شورایی چیست؟

* انحلال همه‌ی قدرت‌های بیرونی * دموکراسی مستقیم و کامل * یگانگی عملیِ تصمیم و اجرا * نماینده‌هایی که در هر زمان موکّل‌های‌شان می توانند آنها را برکنار کنند * لغو سلسله مراتب و تقسیم کار خودمختار * مدیریت توام با آگاهی و دگرگونی همه‌ی حالات زندگیِ آزاد شده * مشارکت پایدار توده‌ی خلاق * هماهنگی و توسعه‌ی بین المللی.

آنچه ما امروز بدان احتیاج داریم چیزی بجز اینها نیست. چیزی بجز خود-مدیریتی نیست. زنهار از گزینشگری‌های مدرن – این حتا شامل کشیش‌ها می‌شود – کسانی که بحث در مورد خود-مدیریتی یا حتا شوراهای کارگران را، بدون تصدیق ِ این حداقل آغاز می‌کنند، در واقع می‌خواهند عملکرد بروکراتیک خودشان را حفظ کنند، می‌خواهند مزایای تقسیم کار فکری‌شان یا زندگی آینده‌شان را به عنوان یک خرده-رئیس حفظ کنند!

در واقع، آنچه که اکنون لازم است، از این رو لازم شده است که پروژه‌ی انقلابی پرولتاریا شروع شده است. و این پروژه همیشه مربوط به کسب خودآئینی طبقه ی کارگر بوده است. مبارزه همواره برای براندازی کار دستمزدی، برای لغو تولید کالایی، و لغو دولت بوده است. هدف همواره دستیابی به تاریخِ توام با آگاهی بوده، و توقف همه‌ی تفکیک‌ها و «هر چیزی که به صورت امر مستقل از اشخاص وجود دارد.» انقلاب پرولتاریا، خود به خود، شمای فرم‌های مقتضی‌اش را در رابطه با شوراها ترسیم کرده است. پترزبورگ در سال ۱۹۰۵، تورین (ایتالیا) در سال ۱۹۲۰، کاتولونیا (اسپانیا) در سال ۱۹۳۶، بوداپست (مجارستان) در سال ۱۹۵۶/ حفاظت از نظام اجتماعی کهنه، یا شکل دادن به یک طبقه استثمارشونده ی تازه، همگی به قیمت لگدمال کردن جنازه ی شواراها ممکن خواهد بود. طبقه‌ی کارگر اکنون دشمنان و راه‌های مناسب خودش را برای کنش می‌شناسد. «سازمان انقلابی باید آموخته باشد که به هیچ وجه نمی‌توان با فرمهای از خود بیگانه شده با از خود بیگانگی مبارزه کرد» (جامعه‌ی نمایش). واضح است که شوراهای کارگران تنها راه چاره است، چرا که فرم‌های دیگر مبارزه‌ی انقلابی به خلاف آنچه که در نظر داشتند منجر شده‌اند.

شورای کمیته‌ی بین الملل موقعیت گرایان خشمگین، در جهت حفظ تصرفات

۳۰ می ۱۹۶۸

داد نزن، در این آینه کسی نیست! / مجموعه شعر و. م. آیرو
اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۸

pdf۲.jpg دانلود کتاب

(right click + save target as)(320 KB)

مُفت زندگی می‌کنیم، مفت! / گزینه اشعار اورهان ولی کانیک
اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۸۸

ترجمه: و.م.آیرو

pdf۲.jpgدانلود کتاب
(right click + save target as)(450 KB)

از مقدمه ی کتاب

اورهان ولی کانیک در ۱۳ آوریل ۱۹۱۴ در شهر استانبول ترکیه به‌دنیا آمد. در آن‌جا شروع به درس‌خواندن کرد و پس از مدتی پدرش او را برای ادامه‌ی تحصیل به آنکارا فرستاد. در دوران دبیرستان با اوکتای رفعت و ملیح جودت ( دو تن از شاعران عصیانگر ترکیه ) آشنا شد و آشنایی آن‌ها به رفاقت انجامید. پس از بازگشت به استانبول وارد دانشکده‏ی ادبیات (رشته‌ی فلسفه) شد و پس از چندی، تحصیل در آن‌جا را به‌طور نیمه‌کاره رها کرد. در آنکارا مدتی در بخش مدیریت پست و تلگراف کار کرد و نیز چند مدتی به‌خدمت وزارت ملی آموزش و پرورش درآمد و در دفتر ترجمه مشغول به‌کار شد، پس از چندی، به‌علت غیر‌دمکراتیک یافتن فضای آن‌جا (به‌گفته‏ی خودش) از آن شغل استعفا داد.

در ژانویه ۱۹۴۹ دست به انتشار نشریه‌ای زد به‌نام « یاپراک» (برگ) که هر پانزده روز یک‌بار آن را در دو برگ منتشر می‌کرد، انتشار این نشریه تا ژوئن ۱۹۵۰ به‌طول انجامید و توانست جمعاً ۲۸ شماره از این نشریه را درآوَرَد.

او در ۱۴ نوامبر ۱۹۵۰، در سن سی‌و‌شش سالگی بر اثر خونریزی مغزی درگذشت.
کتاب‏های شعر منتشرشده از او عبارتند از: «غریب» ( حاوی شعرهایی مشترک با ملیح جودت و اوکتای رفعت، ۱۹۴۴)، «پشیمان نشدم» (۱۹۴۵)، «مانند رزمنامه» (۱۹۴۶)، «تازه» (۱۹۴۷)، «روبه‌رو» (۱۹۴۹)،« مجموعه‏ی اشعار» (۱۹۸۲).

پس از «یحیی کمال» که عقیده دارند اولین ضربه را بر شعر قدیم ترکیه وارد کرده است و همچنین پس از ناظم حکمت که عقیده داشت وزن شعر، نمی‌تواند جزء لاتغییر شعر باشد، اورهان ولی کانیک بی‌شک یکی از تأثیرگذارترین شاعران عصیانگر ترک است که تأثیر چشم‌گیری بر شعر ترکیه داشته و دارد.[....]

.

:: کلیه حقوق متعلق به مایند موتور و نویسندگان آن است حلقه فکری :: Designed & Developed by KolahStudio for Mindmotor::2007-2010 :: Hosted on Netsazan servers ::