»
ک
ل
ي
ک

ک
ن
ی
د
«
درآمدی بر نقد بوطیقای سیاسی / بابک سلیمی زاده
دی ۱۱م, ۱۳۸۸

 

دریافت نسخه آکروبات

 

 

 

کلید واژه : موقعیتهای کلاممندی؛ اختلاف؛ قدرت؛ زبان؛ سیاست

 

چکیده: این مقاله سعی دارد سه نکته را روشن سازد: اول اینکه شعر نمیتواند اِعمال قدرت بر و از طریق کلمات باشد. یعنی شعر عبارت از بکارگیریِ قدرتِ استفاده از و بازی با کلمات نیست. دوم اینکه، مسئلهی شعر بر سر این است که چه کسانی چگونه صلاحیت بازی با کلمات را کسب کردهاند. و سوم اینکه ما در ایران معاصر به پژوهشی نیاز داریم که سعی دارد به کنش ادبیِ مردمِ حذفشدهای بپردازد که در طول تاریخ معاصر ایران سعی داشتهاند در موقعیتهای کلاممندیای که متعلق به آنها نیست و در زبانی که از آنِ دیگریست شرکت جویند و آن موقعیتهای کلاممندی را بازپسگیرند.

 

 

 

۱- شاعر در گفتار مرسوم کسی است که قدرت استفاده از کلمات را دارد (یا کسب کرده است)، و می تواند آن را بکار ببندد. اما چه خواهد شد اگر کسی از کلمات استفاده کند، که قدرتِ بکار بستن آنها را ندارد؟

 

در تمام پژوهشهایی که بر بوطیقای شعری نیما صورت گرفته، نکتهای که تعجب مرا برانگیخت این است که مهمترین رکن بوطیقای نیمایی هیچگاه به اندازهی کافی مورد توجه قرار نگرفته است: اینکه بوطیقای نیما وقتی پدیدار شد که یک کلمهی همواره مبهم در جامعهی ایرانی به عرصهی رویتپذیری داخل شد: «مردم». همان امر همواره رویتناپذیری که در ایران معاصر بصورتی پیگیر سعی در رویتپذیر ساختن خود داشت.

دستاورد بزرگ نیما و یادداشتهای نظری او را میتوان در آنچه او «دیدن» به معنای واقعی مینامید خلاصه کرد. به واقع چه تفاوتی هست میان دیدن مدّ نظر نیما و دیدن شعر کلاسیک؟ و وقتی نیما «میبیند» به واقع چه چیزِ متفاوتی نسبت به دیدنِ کلاسیک میبیند؟ اگر دیدن حکایت از یک تقسیم میان امور رﺅیتپذیر و رﺅیتناپذیر داشته باشد، نیما نخستین شاعری بود که امور رﺅیتناپذیر را دید. اموری که در سطح جامعه دیده نمیشوند. او امور رﺅیتناپذیر را به جهان کلمه وارد کرد. نه به این معنای مبتذل که کلماتی نظیر راهآهن یا مثلاً  chat roomرا به عالم شعر داخل کند! بل بدینمعنا که نیروهای بیکلام را که در جامعه موقعیت رﺅیتپذیری نداشتند و کلاممند نبودند، به عرصهی کلاممندی و رﺅیت پذیری آورد. دستاوردی که در عرصه سیاست پیش تر با انقلاب مشروطه آغاز شده بود : مردم میتوانند سخن بگویند و در موقعیتهای کلامی شرکت جویند. ما در انقلاب مشروطه شاهد کلام مند شدنِ خودِ کلمه ی «مردم» بودیم، که پیش از آن کلمه ای کلام مند نبود. بدینترتیب نیما چه بخواهد چه نخواهد باب یک پرسش اساسی را در شعر معاصر گشود که امروزه من آن را مطرح میکنم: اگر ادیب عبارت از کسیست که قدرت استفاده از کلمات و بازی با آنها را دارد، چگونه میتوان از دسترسی مردمی به موقعیتهای کلاممندی سخن گفت که «قدرت» بکار بستن کلمات را ندارند؟

 

ماشین جنگیِ یک شعر چیست؟ چگونه میتوان از سرهمبندی این ماشین در مقابل ماشین دولتی-بوروکراتیک شعر سخن گفت؟ بیشک صحبت بر سر دو نوع شعر نیست، تو گویی شعر مسلّط در یک سو، و نوعی شعر مسلّح یا ماشین جنگی شعر در سوی دیگر قرار داشته باشد. ما تنها یک شعر داریم، که خود محل اختلاف است. ما با تفاوت شعر با شعر سر و کار داریم. تفاوت امر یکسان. اما این اختلاف بوطیقایی، فرمی نیست که جلوهای از محتوای اجتماعی یا اقتصادی باشد، بلکه واقعیتِ بالفعلِ بوطیقاست. من این «اختلاف» را از رانسیر وام میگیرم، تا با تاسی از آن، بتوانم امکان بررسی اختلافی در دل شعر را محک بزنم. رانسیر برای بازشناسی این اختلاف به «سیاست» ارسطو بازمیگردد، اما نه به این خاطر که به یک موضعِ انسانگونه انگار که سیاست را عبارت از قابلیت سخنگفتن و بحثکردن انسانها میداند بازگردد، بل به این خاطر که نشان دهد این «قابلیت مشترک» میان انسانها، از همان ابتدا شکاف برداشته است. ارسطو به ما میگوید که بردگان زبان را میفهمند، اما دارای آن نیستند. این همان معنای اختلاف است. سیاست هست، نه از این حیث که انسان قابلیت سخنگفتن دارد، بلکه به زعم رانسیر سیاست هست، به این خاطر که سخنگفتن با سخنگفتن یکسان نیست.

ما در تعریف اولیهی شعر یک تقسیم را شاهدیم میان «زبان ادبی» و «زبان روزمره» یا عامیانه. به نظر من این تعریف، نه صرفاً نوع خاصی از زبان، بل نوع خاصی از زندگی را پیشفرض میگیرد که منحصراً «ادبی» است. یعنی کسی که به کلمات (و متعاقباً بازی با آنها) دسترسی دارد و قابلیت و مهارت استفاده از آنها را کسب کرده است. این موقعیت و جایگاه را من «موقعیتِ کلاممندی» نامیدهام. یعنی موقعیتی که سوژه با قرار گرفتن در آن واجد قابلیت و مهارت استفاده و بازی با کلمات میشود. پرسش اساسی ما باید این باشد : سوژهی ادبی چگونه ساخته میشود. این رابطهی بوطیقایی در این موقعیتهای کلاممندی است که چگونگی برساختهشدنِ سوژهی ادبی را مشخص میکند. ساخته شدن این سوژه در این موقعیتهای کلاممندی همواره تحت مفهوم «قدرت» فهمیده شده است. یعنی سوژه با قرارگیری در این موقیعتها تواناییِ اِعمال قدرت بر و از طریق کلمات را کسب میکند. اما شعر به هیچوجه کسب قابلیت استفاده از قدرت کلمات نیست، اِعمال قدرت کلمات هم نیست. این نکته را میتوان در بطن همین تقسیم میان زبان ادبی و زبان روزمره توضیح داد. بر طبق این تقسیم، عدهای در موقعیت بکارگیری و اِعمال قدرت کلمات و نشان دادن مهارت خویش در بازی با کلمات قرار دارند، و عدهای صرفاً این کلمات را بازتولید و باز-استفاده میکنند. بیشک این زبان روزمره و عامیانه، مکان حکومتِ آن چیزی است که دستور زبان و هنجارهای زبانی نامیده میشود، و زبان ادبی با آشناییزدایی از این زبان روزمره قرار است از هنجارهای دستور زبان فراروی کند. اما به نظرم این تعریفْ موقعیتهای کلاممندیای را که خود این سوژهی ادبی را برمیسازد در نظر نمیگیرد. این منجر به نوعی آریستوکراسیِ ادبی میشود که زبان ادبی را از زبانی که میتوان «زبان برهنه»اش نامید جدا میسازد. این زبان ادبی به قابلیتهای زبان و کلمات میاندیشد، و «زبان برهنه» صرفاً آنها را بازتولید میکند. به این سیاق میتوان عملکرد چیزی که «نقد ادبی»اش مینامند را نیز بررسی کرد. کار نقد ادبی بنا نهادن کنش شعری در شیوهی خاصی از هستی و زندگی ادبی است. تاکید ما بر آن ویژگیِ شعر است که میتواند سوژهای را برسازد که درست به میانجی این واقعیت «شعر میگوید» و «در زبان دست میبرد» که واجد هیچ صلاحیتی برای شعر گفتن و دست بردن در زبان نیست. ازین حیث، شعر همواره دارای پتانسیل عدول از نقد ادبی است، و نه نمادینهشدن در گفتمان نقد ادبی. به نظر میرسد بتوان نقد ادبی در حوزهی بوطیقا را، همان چیزی دانست که رانسیر در عرصه سیاست نام «پلیس» را به آن میدهد: «ذات پلیس بناست نوعی بخشبندی یا توزیع امر محسوس باشد که مشخصهاش فقدان یک خلاء یا متمم است: بر این اساس، جامعه متشکل است از گروههای موقوف به شیوههای مشخص فعالیت، از مکانهایی که این مشغولیتها عملی میشوند و از شیوههایی از بودن که متناظر با این مشغولیتها و این مکانهاست.»(ده تز در باب سیاست)

در تقابل با زبان ادبی و نقد ادبی حاکم بر آن که مدام خلاءهای موجود در خویش را پر میکند و زبانهایی که «نیستند» را دور میریزد، شعر بنا بر اختلافی که به آن نسبت دادیم آن چیزی است که میتواند نظم و آرامش حاکم بر این نقد ادبی را بر هم زند و همان «متمم»، همان چیزی که «نیست» را به آن اضافه کند. مسئله بر سر تاکید بر نوع خاصی از ادبیات یا شعر «سیاسی» نیست، مسئله بر سر نوعی سیاستِ بوطیقاست که هر دم قادر است سوژهی خاص خود را در موقعیتهای کلاممندی برسازد. و به یک معنا سخن گفتن از سیاست در شعر و ادبیات، به معنای ابداع خود ادبیات است، ادبیاتِ مردمی که گم شدهاند؛ ابداع ادبیاتی که «نیست». نه ادبیاتی که وجود ندارد، بل ادبیاتی که به حساب نیامده است. زبانی که به عنوان «زبان روزمره»، «فرهنگ عامه»، و «زبان مردم کوچه و بازار» به مطالعات جامعهشناختی و فرهنگی فروکاستهشده و از حوزه  ی بوطیقا کنار زده شده است. ادبیاتِ مردم ستمدیده، ادبیاتِ به شمارنیامدگان چگونه ادبیاتی میتواند باشد؟ مطمئناً اولین خصوصیتاش، بنا بر تزی که مطرح کردیم، این خواهد بود که مکانِ «اِعمال قدرت» کلمات توسط کسانی که صلاحیت دسترسی به زبان و بازیهای کلامی را دارند نیست. وجودِ آنها که «نیستند» خود گواه این نکته است که ادبیات صرفاً بازی با کلمات و نوآوری و ابتکار متنی نیست. ادبیات بیش از هر چیز دسترسیِ یک فرد به موقعیتهای کلاممندی است که او را به سوژهی ادبی تبدیل میکند. باید پژوهشی صورت گیرد تا ببینیم که چگونه این سوژه در طول تاریخ در نهایت با مفهوم قدرت گره خورده و عدهای دارای صلاحیتِ بازی با کلمات شدهاند و به «ادبیات» پرداختهاند و عدهای صرفاً «فرهنگ عامه» یا «زبان روزمره» تولید و بازتولید کردهاند. مسئله این نیست که یک ادیب بیاید و زبان روزمره و عامیانه را به حوزهی زبان ادبی وارد کند (کاری که به عنوان مثال شاملو انجام داد)، درست برعکس، مسئله این است که یک نا-ادیب که سخن گفتناش زبان روزمره و فرهنگ عامیانه تلقی شده، تعریف مرسوم موقعیتهای کلاممندی را بر هم زده و زبانی را به خود اختصاص دهد که گویا از آنِ او نیست (یعنی همان زبان مشترک). این نا-ادیب است که توان طرح چنین پرسشی را دارد: چه خواهد شد اگر کسی از کلمات استفاده کند، که قدرتِ بکار بستن آنها را ندارد؟

 

۲- مسئله ی شعر بر سر بازی با «زبان» نیست، مسئله ی شعر بر سر این است که چه کسانی و چگونه صلاحیت بازی با زبان را کسب کرده اند. مسئله ی شعر باید بر سر این باشد که زبان با زبان برابر نیست. مسئله ی شعر بر سر ساخت نوع خاصی از سوژه  است که تحت موقعیت هایی خاص کلام مند می گردد.

 

اجازه دهید توضیح خود را با ذکر یک مثال آغاز کنیم. این وضعیت را در نظر بگیرید: آنتونن آرتو در آسایشگاه بیماران روانی هر روز یادداشت مینویسد، و پرستارش این یادداشتها را به عنوان هذیانات یک بیمار هر روز دور میریزد. در گزارش پزشکی آرتو دکتر مینویسد که «نامبرده مدعی است که یک نویسندهی بزرگ است». با ذکر این مثال میخواهم توضیح دهم که ادبیات و نوشتار صرفاً عرصه و جولانگاه زبان نیست، بل ادبیات در همین وضعیتی زاده میشود که زبان با زبان برابر نیست. ما با اختلافی میان خود مفهوم «نوشتار» یا «نوشتن» سر و کار داریم، و نه با مواجههی دو نوع نوشتار. نه صفآرایی دو نوشتار در مقابل هم، بل حضور یک نوشتار که مدام میخواهد خلاء موجود در تمامیت خود را پر کند، و خلائی که از قضا در نقاط التهاب همین زبان و همین نوشتار مدام بازآرایی میشود. آنچه آرتو نوشتار مینامد در نظر پرستار چیزی جز هذیانها و همهمههای ذهنیِ یک بیمار نیست، و آنچه پزشک نوشتار مینامد چیزی جز سازمان زبانیای نیست که «بدن آرتو را دزدیده است». بنابراین مسئلهی شعر بر سر بازی با زبان نیست، و از طرفی زبان ادبی چنانکه رولان بارت میپندارد امکانی نیست که با بازیهای آزاد کلامی ما را از قید سازمانهای قدرت زبان رسمی خلاص کند، بل زبان ادبی خود تقسیمی است در میان زبان رسمی که با ماشینهایی نظیر نقد ادبی سعی میکند آن خلاء و آن اختلافی که در زبان حضور دارد را پر کند.

اشکالی که به نظر من به آنچه «شعر سیاسی»اش مینامند وارد است این نیست که به ناب بودن و توجه به زبانیت شعر اهمیتی نمیدهد و آن را فدای سیاست میکند، بل این است که اتفاقاً به اندازه کافی به سیاستِ شعر توجه ندارد، یعنی به ساخت نوع خاصی از سوژه که تحت موقعیتهایی خاص کلاممند میشود. مسئله سخن گفتن از دردِ مردم نیست، مسئله این است که چرا به سیاقی ارسطویی سخن گفتنِ مردم نوای لذت و درد تلقی گشته و دست بردن آنها به نوشتار نه یک کنش سیاسی برای بازپسگیری موقعیتهای کلاممندی، بل یک «فرهنگ عامیانه» و یک «زبان کوچه و بازار» تلقی شده که چیزی جز نوای درد و لذت نیست؟

سوژه شدن شعری به معنای سرهمبندی یک ماشین شعری است که در مقابل ماشین بوروکراتیک و دولتی ادبی قرار میگیرد تا موقعیتهای کلاممندی نوشتار را بازپس گیرد. ماشین جنگیِ یک شعر به کلاممند کردن امور بیکلام تحت موقعیتهایی خاص میپردازد، آرتو به کلاممند کردن نیروهای بیکلام بدن تحت یک موقعیت میپردازد، در قالبِ نه رویارویی دو زبانِ بدنِ متخاصم، بل به معنای رویتپذیر ساختن التهاب رویتناپذیر یک بدن. این التهاب که زبان همواره سعی در پر کردنِ آن دارد نه صرفاً با بازیهای زبانی، که با رویتپذیر ساختنِ آن آوایی به بار میآید که بیصدا باقی مانده است. آنچه گمشده است بدن آرتو است، ادبیات از درد مردم نمیگوید، مردمی را رویتپذیر میسازد که گم شدهاند. ادبیات هست تا با ابداع مکرّر خود و هر دم بر روی صحنه آوردنِ آن «خلاء» نشان دهد که قدرتِ شعر گفتن از آن کسانی است که شایستگی و مهارتی برای اِعمال این قدرت ندارند.

 

۳- ضرورت یک پژوهش: وفاداری به بوطیقای نیما، نه آنچه از نیما باقی مانده است، بل وفاداری به آنچه می توان «رخدادِ نیما» نامید، ضرورتِ انجام یک پژوهش را پیشِ روی ما می گذارد: اینکه حذف شدگان و به حساب نیامدگان آخرین بار کی سخن گفته اند؟ چه زمانی در صدد بازپس گیریِ موقعیت های کلام مندی بر آمده اند، و از طریق نوشتار، سعی در شرکت جستن در زبانی داشته اند که از آنِ آنها نیست.

 

تاریخنویسیِ سیاسی این کشور، عبارت از تاریخ آمد و رفتِ حکومتهای آن بوده است، تاریخ تکوین و تبدیل «هنرهای حکومتگری». در این میان، چگونه میتوان از چیزی به نام «تاریخ مردم» سخن گفت؟ این امر ضرورت دیگری را هم در حوزهی «بوطیقای سیاسی» پیش روی ما قرار میدهد. اگر تاریخ ادبیات و شعر این مملکت تاریخ آمد و رفت هنرهای گوناگون سخنسرایی و تکوین و تبدیل سبکها و شیوههای مختلف شعرسرایی معاصر بوده است، چگونه میتوان از تاریخِ نوشتنِ کسانی سخن گفت که «صلاحیت» اندیشیدن به و دست بردن در زبان را نداشتهاند. در باب موضوع مطرح شده و تقابلهای ذکر شده (از جمله تقابل میان زبان ادبی و زبان برهنه) اغلب پژوهشهای معاصر با نگاهی «فرهنگی» یا «جامعهشناختی» به بررسی و تدوین آنچه زبان عامیانه، زبان مردم کوچه و بازار، شعر عامیانه و فرهنگ عامه نامیدهاند پرداختهاند. این پژوهشها گاهی به واسطهی ورود به عرصهی زبان ادبی توسط برخی ادبیبان و «کارشناسانِ» ادبیات، تحولاتی چند در زبان ادبی و نحوهی سرایش شعر و نوشتن داستان ایجاد کرده است. این نوشتهها یا شعرهای «عامیانه» اغلب به عنوان بازتاب وضعیت اقتصادی یا اجتماعیِ پدیدآورندگان آن، یا انعکاسدهندهی شورها و دردهای آنها تلقی شده است. اما پژوهشگرِ مورد بحث ما باید توضیح دهد که آیا صرفاً چنین چیزهایی را منظور دارد؟

من معتقدم که نیما نخستین کسی بود که فرمی برای ظهور پدیدهی جدید آن دوران (یعنی «مردم») خلق کرد. نه به این معنا که از دردها و مشکلات این مردم بگوید (این از نظر من اصلا مهم نیست)، بل فرم بیانی برای رویتپذیر ساختن این پدیده برگزید. مردم (به معنای همان مازاد سیاست) همواره همان چیزی است که بطور بالقوه توانایی ارائهی فرمهای تازهای از زندگی را دارد، بدینمعنی ظهور مازاد سیاست در شعر نیما به نوعی مازاد ادبی رسید که فرمهای تازهای را برای شعر ایجاب میکرد. یکی از پیامدهایی که این مازاد سیاست را در دل بوطیقای شعر مدرن کاشت و شعر مدرن نمیتواند از آن طفره رود، همین نکته بود که این مازاد نوید دهندهی آن مفهومی از سیاست بود که در تضاد با سیاست به مثابه قدرت و صلاحیت حکومتگری قرار میگرفت، همانطور که نخبهگرایی ادبی را در قالب این شعار به چالش میکشد که ادبیات عرصهی قدرت و صلاحیت بازی با کلمات توسط آن کسانی که مقدّر شده در زبان دست ببرند نیست، ادبیات قادر است سوژهای را برسازد که درست به میانجی این واقعیت شعر میگوید و در زبان دست میبرد که واجد هیچ صلاحیتی برای شعر گفتن و دست بردن در زبان نیست. نزد من، این میتواند معنای وفاداری به رخداد نیما باشد، که هیچ ربطی به مفاهیم بابِ روزِ «بازگشت به نیما» یا «احیاء نیما» و از این قبیل ندارد.

بدینطریق، پژوهشی که به نظرم باید طرح ریخته شود، بررسیِ دست بردنِ کسانی به زبان است که مقدّر نیست که به زبان دست ببرند، در موقعیتهای کلاممندی شرکت جویند و با کلمات بازی کنند. این پژوهش میتواند نگاهی به اشعار و نوشتارهای تهیدستان، حذفشدگان، کارگران، و به شمار نیامدگانی بپردازد که با دست بردن به کلمات و شرکت در موقعیتهای کلاممندی سعی در بازپسگیریِ این موقعیتها داشتهاند. چیزی مثل دستنوشتههای شبانه یا شعرهای عملهها و بناها و کارگران و بیکاران و بهشمار نیامدگانِ دههی چهل و پنجاه (به جای تاریخنگاری و بررسی صِرفِ شعر و ادبیات مرسوم دههی چهل و پنجاه)، یا حتی شعر تهیدستان، کارگران، و حاشیهنشینان امروزی (به جای پرداختن به جنجالهای مبتذل محافل اختهی ادبی).

باید خاطر نشان کرد که این پژوهش و این نظریات در پی نظریهپردازیِ سبکی تازه در ادبیات یا شیوهی جدیدی از سرودن شعر نیست. مسئله این نیست که نوشتارِ به شمارنیامدگان میتواند نوید دهندهی فرمهای تازهای از نوشتن باشد، مسئله این است که نوشتنِ آنها میتواند دربردارندهی کنشی سیاسی بر سر موضوع نوشتن و زبان مشترک باشد.

آنچه این پژوهش باید مدّ نظر قرار دهد و از دام بزرگی که پیش رویش حاضر است مصون بماند این است که قرار نیست از رهگذر نوشتهها و شعرهای مردم به وضعیت اقتصادی یا اجتماعی آنها پی ببریم و از سلایق و علایق آنها آگاه شویم. از سوی دیگر قرار نیست هیچ خدمتی به پژوهشهای فرهنگی یا جامعهشناختی بکنیم و رسالهای بر سر چیزهایی از قبیل «فرهنگ عامه» یا «زبان مردم کوچه و بازار» ارائه دهیم. اساس قضیه عملِ «سیاسی»ای است که دست بردن حذفشدگان به زبان میتواند در بر داشته باشد. نه کشف چیزی به عنوان «زبان کارگران» یا «زبان مردم عامه»، بل دقیقاً آنجا که کارگران دیگر به شیوهی «کارگران» سخن نمیگویند، مردم دیگر در قالب «فرهنگ عامه» شعر نمیگویند، و چنین هویتهایی به آنها اطلاق ناشدنی است. اجازه دهید این را در قالب شرح رانسیر بر توزیع زمان و مکان افلاطونی توضیح دهیم: میدانیم که افلاطون معتقد بود که کمبودِ «زمان» اجازه نمیدهد که پیشهوران و کارگران در مکانی به غیر از محل کارشان حضور یابند. در جامعه هر کس باید به هویت خود بپردازد و در مکانی که طبیعت به او اختصاص داده قرار گیرد و فعالیت کند. نتیجه این میشود که کارگران و پیشهوران زمانِ این را ندارند که در زبان دست برند و به زبانی به غیر از زبان خود سخن گویند. به این معنا، ادبیات و نوشتار به آن پهنهای تبدیل میشود که در آن «مردم عامه» میتوانند دیگر مردم عامه نباشند، و اتفاقاً به رسمیتشناختنِ زبانِ خود به عنوان «فرهنگ عامیانه» توسط اهالی فرهنگ و جامعهشناسان را به چالش کشند. کارگران درست به زبانی سخن گویند که «زبان کارگران»، زبانِ زحمتکشی و «دستهای پینهبسته»(!) نیست، بل بازپسگیریِ موقعیتهای کلاممندیای است که از آنها سلب شده است. بنابراین این میتواند یک پژوهش «سیاسی» باشد (نه صرفاً فرهنگی، ادبی، یا جامعهشناختی) که به دلالت سیاسی نوشتنِ بهشمارنیامدگانِ ایرانِ معاصر میپردازد. آنها که صرفاً «کار خودشان را نمیکنند»، بل درست در مکانی که متعلق به آنها نیست، هستند. در جایی که نباید سخن بگویند، میگویند. و از طریق نوشتار در زبانی که از آنِ آنها نیست شرکت میجویند. 

 

 مرتبط

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سیاستِ شعر

نقد ادبی یا سیاست شعر؟ دومی لطفاً


:: کلیه حقوق متعلق به مایند موتور و نویسندگان آن است حلقه فکری :: Designed & Developed by KolahStudio for Mindmotor::2007-2010 :: Hosted on Netsazan servers ::