»
ک
ل
ي
ک

ک
ن
ی
د
«
بایگانی / یک شعر بلند از محمود سودایی و محمد مهدی نجفی
خرداد ۹م, ۱۳۸۹

 

 

دریافت نسخه آکروبات

 

 

 

من جسمی­ام در جاسم آباد عُلیا

پیچیده در هکتارها برف

با طعم موز و دارچین

نمی­روم به چین.

 

ای باجه‌ی قیرآجین

چه خبر از روزگار وزغم؟

                                                       چه با خبری ِمحضی!

 

من جسمی‌ام که در ونیز به آب انداخته شدم

کسی مرا قایق صدا نزد

قور قور قور

باغه هم نبودم

و ناگهان درشکه­ای که به من پاتک زد

گفت: درشکه‌ای قرضی.

 

من فرضم را بر این می‌گیرم

که از تو قرض بگیرم

تا سوراخ‌های قایق را

با چی درز بگیرم؟

با پوست برنزه‌ام؟

با نیزه‌ی ماهیگیری؟

 

یا با ماهی­های دور از نیزه­ام؟

 

ای اقتضای زمانه

ای بانکداری الکترونیک

ای دستگاه خودپرداز

در خیابان‌های دور و نزدیک

به من وام بده

تا به تو کام بدهم

دست به سینه بایستم

به تو سلام بدهم

 

ما ماهیگیرها ضرب‌المثلی داریم که می‌گوید

هر جسمی را از آب گرفتی به آب برگردان

 

اما تو یک جسم نبودی

تو یک جسد بودی

لبخند روی لب‌ات

قایقی بود به گل نشسته

نه!

من با دست­های نشسته

به این قایق دست نمی‌زنم

 

 

با غنچه‌ی لب‌هایم

در طاقچه می‌کارم

یک قاب عکس خالی

یک قایق خیالی

 

در قایقی با صندلی‌های اتوبوسی، بوس‌ترین باس؛ من

                                                        باس­ترین بوس؛ تو

وای به من که مطفف­ام

وای به من که با دهان باز ماهی گرفتم

ببند

ماهی ِمایوس!

 

با ته مانده­ای از طعم میگو به خانه رفتم

همه خواب بودند غیر از خان بزرگ

که خیره شده بود به سرِ گرگ

روی تاقچه

 

همانجا خودکار من روی شلوار من یکعدد ملخ کشید

و من تا سال­ها در ملخ غوطه خوردم

دراندوهی خودکار

جااااااااااااااااار!

 

ملخ در گلویم

سنجاقک در چشمانم

پروانه در ابرویم

پشه زیر بغلم

سوسک در دماغم

مورچه در گوشم

موریانه لای موهایم

باغ وحشی از حشره دارم

محشره؟

فسیلی که از من باقی خواهد ماند

شبیه چه جانوری خواهد بود؟

به سوخت‌های فسیلی خواهد پیوست

یا با فسیل تو خواهد سوخت؟

در هر صورت با حشره­هایم برق خواهم شد

از توربین خواهم آمد

تا تو را ببینم

 

تو را که می‌بینم

در خودم می‌رینم

 

آه! دارم خواب می‌بینم؟

 

غذای حاجتم سوخت

و من در کمال گرسنگی

کیسه‌ی صفرا به دنیا آوردم

اسمش را گذاشتم کمال

که از گرسنگی نمیرد

اما از تشنگی مرد

آیا تو مقصر نبودی؟

آیا تو آن ترازوی آشپزخانه نبودی

که کشید سمّ کشنده­ی مثانه­ی مرا؟

 

ای کاغذ سپید

ای ماغذ پلید

بگو که مرا مرده یافتند

با بوقی بر لَب

و هق­هقی در غبغب

 

دوستان!

پاهایتان را جمع کنید

برق دارد می­آید

گاز دارد می­آید

جا را برای سیم‌ها خالی کنید

سیم ِرگ و پی ِمن ِمسموم

 

دوستتان!

هزار تومنی که از جیم طلب داشتم را بگیرید و بدهید به ذال

و بگویید که دوستشان هیم، با کله­ای کج مُرد و شکمی معوج

 

چه چراغی دارد این دیگ!

 

دیگر به هیچ دیگی نخواهم گفت سیاه

دیگر به هیچ سیاهی نخواهم گفت دیگ

دیگر همه چیز را سیاه ِسیاه خواهم دیگ

و با دیگی از سیاه‌نمایی

خود را سرلشکر سپاه خواهم دید

 

آیا خودنما شده‌ام؟

 

نه! من قطب‌نما شده‌ام

و تیشرت ِبدن‌نمای من

قطبی را به شما نشان می‌دهد

که زمستان گذشته، خرس قطبی بود

اما دستِ روزگار

او را از خرس در آورد

و در خروس ِدریایی فرو کرد

 

حالا با سپاه ملخ‌هام

دنبال ِآن خروسم

از این دریا به آن دریا

کجایی نوعروسم؟

 

باید چراغانی کنم این دیگ را!

 

 

خدا رحمت کند آن دیگ را

(سایه‌اش همیشه بر سر ِسه‌پایه‌اش باد)

شنبه‌ها در چرای ِقبل از شاش ِسوم می‌گفت:

“علف ِخوب آدم را سر ِشاش می‌آورَد!”

او ما را به اشتها می‌آورْد

و اکنون، یاد ِاو ما را سیر می‌کند

همه‌ی اینها فی‌الجمله‌ی کرامات اوست

اللهم ارزقنا دیگ

یا دیگَ کلَّ ته ِدیگ

پر کن دیگنا مِنَ الدیگ

 

 

دریغ ازاین روزگار قریب

که از خرس خراسان زعفران ساخت

و از برنج رشت، بچه گرگِ نژاد شماره­ی هشت

 

چه بادی انداخته به غبغب این مرغ دریایی

تو هم سنگِ­پا می­شوی ای پرنده

سُر می­خوری زیر پای من که زغفران می­زنم به موهایم

تا در این لندن غریبه نباشم

و درآن لندن رفیقه

 

با پاهایی درازتر از عمر

درتونل مترو

دراز کشیدم روی تخته سنگی رنگی

که گوشم را کشید و رفت دنبال خط کشش

حوض ماند و خش­خشش

همانجا آمدم به خودم

به خوش خودم

و خودکارم را در دست هشتم ملخم یافتم

 

 

ما تو را مرده نیافتیم

که مرده رهایت نکنیم

بنابراین به ما حق بده!

برای یکبار هم که شده که از تن ِقاضی ساقی شو

به ما عرق بده!

 

علق ندالیم!

آب جوق می­خواین هس!

 

بگذار این دم آخر را با دُم ِشیر بخوابم

تا سحرگاه با دهان ِباز ِشتر از خواب برخیزم

و آنگاه آلت قتاله را

چون پستان مادر

با دهان ِباز خواهم پذیرفت

من بچه‌باز ِکودک ِدرونم خواهم شد

آه!

ای کودک ِدرون!

تو در کدام درون ِمنی؟

بیرون بیا! شکلات دارم

توی تونلم

کمدی پر از اسباب بازی

یخچالی پر از شیرینی

حتا پلی استیشن دارم

 

کدومشو دوست دالی؟

 

آیا من سنگ پای قزوین شده‌ام؟

 

هه هه هه هه هه هه هه هه هه!

این خنده­های شیطانی از آنِ من است

من آنم که می­دانی

که در بایگانی­ها می­خوانی

پس بخوان بنام آن­که به تو ماندن آموخت و در کنار بزهایش به تو پناه داد

تو بزی بودی با چهارگوش و یک خرگوش که تنها رعیت تو بود

 

ای اصل علیت!

رعیتت قیام کرده

با هویجی نتراشیده به جنگ تو می­آید

از دندان­هایش خون می­چکد

و ازکونش باروت

 

من نمی­گم

اما

 توی طویله بمون

 

تو خواهی مرد و این باروت­ها سرمه­ی چشم شیطان می­شود

 

قبل ازمرگ پاهایت را برباروت مگذار

آبِ پس ازمرگ به گرمی تگرگ نیست

 

هق هق هق هق هق هق هق هق هق هق!

 

 

نفرین بر این نفربر

که همه را برد الّا یک نفر

و آن یک نفر من بودم

که با تمام ِنفراتم

تنها یک نفر بودم

 

که یکی هست و هیچ نیســــت جز او

وحــــــدهو لا الــــــــــه الا هــــــــــــو

 

باید غزل خداحافظی را بخوانم

 

خداحافظ ای حافظ جان ِمن

خداحافظ ای شیر ِپسـتان ِمن

خدا حافظ ای رستم و زال ِمن

خدا حافظ ای مرد دستان ِمن

خداحافظ ای جمجمه، ترقوه

لگن، دنده، قوزک، کمر، ران ِمن

خداحافظ ای کودک ِآرزو

تو ای اردک ِجان به قربان ِمن

خداحافظ ای همسر ِخوب ِمن

خدا حافظ ای شوهرستان ِمن

خدا حافظ ای اندک اندک بیا

خدا حافظ ای جمع ِمستان ِمن

خداحافظ ای لولیان، بومیان

خداحافظ ای سرخ پوستان ِمن

 

 

نفربر یا نعش‌کش؟

 

مسئله این است

(رسائل المعاقد – ج ۴ – ص ۲۴۳)

 

از پیش جبرئیل که برگشتم

یکی گوشه­ی اتاق نشسته بود:       ای جای جاروبرقی

من شارژ تمام کرده­ام

من کارت ملی ندارم

و با خواهر لیوانم آب خورده­ام

                                           می­خوام سالاد درست کنم

اسمت چیه؟

کرامت!

                                            من کارت ملی کرامتم برادر!

بوی رژ می­ده لیوانت خواهر

 

ای ملت ایران

از کرامت بترسید

ای جوانان

سلام من بر جوانان

سلام من برکلیه­ی سمت چپ خیاطان

سلام من بر تمام ران­ها

بر تمام این­ها

سلام من بر شـق

سلام بر شقایق

سلام بر تق

سلام بر رقیه

 

سلام بر خواهر شلوغ

سلام قیر

و به قرمزی پیرزن مرحوم

به تازگی پورت لباسشویی

من را از دریاچه­ی یخ زده

بیرون­کشید

 

اووووووووه کرامت!

روباه منو فریب داد

و خواهرم گول خورد.

 

 

من حبه‌ی انگول بودم

تو کعبه‌ی انگول بودی

ویلگول

و بزبز قندی مادر ما بود

او همان کله قند ِلای در نبود؟

که ما به او خیره شده بودیم

و او را پنجه‌های گرگ می‌پنداشتیم؟

 

ما از درخت ِکدام میوه آویزانیم؟

 

ای چیدمان ِمدرن خانه­ی ما

مرا بچین

و در چمن بچران

با چشم­های آلبالو

با دست­های گیلاس

مرا به الماس ِپنجه­هایت بلاس

 

بچه که بودم گیلاس ِگوشواره­ی خواهرم بودم

و آلبالوی گوشواره­های بدل­اش

هندوانه­ی بغل­اش

پرتقال،

بوی زیر بغل­اش

و باغ مرکبات

همه از محسنات او بود

که سرمای پارسال

کلک­اش را به لقایش نبخشید

 

حالا از او فسیلی دارم

که بسیار شبیه جعبه­ی گوجه فرنگی است

و من قصد ندارم به هیچ­وجه

با خاطره­اش املت درست کنم

حتا اگر سرمای پارسال

قحطی ِامسال باشد

هرگز!

هرگز از گاز من نمی­رود املت

خرامان می­آید و

با بوسه­ام بر گوش غزال

می­رود به مبال

 

این غزال، خواهرزاده­ی من است

که مرا از بوی دارچین

کشید به بوی پِهِن

و قبل از اینکه از رودهن فارغ التحصیل شود

رگی گم شده در قلبم را به من تحمیل کرد

من در آن رگ

با بیل وکلنگ و ماش و عدس

با لبنیات برادران فرهادی

با سوهان حاج حسین و پسران

با سی و دو لیتر آب کوچه­های ونیز

از این دنیا رفتم

به آن دنیا

و در نماز میتِ خودم صدایم خروسی شد

و روحم پرکشید به بادبان­ها

 

کشتی کشتی نوح است

و این خانه­ی خشتی خانه­ی ایوب

این رنگ­ها

از بال آن پروانه­اند

که گمان می­کند من درختی هستم توت

هرچند بر بادبان نقش گوجه­ای یخزده بود

که هیچ­گاه ننشست

بر ساندویچ گوشه­ی لب یعقوب

 

افسوت!

 

در ونیز ِخیابان‌های آب گرفته

هیچ قورباغه‌ای مرا بدرقه نکرد

هیچ کوسه­ای مرا نبرد

به سواحل ِزن‌های برهنه

آنجا که حمام را از آفتاب می‌گیرند

حوله را از ماسه

صابون را از هیز

و می‌دهند به آفرین ای بچه‌ی تمیز!

آنجا که پوست‌های برنزه

ساحل را با پونز ِچترهای‌شان

به دریا دوخته‌اند

 

اما من

این من ِبحر درکوزه

این فسیل در موزه

این گوز ِدریوزه

با لبانی درازتر از پوزه

در گوشه می‌مانم

 

نمی‌روم به شمال

نمی‌روم به جنوب

و تعطیلاتم را در میهن غیورم: خانه

با هم‌میهن ِصبورم: آشپزخانه

با فراغ ِبال

با کمال ِجمال

در سواحل نپال

حمام ِآشپزخانه می‌گیرم

و در دیگ غذای خودم

ته‌دیگ می‌شوم

انگار که تف می‌کنم

توی بشقاب خودم

 

تف…

 

 

آیا اجاق گاز

مرا خواهد برد به مجمع‌الجزایر قناری؟

آیا فندک ِمن

تنها راه نجات ِمن نیست از سیگار؟

آیا گلوی من

تنها چاقوی ِمن نیست در دست ِهویج؟

آیا خرگوش

هدیه‌ی روز خواهر نیست به گوشواره‌ها؟

آیا برادر

مربعی نیست رو به دریا

که با مسلسل مثلث است؟

 

وقتش شده

با لثه‌های برنزه‌ام

به جنگ دندان‌های سفید بروم

شاید یک دهان رفتم دریا

و با دندان‌های مصنوعی

قرار ِخمیازه گذاشتم

 

                                   تو راه بودیم خوش بودیم

                                                          گونی نون خشک بودیم

 

دریا که طوفانی شد

 کسی وزن کم نکرد

ناخدا گونی­های نان خشک را به دریا انداخت

ما روی کوزه­ها به تماشا نشستیم

و دیدیم که دریا خمیر شد

                                   

کشتی به گِل نشست

من به تو گُل دادم

و طوفان ما را به سبزه آراست

لاکِن قورباغه‌ها از کوزه­ها زدند بیرون

لاکِن اینطوری که ما­گِن

خورخه امناوئل کوریناس

لاکِن از مرگ رهید

و او تنها کس بود

لاکِن او من بودم یا تو؟

 

 

پدرم اگه بود نون خشک‌ها را می­ذاشت واسه کوبیده

مادرم اگه بود نون خشک‌ها را می­ذاشت واسه کتلت

آره پسرم! تا بوده همین بوده

                                                  آره قربونت!

                                                     

شتر، شتر

شتر، شتر

شتر، شتر

بیا که مشتری داری!

بخور، بخور

بخور، بخور

بخور، بخور

 

 

آه!

شترم منو یاد بدهکاری‌هام انداخت!

 

وااااااااااااااااای!

من چقدر بدهکارم

اما فقط دوتا پستان دارم

پس شکم این بچه‌ها رو با چی پر کنم؟

با نون خشک!

یا خمیر پیتزا!

 

روده‌هام

مثه چشام از کاسه زدن بیرون

روده‌م برج پیزا رو برنج و پیتزا می‌بینه

اما فقط پسمونده‌های پیتزا

 

ولی حیف!

نمی‌تونم برج پیزا رو بخورم

مامانم می‌گه اگه ساندویچت کج باشه، معده‌ت هم کج میشه

من نمی‌خوام معده‌م کج بشه

من هنوز جوونم

اگه از کشتی پیاده بشم

مثه یه نخود سبز میشم گوشه‌ی خمیر پیتزا

وامونده و تنها

اونوقت حالا بیا بچه بزا!

برای نخود سبز

چه فرقی می­کنه؟

 

هی باید دست تکون بدم

واسه اون تیکه گوجه

عجب تیکه‌ای

اما کدوم گوجه‌ای حال داره از اون ور ِخمیر پیتزا بیاد این‌ور؟

ور ِدل ِمن ِبی‌در و پیکر

 

پریای دریایی

مثه تیکه­های کالباس شناورن

 

پریا! گشنمه

پریا تشنمه!

 

نه! خشکشون زده

شاید منو تحریم کردن!

 

(نفس عمیق)

می‌بینی! همه می‌خوان کلک ما نخودها کنده بشه!

 

اما من فقط یک نخود سبز نیستم

من نخودی سحرآمیزم

هر کس منو بخوره

می­ره تو بهشت!

و هر ماه یک تُن نخود سبز مجانی بهش

می‌دن

که هر لقمه‌ش مزه‌ی یه غذاس!

.

.

.

اگر خلال دندان نبود

من لای دندان بودم

اگر دندان نبود

لای پرزهای معده بودم

اگر معده نبود

توی فاضلاب‌های ونیز چه می‌کردم؟

غرق در بحر تفکر

شرق در عوالم دود

که کدام رود زنده بود رود

 

 

­تنها و وامونده

فقط معاف شدم از خدمت

و هرگز نیامدم کنار رود

تا با لباس سربازی عکس بگیرم با بدرود

 

ای گزترین رود

مزمزترین پل

آب رفته توی چشمم!

ای خواجو

ای یگانه­ی گذران بر لب جو

چشمم مُسوزه

یادش گرامی باد

خرچنگی که بدنبال من راه افتاد

واق واق

بدان گمان که سگ خانه زادِ من است!

و من اکنون در کسوت یابویی چلاق

دلم می­خواد به اون گمان برگردم.

 

چی؟

چی؟

…………………………. آهان

بالاخره تونستم این لقمه را قورت بدم

 

منِ لقمه قورت داده

منِ پر فیس و افاده­ست

من که با کراواتی هفت رنگ

همراه با غنایم جنگ

همراه با یک پریِ قطع نخاع

همراه با یک حوریِ کور

با یک پادری چرمی

آمدم و روی چمن­هایی به این نرمی

چریدم

 

چَرَق

چَرَق

چَرَق

چَرَق

چَرَق

چَرَق

(صدای پای اون پری روی چمن)

چَشََق

چَشََق

چَشََق

چَشََق

چَشََق

چَشََق

(صدای پلک حوری روی چمن)

حَمَق

حَمَق

حَمَق

حَمَق

حَمَق

حَمَق

(صدای رنگ پنجم کراوات من روی چمن)

جَـلَـق

جَـلَـق

جَـلَـق

جَـلَـق

جَـلَـق

جَـلَـق

(صدای چرم پادری روی چمن)

عَلَق

عَلَق

عَلَق

عَلَق

عَلَق

عَلَق

(صدای زنگ غنیمت روی چمن)

 

کجایی قربونت برم

صدای منِ بی‌رمق!

 

احمق نباش!

این دستمال را بگیر و در او فین کن

تا دنیا در تو فین کند

آنگاه خواهی دید

همه‌ی ‌رودهای جهان در توست!

و تو

یک گاو ِخونی هستی

در میدان گاوبازی

در محاصره‌ی چند ماتادور

که تو را دوره کرده‌اند

 

من جای تو باشم به اون یکی حمله نمی‌کنم

به اون یکی حمله می‌کنم

 

از قیافه‌ی هاج‌ات

پیداست که واجی

و زیر قطره‌های شلنگ تخته

هوس تخته‌نرد داری؟

 

تو و تخته‌نرد؟ خدارا!

 

زهی خیال ِباطل

زهی اوقات ِبطالت

که با کسالت ِاین دستمال تلف شد

و حالا پشت دروازه است

 

در بازه! بیا تو

 

تنها یک گوسفند مانده

تا پشم‌هایم چیده شود

انگار از روی جنازه‌ام عبور کرده‌اند

و به دروازه‌ی پشم‌هایم رسیده‌اند

بگذار ترشیده شود!

تا جهان سراپا شاشیده شود

شاید رودی باریده شود

و ما را با خود ببرد

به کوچه‌ها

به کوچ ِخیابان‌های ونیز

و نیز

هر جا که آب ما را با خود خواهد برد؟

 

 

آب ما را با خود خواهد خورد

آب از طایفه­ی ما عصبانی­ست

برای آب کفش بردم، پا نکرد

برایش روسری بردم، سر نکرد

برایش چای بردم، دم نکرد

برایش تنباکو بردم

چاق کرد و لم داد روی دره و پای سیلش را انداخت روی پای رودش

و علی ایّ حال ما خورده شدیم

با ملچ

با ملوچ

چنانکه شایسته­ی یک سال پر آبی­ست

 

ای حاجی بادامی

مادامی که زنده­ای بگذار من هم باشم

ای حاجی بادامی

تا کجای زندگی باهامی؟

ای حاجی بادامی

تو خواستی خودکشی کنی من نگذاشتم

من نخواستم خودکشی کنم تو بگذاشتی

 

ای رفیق گردن کلفت من

ای رادیویِ حرف مفت من

من را از پشت این ویترین بردار

آآآآآآآآآآآآآآه      من تلاکتول می­خوام

واسه زمین‌مون

واسه طایفه‌مون

تلاک

تلاک

تلاکتول

 

ای شاسی­ات بلند!

تریلی­ت را پر از چغندر قند می­کنم

اگر یکی از دختران طایفه­ را بگیری

و من را به عنوان راننده بپذیری

 

دخترِ طایفه به تو ناز می­دهد

من به تو گاز می­دهم

و آواز تو در دشت و طایفه می­پیچد

در نیمه شب و در فصل کاشت

در نیمه شب و در فصل داشت

در نیمه شب

کی بود؟ کی بود؟

کی بود منو برداشت؟

 

 

من همانی بودم که خواهر نداشت

حتا وقتی با برادرم دوقلو بودم

 

پدر ما را اینگونه کاشت

و مادر زیر ابروهایش را برداشت

تا برای ما خواهر بخرد

اما دختری که خرید

جز ریش و سیبیل

دسته بیل داشت

او تراکتور بود

و ما را مزرعه می‌پنداشت

او دکترای باغبانی بود

از کالج کاج سفید

و باغ همه‌ی ما را آباد کرد

با کاج‌های سفید

 

مادر! من عروسک میخوام!

از اون عروسک‌ها که توی کون‌شون عروسی دارن

توی پیرهن‌شون جوجه خروسی دارن

که هر وخت منو می‌بینن جیک جیک می‌کنن

 

جیک

جیک

جیک

جیک …

 

من ناراحتم

نا ندارم، راحتم

و تا اطلاع ثانوی

هیچ اطلاعی ندارم

از گردنم

که با یقه‌ات رفت و برنگشت

و من به شورتم فکر می‌کنم

که با شلوارم رفت

اما با کورستِ تو برگشت

و دیگر هیچکس او را ندید

 

روحش شاد!

و روانش پرخـایه باد!

 

گردنم را پس بده!

ای یقه‌ی هفت!

من تو را هشت خواهم کرد

تا آنچه در کوزه داری

بیرون بریزد از موزه ات

 

ای یقه‌ی هفت!

برنامه‌ی این هفته‌ی سینه‌های تو

درزش پیداست

و پرزهای معده‌ام را تحریک می‌کند

و مرا با شریک زندگی­ام شریک می­کند

تا اینجانب

این بنده­ی حقیر

این ناچیزِ سراپا تخسیر

این نالایق

این پست­تر از قایق

این همسرِ سابق

پس از یک وعده غذای گرم

پرز را در صدای بع بیابم

نرم!

 

آری!

 مع!

 

پای راستم لب گور

پای چپم در پنیر

بابای بانمک پای بی­نمکم را سر برید

و من از هفت درِ بسته گذشتم و رسیدم

به شهینِ با بادبادک

به مهینِ با عروسک

به فلکِ با الک

دو لک!

و نابرده رنج درجیبم دوجین برنج یافتم

یکی برای شب عید

یکی برای وقتی قاسم از سربازی بیاید

ولاکِن!

ولاکِن!

 

امشب شهادت­نامه­ی این جسم امضا می­شود            فردا ز نورِ آفُتاب، این جسم خُرما می­شود

 

خرما را می­خرم و می­روم به گور.

                                   

 


:: کلیه حقوق متعلق به مایند موتور و نویسندگان آن است حلقه فکری :: Designed & Developed by KolahStudio for Mindmotor::2007-2010 :: Hosted on Netsazan servers ::