»
ک
ل
ي
ک

ک
ن
ی
د
«
گفتگو با دلوز و گاتاری/ برگردان بابک سلیمی زاده
فروردین ۱۳م, ۱۳۸۶

سرمایه‌داری : هذیانی بسیار بخصوص

گفتگو با دلوز و گاتاری

 

سوال : شما وقتی سرمایه‌داری را تشریح می‌کنید می‌گویید : هیچ عمل و مکانیزم مالی یا صنعتی‌ای نیست که آشکارکننده‌ی جنون ماشین سرمایه‌داری و منش آسیب‌شناختیِ عقلانیت آن نباشد (نه عقلانیتی کاذب و اشتباه، بل عقلانیتی حقیقی و مربوط به “همین” آسیب‌شناسی و “همین دیوانگی” ا‌ست چنانکه این ماشین کار می‌کند. مطمئن باشید.) دیوانه شدنِ این ماشین هیچ خطری ندارد. از همان اولش دیوانه بوده است و عقلانیتِ این ماشین از همین جنون می‌آید.» آیا این بدین معنی‌ست که پس از چنین جامعه‌ی «نا به هنجاری»، یا بیرون از آن، می تواند جامعه‌ای «هنجارین» وجود داشته باشد؟

 

دلوز : ما از اصطلاح «هنجار» یا «نابه هنجار» استفاده نمی‌کنیم. هر جامعه‌ای عقلانی و در عین حال غیرعقلانی است. آنها در مکانیزم، چرخ دنده‌ها و سیستم اتصالات‌شان ناچاراً عقلانی هستند، حتی آنجا که به ناعقلانیت منتسب می‌شوند. با اینحال تمام این رمزگان‌ها و اصول پیش‌فرض گرفته شده اتفاقی بدست نیامده‌اند، همانطور که ذاتاً نیز از عقلانیت برخوردار نیستند. مثل الهیات که در آن اگر مفاهیمی چون گناه، لقاح معصومانه، و تجسّد را قبول داشته باشید، همه چیز عقلانی خواهد بود. خرد همواره ناحیه‌ای جدا افتاده از امر ناعقلانی است ـ نه اینکه بطور کامل از گزند امر ناعقلانی حفظ شده باشد، بل ناحیه‌ای که توسط امر ناعقلانی قطع شده است و صرفاً توسط روابط مشخصی میان عوامل ناعقلانی تعریف شده است. در پس هر خردی هذیان و انحراف نهفته است؛ در نظام سرمایه‌داری همه چیز عقلانی‌ست جز خودِ سرمایه یا سرمایه‌داری. مسلماً بازار سهام عقلانی‌ست. می‌توان شیوه ی عمل کردن در آن را فهمید یا مطالعه کرد. سرمایه‌داران می‌دانند که چگونه آن را به کار ببرند. ولی این در عین حال کاملا هذیان‌گونه است. دیوانه است. اینجاست که ما می‌گوییم: امر عقلانی همواره عقلانیتِ یک امرِ نامعقول است. چیزی که به طور شایسته در مورد کتاب «سرمایه» مارکس مورد بحث قرار نگرفته است این است که او تا حدی مجذوب مکانیزم سرمایه‌داری شده بود. صراحتاً به این خاطر که این نظام به جنون کشیده شده است ولی در عین حال به درستی کار می‌کند. خب، پس چه چیزی در یک جامعه عقلانی است؟ این عقلانیت عبارت از شیوه ای است که در آن مردمان منافع (منافع در درون کالبد همین جامعه تعریف شده است) و تحقق‌ آن را دنبال می‌کنند. اما در عمق تمام اینها «میل» قرار دارد. سرمایه‌گذاریِ میل، که نباید با سرمایه‌گذاری منافع و سود ـ که نوع منافع به اراده و نحوه‌ی توزیع آن بستگی دارد ـ اشتباه گرفته شود : جریانی عظیم، انواع سیلان‌های ناآگاهانه‌ی لیبیدینال که سازنده‌ی دیوانگیِ این جامعه است. ماجرای حقیقی تاریخِ میل است. میلِ یک سرمایه‌دار، یا تکنوکرات امروزی، همچون میل یک تاجرِ برده یا کارمند امپراتوری باستانی چین نیست. آنها مردمانی در جامعه‌ی سرکوب میل بودند. جامعه‌ای که در آن همیشه کسانی فرصت و حقِ صدمه زدن به دیگران را دارند. این همان چیزی ست که مسئله‌ی پیوند عمیق میان میل لیبیدینال و حوزه‌ی اجتماع را آشکار می‌کند. عشقِ «بی‌کشش» ماشینی ظالم : نیچه به نکته‌های جالبی درباره‌ی جشن همیشگیِ بندگان اشاره می‌کند. اینکه چگونه امر ناگوار، افسردگی و ضعف، شیوه‌ی زندگی آنان را بر ما تحمیل می‌کند. [در واقع دلوز و گتاری معتقدند که ضعف بردگان موجب اودیپی شدن آنها و در نتیجه تبلور آن در گرایشات افراطی به دولت می شود . آنها با اودیپی شدن ، خود موجب سرکوب خود می گردند ـ م

 

سوال : بسیار خب در این موارد که ذکر کردید کدام ویژه‌ی سرمایه‌داری است؟

 

گتاری : آیا هذیان و سود، و تا اندازه‌ای میل و خرد در طریقه‌ای کاملا تازه و مخصوصاً ناهنجار در نظام سرمایه‌داری گسترش می‌یابند؟ من اینطور فکر می‌کنم. سرمایه، یا پول، در همان مرتبه از جنون قرار دارد که روانپزشکی؛ از لحاظ بالینی هم ارز هستند : هر دو در «مرحله‌ی نهایی». این مسئله بسیار پیچیده‌تر از آن است که بتوان در این فرصت اندک آن را توضیح داد اما یک نکته باید عنوان شود و آن اینکه در جوامعِ دیگر استثمار هست، افتضاحات و مجهولاتی هست، اما اینها همگی قسمتی از «رمزگان» هستند. رمزگان‌هایی آشکارا نهان. اما در سرمایه‌داری این مسئله به کلی متفاوت است : هیچ چیز نهان نیست. دستکم در اصول و پیروی از رمزگان.(به همین دلیل است که نظام سرمایه داری «دموکراتیک» است. و می تواند خود را «همه‌گیر» کند. بویژه در موارد حقوقی) و در عین حال در آن هیچ چیز مُجاز نیست. قانونمند کردنِ خودِ آن غیرمجاز است. در تضاد با جوامع دیگر، این رژیم از دلِ امر همگانی و مُجاز زاده می‌شود. هذیانی بسیار بخصوص که به رژیم مبتنی بر پول اصالت می‌بخشد. چیزی را در نظر بگیرید که ما امروز به آن می‌گوئیم شایعات : روزنامه‌ها درباره‌ی آنها زیاد صحبت می‌کنند برخی به دفاع از خودشان وانمود می‌کنند، بقیه مشغول حمله می‌شوند. با اینحال خیلی دشوار است که چیزی نامشروع در رژیم سرمایه‌داری پیدا کنید. بازگشت مالیات نخست وزیر، میزان واقعیِ دارایی، گروههای فشار، و به طور کلی مکانیسم اقتصادی و مالیِ سرمایه ـ خلاصه همه چیز قانونی‌ست مگر برخی اشتباهات لُپی؛ به عبارتی همه چیز همگانی‌ست اما هیچ چیز مشروع نیست. اگر چپ باصطلاح «منطقی» بود خود را با مکانیسم اقتصادی و مادی عوامانه و مبتذل راضی می‌کرد. هیچ نیازی به باطلاع عموم رساندن آنچه خصوصی‌ست نیست. تنها اطمینان حاصل کنید از اینکه آنچه پیشتر عمومیت یافته بصورت عمومی مورد پذیرش قرار گرفته است. آدمی خود را در وضعیت جنون‌آمیزی می‌یابد که معادلش حتی در بیمارستان‌ها هم یافت نمی‌شود .

در مقابل، ممکن است صحبت «ایدئولوژی» به میان آید. اما ایدئولوژی ابداً در اینجا هیچ اهمیتی ندارد. مسئله بر سر ایدئولوژی، یا حتی تمایز یا تقابل «اقتصادی-ایدئولوژیک» نیست، بلکه بر سر «سازمان قدرت» است. چون سازمان قدرت(organization of power)، یعنی حالتی که در آن میل پیشاپیش در امر اقتصادی قرار دارد، و در آن لیبیدو امر اقتصادی را سرمایه‌گذاری می‌کند، با امر اقتصادی در می‌آمیزد و اشکال سیاسی سرکوب را پرورش می‌دهد .

 

سوال : پس آیا ایدئولوژی یک برجسته‌سازی[نوعی تکنیک در نقاشی مبتنی بر ایجاد فریب و توهم برجستگی. م] (trompe l’oeil) است؟

 

دلوز : به هیچ وجه. اینکه بگوییم ایدئولوژی یک برجسته‌سازی است تنها یک تز قدیمی‌ست. فرد زیربنا را در یک سو (امر اقتصادی، امر امنیتی) و در سمت دیگر روبنا را، که هر ایدئولوژی قسمتی از آن است، قرار می‌دهد. این به معنی رد و انکار پدیده‌ی میل در ایدئولوژی‌ست؛ و راه خوبی‌ست برای نادیده گرفتنِ چگونگی عملکرد میل در درون زیربنا، و اینکه چگونه در آن سرمایه‌گذاری می‌کند، چه نقشی در آن بازی می‌کند، و چگونه در این ارتباط، قدرت و نظام سرکوبگر را سازمان می‌دهد. ما نمی‌گوییم ایدئولوژی یک برجسته‌سازی است (یا مفهومی که به یک وهم و فریب‌ برمی‌گردد) ما می‌گوئیم ایدئولوژی‌ای در کار نیست. بلکه این یک وهم و فریب است. به همین دلیل است که خیلی خوب با مارکسیسم ارتدوکس و حزب کمونیست همخوانی پیدا کرد. مارکسیسم توجه زیادی بر روی موضوع ایدئولوژی خرج کرد تا بلکه بتواند آنچه داشت در اتحاد جماهیر شوروی رخ می‌داد را پنهان سازد : یک سازمان جدید از قدرت سرکوبگر. ایدئولوژی‌ای در کار نیست. تنها سازمان‌های قدرت وجود دارد؛ درصورتی‌که پذیرفته شود که سازمان قدرت محل اتحاد میل و زیربنای اقتصادی‌ست. دو مثال می‌آورم. آموزش : در ماه می ۱۹۶۸ چپ‌ها سماجت بسیاری به خرج دادند تا اساتید به عنوان عامل ایدئولوژی بورژوازی وارد جریان خود-انتقادی عمومی شوند. خب این احمقانه است، خیلی راحت می‌تواند به حرکات و انگیزه‌های مازوخیستیِ دانشگاهی دامن بزند. مبارزه علیه آزمونهای رقابتی، به نفع مقتضیات مجادله، یا اعتراف ضد ایدئولوژیِ عمومی، به کناری نهاده شد. در همان زمان محافظه‌کارترین اساتید برای سازماندهیِ دوباره‌ی قدرتشان با مشکلی مواجه نبودند. مسئله آموزش مسئله‌ای ایدئولوژیک نیست. بلکه مسئله‌ای‌‌ست مربوط به سازمان‌ قدرت : این نوعی بخصوص از قدرت آموزشی‌ست که آن را به صورت یک ایدئولوژی نمایان می‌کند، اما این یک فریب محض است. قدرت در دبستان است که معنا می‌گیرد و بر کودکان تاثیر می‌گذارد. مثال دوم : مسیحیت. کلیسا از اینکه با آن همچون یک ایدئولوژی رفتار شود بسیار خرسند می‌شود. می‌توان در این مورد بحث کرد؛ این برخورد با کلیسا وحدت‌گرایی کلیسایی و مذهبی را تغذیه می‌کند. اما مسیحیت هیچگاه یک ایدئولوژی نبوده است. مسیحیت تنها یک سازمان بسیار ویژه از قدرت است که طی دوره‌ی امپراطوری روم و قرون وسطی و دوره‌هایی که قادر بود ایده‌ی قدرت بین‌المللی را ابداع کند، اشکال گوناگونی به خود گرفته است. این بسیار مهم‌تر از ایدئولوژی‌ست.

 

گتاری : در ساختارهای سیاسی سنتی نیز همین مسئله وجود دارد. آدمی درمییابد که همان فریب همیشگی دوباره و دوباره در همه جا تکرار میشود : یک مباحثهی اساسی ایدئولوژیک در مجمع عمومی و به پرسش کشیدنِ سازمان تنها برای کمیسیونهای بخصوصی امکان پذیر است. که البته این تردیدها و پرسشها نیز جایگاهی ثانوی دارند و توسط اختیارات سیاسی نیز تعیین و تعریف شدهاند. حال آنکه بر خلاف، مشکلات واقعی آن دسته از سازمانهایی هستند که شفاف یا عقلانی نشدهاند، بلکه تحت اصطلاحات ایدئولوژیک به ورای این مسائل فرافکنده شدهاند. اختلاف واقعی اینجا نمایان میشود : طرز عمل میل و قدرت، سرمایهگذاریها، اودیپ گروهی، «سوپر اگو»های گروهی، پدیدههای انحرافی، و الخ. و سپس مخالفان سیاسی ساخته شدهاند : فرد خود را در وضعیتی علیه دیگری قرار میدهد. چون در طرح و برنامهی سازمان قدرت او دشمن و رقیب خود را از پیش انتخاب کرده و از او متنفر است .

 

سوال : تحلیل شما در مورد اتحاد جماهیر شوروی و سرمایهداری قانع کننده است. اما در جزئیات چه؟ اگر تمام مخالفتهای ایدئولوژیک، طبق تعریف، کشمکش میل را پنهان کنند، شما برای مثال در مورد انشعاب سه گروهک تروتسکیست چه تحلیلی خواهید داشت؟ این میتواند نتیجهی کدامین کشمکش میل باشد؟ با وجود دعواهای سیاسی، به نظر میرسد هر گروه یک کارکرد را در برابر مبارزینش به انجام میرساند : قوّتدادن دوبارهبه سلسلهمراتب، بازسازی یک قلمرو کوچک اجتماعی، تفسیر نهایی جهان، . . . من از این نظر تفاوتی نمیبینم .

 

گاتاری : از آنجائیکه هر گونه شباهتی به گروههای موجود صرفاً امری تصادفی است، آدمی میتواند یکی از این گروهها را تصور کند که خود را با وفاداریاش به وضعیت دشوار چپ کمونیست بعد از پیدایش جهان سوم تعریف میکند. این امری بدیهیست. بر پایهی آواشناسی ( طرز تلفظ بعضی کلمات و حالات و اشاراتی که آنها را همراهی می کنند) و سپس ساختارهای سازمان، تصور اینکه چه نوع روابطی را باید برای ادامهی کار با همپیمانان، میانهروها، و دشمنان اتخاذ کرد. این میتواند تصویری مشخص از اودیپیشدن باشد. جهانی پیچیده مثل یک بیمار روحی که با تغییر وضعیت یک ابژهی آشنا و منفرد احساس امنیتِ حاطر خود را از دست میدهد. در سرتاسر اینگونه از تطبیق هویت با تصاویر و اشکالِ عود کننده، نوعی تلاش برای رسیدن به مرتبهای وجود دارد که خود را با استالینیسم توصیف کرده است(البته به غیر از ایدئواوژی آن). از سوی دیگر شخص چهارچوب کلیِ روش را حفظ میکند و به دقت خود را با آن مطابقت میدهد. «دشمن همان است رفقا ! تنها شرایط تغییر کرده است» و بدین ترتیب گروهک بازتری خواهیم داشت. این یک توافق است : شخص در حالیکه نخستین تصویر را خط زده است، آنرا حفظ میکند و تصورات دیگر را به آن تزریق میکند. ملاقات و جلسات آموزشی و همچنین مداخلهی خارجی را افزایش میدهد. برای ارادهی میلگر، آنگونه که زائیر میگوید، راه مشخصی هست که موجب برانگیختن دانشجویان و مبارزان از میان سایرین میشود.

در تحلیل نهایی، تمام این گروهکها به سادگی یک چیز را میگویند. ولی از لحاظ «روش» کار به طور بنیادین در تقابل با یکدیگرند : چیزهایی از قبیل تعریف رهبر، پروپاگاندا، مفهوم نظم، وفاداری، تواضع، و اصول ریاضتیِ مبارزه. بدون بررسی اقتصاد میل در ماشین اجتماع، چگونه میتوان به این تضادها پاسخ داد؟ از آنارشیستها تا مائوئیستها گسترهی بسیار وسیعیست، سیاسی و به همان اندازه تحلیلی. تازه بدون در نظر گرفتن تودهی مردم خارج از محدودههای گروهکها، که درست نمیداند چگونه حرارت چپ، جذبهی کنش متحد، انقلاب، و مسئلهی بیطرفی را از هم تمیز بدهد .

باید نقش این ماشین ها، این گروهکها، و کار آنها یعنی انباشت و کوفتنِ میل را تشریح کرد. این خودش معمایی است : شکستهشدن به دست سیستم اجتماعیای که در ساختارهای از پیشتشکیلشدهی این کلیساهای کوچک تکامل یافته است. از یک نظر، می ۱۹۶۸ یک انقلاب شگفت انگیز بود. قدرت میل آنقدر تسریع شد تا موجب انحلال گروهکها گردید. همین بعدها آنها را به طرف یکدیگر کشاند : آنها در آرایش دوبارهی کسب و کارشان با نیروهای سرکوبگر شریک شدند،CGT( اتحادیه کمونیست کارگری)، ، PC  و CRS ( پلیس ضدّ شورش). من از این گفته قصد تحریک کسی را ندارم. به طور قطع مبارزین شجاعانه با پلیس درگیر شدند. اما اگر شخص میدان مبارزه را به قصد بررسی عملکرد میل ترک کند، باید آن دسته از گروهکها را تشخیص دهد که در روح سرکوب به امر جوانی نزدیک شدند : به میلِ رهاشده برای به جریان انداختنِ دوبارهی آن .

 

سوال : میل رها شده چیست؟ من به وضوح میبینم که چطور میتوان آن را در سطح امر فردی گروههای کوچک ترجمه و تفسیر کرد : چیزهایی مثل آفرینش هنری، شکستن در و پنجرهها، آتش زدن، یا عشق و حال و در تنبلی و بخور و بخواب همه چیز را به جهنم فرستادن. اما بعدش چه؟ در سطح یک گروه اجتماعی، میل رها شده چه چیز میتواند باشد؟ و این در ارتباط با «تمامیت جامعه» به چه چیز دلالت دارد؟ البته اگر همچون میشل فوکو این اصطلاح را رد نمیکنید .

 

گتاری : ما میل را به یکی از انتقادیترین و تند و تیزترین مراحلش کشاندهایم : مرحلهی شیزوفرنیک. و انسان شیزو که میتواند چیزی درون یا ورای فحوای شیزوئید محدود خود را سبب شود، توسط مخدرها و سرکوب اجتماعی خرد و خمیر شده است. این به ما نشان میدهد که افراد شیزوفرنیک مستقیماً بیانگر یک کشفرمز از میل هستند. اما آیا بدینترتیب میتوان شکلی جامع از اقتصاد میل را فهمید؟ مسلماً نه در سطحی موضعی و محدود. من به سختی میتوانم یک اجتماع کوچک و آزاد را تصور کنم که بتواند در برابر سیلانهای سرکوبگر جامعه از خود محافظت کند، چنانچه گویی آزادی افراد یک به یک برآورده میشود. اما اگر ـ برحلاف ـ میل بافت جامعه در کلیتِ خود را شکل دهد و در مکانیزم بازتولید آن قرار گیرد، آنگاه یک جنبش رهاییبخش میتواند در تمامی جامعه «تبلور یابد». در می ۱۹۶۸، از نخستین جرقهها تا برخوردهای محلی، تحول به شدت به تمامی جامعه انتقال پیدا کرده بود. حتی در بعضی از گروهها که به کلی از مرحله پرت بودند (دکترها، حقوقدانان و کسبه). اما همین منافع مقرره بود که پس از یک ماه مبارزه و آتشسوزی، پیروزی را به ارمغان آورد. ما به سمت هیاهوهایی از همین نوع، اما بسیار عمیق تر، پیش میرویم.

 

سوال: آیا جدای از مقاطع زمانی کوتاه، یک آزادی نیرومند و پایدارِ میل در تاریخ میتوان سراغ گرفت؟ یک جشن، کشتار، جنگ یا تحولات انقلابی؟ یا شما واقعاً به پایان تاریخ باور دارید؟ پس از هزارهی بیگانگی، آیا تحول و تکامل اجتماعی در یک انقلاب نهایی که آزاد سازی همیشگیِ میل را به ارمغان میآورد در بر گرفته میشود؟

 

گتاری : نه این و نه آن. نه یک مرحلهی نهایی به تاریخ پایان میدهد، و نه یک افراط موقّت و مقطعی. تمامی تمدنها، تمامیِ دورهها پایانهای تاریخ را شناخته اند. این لزوماً متقاعد کننده و رهاییبخش نیست. به این چیزها هم مثل همان افراطها و جشن و خرابکاریها نمیتوان چندان امید بست. هستند مبارزین انقلابیای که احساس مسئولیت شدیدی میکنند و می گویند : « بله. افراط. این نخستین مرحلهی انقلاب است.» اما امور اساسی، و مثلا همین میل، در لحظات بسیط ِ جشنهای انقلابی هرگز آزاد نشده است. به بحثی که ویکتور و فوکو در مجلهی Les Temps Moderns  بر سر مائوئیستها داشتند توجه کنید. ویکتور با افراط موافق است، اما در «مرحله ی نخستین». ویکتور به دنبال دستگاه دولتی و قاعدهای تازه، دیوان محاکماتی دیگر، و یک فرایند قانونی ملموس برای تودهها و یک راه سوم است که مستعدِ رفع تناقضات و تردیدهای تودهها باشد. آدمی همیشه همان الگوی قدیمی را مییابد : بیرون کشیدن یک امر موهوم که میتواند قادر به فراهم آوردن یک سنتز باشد، از تشکیل حزب به مثابهی شکل اولیهی دستگاه دولتی گرفته، تا استخراج یک طبقه کارگرِ پرورشیافته و آموزشدیده؛ و باقیاش یک محصول اضافه است، یک لمپن پرولتاریا که همیشه باید بدگمان باشد(همان محکومیت همیشگی میل). اما این تمایزات خود راهی دیگر برای محبوسکردن و به تله انداختنِ میل به نفع طبقهی بروکرات است. فوکو درمقابل، علیه چنین راه سومی اظهار نظر میکند، و میگوید اگر عدالتی همگانی برقرار باشد، از سوی یک دیوان محاکمات صادر نمیشود. او به خوبی نشان میدهد که وجه تمایز « لمپن-پرولتاریا- پیشرو»، قبل از هر چیز تمایزیست که از طرف بورژوازی به تودهها معرفی شد و ازینرو به شکست دادنِ پدیدهی میل کمک میکند : برای «حاشیهایکردنِ» میل. تمامیِ مسئله همین دستگاه دولتیست. این عجیب است که بیائیم برای آزادسازیِ میل به حزب یا دستگاه دولتی تکیه کنیم. خواست عدالتِ بهتر درست مثل این است که به دنبال قاضیِ بهتر، پلیسِ بهتر، رئیسِ بهتر و فرانسهای پاکتر باشیم. سپس از ما سوال می شود: بدون یک حزب، چگونه میتوانید مبارزات مجزا و دور از هم را متّحد کنید؟ این ماشین چگونه میتواند بدون یک دستگاه سازماندهی عمل کند؟ این بدیهی است که انقلاب نیاز به یک ماشین جنگی دارد. اما این لزوماً یک دستگاه دولتی نیست. همچنین مسلّم است که [انقلاب] به تجزیه و تحلیل نیاز دارد. تجزیه و تحلیلِ میلِ تودهها. اما این دستگاهی بیرونی برای سنتزِ ما نیست. میل آزاد شده یعنی میلی که از بنبستهای فانتزیِ شخصی رهایی مییابد: این نه به معنای وقفدادن، اجتماعیکردن یا به نظم در آوردنِ آن، بلکه به معنای وصل کردنِ آن به راهیست که فرایندِ آن در بدن اجتماع دچار انقطاع نشود و بیان و تجلیِ آن بطور جمعی باشد. آنچه اهمیت دارد وحدت اقندارگرایان نیست؛ بلکه بیشتر نوعی شیوع و انتشار نامحدود است : میل در مدرسهها، کارخانهها، محلهها، پرورشگاهها، زندانها و . . . این نه مربوط به اداره کردن یا تمامیت دادن، بلکه مربوط به آوردن همهی اینها به سطحی یکسان از نوسان است. تا وقتی که میان از خود بی خودیِ آنارشی و رمزگذاریِ بروکراتیک و سلسله مراتبیِ سازمان یک حزب در نوسان باشیم، آزادی میلی در کار نیست.

 

سوال : آیا سرمایه داری در ابتدا قادر به تصاحب و بخود بستنِ میل اجتماعی بود؟

 

دلوز : قطعاً. سرمایهداری یک ماشین مهیب میل بوده و هست. جریان پول، ابزار تولید، نیروی انسانی، بازارهای تازه، تمام اینها سرشار از سیلان میل است. تنها کافیست مجموع پیشامدهای مربوط به خاستگاه سرمایهداری را در نظر بگیرید تا ببینید که تا چه میزان محل تجمع نیروهای میل است؛ تا چه حد زیربنا، و حتی اقتصاد آن از پدیدهی میل جدانشدنی است؛ و البته از فاشیسم هم. بله باید گفت سرمایهداری میل اجتماعی را بخود میبندد و مال خود میکند، اما باید دانست که این شامل میل به سرکوب و مرگ هم میشود. مردم عاشق هیتلر بودند. عاشق ماشینِ خوشگلِ فاشیست. اما اگر سوال شما به این معنیست که سرمایهداری در ابتدای کار خود انقلابی بود، و آیا انقلاب صنعتی هرگز با یک انقلاب اجتماعی منطبق بوده؟ باید بگویم نه، من اینطور فکر نمیکنم. سرمایه داری از بدو به وجود آمدنش با وحشیگریِ افسار گسیختهای گره خورده است. سازمانِ قدرت و دستگاه دولتیِ خود را از همان ابتدای کار در اختیار داشته است. آیا سرمایهداری بر زوال رمزگانها و قدرت اجتماعیِ پیشین دلالت میکند؟ مسلماً. ولی چرخهای قدرت سیاسیاش را، که قدرت دولتی هم شامل آن میشود، از قبل برپا کرده بود. از میان شکافِ رژیم های گذشته. همیشه همین طور است : امور چندان مترقی نیستند، حتی قبل از آنکه یک آرایش اجتماعی برقرار شود، اسبابِ استثمار و سرکوب پیشتر شکل میگیرند، هرچند تا حالا در خلاء چرخ میخوردند، ولی آماده هستند تا در هر لحظه تمام فواشان را بکار گیرند. نخستین سرمایهداران همچون پرندگان شکاری عمل میکنند. آنها انتظار میکشند، انتظار کارگری را که از شکافهای نظامِ پیشین به سمت آنها فرود میآید . این حتی همان چیزی است که به آن میگویند انباشتِ اولیه .

 

سوال : من بر خلاف، فکر میکنم بورژوازیِ در حال ظهور انقلاب خود را در طول دوران روشنگری تدارک دید. از دیدگاه خودش، یک طبقهی انقلابی بود تا آخرین درجهی آن، تا اینکه رژیم کهن گذشته را تغییر داد و به قدرت گره خورد. هر چقدر حرکات موازی میان دهقانان و حاشیهنشینان جا باز کرده باشد، انقلاب بورژوازی که انقلابیست دارای اصطلاحات بورژوایی خودش، در این میان به سختی قابل تمیز میشود. و قضاوت در مورد آن به نام آرمانهای سوسیالیستی سدههای نوزدهم و بیستم مقولهای را به ما ارائه میدهد که اصلا وجود نداشته.

 

دلوز : آنچه شما می گویید با یک الگوی مشخص مارکسیستی جور درمیآید. در یک نقطه از تاریخ، بورژوازی انقلابی بود، این حتی ضروری هم بود، یعنی برای گذار از مرحلهای از سرمایهداری ضروری بود. این دیدگاهی استالینیستی ست، ولی نمیتوان آنرا جدی گرفت. وقتی که یک تشکیلات اجتماعی نیروی خود را تحلیل رفته مییابد، از هر درزش چیزی بیرون میزند، هر چیزی خود را رمزگشایی میکند، سیلانهای غیرقابل کنترل طغیان میکنند، همچون مهاجرانِ دهقانان در اروپای فئودالی. پدیدهی قلمروزدایی(deteritorialization). بورژوازی رمزگانی جدید اعمال کرد. هم اقتصادی و هم سیاسی. بنابراین هر کس ممکن است فکر کند که این یک انقلاب بوده است. نه به هیچ وجه. دانیل گورین مسائل عمیقی را دربارهی انقلاب ۱۷۸۹ مطرح کرده است. بورژوازی هیچگاه دربارهی اینکه دشمن واقعیاش کیست، کسی را فریب نداده. دشمن واقعی بورژوازی نظام گذشته نبود، بلکه چیزی بود که از نظام کنترلیِ گذشته و آنچه بورژوازی در تسلط بر وضع آن بسیار کوشید، فرار کرده بود، و حالا بورژوازی میخواست به نوبه خود بر آن تسلط یابد. اما این قدرت تنها میتواند در مقابله با آنچه در قیام علیه نظامِ گذشته حضور داشته است اعمال شود. بورژوازی هیچگاه انقلابی نبوده است. تنها منتظر مانده است تا دیگران انقلاب را برای او به ارمغان بیاورند. بورژوازی موج عظیم میل عمومی را دستکاری کرده است، جهت داده است و سرکوب کرده است. مگر مردم سرانجام در Valmy [Valmy، محل وقوع “نبرد والمی”(۱۷۹۲) یا در حقیقت ”به توپ بستن والمی”. نبرد والمی کشمکشی بی حاصل و البته وخیم در جریان انقلاب فرانسه بود. با وجود تلفات اندک و نتایج تاکتیکی ِ بی حاصل، والمی از مهمترین نبردهای آن دوران به حساب می آید . م ]سرکوب نشدند؟

 

سوال : در  Verdunهم سرکوب شدند.  

 

گاتاری : دقیقاً. و همین برای ما جالب است. این طغیانها، این تجلّیات، این حرارتها و شور و شوقها از کجا میآیند که یک عقلانیتِ اجتماعی از توضیح آن عاجز است و در بدو تولد توسط قدرت منحرف و تسخیر میشود؟ نمی توان برای تشریح یک موقعیت انقلابی، به یک تحلیل ساده از مقتضیات و علایق آن زمان پرداخت. در ۱۹۰۳ حزب سوسیال دموکرات روسیه اتحادیهها و سازمان پرولتاریا و همچنین نقش عوامل آوانگارد را به بحث و گفتگو نشست. و در حالی که خود را برای انقلاب آماده میکرد، با حوادث ۱۹۰۵ به شدت تکان خورد و میبایست خود را بر تحولات سوار میکرد. میل در مقیاس وسیع اجتماعی در موقعیتی که هنوز غیر قابل درک بود تبلور یافته بود. در ۱۹۱۷ نیز همینگونه بود. و آنجا نیز سیاستمداران بر تغییر و تحولات سوار شدند و عاقبت کنترل آن را نیز به دست گرفتند. تا به حال هیچ گرایش انقلابیای نتوانسته یا نخواسته یک سازمان شورایی را راه بیندازد که به تودهها اجازه دهد عهدهدار واقعی منافع و میل خود باشند. در عوض، ماشینها را در گردش نگاه میدارند، همان ساختارهای سیاسی، که طبق مدلی که «دیمیترو» در هفتمین کنگره بین الملل استادانه طراحی کرد، عمل میکند. که میان جبههی مردمی و انقباضات فرقه ای در تناوب است؛ و این به همان سرکوب منجر میشود. ما این را در ۱۹۳۶ ، ۱۹۴۵ و ۱۹۶۸ شاهد بودیم، دیدیم که تودهها از آزاد کردنِ انرژی انقلابی خود سر باز زدند. این در تزویرآمیزترین شکل خود، سیاستیست متناظر با سیاستی که رئیس جمهوری یا رئیس مذهبی اعمال میکند، منتها با پرچم سرخی در دست ! و ما فکر می کنیم این برابر است با گرفتنِ موضعی مشخص در برابر میل: راهیِ عمیقِ در نظر آوردنِ خود، فردیت و خانواده. بسیار ساده است : یا شخص ساختار تازهای را مییابد و به سمت آمیزش و ائتلاف میلِ جمعی و سازمان انقلابی گام برمیدارد، و یا همین مسیر را ادامه میدهد و از سرکوبی به سرکوب دیگر میرود تا اینکه از مضحکهی دیگری همچون فاشیسم هیتلر و موسولینی سر در آورد .

 

سوال : با تمام این حرفها، ماهیتِ این میلِ عمیق و بنیادین که به عنوان سازندهی انسان و انسان اجتماعی به آن مینگریم و میگوئیم همواره به آن خیانت شده است، چیست؟ و چرا خود را به خدمت ماشینهای متناقضِ ماشینِ اقتدار در میآورد و اینگونه هم باقی میماند؟ آیا این بدین معنیست که میل همیشه محکوم است به یک طغیان بینتیجه و اینکه مورد خیانت قرار گیرد؟ تاکید میکنم : آیا ممکن است چنین روز خجستهای در تاریخ اتفاق بیافتد که در آن «میل رها شده» به صورت جمعی بروز کند؟ چگونه؟

 

دلوز : اگر کسی بداند، دربارهی آن حرف نخواهد زد، بلکه عمل خواهد کرد. به هر حال . . . فلیکس به این نکته اشاره کرد : سازمان انقلابی باید همچون ماشین جنگی باشد و نه یک دستگاه حکومتی و دولتی. شامل تحلیلگرانِ میل، و نه سنتزی بیرونی. در هر سیستم اجتماعی، همیشه خطوط گریزی هست و موانع مستحکمی که راه گریز را سد کنند. و البته دستگاههای اولیهای که آنها را همسانسازی میکنند، یا به سمت سیستم مورد نظر منحرف میسازند. جنگهای صلیبی باید از این منظر مورد تحلیل قرار بگیرند. اما از هر لحاظ که بخواهید، سرمایهداری شخصیت بسیار ویژهای دارد : خطوط گریزش چندان غیرقابل دسترسی نیستند. این خطوط زادهی عملکردِ خودِ آن هستند. سرمایهداری با عمومیت دادن به رمزگشاییِ تمام جریانات، نوساناتِ ثروت، نوساناتِ زبان، و تغییر و تحول هنر و غیره ساخته شده است. هیچ رمزگانی نیافرید. بلکه شیوهای از پاسخگویی، و اصل جریانهای رمزگشاییشده را بنیان اقتصاد خود قرار داد. سرمایهداری هر نقطهی گریز یا جهشی را سد میکند و هر شکافی به بیرون را در هر اندازهای که باشد میپوشاند. هیچکدام از مشکلات اساسیاش را بر طرف نمیکند. حتی نمیتواند میزان افزایش مالی یک کشور در فقط یک سال را پیشبینی کند. همواره حد و حدود خودش را زیر پا میگذارد. در رابطه با شیوهی تولیدش، حیات اجتماعیاش، جمعیتشناسیاش، مرزهایش با جهان سوم، فضای داخلیاش و الخ همواره خودش را در موقعیت اضطراری قرار میدهد. شکافهای آن همهجا هستند و همیشه به تغییر حد و حدود سرمایهداری منجر میشوند. و بیشک راه خروج از آن (آن نوع گریز موثر و فعالانهای که مد نظر جکسون بود وقتی که میگفت: «من از دویدن بازنمیایستم، اما در حین دویدن به دنبال سلاح هم میگردم.») همچون گریزها و رهاییهای دیگر ـ گریز شیزوئید یا رهایی ناشی از مخدرـ نیست. مسئله دقیقاً موضعیست که ما در مقابل این حاشیهای کردن میگیرم : وارد کردنِ تمام این راههای گریز به سطحی انقلابی. در نظام سرمایهداری این راههای گریز شخصیتی تازه به خود میگیرند. شکلی تازه از پتانسیل انقلابی. به همین خاطر است که میشود امیدوار بود .

 

سوال : در صحبتهایتان از جنگهای صلیبی گفتید؛ آیا نزد شما این از اولین تجلیهای شیزوفرنیِ جمعی در غرب است؟

 

گتاری : در واقع این یک جنبش شیزوفرنیکِ غیرعادی بود. در جهانی اساساً متفرّق و آشفته. هزاران هزار نفر از مردم از زندگیشان سیر شده بودند. واعظان موقتی و کاذب ظهور کردند. مردم روستاهایشان را ترک کردند. کمی بعد از این بود که قلمرو متزلزلِ پاپ تلاش کرد تا به جنبش جهت داده و آن را به سوی سرزمین مقدس هدایت کند. چیزی که دو منفعت داشت : یکی دور ماندن از گروههای گمراهان، و دیگری تقویت پایگاه مرزی مسیحی در خاور نزدیک که در آن زمان توسط ترکها تهدید میشد. اما همیشه کارها درست از آب درنمیآید : جهادگران مذهبیِ ونیزی در نبرد قستنطنیه بسیار تحلیل رفتند. جنگهای صلیبی به سمت شمال فرانسه تغییر جهت پیدا کرد و خیلی زود تمامی مقبولیتاش را از دست داد : روستاهایی بودند که توسط همین بچههای «صلیبی» تصرف و سوزانده شدند. بچههایی که ارتش مقرّر آخرش باید آنها را از گوشه و کنار جمعآوری میکرد. آنها یا کشته میشدند یا به بردگی برده میشدند.

 

سوال : آیا میتوان نقاط مشترکی میان جنبشهای همزمان و معاصر یافت : اجتماعات و راهی فرعی برای فرار از کارخانه و اداره؟ و آیا هیچ پاپای در کار بود تا با آنان همقطار شود؟ یا یک انقلاب عیسایی؟

 

گتاری : بهبودی یافتن به وسیلهی مسیحیت امری غیرقابل تصور نیست. این تا حدی در ایالات متحده یک واقعیت است. و بسیار کمتر از آن در اروپا یا فرانسه. اما این بازگشت پیش از این در گرایشاتی از قبیل بازگشت به طبیعت به طور پنهان وجود دارد. اینکه آدمی بتواند از تولید کناره بگیرد و جامعهای کوچک بدون احاطهی سرمایهداری را دوباره احیا کند .

 

سوال : در کشوری مثل ما، چه نقشی را میتوان همچنان برای کلیسا قائل بود؟ در قرن هجده کلیسا هنوز در مرکز قدرت بود و تا پیش از ظهور دولت ملّی، ساختار و پیکرهی اصلی ماشین اجتماع را تشکیل میداد. اما امروز بنا بر تکنوکراسیِ این عملکرد ضروری، کنار گذاشته شده است و ظاهراً با توجه به مقتضیات زمانه و بدون هیچ دستاویزی تجزیه شده است. تنها میتوان امیدوار بود که کلیسا، تحت فشار جریانات کاتولیکِ ترقیخواه، نسبت به سازمانهای دیگر سیاسی منش اعترافیاش را از دست ندهد .

 

گتاری : و منش جهانیاش؟ آیا این دوباره بازگشتن به درگاه کسی نیست؟ کلیسا هیچگاه قدرتمندتر از این نبوده است. این تکنولوژیِ کلیساست. مسیحیت و پوزیتیویسم همواره شرکای خوبی برای هم بوده اند. پیشرفت علوم پوزیتیو محرّکهای مسیحی دارد. نمیتوان گفت که روانپزشک جایگزین ِ کشیش شده است. همچنان که نمیتوان گفت رئیس پلیس جایگزین کشیش شده است. در نظام سرکوب، برای هر کسی نقشی هست. آنچه در مسیحیت رو به زوال است ایدئولوژیِ آن است ، نه سازمان قدرتاش.

 

سوال : بگذارید برویم سرِ این جنبه از کتاب شما : نقد روانپزشکی. آیا میتوان گفت فرانسه پیش از این توسط روانپزشکی محلّی یا بخشی (sector) احاطه شده بود؟ میزان این احاطه و نفوذ چه قدر است؟

 

گتاری : ساختار درمانگاههای روانی ذاتاً بستگی دارد به اینکه دولت و روانپزشکان چه ماموریتی داشته باشند. برای مدت زیادی حکومت تصمیم گرفت از سیاستی قهرآمیز استفاده کند و برای تقریباً یک قرن هیچ عمل مثبتی انجام ندهد. باید منتظر رهایی و نشانهای روشن باقی میماندیم : اولین انقلاب روانپزشکی، گشوده شدنِ درمانگاهها، خدمات رایگان، رواندرمانیِ موسسهای. تمام اینها به سیاستهای آرمانی «بخش بندی» که عبارت بود از محدود کردن پذیرش بیمار و فرستادن گروهی از روانپزشکان همچون مبلغین مذهبی به میان مردم. به خاطر فقدان اعتبار و اراده، روندِ اصلاح وضعیت متوقف شد : سرویسدهیِ ضعیف و درمانگاههایی در کم امکاناتترین مناطق. و اکنون هم که در بحرانی بزرگ به سر میبریم. بحرانی متناظر و هم اندازه با بحران دانشگاه، فاجعهای همه جانبه و در تمام سطوح : از قبیل رفاه ، تعلیم کارمند، درمان، و الی آخر .

طرحریزی نهادینهی دوران کودکی، با موفقیت بیشتری به سرانجام رسید. بدینمعنی که ابتکار عمل از دست دولت و داراییاش خارج شد و به دست انجمنها افتاد ـ انجمنهای نگهداری از کودکان یا انجمن اولیا. این نوع تاسیسات افزایش یافت و از طرف تامین اجتماعی حمایت شد. کودک بلافاصله توسط شبکههای روانپزشکی مورد حمایت قرار میگرفت، از سن سه سالگی برچسب میپذیرفت و به زندگیاش ادامه میداد. میتوان تاثیر این قضیه را در روانپزشکیِ بلوغ دید. در برابرِ این تنگنا، دولت سعی در ملّیتزدایی کردن از این نهادها خواهد کرد به نفع نهادهای دیگر که مشمول قانون ۱۹۰۱ شدهاند و اکثرشان هم توسط قدرت سیاسی و گروههای ارتجاعیِ خانوادگی دستکاری شدهاند. اگر بحران اخیر موفق نشود پتانسیل انقلابیاش را آزاد کند، ما به سمت مراقبت و نظارتی روانپزشکانه در فرانسه پیش خواهیم رفت. محافظهکارترین ایدئولوژی همهجا در حال شکوفاییست. گسترش و وسعت مفهوم اودیپزدگی. در پرورشگاه کودکان، کودک به مدیر آنجا میگوید «عمو» به پرستارش میگوید «مامان». من حتی تمایزات شبیه این را هم شنیدهام : بازیهای گروهی از قواعدی مادرانه پیروی میکنند و کارگاهها از قواعدی پدرانه. روانپزشکی ِ «بخشی» به نظر مترقی میرسد چون درمانگاه را راهاندازی کرده است. اما اگر این به معنای تحمیل یک شبکه به ساکنان بخش باشد، به زودی افسوس خواهیم خورد که چرا تیمارستانها و یتیمخانههای گذشته را از دست دادیم. چون آشکارا دارد مثل روانکاوی بصورتی باز عمل میکند، که این بسیار بدتر و وخیمتر است، بسیار خطرناکتر از هر نیروی سرکوبی.

 

دلوز : یک نمونه : زنی وارد یک مرکز مشاوره میشود. میگوید که با خودش آرامبخش آورده است، و یک لیوان آب میخواهد. بعد شروع میکند به صحبت : «میدانید که من در چه سطح فرهنگی هستم. تحصیلکردهام. عاشق مطالعهام. اما حالا تمام وقتم را گریه میکنم. راه نجاتی نیست. وقتی که دارم چیزی میخوانم میزنم زیر گریه. تلویزیون میبینم. تصاویر ویتنام را میبینم. نمیتوانم تحمل کنم.» دکتر چیز زیادی نمیگوید. زن ادامه میدهد : «من زندگی سختی داشتم تقریباً . . . یه جورایی دلّال بودم» دکتر از او میخواهد که توضیح بیشتری بدهد. «اوه ، بله ، شما متوجه نمیشوید دکتر؟ من به یک کافه رفتم و پرسیدم امروز برای رنه چیزی پیدا میشه؟ کاغذی به دستم دادند که عبور کنم.» دکتر اسمی شنیده است، «رنه». بلند میشود : «چرا گفتی رنه؟». این اولین باریست که دکتر سوالی میپرسد. تا اینجای کار دیدیم که زن داشت دربارهی مترو، هیروشیما، ویتنام و تاثیری که تمام اینها بر بدن او گذاشتهاند، صحبت میکرد و اینکه نیاز دارد برای این چیزها گریه کند. اما دکتر فقط سوال میکند که «صبر کن ببینم . . . رنه؟ . . . رنه برای تو چه معنایی داره؟ رنه ـ کسی که از نو زاده شده[re-n’e] ؟ رنسانس، نوزایی (Renaissance)  عجب طرح معنیداری! آرکیتایپ : «شما دوست دارید از نو زاده شوید». حالا دیگه دکتر مسیر کارش را پیدا کرده : و از دختر میخواهد که از پدر و مادرش بگوید .

این جنبهی اصلی و بسیار مشخص کتاب ماست. روانپزشکان و روانکاوان هیچگاه هیچ اهمیتی به «هذیان» ندادهاند. فقط کافیست به صحبتهای کسی که هذیان زده است گوش کنید : این روسها و چینیها هستند که او را آزار میدهند. لبهام خشک شده. کسی در مترو به من تجاوز کرد. همه جا اسپرمها و نطفهها توی هم میلولند، به خاطر فرانسویهاست. به خاطر یهودیها و مائوئیستها : تمام اینها هذیانهای عرصه اجتماع هستند. چرا این نباید به تمایل جنسی سوژه ارتباط داشته باشد؟ همان ارتباطی که با چینیها، سفیدها، سیاهها دارد. یا با تمدن، جنگهای صلیبی، یا مترو؟ روانپزشکان و روانکاوان متوجه هیچکدام از اینها نیستند. آنقدر تدافعی عمل میکنند که چیزی قابل دفاع به جا نمیگذارند، محتویات ضمیر ناخودآگاه را زیر گزارههای ازپیشساخته میتپانند : «از چینیها گفتی. اما پدرت چی؟ نه، اون که چینی نیست. پس ببینم، عاشقِ چینی نداری؟» این در همان درجه از سرکوبگری قرار دارد که قاضی ِ آنجلا دیویس[  -Angela Davis از شخصیتهای چپ شناخته شده  امریکا که همسرش در زندان به قتل رسید ـ م] قرار داشت وقتی که اظهار داشت : «رفتار او تنها میتواند در قالب عاشق بودنِ او قابل توضیح باشد». و اگر بر خلاف، لیبیدوی آنجلا دیویس لیبیدویی اجتماعی و انقلابی بوده باشد چه؟ اگر او دقیقاً به دلیل انقلابی بودنش عاشق شده بوده چه؟

این چیزیست که ما میخواهیم به روانپزشکان و روانکاوان بگوئیم : شما نمیدانید هذیان چیست؛ شما هیچی نمیفهمید. اگر کتابِ ما معنایی داشته باشد، این است که ما به مرحلهای رسیدهایم که اکثر مردم احساس میکنند که ماشین روانپزشکی دیگر به کار نمیآید؛ و اینکه یک نسل کامل از تمامی الگوهای همه-منظوره (اودیپ و اختگی، خیالی و نمادین) که بطور سیستماتیک بر محتوای اجتماعی، سیاسی و فرهنگیِ هرگونه اختلال روانی تاثیر میگذارند، اشباع شده است .

 

سوال : شما شیزوفرنی را با سرمایهداری پیوند زدهاید. این پایهی اصلیِ کتاب شماست. آیا نمونههای شیزوفرنی در جوامع دیگر هم وجود دارد؟

 

گتاری : شیزوفرنی جزئی جدا ناشدنی از نظام سرمایهداریست، که خودش به عنوان تراوشی اولیه، و بیماریای منحصربفرد فهمیده میشود : در جوامع دیگر گریز و رهایی یا حاشیهای کردن جنبههای دیگری به خود میگیرد. فردِ غیراجتماعیِ جوامع ابتدایی پیشین غل و زنجیر نمیشود. زندان و حبس مفاهیمی نکوهیده هستند. او را مورد پیگرد قرار داده، سپس به کنارههای روستا یا دهکده تبعید میکنند. او را تبعید می کنند و اگر به روستای مجاور نرسیده باشد، همانجا میمیرد. علاوه بر این، هر کدام از این نظامها بیماری مخصوص به خودشان را دارند : هیستریِ جوامع ابتدایی مذکور، پارانویای توام با مانیای امپراتوریهای بزرگ. اقتصاد سرمایهداری با رمزگشایی و قلمروزدایی پیش میرود : سرمایهداری وضعیتِ مفرط خودش را داراست، یعنی افراد شیزوفرنیکی که در مقابل حد و حدود آن به قلمروزدایی و رمزگشایی دست میزنند. به همین صورت پیآمدهای مفرطِ خودش را هم دارد ـ انقلابیون.  

 

 

["Chaosophy", ed. Sylvere Lothringer, Autonomedia/Semiotexte 1995]

 


:: کلیه حقوق متعلق به مایند موتور و نویسندگان آن است حلقه فکری :: Designed & Developed by KolahStudio for Mindmotor::2007-2010 :: Hosted on Netsazan servers ::