»
ک
ل
ي
ک

ک
ن
ی
د
«
شیشه ترشی / بابک سلیمی زاده
خرداد ۲م, ۱۳۸۴

تصویر از یحیی پاکدل

افسوس
هرچه راه می روم
شبیه وقتی که قدم برمی داری نمی شوم

کلم را از توی شیشه برمی داری :
« هوم ! خوب جا افتاده ! »

اما می دانی ، هیچ خوبی اینجا نیافتاده
نه آنجا که تو از من قهرمان ِ دو میدانی تری
نه من که اینجا
از تو دراز لِنگ ترم !

روباهه بدجوری به ما زل زده
بهش بگم بره ؟
یا
بهم بگه برم ؟!

ریخته ام روی فرش
و بوی تُرشی خانه را برداشته
بله ، من توی یک شیشه تُرشی زیست می کنم
و نگاه به چیزهایی که توی شیشه هست
شبیه ِ چیزهای که نیست می کنم

چرا به من طوری نگاه می کنی که انگار من یک کلم ام ؟
چرا امشب جوری آرایش کرده ای که وانمود کنی هویجی ؟
همینجوری ؟
تو همین جوری آرایش کرده ای ولی من همینطوری کلم نشدم !

« ملافه را از رویم بردار
کلافه ام کرد این گرما ! »

چرا وقتی که روی تختیم
من را جوری بغل می کنی که انگار خیلی بدبختیم
ما بدبخت نیستیم، فقط بدیم
ما چرا جوابهای هم شدیم ؟

می دانم
تو از من کلّی چرا داری
و من تمام جواب هایم
بوی جوراب می دهد !
پییییف !
ـ هه ! جورابهای کثیف

چراغ را خاموش کن
اینطوری بهتر است
هم همدیگر را نمی بینیم
هم دیگر نمی بینیم !


:: کلیه حقوق متعلق به مایند موتور و نویسندگان آن است حلقه فکری :: Designed & Developed by KolahStudio for Mindmotor::2007-2010 :: Hosted on Netsazan servers ::