»
ک
ل
ي
ک

ک
ن
ی
د
«
وای او نخود نبود، او خودش بود / بابک سلیمی زاده
مهر ۱م, ۱۳۸۵

ای ناخدا ! شما را من با نخود اشتباه گرفتم ببخشید !
من گاهی به شما فکر می کنم و گاهی فکر می کنم به شمال .
ای ناخدا ! ای ناخودآگاه !
شما را به خدا از روی عرشه پرتم نکنید توی دریا ! من شنا بلد نیستم . شما بلد نیستم.
البته بچه که بودم کرال ِ پشت بلد بودم . حالا که بزرگم ، کرال ِ پوتینم !
ناخدای نازنینم ! به من حق بدهید که با این پوتین ِ چند کیلویی ، شما را کیلویی چند ببینم !
ای ناخدای دل نازک ! هنوز هم از دست ِ من نازکید ؟ من که چیزی نگفتم . اگر اشتباهتان گرفتم با نخود ، به خاطر گِرد ِ شیشه های عینکی ست که کرده ام به پشم .
اصلا گه خوردم ! خوب شد ؟ بگویید تا بمیرم . اگر نگفتم به چشم !
ناخدا جان ! از این پس تمام ِ لنگرها را من می کشم بالا !
در تمام سنگرها من می کنم لالا !
تمام ِ بادبان ها را من می کشم پایین !
دیگر در حین ِ انجام ِ وظیفه
نمی کشم حشیش و کوکائین !
تمام ِ عرشه را تی می کشم به شخصه !
آنقدر تا یک متر و هفتاد و پنج سانتی متر مربع از مساحت اش کم شود !
متر ِ مربع ات می شوم !
بع بع ات می شوم !
تو فقط بگو بعله !
شما را به جان سفیدِ کلاهتان !
شما را به خاطرِ مفید ِ فعالیتهای انساندوستانه تان !
شما را به جان ِ این قطب نما !
ای قطب ِ شمال و جنوب فدای یک قطب ِ شما !
آخر چرا من فکر کردم شما نخودید ؟
شما دیگر چرا ؟
چرا از دست ِ من ِ سرباز ِ ارتش ِ نازنازی دلخور شدید ؟!
اصلا بیا برویم توی عرشه با هم بنشینیم
دست در گردن ِ هم کشمش و کُس کش بخوریم !
چرا با من قهری ؟
ای ناخدای قهّار !
من فدای اون پیپت !
من فدای اون دماغ ِ کیپت !
من فدای اون کفش ِ کثیفت !
می بخشی یا نه ؟
یالله بگو !
باید بروم دست به آب
بخشیدی ؟
خب به تخمم ! نبخش !

مادر جـنـده !

و من رفتم دست به آب
تا دسته گلها را آب بدهم !

(پاییز ۱۳۸۵)


:: کلیه حقوق متعلق به مایند موتور و نویسندگان آن است حلقه فکری :: Designed & Developed by KolahStudio for Mindmotor::2007-2010 :: Hosted on Netsazan servers ::