»
ک
ل
ي
ک

ک
ن
ی
د
«
گوناگونی و کلّیت در عصر پسامدرن / ایرا چرنوس
آذر ۱۳م, ۱۳۸۷

ترجمه : وحید ولی زاده

> پرونده ی ما و مارکسیسم

اشاره : مطلب زیر بخشی از مقاله‏ی تفسیر فردریک جیمسن از پسامدرنیسم است. این مقاله به زودی در مجموعه مقالاتی با نام «مقاومت در عصر پسامدرن» منتشر خواهد شد.

pdf۲.jpgدریافت نسخه آکروبات

مذهب سازمان یافته

اگر نظام بازاری رسانه‏ای سرمایه‏داری اکنون نقشی را برعهده گرفته است که قبلا به خدا اختصاص داشت، چه بر سر مذاهب سازمان یافته ای می آید که هنوز مدعی پرستش خدا هستند؟ یک راه برای پاسخ دادن به این پرسش مقایسه ی مذهب مدرن و مذهب پسامدرن است. انسان‏های مذهبی مدرن متوجه تقاوتی ریشه ای میان عصر مدرن و عصر پیشامدرن شدند. به نظر می رسید مدرنیته هر چیز متعلق به گذشته، از جمله باورهای مذهبی سنتی را بی فایده و از مد افتاده ساخته بود. اشکال قدیمی مذهب انقضاء یافته به نظر می رسید چرا که آنها سویه ی معنوی حیات را به عنوان معنای لفظی “بهشتیا “جهان دیگر” در نظر می گرفتند.

این نگاه با کشفیات مادی گرایانه ی علم مدرن در تناقض بود. با اینحال آنها را نمی‏شد کاملا کنار گذاشت. درنتیجه باورهای مذهبی به یک مسأله چالش برانگیز تبدیل شد. چگونه می‏توان فرد علمی مدرنی بود و در عین حال مؤمن باقی ماند؟ این مشکل نخست در غرب که در آنجا مسیحیت مذهب مسلط بود احساس شد. درنتیجه، برای مثال، مسیحیان می پرسیدند چگونه می‏توانند شواهد مستحکم تکامل را بپذیرند و در عین حال به روایت انجیل از آفرینش نیز معتقد باشند؟

پاسخ مسیحیت لیبرال که به الگویی برای تمام مذاهب مدرن تبدیل شد. گفته شد که سنت های کهن را نباید در معنای لفظی آن گرفت. آنها بایست مجددا تفسیر شوند. آنها به نمادهایی از واقعیات اخلاقی و روان شناختی تبدیل شدند که ورای قلمروی مادی مورد مطالعه ی علم قرار داشت. اکنون داستان آفرینش انجیل بازگو کننده‏ی مفهومی از نظم نهایی در کیهان بود، یا نیازی روان شناختی به احساس در خانه بودن در جهان، یا (اخیرتر) اهمیت قدسی مراقبت از کل طبیعت. چنین تفسیرهای مجددی به مجموعه باورها و نمادهای هر مذهب اجازه می داد که معنایی یکپارچه  را حفظ کنند. در عین حال آنها را به صورت علمی نیز می‏شد تفسیر کرد. درنتیجه آنها می‏توانستند واقعیت مادی را با قلمروی استعلایی کاملا “دیگری” که هنوز می‏شد به آن معتقد بود پیوند دهند. این رویکرد مسأله امر معنوی در مقابل امر مادی و مسأله کهن (پیشامدرن) در مقابل جدید (مدرن) را همزمان حل می‏کرد.

در پسامدرنیته این مسائل که رویاروی مذاهب مدرن بودند ناپدید شده‏اند. ما که احساسمان نسبت به تاریخ را از دست داده ایم، درباره‏ی چگونگی پیوند دادن گذشته و حال نگران نیستیم. ما صرفا آنچه را که اکنون وجود دارد می پذیریم، بر مبنای واژگان خودش. ما دیگر نگران قلمروی “به کلی دیگری” نیستیم، آنگونه که مذاهب مدرن بودند. طبیعت و ناخودآگاه کاملا توسط سرمایه‏داری متأخر استعمار شده است، درنتیجه دیگر هیچ نوع “دیگری” ورای زندگی روزمره وجود ندارد که به آن معتقد باشیم. هر چیزی که برای ما اهمیت دارد در قلمروی کاملا مادیِ فرهنگ کالایی ادغام شده است. به نظر نمی‏رسد هیچ چیز بتواند خارج از این قلمرو وجود داشته باشد، درنتیجه هیچ کس بحث های سنتی درباره‏ی امر مادی در مقابل امر معنوی را جدی نمی‏گیرد. از آنجاییکه هیچ چیز “معنوی” یا “غیر مادی” در تقابل با آن وجود ندارد. مفهوم “ماتریالیسم” اکنون ناپدید شده است. جامعه ما اکنون “بدون هیچ گونه تلاشی سکولار است” چرا که “معنویت عملا بنا به تعریف دیگر وجود ندارد”. این فضای تهی که توسط مرگ مذهب ایجاد شده با تصاویر خلق شده توسط فرهنگ مصرفی ما پر می‏شود. این مسأله که ما چگونه هنوز می‏توانیم به واقعیت معنوی معتقد باشیم ناپدید شده است. مسأله ای که در دوران مدرن به دلیل تنش های بین کهن و نوین، و مادی در مقابل معنوی بوجود آمده بود، دیگر وجود ندارد.

با این همه عروج بنیادگرایان در عصر پسامدرن شگفت انگیز به نظر می‏رسد. ما انتظار داریم که چنین تعهد شدید مذهبی ای کاهش یابد. اما در واقع رشد بنیادگرایی حس غریبی آفریده است. بنیادگرایانی که معنای ظاهری و تحت اللفظی کتاب مقدس را دنبال می‏کنند هرگونه تفاوت میان امر مادی و امر معنوی را انکار می‏کنند. آنها بر این باورند که جهان ماوراء می‏تواند به صورت کامل در زندگی روزمره ما و در جهان مادی متحقق شود. در اینجا مسأله‏ی چگونه معتقد بودن وجود ندارد چرا که امر مادی و امر معنوی در یک واقعیت واحد درهم آمیخته شده‏اند. دیگر جنبه یکاملا دیگری” چالش برانگیز واقعیت وجود ندارد تا مورد تفسیر قرار بگیرد یا با آن درگیر شود. هر چیز همانی است که هست. آنچه که در کتاب مقدس می خوانید همانی است که دریافت می‏کنید. امر معنوی، امر مادی، و کتاب مقدس همگی در یک وحدت تک بعدی به یکدیگر پیوسته اند. هر چیزی همچون حقیقتی خودآشکارگر نشان داده می‏شود که بایست دربست پذیرفته و یا رد شود. برای مثال ممکن است بنیادگرایان از علم مدرن در جهت دفاع از تدریس “آفرینش یکباره” در مدارس دولتی استفاده کنند. اما علم مدرن منبع یا اعتبار نهایی “آفرینش یکباره” نیست. این باور تنها از متنی کهن سرچشمه می‏گیرد که به هیچ گونه توجیه و اقامه ی علتی ورای خود نیاز ندارد.

درنتیجه بنیادگرایان چنان زندگی می‏کنند که گویی هیچگونه تفاوتی میان اعصار کهن و اکنون وجود ندارد. مسیح یا موسی یا محمد امروزه نیز به همان گونه زندگی می‏کردند که در عصر خود. در اینجا نیز چالش “دیگری مطلقوجود ندارد. تازگی و تفاوت مسائلی بی ربط هستند. کتاب مقدس از هرگونه تنش میان معنای اولیه ی آن و معنای معاصر آن عریان شده است. کتاب مقدس و زندگی معاصر در یک واقعیت مسطح و تک بعدی به یکدیگر پیوسته اند. با اینحال گذشته ای که بنیادگرایان احیاء می‏کنند واقعیت اصیل گذشته نیست، بلکه تصویری است که آنها می آفرینند. در این معنا آنها بسیار مشابه با وانموده‏های فیلم‏های نوستالژیک هستند. یعنی تصویری از گذشته که برای پاسخ گفتن به نیازهای زمان حاضر تولید شده‏اند. مسیح در متن انجیل ورود به کلینیک های سقط جنین را منع نکرده و یا رحمت خدا را برای تیم محبوب فوتبالش (یا ارتش کشورش) خواستار نشده است. ایده‏ی “معنای تحت اللفظی کتاب مقدس” ممکن است برای مردم عصر انجیل معنایی کاملا متفاوت از معنای امروزی آن نزد بنیادگرایان داشته باشد. اما این مسائل اغلب بنیادگرایان را آشفته نمی‏کند، همانطور که بیشتر تماشاچیان سینما دلمشغولِ تأیید تصاویر الیور استون از دهه ۱۹۶۰ نیستند.

از نظر جامعه شناختی نیز بنیادگرایان به خوبی با پسامدرنیسم سازگار می‏شوند. آنها جایگاه خود را به عنوان گروه‏ها، جنبش‏ها، و بخش‏های آشنایی از چشم انداز اجتماعی اشغال می‏کنند که رسانه‏ها هر روزه برای ما عرضه می‏کنند. آنهایی که به تنوع ارج می نهند چنین گروه‏هایی را به عنوان شواهد تنوع در حال رشد خوشامد می‏گویند. درست است که برخی مواقع به نظر می‏رسد بنیادگرایان علیه چندگونگی عمل می‏کنند. اما آنها نیز همراه با بقیه‏ی ما در همین نظام سرمایه‏داری متأخر به دام افتاده اند که چه بخواهند و چه نخواهند چندگونگی را تحمیل می‏کند. مبلغین تلویزیونی آنها همانقدر به صورت مؤثر از رسانه بهره می‏گیرند که هر کس دیگری (و در برخی موارد مؤثرتر از بقیه). در غرب آنها عموما از نهادهای سیاسی و اقتصادی سرمایه‏داری متأخر پشتیبانی می‏کنند. درنتیجه بایست با توجه به قواعد آن بازی کنند.

حتی بنیادگرایان مسلمان که به نظر می‏رسد کاملا با فرهنگ غربی مخالف هستند به این فرهنگ گره خورده اند. ایران، الگوی بنیادگرایان مسلمان، به دولت به شدت بوروکراتیک صنعتی شده ای تبدیل شده است که از رسانه‏های پسامدرن به انواع شیوه‏ها بهره می برد. این کشور شرکت‏های گران قیمتی را اجیر می‏کند تا تصویر بین المللی آن را بیافرینند. این کشور هشت سال علیه عراق تنها با خرید جنگ افزارهای فوق پیشرفته از غرب جنگید. این کشور به طرز ماهرانه ای تبادل بانکب جهانی و برنامه های فروش اسلحه ای را که حامی جنگ کنترا در نیکاراگوئه بود دستکاری و کنترل کرد. گروگان های نگهداری شده در تهران در زمان دولت کارتر دقیقا در زمانی آزاد شدند که رونالد ریگان در دفتر کارش سوگند ریاست جمهوری را ادا کرد، چرا که گروگان گیران آنها در آنسوی دنیا از طریق رادیوهای ترانزیستوری به برنامه گوش می دادند. گروه‏های بنیادگرا همان مانورهای رسانه‏ای را ایفا می‏کنند که تمام دیگر گروه‏ها بایست انجام دهند اگر می خواهند زنده بمانند. درنتیجه آنها جایگاه خود را، حتی اگر به صورت ناخودآگاه، به عنوان یکی از بسیار در شهرفرنگ اجتماعی همیشه متغیر گروه‏ها و جنبش‏ها پذیرفته اند. ادعای آنها درباره‏ی حقیقت انحصاری، توسط نظام تکثرگرایی که بایست در آن فعالیت کنند تحدید می‏شود. آنها می‏گویند که به این دلیل مؤمن‏اند که ایمان آنها تنها ایمان حقیقی است و درنتیجه آنها گزینه ای دیگر ندارند. اما آنها تصدیق می‏کنند که در حقیقت آنها یک شیوه‏ی زندگی را در میان بدیل های متعدد انتخاب می‏کنند. آنها حتی ایمان خود را بازاریابی نیز می‏کنند و به کسانی که بی‏باورند به عنوان مصرف‏کنندگانی در بازار معنویات می نگرند. درنتیجه نظام عقاید آنها صرفا به یک رمزگان دیگر در این شهرفرنگ فرهنگی تبدیل می‏شود.

گوناگونی و کلیت

موفقیت انقلاب ایران و دیگر جنبش‏های بنیادگرای محافظه‏کار نشانه‏ی متناقض‏نمایی از گوناگونی فزاینده‏ی منبعث از جامعه‏ی پسامدرن است. تنوع اجتماعی به طور قطع به برخی آسیب می رساند، آنانی که بر این مسأله پافشاری دارند که همگان بایست به “ارزش‏های سنتی” وفادار باشند. مخالفت با تنوع نشانه‏ای از محافظه‏کاری سیاسی شده است و باعث شده برخی در جبهه‏ی چپ تنوع شهرفرنگ‏گونه‏ی پسامدرنیسم را بستایند.

اما تنوع دوسویگیِ پسامدرنیسم را نشان می‏دهد. همچون هر چیز دیگری، تنوع هم دارای سویه‏ی مثبت و هم منفی است. تنوع اجتماعی به ما فهم وسیع‏تری از آزادی و استقلال را اعطا می‏کند. این باور که همگان بایست در جامعه مشارکت داشته باشد اکنون بیش از هر زمان دیگری رایج است. همانطور که اعلامیه‏ی استقلال آمریکا نشان می‏دهد همین که ایده‏ای در کلمات تجسم یافت مردم آن را جدی می‏گیرند، حتی اگر نویسنده‏ی آن کلمات واقعا چنین قصدی نداشته باشد. ایده نیرویی از آن خود کسب می‏کند و پیامدهای آن را نمی‏توان پیشگویی و یا کنترل کرد (مطمئنا توماس جفرسن تصور نمی‏کرد روزی یک آفریقایی‏تبار یا بومی آمریکایی و یا یک زن رئیس جمهور آمریکا شود و تمایلی نیز بدان نداشت). توجه جدید نسبت به تنوع می‏تواند مردم را در مطالبه‏ی سهمی بیشتر در تصمیم‏گیری‏هایی که به زندگی آنها شکل می بخشد توانمند سازد. تنوع پیشاپیش ما را در جهت یافتن مکانمان در جامعه به چالش گرفته است. تنوع محدوده‏ای وسیع‏تر از فرصت‏های تفکر و زندگی را برای ما می گشاید. ما بایست گروه‏هایی را که به آنها خواهیم پیوست انتخاب کنیم و این قطعات را برای خودمان کنار هم بچینیم. ما بیش از هر زمان دیگری در انتخاب رمزگان مرجح خود آزادیم. ما این آزادی را به این دلیل کسب کرده‏ایم که هر رمز نظامی از نشانه‏ها است. مسأله‏ی رابطه‏ی آن با واقعیت، که معضله‏ی مدرن “چگونه معتقد بودن” را ایجاد کرده بود، دیگر اهمیت ندارد. درحالی که من قبلا به دیدگاه معینی درباره‏ی جهان، نظام سیاسی یا مذهبی معتقد بودم، امروزه به رمزگان معین ایدئولوژیکی (علامتی از انسجام گروهی، که از دیدگاه متفاوت و جامعه‏شناختی‏تری نگریسته می‏شود) سخن می گویم. هیچ یک از این رمزگان را نمی‏توان بهتر یا بدتر از دیگران دانست، چرا که پسامدرنیسم فاقد معیار والاتری درباره‏ی حقیقت است که بتوان همه را نسبت به آن داوری کرد. درنتیجه همه به یک اندازه معتبرند. این مسأله خود به تساهل بیشتری می انجامد. تساهل به نوبه خود به گروه‏های محروم فرصت می‏دهد به درون جریان اصلی اجتماعی و سیاسی وارد شوند. پیشرفت منتجه در عدالت اجتماعی اهمیتی بی اندازه دارد. و ما همه از اینکه گروه‏های جدید رمزگان خود را به درون جریان اصلی می آورند بهره می‏بریم چرا که آنها خود فرصت هایی جدید برای همه‏ی ما ایجاد می‏کنند. توانمند شدن گروه‏های قومی و محلی نیز اهمیت مکان و فضا را برای ما یادآوری می‏کنند. این موقعیت اذهان ما را از تاریخ منحرف می‏کند. اما توجه ما را به طبیعت برمی گرداند، در زمانی که موجودیت طبیعت در خطر افتاده است. به نوبه خود، سلامت و لذت بدن اهمیت جدیدی پیدا می‏کند.

اگر تنوع به این معناست، انقلاب ایران به سختی نماد آن است. نمادی متناقض‏نما است چرا که از تنوع گسترده‏ی سرمایه‏داری متأخر برای ایجاد دولتی اقتدارگرا بهره برده است (با توجهی بسیار کم به لذات بدن). درنتیجه نمادی از محدودیت‏های تنوع نیز به شمار می رود و نشان می‏دهد که ممکن است تمام مباحث کنونی درباره‏ی کثرت‏گرایی، تفاوت، پایانِ کلان‏روایت‏ها و ابلیس‏های کلیت، صرفا بهانه‏ای باشد که نیت اصلی را نهان کرده است. پسِ پشت آنها کلیتی فراتر از هر زمان دیگر نهفته است. این مسأله برای ایرانیان و برای ما به یک اندازه صادق است. امر مقدس، گذشته، آینده، طبیعت، ناخودآگاه، همه توسط نیروهای بازار و رسانه‏ها تسخیر شده‏اند. هیچ قلمرویی برای گریز از این نیروهای فراگیر وجود ندارد. شاید برای نخستین بار “دیگر بودگی” و تفاوت حقیقی ناپدید شده است. نه بنیادگرایی و نه هیچ یک از نظام‏های اعتقادی دیگر نمی‏توانند ایدئولوژی بازار را به چالش بگیرند. دگرگونی تدریجی ایران به سمت فرهنگی غربی‏تر، مدرن‏تر، و پسامدرن‏تر شاهدی بر این مدعاست. حکومت بنیادگراتر افغانستان به زودی متوجه می‏شود که بایست مسیری مشابه را طی کند.

ایده‏ی “نیروهای بازار” امروزه حیاتی‏ترین عرصه‏ی نبرد ایدئولوژیک در جامعه‏ی ما است. اگر ما بر این باوریم که بازار، نظام تجاری آزاد، و تمایل برای کسب سود در طبیعت انسان فطری است، آنگاه ساختارهای بنیادین سرمایه‏داری متأخر و پسامدرنیسم را پذیرفته‏ایم. ما همچنین احتمالا تمام کالاهای بنجل و تبلیغات کذبی که بازار به سوی ما گسیل می‏کند را می پذیریم. ما می گوییم “چه انتظاری دارید؟ آنها هم مثل بقیه فقط دارند تلاش می‏کنند پول زیادی دربیاورند”. همه چیز تنها با معیار سود بیشتر توجیه می‏شود. درنتیجه دیگر به اینکه چگونه می‏شود به شیوه‏ای متفاوت زیست فکر نمی‏کنیم. این رویدادی است که امروزه رخ داده است. رسانه‏ها ما را مجبور می‏کنند تا ایدئولوژی بازار را به عنوان حقیقتی بدیهی و ارزشمند بپذیریم و دیگر فراسوی ایدئولوژی هیچ بحثی اهمیت ندارد. درنتیجه به نظر می‏رسد اندیشیدن ژرف به واقعیت محوری زندگی ما فایده‏ای در بر ندارد. تنها گزینه‏ی ما روشن نگاه داشتن این ماشین تجاری جهانی از طریق مصرف هر چه بیشتر است. حتی اگر به صورت مبهم احساس کنیم که چیزی در مورد کلیت نظام سرمایه‏داری متأخر اشتباه است، باز این کلیت چنان عظیم و پیچیده است که بازنمایی آن در تصاویر ذهنی ممکن نیست. درنتیجه چرا بایست خود را با چنین تلاشی بیازاریم؟

از آنجا که هیچ چالش سیاسی در برابر این نظام وجود ندارد، هیچ کس درباره‏ی معنای سیاست بدن و ارزش‏های آن به عنوان یک کل نگران نیست. درنتیجه این نظام ورای قلمروی سیاست باقی می ماند. هر گروهی به جز شرکت‏های تجاری و بوروکراسی حکومتی برچسب “منافع خاص” را می خورند. فرض می‏شود که آنها (شرکت‏های تجاری و دولت) مافوق سیاست قرار دارند و “منافع عمومی” را نمایندگی می‏کنند.

در واقع آنها منفعت خاصِ ابدی کردن نظام سرمایه‏داری متأخر را بیان می‏کنند. اما ما منافع آنها را منافع ویژه‏ نمی‌نامیم چرا که بازار سرمایه‏داری را به عنوان قلمروی مشترک بازی برای همگان پذیرفته‏ایم.

درنتیجه تمام سیاست‏ها به خرده سیاست تبدیل می‏شوند، یعنی بازی روابط قدرت در میان گروه‏های متعدد متنوع که هر یک بر مسأله‏ی خاص خود تمرکز کرده‏اند. سیاست اکنون به معنای پذیرش این نظام و به کار بردن آن در جهت بهترین نفع شخصی است. به دیدگاه‏های سیاسی رقیب در درون نظام همچون مذاهب و دیگر عقاید نگریسته می‏شود. ما ممکن است بیاموزیم که چگونه ایده‏ها و دغدغه‏های یک گروه را به ایده‏ها و دغدغه‏های گروه دیگر تبدیل رمز کنیم. بر این اساس می‏توانیم ائتلاف‏های متغیر سیاسی  معاصر بسازیم. اما فرض ما این است که تمام این گروه‏ها از یکدیگر جدا باقی می مانند، درست همانطور که تمام نشانه‏های یک محصول پسامدرن جدا از هم است. فرض ما این است که رمز هر گروه همان اندازه معتبر است که رمز گروه دیگر.

هیچ اندیشه‏ی سیاسی یا جنبش سیاسی یکپارچه کننده‏ای نمی‏تواند وجود داشته باشد و درنتیجه در بحث از ایده‏های اصلی سیاسی هیچ نکته‏ای وجود ندارد. در عصر ایدئولوژی بازار و سیاست‏های خرد، ما ارزش‏های هر چه کمتری در سنت‏های قدیمی اندیشه‏ی روشنفکری و بحث منطقی می‏بینیم. به زودی حتی فراموش می‏کنیم که می‏توان به صورت ژرف تأمل کرد و درباره‏ی دلمشغولی‏های اصلی زندگی بحث کرد. ما به جای پرداختن به مسائل مهم تنها ایده‏ها را مصرف می‏کنیم، شاید آنها را تبدیل رمز کنیم و سپس اجازه می‏دهیم بروند. درنتیجه ذهن به سوی یک تلویزیون غول‏آسا و یا یک مرکز خرید معطوف می‏شود و هیچ پرسشی طرح نمی‏شود. ما در ناتوانی سرخوشانه‏ی خود خرسند باقی می مانیم.

در واقع کل مبارزه بر سر تنوع و حقوق برابر به راحتی به مبارزه ای بر سر زمان برابر در تلویزیون و مرکز خرید تبدیل می‏شود. “آیا سهم اقلیت‏ها نخست و پیش از هر چیز به مثابه تخصیص ساعات پخش تلویزیونی نگریسته نمی‏شود؟ و آیا تولید محصولات برای گروه‏های نوین خاص بهترین تأییدی نیست که یک جامعه‏‏ی تجاری می‏تواند برای دیگران به ارمغان آورد؟” اکنون مساوات پیش از هر چیز به معنای حق برابر برای مصرف محصولات بازار است. ما به تفاوت‏های قومی، منطقه‏ای، سیاسی و هر تفاوت دیگری به این دلیل ارزش قائل می‏شویم که آنها رسمِ روز و قابل پسند شده‏اند. وقتی ما مطابق آخرین سبک رفتار می‏کنیم هویت های گروهی را (از آنِ خودمان یا دیگران) بر تن می‏کنیم. در واقع کالاهای محبوب ما “محصولات گروهی خاصمتعلق به دیگر گروه‏ها هستند که مد روز شده‏اند: غذاهای سرد ژاپنی، موسیقی رپ، فیلم‏های لاتین، کیف دستی انجمن وایلدرنس، تی شرت های گریتفول دید، و غیره. اما این موارد محدویت های تنوع را نیز نشان می‏دهند. از آنجا که کالاها همه توسط ارزش پولی خود سنجیده می‏شوند، اشتیاق کنونی برای تنوع خود بهترین مصداق بر این است که ما شاهد آنیم که تنوع اصیل در حال ناپدید شدن است. این بلعیده شدن سریع در فرهنگی همگون است که همه چیز را به دلار تقلیل می‏دهد که قادرِ مطلق است.

شاید تصمیم‏گیران پنهان در رأس نظام چنین تنوعی را تنها به این دلیل اجازه می‏دهند که نظام را ابدی می سازد و تمام چالش ها در برابر آن را شکست می‏دهد. تمرکز بر تنوع می‏تواند این توهم را خلق کند که تمام مسأله صرفا ورود به جریان اصلی، انتخاب آزادانه و پول درآوردن بیشتر است. چندفرهنگ‏گرایی می‏تواند به ما بباوراند درحالی که تمام گروه‏ها آزادانه در جریان اصلی مشارکت دارند، دیگر به هیچ چیز برای بهتر زندگی کردن نیاز نیست. درنتیجه می‏تواند حواس ما را از مسأله‏ی سیاسی مشترکی که ما همگی با آن روبه روییم پرت کند: اینکه تعداد اندکی از انسان‏ها هنوز فرآیند تولید را کنترل می‏کنند و ما را مجبور می‏کنند از طریق انتخاب‏هایی زندگی کنیم که آنها می سازند.

دگرگون کردن کلیت

از نظر جیمسن، بعنوان یک مارکسیست، مسائل فرهنگ پسامدرن را بایست به مسائل دگرگونی اقتصادی و سیاسی تبدیل رمز کرد. تحلیل شخصی او به نظر نمی‏رسد امید چندانی برای دگرگونی ارائه دهد. جیمسن از طریق کندوکاو جامعه‏ی ما در کلیت آن، به ما نشان می‏دهد که چرا دگرگونی در این یا آن بخش از نظام کافی نیست. تمام بخش‏های این نظام به یکدیگر مرتبط‏اند. هیچ چیز نمی‏تواند حقیقتا متفاوت باشد مگر آنکه همه چیز متفاوت شود و این دلیل ضرورت اندیشیدن به کلیت است. یک دلیل برای مطالعه‏ی پسامدرنیسم آموختن این مسأله است که چرا تصور چنین دگرگونی تام و کمالی امروزه چنین دشوار است. ما در اندیشیدن به (و بسیار کمتر از آن در به چالش کشیدنِ) نظام بازاری/رسانه‏ای غالب هیچ نکته ای نمی‏یابیم. در این زمان به نظر می‏رسد این نظام در مقابل هرگونه چالش سیاسی‏ای مصون است.

اما دلیل دیگر مطالعه‏ی پسامدرنیسم این است که اندیشیدن به بدیل‏های این نظام را آغاز کنیم. پسامدرنیسم جهانی است که عملا در آن زندگی می‏کنیم، تنها نوعی از جهان که احتمالا در سالهای آینده خواهیم زیست. اگر بخواهیم به شیوه‏ی نوینی از زندگی (یعنی فراسوی پسامدرن) بیندیشیم، این کار را بایست در حالی که هنوز درون فرهنگ پسامدرنیسم زندگی می‏کنیم صورت دهیم. ما بایست جهان پسامدرن را بر اساس خودش بپذیریم. درنتیجه وقتی برای مثال به کلیت می‏اندیشیم بایست آن را به شیوه‏ای پسامدرن انجام دهیم. مفهوم “کلیت” دیگر به این معنا نیست که واقعیت واحد یکپارچه ای وجود دارد یا می‏تواند وجود داشته باشد. کلیت پسامدرن تنها می  تواند شهرفرنگی باشد که در آن تمام قطعات جدا از هم باقی می مانند. با اینحالکلیت” به ما یادآور می‏شود که چیزها هنوز می‏توانند از طریق رمز به یکدیگر مرتبط باشند، حتی اگر هرگز در رمزگانی واحد یکپارچه نشوند. این مسأله ما را وا می دارد تبدیل رمز را ادامه دهیم، در آن مهارت یابیم، مداوما تفسیرهای جدید و روابط جدید را کشف کنیم. این شیوه‏ای است که چشم انداز خود را گسترش می‏دهیم.

اگر به حد کافی نگاه کنیم، ممکن است شیوه‏ای را بیابیم که در عین حال که هنوز درون پسامدرنیسم زندگی می‏کنیم، بتوانیم فراسوی آن را ببینیم. چالش در استفاده از عناصر فرهنگ پسامدرن به منظور فراروی از آن است. به لحاظ نظری این امر امکان پذیر است چرا که همه چیز دیالکتیکی است. اکنون (اهمیت ندارد که تا چه اندازه محدود کننده است)، بذرهای تغییری را باردار است که به آینده‏ای متفاوت و شاید بهتر منتهی شود. مسأله‏ی حیاتی این است که چه منابع معینی در پسامدرنیسم حامل این تغییرات است. تنوع خود مطمئنا یک منبع است. تنوع حامل تأکید جدیدی نه تنها بر آزادی و برابری، بلکه بر طبیعت و بدن نیز است. تمام اینها ایده‏ها و جنبش‏های مهم سیاسی نوینی را خلق کرده اند، و هیچ راهی برای پیش بینی مسیری که خواهند پیمود وجود ندارد.

در سطحی دیگر، تنوع اجتماعی تصویری از تنوع بی اندازه‏ی نشانه‏ها در فرهنگ ما است. سیلان نشانه‏های پاره پاره‏ای که زندگی ما را پر کرده است تأثیرات مضر فراوانی دارد. اما به هر یک از ما آزادی متصل کردن قطعات جهان‏مان، فرهنگ‏مان و خودمان را به شیوه‏ی مخصوص به خودمان می‏دهد. این آزادی خود یک چالش است، هیچ قدرتی به ما نمی گوید چگونه آن را انجام دهیم. خودمان بایست این کار را انجام دهیم. همچنین هیچ احتمالی وجود ندارد که به یک راه حل همیشگی دست یابیم. ما بایست به بازی با شهرفرنگ ادامه دهیم. این مسأله امکانات بی‏سابقه‏ای برای نبوغ، نوآوری و آزمون گری در اختیار ما می گذارد. همچنین مسئولیت جدید شکل‏دهی و بازشکل‏دهی مداوم جهانمان را بر عهده‏ی ما می گذارد. این مسأله می‏تواند انرژی های بی‏سابقه‏ای را در ما آزاد کند. پسامدرنیسم در حال حاضر این انرژی ها را در مسیرهایی هدایت می‏کند که به تقویت سرمایه‏داری متأخر می انجامد. اما اگر بفهمیم که چه چیزی بر ما رخ می‏دهد و استفاده از انرژی‏هایمان را برای تغییر نظام برگزینیم، آزادی و تنوع پایان‏ناپذیر نظام می‏تواند به بذرهای نابودی خودش تبدیل شود. یک دلیل برای اندیشیدن به کلیت، بازیافتن انتخاب آزاد در اعمال انرژی‏مان است.

کلیت پسامدرنیسم از زاویه ای دیگر نیز می‏تواند نابودگر خودش باشد. مدیران نظام سرمایه‏داری متأخر کل جهان را در یک نظام کلی و واحد یکپارچه کرده اند. رابطه‏ی متقابل فرهنگی، اقتصادی و محیط زیستی جهانی همگی بخش‏هایی از یک تصویر کلی هستند. ما این تصاویر را هر روزه و از طریق رسانه‏های جهانی که همه چیز را به یکدیگر می تنند مشاهده می‏کنیم. سرانجام تغییراتی اساسی در این نظام رخ خواهد داد و آنها نیز جهانی خواهند بود (شاید همانطور که بسیاری از مارکسیست ها پیش بینی می‏کنند به صورت یک فروپاشی اقتصادی جهانی). پسامدرن ممکن است به “چیزی بیش از یک دوران گذار میان دو مرحله‏ی سرمایه‏داری، که در آن اشکال ابتدایی تر اقتصاد در فرآیند بازسازی در مقیاسی جهانی قرار دارند، و مشتمل بر اشکال قدیمی تر کار و مفاهیم و نهادهای سازمانی سنتی آن نیز هست” منجر شود.

این مسأله به این معناست که تقابل سنتی میان مدیران و مدیریت‏شوندگان (کارگران) ادامه خواهد یافت. در حال حاضر مشاهده‏ی این تقابل دشوار است چرا که فرهنگ پسامدرن همه‏ی ما را درون نظام یکپارچه‏ای جذب کرده است. اما این تقابل بار دیگر و به شیوه‏ای جدید و غیرقابل پیش‏بینی ظهور خواهد کرد و جهانی نیز خواهد بود. اکنون نه تنها مدیران نظام به یکدیگر پیوند خورده‏اند، بلکه باقی ما نیز (مدیریت شوندگان) پیوند خورده ایم. همیشه تعداد اندکی از مردم وجود دارند (در گوشه‏های پرت افتاده‏ی دنیا) که خوش ندارند مدیریت شوند و به شیوه‏های خلاقانه‏ی مقاومت می‏اندیشند. هر زمان و هر مکانی که چنین نیروهای تغییری به حرکت درآیند، می‏توانند به سرعت با دیگر نیروهای دگرگون‏خواه در هزارها مایل آن طرف‏تر متصل شوند. سرانجام اشکال تولیدی نوینی و اشکال فرهنگی نوینی ظهور خواهند کرد. این فرآیند بسیار سریع‏تر از گذشته رخ خواهد داد چرا که اکنون به یمن رسانه‏های پسامدرن، دگرگونی‏ها به صورت همزمان در هر جایی می‏تواند رخ دهد.


:: کلیه حقوق متعلق به مایند موتور و نویسندگان آن است حلقه فکری :: Designed & Developed by KolahStudio for Mindmotor::2007-2010 :: Hosted on Netsazan servers ::