»
ک
ل
ي
ک

ک
ن
ی
د
«
overdose / بابک سلیمی زاده / اجرای اسپری ۸۷
بهمن ۲۶م, ۱۳۸۷

ورژن اجرا شده این شعر در “اسپری ۸۷″ را از اینجا بشنوید

اشعه‌ی کانال را
ماه بازتاب می‌کند
اشعه‌ی کانال
بستنی‌ام را آب می‌کند

دستکش ِ مارک دارم
و آدامسی که دهانم را می‌جود
کفشِ آدی‌داس دارم
با داستانی که رودخانه اش
ترجیح می‌دهد خانه را از استکان بخورد.

آب از آب تکان نمی‌خورد
نمی‌خواهد این آب تکان بخورد.

دو بال دارم به این شکل :
که یکی‌اش مصدوم است
وقتی که از هم باز می‌کنم
با فرشته‌ی خصوصی‌ام پرواز می‌کنم

دو بال دارم که یکی را بال ندارم
می‌خواهم پر باز کنم
به جایی آن سوی بالُن‌ها
به آن سوی گالن‌ها
ولی حال ندارم.

دیگر مجال ندارم
آینده‌ی روشن‌ام
توی شلوار آینده‌ی تاریکم ریده است
و آنقدر جویده است
که به جای ای کاش می‌گوید ای کاه !
ای کلاه !
آرزویی ندارم به جز عارضه
با سری که می‌خواست به آسمان بخورد.

آب از آب تکان نمی‌خورد
نمی‌خواهد این آب تکان بخورد.

حالا که در قفسم
همچنان دارم می‌نَفَسم،
وقتی که بمیرم
آنگاه دوباره زاده می‌شوم
و باز گاده می‌شوم .
وقتی که بمیرم
هنوز جنگ خواهد بود
کـون دنیا هنوز تنگ خواهد بود
و من بر روی صلیب خصوصی‌ام
فریاد برخواهم آورد :

    “الا یا ایها الچوپان
    الا ای خسرو خوکان !
    الا ای خودروی ملّی
    الا یا ایها الپیکان !
    ادِر کاساً و ناولها
    و ما وِلها در این صحرا
    و ما غرقاً در این دریا
    و ما از گردن آویزان
    و ما از ابرها ریزان

    کاری نمی توان کرد
    جز کار کردنی را
    راهی نمی شود رفت
    جز راه رفتنی را
    چیزی نمی توان گفت
    جز چیز گفتنی را
    باید قیام کرد
    باید کلام ِ ختم را
    ختم ِ کلام کرد.

    از نو باید ترانه شد
    در کوچه ها روانه شد
    مُشتی نثار ماه کرد
    از نو باید گناه کرد”

آنگاه دوباره زاده می‌شوی
و باز گاده می‌شوی
وقتی بمیری.

دیروز خداوند خصوصی‌ِ متعال‌ام به من تلفن زد
و گفت که در مسابقه اس ام اس برنده شدم
من درآوردم از چه خوب
و بالهای یک پرنده شدم.
خدا به من زمین خصوصی داد و من چرنده شدم
خدا به من پول خصوصی داد و من درنده شدم
دریدم و دریدم
تا به درّه رسیدم.
دیدم دوباره در پیشگاه نکیرم !

آنگاه دوباره زاده می‌شوم
و باز گاده می‌شوم
وقتی بمیرم.

خدا اداره‌ی اماکن
و الکتریسیته‌ی ساکن است
خدا سازمان محترم صدا و سیمان و
امضای روی دسته چک است
خدا آخرین ضربه‌ی ایستگاهی‌ست
او پنج بعلاوه‌ی یک است

در دل من چیزی‌ست
مثل یک کینه‌ی تلخ
مثل فــاکِ دم صبح
دورها آقایی است
که مرا می‌پاید . . .

من فردا خواهم مُرد
و نزد خدا باز خواهم گشت
و از آنجا
بوسیله‌ی تلویزیون
با شما ارتباط مستقیم برقرار خواهم کرد.
اینجا، استودیو صدا و سیمان مرکز بهشت
و من غرق در امید و آزادی
غرق در لیبرال دموکراسی
و غرق در گه.

* * *
به من نگو که وجود داشتم
میان یک مشت دندان
من فقط یک مشت بودم.
-

.

جعفر / محمد مهدى نجفى / اجرای اسپری ۸۷
بهمن ۲۶م, ۱۳۸۷

ورژن اجرا شده این شعر در “اسپری ۸۷″ را از اینجا بشنوید

جعفر!
صله نمی‌خواهم،
به جاى صله وصله بزن!
دستم را، پایم را، لایم را

ما عضو یک خانواده‌ایم که چند خانواریم؟
اگه زلزله بیاد چند نفر زیر آواریم؟
نفرات برتر یا نفرات خرتر؟
برترى ما از خرى ماست عرعر
در این صورت کدام‌یک خرتریم من یا جعفر؟

زلزله بود جعفر!
تکانى که شنیدى زلزله بود
این زلزله چند ریشتر بیشتر از ریش ِ کسى بود که در صفحه‌ى بعد به آن ابوالهول می‌‌گوییم
ما تکان خوردیم
آن‌ها که پیرامون ما را هامون کردند
میز ِ ما را واژگون کردند
تو مثل ساحل ِ عاج، هاج و واج بودى
ما با یک مشت پیژامه طرف بودیم
یک مشت راه‌راه که سد ِ راه ما بودند
آن‌ها زلزله بودند
چند ریشتر بیشتر از ریش ِ ابوالهول
آن‌ها سریش بودند
چسبیده بودند به ریش ِ ابوالهول

ما در پله بودیم
در متشنج‌ترین نقطه
در وضعیت

جعفر!
من و تو به یک سرفه بند بودیم
به یک عطسه
به یک گوز
و ما مثل روز دچار سیاه سرفه بودیم
در وعضیت

آن‌ها لوله بودند
لوله‌تر از صادرات ِ گاز
آن‌ها بوى پیاز بودند
مثل ِ ما دنبال ایاز بودند؟
ما از پله‌ى کشاله بالا می‌رفتیم
تا باِ پیاله‌ همسفر باشیم
در خطر باشیم یا نباشیم؟

از قضا
آن‌ها به قصد ِ کشت با انگشت به ما اشاره کردند

جعفر!
کسى که ما را کشت مشت لاک‌پشت
و ما سعى نکردیم جوجه تیغى باشیم
چون دست ِ هر یک از ما یک بادکنک بود
و دست تو علاوه بر بادکنک، یک الاکلنگ بود
از این بابت جعفر بودى جعفر!
که یک دست ِ تو می‌لنگید

تو از هر جعفرى جعفرتری
حتا از گشنیز هم جعفری‌تری
تو فرى، فرفره‌اى، مفرّی
پادگانى، برجکى، مقرّی
تو عینکی‌تر از عین ِ جعفری
تو جیمبوتر از جیم ِ جعفری
تو مثل ِ ف فوتى
مثل ر بوری

- آهای! کوری؟ مگه نمی‌بینى پشت ِ میزم سوار ِ رونیزم؟ بزن به چاک!
- چیک، چیک، اونقدر چیکه می‌کنم تا چکمه‌هاى خوشگلتو بدى به من
- جعفر! تو از این چکمه‌ها براى من قشنگ‌ترى
اما من به این چکمه‌ها بسته شده‌ام!
شاید خسته شده‌ام
اما هنوز یکه‌تاز عرصه‌ى اکتاو یوپازم
و این چکمه‌ها
شاید آخرین کتاب من باشد
که بعد از مردنم
در جاکفشى (به شکل کتاب) خواهد ایستاد
تا پاسدار خون ِ ایستاده شاشیدن باشد

جعفر! به هر جایى کشیده شده بودم به جز کشاله
این کشاله چه قدر باحاله!

حالا که محاصره شده‌ایم
تدبیرى بیندیش!
خاقایان!
ماقایان!
من جعفرم

بی‌فایده‌اس فرار کن!

جعفر! مفرّ ِ تو کجاست؟
لب ِ کدام جو می‌نشینى و می‌گویى چه هواى فرح‌ انگیزی؟
مگر فرج از فرح چه کم دارد که رفته‌اى کرج؟
بیا تا در آبادى وادى شادى کنیم
با چراغ بادى با فرج و تقى با على و نقى
با احسان و نیسان با اسب و نسب با کسبه و محتسب
چیزى نمانده به پایان فرجه
به سیب‌زمینى، به گوجه
سبزیجات را چه کسى توجیه می‌کند؟
کسى که آشپز را توبیخ می‌کند؛
یا کسى که دیگ را تسبیح می‌کند؟
اوضاع ما از بهبود به لهبود می‌رسد
یک درجه مافوق ِ لبو
حدى که هر سرحدى را ته‌دیگ می‌کند، له می‌کند
و ما در ته ِ هم متهم می‌شویم
به تحمیل به تشکیل
و تشکیلات ما را منهدم می‌کنند
با شکلات‌هایى که طعم ِ میز می‌دهند
ما خیال می‌کنیم دور ِ یک میز نشسته‌ایم
میز طعمه بود
خوشگل‌ها لقمه بودند
ما گرسنه بودیم
تنها کسى که ما را به خاطر آورد
آقاى کم حافظه بود
ما تعجب کردیم
غافل از این‌که تمام سوء تفاهم‌ها از سوء هاضمه بود

جعفر! حادثه ما را به سه چیز فروخت
چیز اول میز بود
چیز دوم لیز بود
و چیز سوم پاییز بود
ما هم سه برادر بودیم
مثل اهرام ثلاثه
و خواهران ما در بین‌النهرین در بحر مکاشفه بودند
ما در موقعیت بودیم
و وضعیت به نفع ما چشم چرانى می‌کرد
اما نفعى که باد ِ نفخ بود
وضعیت ما بند ِ به نخ بود
ما دنبال چرخش بودیم
۱۸۰ درجه حول میز
اما ابوالهول بالاى سر ِ ما جُل بود
مگر فرجى پا می‌داد
جعفر! بهانه‌اى پیدا کن که بچرخیم
یا آینه‌ى دوچرخه‌ات را سوار ِ میز کن

اون پشت چندتا کشاله‌ى منتهى به پیاله‌اس

جعفر! فرج از کجا بیاورم؟ از فاجعه؟
هیچ کس پشت خودش را ندیده مگر در آینه
حالا که ما آینه‌ها را بغل زده‌ایم
این پشت را چگونه ببینیم؟ با مشت؟
من پشت خودم را مشت کرده‌ام
هر کس پشتم را بخاراند مشت‌ ِ مرا باز کرده
چه کسى حاضر است مشت ِ کسى را باز کند که به او پشت کرده؟
مردم که بی‌خودى نیستند
جعفر! تنها تو خودى هستی
اما چرا به فرق ِ من شباهتی؟
کسى که ما را متفرق کرد رفاقت بود یا اتفاق؟
از کجاى اشتباه بود که پى بردیم به شباهت‌مان؟
از کجاى شباهت بود که پى بردیم به اشتباه‌مان؟
شاید پیشانى ما را جلوى پیشخوان پیچانده‌اند
که هنوز به صندلى هم پشیمانیم

جعفر! میزى که براى ما خالى بود، رومیزى نداشت
ما تقصیر را زیر میز انداختیم
حتا نمک پاش‌ها فهمیدند
نکند زیر ِ میز روى میز بود؟
ما در چه موقعیتى نشسته بودیم که لو رفتیم
شاید در شرایط ِ ما نبودیم
کجاى صندلى بودیم جعفر؟
صندلى کجاى ما بود؟
ما مثل سابق نیستیم
گوى ما را سبقت کرده‌اند

جعفر!
ما فوج فوج برمی‌گشتیم تا مثل سابق باشیم
السابقون السابقون اى دختر ابرو کمون!
این یک مسابقه بود
ما در این مسابقه نابغه بودیم
اما غرق در سوء سابقه بودیم
شاید تقصیر ِ آستین ِ ما بود
ما مثل عقب افتاده‌ها به هم نگاه می‌کردیم
از کجا عقب افتاده بودیم؟
از عقب ِ کجا افتاده بودیم؟
مگه مقصر اونى نیست که از عقب می‌زنه؟
پس مفسر چرا ما را مقصر می‌داند؟
چون گردن ِ خوبى داریم براى مودیلیانی؟
چون میز ِ عقبى ما را خوشگل‌ها تصاحب کردند؟

چیزى که تو را میز کرد، صندلى بود نه صورت حساب
خوشگل ِ عقبى هم در این ماجرا تقصیر نداشت
چون قابلمه‌اش کفگیر نداشت
فقط آمده بود به گارسن بخندد
ما آمده بودیم تا دستمال کاغذی‌ها را کثیف کنیم
بند ِ عینک‌ات به صندلى گیر کرد و میز شدی
حالا من پشت ِ دو میز نشسته‌ام
که یک صندلى اضافه دارد
می‌تونم از خوشگل ِ عقبى بخوام سر ِ میز ِ من بشینه و
ساندویچ دو نون بخوره

جعفر! میز واقعى من کدوم یکیه؟
نکنه منم میز شدم و خبر ندارم؟

مــا از بــدو ِ تــولـد مـیز بـوده‌ایـم
با اسکیت روى سرزمین ِ لیز بوده‌ایم

همه‌اش تقصیر بند ِ چکمه‌ى تو بود!

جفنگ نگو جعفر!
معضل ِ ما از عضلات است
نه از عضد الدوله‌ى دیلمی
توطئه همیشه از موعظه شروع شده است
تا جایى که انتظار داریم حادثه را دست ِ ما انداخته‌اند
اما ما خودمون خنثاگریم
بمبى را که خواهشا انداخته‌اند معذرت می‌خواهیم
ما با سیم‌چین و بی‌سیم‌چی
از خود ِ چین تا ماچین
توطئه را قطع نخاع می‌کنیم
چه کنم که براى قطع کردن وصل شده‌ام
حتا فصل مشترکم را ترک کرده‌ام
تا با شریک زندگی‌ام باشم
بالاخره یک جا خَر ِ ما از پل می‌افتد
کجا بهتر از این‌جا؟
این‌جا که پله پله تا ملّا قاط است
کسى که هر روز سر خودش قاط می‌زند
ملّا قاط! سرت تو قوطى منه!
دنبال ِ طوطى منه!
چرا فحش‌هاى من آب ندارند اما طوطى دارند
نکند لوطى صفت شده‌ام؟

دوست ندارم شمع باشم دختران فوتم کنند
دوسـت دارم بنگ باشم لـوطیان دودم کنند

جعفر! ما را که دود کردند
از همه چیز دور کردند
دور ِ ما سیم کشیدند
تا اورتودنس ِ هم باشیم
نزدیک کو؟
ما عقب نشینى نمی‌کنیم

جعفر! ما خفن‌ایم مثل خفرن ِ مصر
اهرام ما را بهرام هم نداشت
ما چرا گور خودمان را گم کنیم
بگذار آن‌ها که شهرام‌اند بروند
تا شهر آرام بشود
ما موقعیت خودمان را حفظ می‌کنیم
ما میز خوشگل‌ها را تصاحب می‌کنیم

.

عشقال / بابک سلیمی زاده / اجرای اسپری ۸۷
بهمن ۲۶م, ۱۳۸۷

ورژن اجرا شده این شعر در “اسپری ۸۷″ را از اینجا بشنوید

عشقال

سوگند به هر چه گند و گه
که گاهی گُنده‌تر می‌شوم از نیمکت ذخیره‌ها
سایز شلوارم از پایم می‌رود تا خرما
تا شیره‌ها
به کرمان می‌رود
ازکرم‌ها
تا زیره‌ها .

آن زیر میرها چیزی به جز جِر اگر یافتی
جار مزن
چون من دیدم که شلوارم را
پشت کوه انداختی

پشت کوه افتاده‌ام
شلوارم را به کوهپایه داده‌ام
و پایم شد شایعه‌ای
که شهر را از این رو
به آن روی سگش می‌کند ان‌شاالله

ماه
چون سگک
بر کمربند سیاه می‌درخشد
چون تو
که می‌درخشی
مثل شلواری
که از رانم رانده نشد
راننده شد

راننده نیستم
دست به فرمان نبوده ام
گوش به فرمانم
قد و بالای تو رعنا رو برانم !

. . .

من یک تاجرِ جِر خورده‌ام
که به جز حاج
هیچ زنبور عسلی نمی‌باشم
قبل از اینکه حاجِ آقا باشم
کاج ِ خانوم‌ام
تو عاجِ فیلی
من عاجِ خیلی.

با این همه «ع» شده‌ای عین عزرائیل
ببخشید ! رژیم عشقالگرِ من
رژیم نگرفته‌ام که گرفتار شوم
ای مراجع غذایی ! منِ لاغر چرا باید لوله‌ی خودکار شوم ؟
توله‌ی کفتار شوم
ابروی دلدار شوم
بیمه‌ی بیمار شوم
مرده‌ی سیّار شوم
زنده‌ی بر دار شوم
مخلصِ سرکار شوم ؟

با این همه «ع» شده‌ام عینِ عینکم
( البته یه کم !)

من یک تاجرِ فر خورده‌ام
که به جز شال
هیچ گردنی نمانده برام
اگر این گردن را به گردن نگیرم
پس چه را بگیرم به کجام ؟
به جز بچه‌هام
که دیگر بچه‌ای نمانده بِزام
به جز تو که کجایی؟
به جز دستهات که اتوبانِ تهران- قم است
به جز پاهات
که غدیر خم است.
تو غدیرِ کجایی
که درصدی از برودتِ هوایی ؟
من غدیرِ همین مرغداری‌ام
و هیچ جوجه‌ای نمانده برام
به جز تو
و آخرین گلهای علی دایی.

پدرم پایش را معامله کرد با یک استکان چای
من در خانه یک حبّه قند بودم
خوابیده بودم کنار نعلبکی
بوی گند نمی‌دادم
سوگند می‌خورم !
شما چه می‌خورید ؟
چای بیاورم یا ترکمنچای ؟!

شما پدرِ مرطوبی برای من بودید
از خوبیِ شما هر چه بگویم دستکم گفته‌ام
از پای شما هر چه بگویم از شکم گفته‌ام
پدرِ من شکمِ من است
پدرِ شما شکل چیست؟

شکلِ چی نباشد بهتری ؟
شکل چی‌توز باشد تازه‌تری
یا شکل ترمز نباشد بی‌حد و اندازه‌تری ؟
شکل تربت پاک آن حضرت باشد سرکه‌نمکی‌تری
یا شکل تربت پاک این حضرت باشد پیاز جعفری‌تری ؟
با جام باده راحت‌تری
یا با بادِ پیژامه ناراحت‌تری ؟

تو من را اذیت نمی‌کنی
آزار می‌دهی.
تو پلید نیستی
کلیدی.
زیر حسینیه‌ام زار می‌زنی !
تو با دلار من را دار می‌زنی.

من تو را دوست دارم
چون دوستی ندارم
و به جز پیژامه
هیچ بادی نمی‌پیچد
در کچلی
که موهای خودم است .

من تو را دوست دارم
چکار کنم
دستِ خودم نیست
پای خودم است !

آه عشق من آیا
ازدواجِ ما انفجارِ تنور بود؟
اگر نبود پس من چرا اینقدر گرمم است؟
به خاطر جهندم است
یا صادراتمان کم است؟

چرا مریضم می‌کنی؟
مگر مرض داری؟
چرا ترکم می‌کنی؟
تَرَک مگر ندارم؟
مرض مگر نداری؟

تو خیلی سرکارِ علّیه‌ای !
چه بسا کمکهای اولیه‌ای !
تو کمکهای انساندوشانه‌ای !
تو دوش دیدم که ملائکی !
تو همان ضربه‌ی ایستگاهیِ جانانه‌ای !
ولی ای جان من ! جانان من !
ای هوای پاک !
تو باز هم خیلی پلیدی
و خیلی هوادارانِ تیم رئالِ مادریدی .

و من به همراه تمام هواداران رئال مادرید بود
که از خانه زدم به چاک !

* * *

بازین چه شورش است که درآورده‌ای؟
آشپز که چند تا بشود خانه آشپزخانه می‌شود؟
این همه قابلمه
این همه کفگیر
این همه منکر
این همه نکیر
چرا گیر داده‌ای به منِ حصیر؟
دست بردار از دسته‌ام
به خدا از دست و پای تو خسته‌ام

ولی ای همای رحمت
تو پس از رفع زحمت
دیگر همای رحمت نیستی
بلکه همای تمام مستضعفان جهانی !

ولی ای پهنا !
ای پهناور
ای بادی بیلدینگ !
کدام یک برای تو قابل باور بود ؟
اگزوز خاور
یا شیر سماور؟

من شیرِ همین سراسرم
منتها بادی
و اگزوزِ همین مادرم
منتها بیلدینگ !

خیاطی که شلوارم را دوخت
در آتش جهندم سوخت
اگر بخواهم همه را منجمد کنم
باید آنقدر سرد بشوم
که سردُمدار شوم

سرِ هر چیز دُمِ همان چیز است
بستگی دارد که از کدام سمت سرِ کار باشید !
من نه از سمتِ قبله
که از سمتِ قبیله‌ام کارم
و از هر سری که بگیرید مخلصِ سرکارم !

من تو را دوست دارم
ولی داس ندارم
پس چگونه چمن بزنم
وقتی که چمن
اینهمه پُر شباهت است به زنم

. . .

حالا وقتش است
به حول و قوه‌ی این داس
ابروهایم را بر می‌دارم
و به جایش مرغداری می‌کنم احداث.
من را کتک بزن
آآآآآآآخ
پرهای من را بِکَن
اووووووووخ
آنقدرتا زندگی‌ام را پَرِ مرغ بردارد.
من عاشق پر مرغم
باشد که دریاها پُر از پَر مرغ باشد
خیابان‌ها از پَر مرغ باشد
بیابان‌ها از پر مرغ باشد
خانه‌ها از پر مرغ باشد
آشپزخانه‌ها از پر مرغ باشد
رودخانه‌ها از پر مرغ باشد

وقتی که همه جا از پر مرغ باشد،
حالا پیدا کنید تخم مرغ را .
باشد؟

مرغی که پرپر می‌شود
وزنش سبکتر می‌شود !

حتی اگر تمام جوانان وطن پرپر شوند
باز هم کفاف مرغداری را نمی‌دهند
پس گزیده‌تر آن است که از پاکستان پر وارد کنیم !
الا ای مرغهای وارداتی !
با این کــونِ تنگ
به جنگِ چه کسی می‌روید؟
من دچار تنگیِ نَفَسم
شما دچار کجای تنگید
که در این مقیاس مایه‌ی ننگید؟
بجنگید بجنگید
در این تَنگ بجنگید
در این جنگ چو تَنگید . . .
.
.
.
.
.
.
همه‌تان کُــس‌مشنگ‌اید !

* * *

تمام این پرها را که جمع کنم
می‌توانم برایم بالگردن بسازم
تا از این مرغدونی بپروازم !

ساعتِ پروازم به وقتِ کجا می‌شود کی؟
پرواز مستقیم گرفته‌ام به دُبی

بیا تا بریم سفر دبی دبی
منو با خودت ببر دبی دبی !

به دُبی که می‌رسم همه چیز دو برابر می‌شود
هم خوشبختی‌ام
هم جهان پهلوان تختی‌ام.

من بیش از آنکه خوشبخت باشم، خوشم
و پیش از آنکه بدبخت باشم، بدم
وقتی که تمام جوانان وطن پرپر شوند
من رئیس سازمانِ لیگِ برتر می‌شوم
دیگ می‌سازم
و با تهدیگ خواهر می‌شوم
می‌روم تا عاج فیل
از پَر سبکتر می‌شوم.

من یک تاجر تنها هستم
که به جز جِر
چیزی تجارت نکرد.
آنها من را آزار می‌دهند
و نمی‌دانند که من یک تنهای تاجرم
آنها با انگشت به من اشاره می‌کنند
و نمی‌دانم
منظورشان منم
یا انگشت؟
من دچار پریشانیِ خاطرم.
آنها خیلی بی‌معرفت
و تازه خیلی کرانه‌های باختری رود اردن‌اند !

من یک تنهای تاجرم
که از اینجا تا جهندم
پابرهنه دوید
و به جز پا
هیچ حوریِ برهنه‌ای ندید.
دوستانِ من
شیخ مکتوم بِن راشد المکتوم
هدیه تهرانی
و تمام مرغداری‌های این حوالی‌اند.

از بس پُر از بخیه‌ام
جداتر از بقیه‌ام
صفای صورتت بیا
یا مرتضا ! یا مرتضا !
عشق منی، تو دامنی
من سگِ درگاه توام کجا ؟ کجا ؟

چی میشد کبوترِ گنبدِ گنده‌ی تو باشم لاشم
خسته‌ام ، پای پیاده آمدم سوی تو، آشم، لاشم

کرده‌ام سر توی خیمه
می‌خورم خورشتِ قیمه
قیمه‌ات باشم چی میشه؟
توُ دلت جا شم چی میشه؟
قُرمه‌ام من، تو غریبی
تو غروبی
تو چه خوبی !
یا غریب الغُرَبا !
قبله‌ی من قباله شد
قدّ بلندِ دامن‌ام
به قُدقُدا حواله شد

دویده‌ام تا بخیه
تو رفته‌ای با بقیه
حواله‌ات به مابقی
گذشته‌ای، تو سابقی !
شفاعتم نمی‌کنی
تو راحتم نمی‌کنی
قایمکی مکیده‌ام
تو باغچه‌ی تو ریده‌ام
دویدم و دویده‌ام
به قدقدا رسیده‌ام
تق تق تق
کیه ؟ کیه ؟
- منم منم مادرتون !
- خواهر و مادرم تویی !
بی در و پیکرم تویی.
تو
من را
مصدوم می‌کنی
برانکارد که می‌آورند
من را نمی‌برند
چمن را می‌برند !

من یار شماره ۱۰ تیم رئال مادرید بودم
وقتی که مادرم افتاد توی سوراخ ِ ۱۰
من زیر دوش بودم با ملائک
وقتی که برگشتم
دیدم که من تشتم
مادرم صابون.

با صابون به جهندم می‌روم
تو کجا میروی
با این همه جهندم
توی پستانت ؟
و این همه صابون
توی . . . بوم !

* * *

وقتی خواب‌هایت به پایان می‌رسند
بیداری‌ات دوباره می‌خوابد
و خوابی جدید
خوابی که غیر از خدا هیچ‌کس ندید
آغاز می‌شود
چراکه ما همگی
یک خطای باصره‌ایم.

مردم در خانه‌اند
پلیس در خیابان
مُشت‌ها در جیب
جیب‌ها خالی
تحصیلات عالی
پشت‌ها خم
آرزوها کم
ما در محاصره‌ایم.

و من به مشایعت مرغها و صابون‌ها
در میان تشویق بی‌حد و حصر جوانان غیور وطن
می‌روم به جهندم
به دیاری که باید پُر از پَر شود
پُر از پَر است.
منتها نمی‌دانم چرا
هیزمش اینهمه تَر است !

ما همه منجمد می‌شویم
وقتی که منجمد شویم
شاید که متّحد شویم … !

. . .

برای سی مرغ سی بیل گذاشتم
تا مرغ‌ها بیل بزنند
بلکه خروس شوند

خرس شدند !



.

شعرخوانی بابک سلیمی زاده و محمد مهدی نجفی
دی ۲۰م, ۱۳۸۷

بابک سلیمی زاده و محمد مهدی نجفی در روز سه‌شنبه یکم بهمن ماه در نمایشگاه هنرمندان گرافیتی (اسپری ۸۷) به شعرخوانی خواهند پرداخت. از علاقه‌مندان دعوت می‌شود در تاریخ مذکور، ساعت پنج بعد از ظهر در محل نمایشگاه حضور به هم رسانند.

مکان : شیراز جنوبی - پشت ونک پارک , خ علی خانی - خ گلستان - کوچه دوم  پلاک ۳۳

زمان : سه شنبه یکم بهمن ـ ساعت پنج بعد از ظهر

* * *

برای دریافت کروکی آدرس نمایشگاه اینجا کلیک کنید.

برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد «اسپری ۸۷» اینجا کلیک کنید.

.

:: کلیه حقوق متعلق به مایند موتور و نویسندگان آن است حلقه فکری :: Designed & Developed by KolahStudio for Mindmotor::2007-2010 :: Hosted on Netsazan servers ::