
دریافت نسخه آکروبات
«اکنون» چیست و چه نسبتی با تجربه گرایی دارد؟ در تجربه، آنچه به طور کلی پیش از ما پدیدار شده، به عنوانِ آنچه هست، آنچه زمان حال است، تصدیق می شود. پرسش تجربه گرایی به طور معمول چنین عنوان می شود: «ذهن مصالح و موادِ شناخت را از کجا می آورد؟» جان لاک به این پرسش این گونه پاسخ می دهد: «از تجربه، بنیاد تمام شناخت ما از تجربه است و شناختِ حقیقی از تجربه حاصل می شود». این تجربه گرایی معرفت شناختی بیشتر تاکیدش بر این است که ذهن چگونه در نهایت از داده های تجربی نشات می گیرد و شناختِ ما در نهایت فراتر از این داده ها نیست. اما یک تجربه گرایی شور انگیز پرسش دیگری را هم مطرح می کند: چگونه ممکن است در امر داده شده سوژه ای برساخته شود که از امر داده شده فراتر می رود؟ یا به عبارتی، سوژه به مثابه سنتز ذهن چگونه برساخته می شود؟ این پرسشی است که دلوز از تجربه گرایی هیوم استخراج می کند. امر داده شده نزد هیوم چیزی جز جریان محسوسات نیست؛ کلکسیونی از انطباع ها و تصویرها، مجموعه ای از ادراک ها. ایده در ذهن داده شده است، و چون داده شده است، تجربه است. مجموعه ای از چیزها که آن چه می نمایند هستند. ذهن همان سوژه نیست. کنهِ ذهن هذیان است، تصادف و بی تفاوتی ست، کلکسیونی از انطباعات و تصاویر است، حال آنکه سوژه از میان این کلکسیون برساخته می شود. در این میان، مقصود ما از «زمان حال» یا «اکنون» چیست، و چه نسبتی با تجربه گراییِ هیوم دارد؟ زمان را نباید همچون توالیِ گذشته، حال، و آینده فهمید؛ زمان چیزی جز درون ماندگاریِ گذشته-حال-آینده در چندگانگیِ زمانِ حال نیست. هیوم نام این سنتزسازی را «تخیل» می گذارد: تخیل همان کلکسیونِ ساده ی انطباع ها و تصویرهاست. چندگانگی محسوسات. حال مسئله این خواهد بود که چگونه تخیل به یک قوه تبدیل می شود.
برای شرح و بسط بیشتر تجربه گراییِ اکنون، اجازه دهید نگاهی به متن مهم فوکو در مورد «روشنگری چیست؟» کانت بیاندازیم. فوکو معتقد است که کانت نخستین فیلسوفی بود که در این مقاله مسئله ی «زمان حال» را مطرح کرد. برای نخستین بار فبلسوف در متن خود در مورد تاریخ نه مسئله ی خاستگاه را و نه مسئله ی کمال فرجامین و حقیقت غایی را، هیچ کدام را پیش نمی کشد. پرسش اساسی این است: «امروز چه می گذرد؟ اکنون چه می گذرد؟ و چیست این “اکنون” که همگی ما در آنیم و این لحظه ای که من در آن می نویسم؟» مسئله برای کانت این نبود که «زمان حال چه درسی برای فلسفه دارد؟»، مسئله ی اساسی تر این بود که خودِ این حال، خودِ این «اکنون» که ما به آن متعلق ایم چیست؟ اما مسئله ی تعلق به این «حال» بر سر تعلق به یک آموزه یا یک سنت در زمان حاضر نیست، «مسئله به سادگی بر سر تعلق به جامعه ی بشری به طور عام هم نیست؛ بل مسئله ی تعلق به یک “ما” پیش می آید؛ . . . این “ما” است که می رود تا موضوع اندیشه ی فیلسوف شود، و به همین اعتبار او را ناگزیر می کند تا به مسئله ی تعلّقِ شخصِ خود به این “ما” نیز بپردازد.» [میشل فوکو، درباره «روشنگری چیست؟» کانت]
تجربه گرایی به ما می آموزد که این اکنون چیزی جز کلکسیون ساده ی انطباع ها و تصاویر نیست. میان این تصورات نه روابطی ضروری، که نسبت هایی مکانی-زمانی برقرار است. توزیع مکانی-زمانیِ امر داده شده. «ایده ی مکان صرفاً ایده ی نقاط رویت پذیر یا بساویدنی است که در نظمی معین توزیع شده اند.» [رساله در باب طبیعت انسانی] اهمیت تاکید بر چیستیِ «اکنون» در این خواهد بود که پرسشی اساسی تر را پیش بکشیم: آیا آنچه ما را از این اکنون فراتر می برد، پیش تر در همین اکنون داده شده است یا خیر؟ هدف ما از ترسیمِ نمودارِ اکنون چه خواهد بود؟
فوکو در مقاله «سوژه و قدرت» اینگونه پاسخ می دهد:
«شاید امروزه هدف کشف این نیست که ما چیستیم بلکه نفی و ردّ آن چیزی ست که ما هستیم. ما باید برای رهایی از این بن بست دو جانبه ی سیاسی، که همان ویژگی های منفردسازی و کلّی سازی ساختارهای قدرت مدرن به طور همزمان است، در این باره تخیل کنیم که چه چیزی [غیر از آن چه هستیم] می توانستیم باشیم.»
ما نمودارِ اکنون را ترسیم می کنیم، اما نه فقط به این منظور که در محدوده ی آن باقی بمانیم. قرار است از این نمودار چیزی پدیدار شود. اکنونِ داده شده، که باید از آن فراتر رفت، خود حاوی سه وهله است: توزیع در مکان (چارچوب بندی، رده بندی، و . . . ) سامان دهی در زمان (تقسیم بندی زمان، برنامه ریزی خوابیدن ها و بیدارشدن ها، تجزیه ی رفتارها….) ترکیب کردن در مکان-زمان (توزیع انحصاری نقش ها و موقعیت ها در جامعه، هویت یابی افراد، استخراج حداکثر نیرو و کار از آنها). از زمان کانت به بعد، «ما» نامی خواهد بود برای همان سوژه ای که از میان توزیعِ داده ها در زمان و مکان برساخته می شود و از اکنون فراتر می رود. زمانی نامِ این ما «پرولتاریا» بود، که موضوع اندیشه ی مارکس شد و فیلسوف از رهگذر این ما، به تعلق شخص خود به این ما پرداخت. وظیفه ی تجربه گراییِ اکنون ابداع دوباره ی این «ما» است.
تجربه گرایی اکنون، به امر نهفته یا بالقوه ای نظر دارد که «تکوین دهنده و تولیدکننده ی» تجربه بالفعل است. حال آنکه حوزه استعلایی کانت فرم و شکلِ تمامی تجربههای «ممکن» را تعیین میکند. مسئله ی کانت قانونی و حقوقی ست، چگونه می توان احکام درست، قانونی، مشروع یا نامشروع صادر کرد. حال آنکه تجربه گرایی اکنون به این می اندیشد که چطور می توان یک «امر واقع» مشترک میان بدن ها ابداع کرد. آنچه ما را از این «زمان حال»، از اکنونی که چیزی جز کلکسیونِ تصادف های محض نیست فراتر خواهد برد و «سوژه» خواهد کرد، درون ماندگارِ همین حال است. این همان درسی است که ما از تجربه گرایی آموختیم: خودِ فراروی از امرِ داده شده، پیش تر در امر داده شده داده شده است. بنابراین تفاوتِ «اکنون» مد نظر ما با اکنونِ کانت چه خواهد بود؟ نزد کانت، امر داده شده به یک «سوژه» داده می شود. این سوژه چیزی به خود می دهد. «اکنون» به ما در مقام سوژه داده می شود، ما در مقامِ یک کلیتِ ذاتی که از این امر داده شده فراتر می رویم. اما در یک تجربه گراییِ تاریخی، امر داده شده داده شده به یک سوژه نیست، بل سوژه در امر داده شده برساخته می شود.
برای درک بهتر این مسئله اجازه دهید مقایسه ای میان ماتریالیسم تاریخی، و آنچه تجربه گرایی تاریخی نامیدیم ترتیب دهیم. بی شک تجربه گرایی تاریخی خود یک ماتریالیسم است. منتها ماتریالیسمی حاصل از نسبت ها و نیروها و نه ماتریالیسمی متشکل از سوژه ای جهان شمول که مطالبات سوژه های دیگر در کلیتِ آن درونی می شود، و نه بر حسب زیر بنا و روبنا. ماتریالیسم مارکسی نیز به فراخور زمانه ی خود، دنباله ی همان تز ایدئالیستی است که معتقد است امر داده شده، داده شده به یک سوژه است. این سوژه بر حسب تاثیری که بر این امورِ داده شده می گذارد تعریف می شود، این اِعمال نیروی سوژه بر امر داده شده بطور کلی همان چیزی ست که «کار» می نامیم. به همین خاطر است که مارکس نقضِ عاملیت این سوژه را این می داند که محصولِ کارش از خودش بیگانه گردد. آیا نمی توان چنین نقدی را به مارکس وارد دانست که اساس انسان را آن چیزی قرار می دهد که اندیشه ی بورژوایی قرار داده بود: این که در هر دو اندیشه، انسان به مثابه سوژه به میانجی کارش ارزش می یابد. جوهر انسان کار است. بی دلیل نیست که مارکس به فراخور زمانه خود سوژه ی انقلابی را «طبقه ی کارگر صنعتی» عنوان می کرد و «کارگران صنعتی انگلیس را فرزندان سیستم سرمایه داری آن کشور» می دانست، فرزندانی که آن را نابود خواهند کرد. اما بحرانی در میان است، بحران مفهوم خودِ این کار در سرمایه داری متاخر. عده ای این بحران را جدی می گیرند و بر سر آن به طرح دوباره ی مسئله ی سوژه می پردازند. عده ای هم منکر این می شوند که اساساً بحرانی در میان است و سوژه ی انقلابی همچنان می تواند حول همان مسئله ی «کار» نظریه پردازی شود، منتها چون ماهیت کار در سرمایه داری متاخر پیچیده است، پس نزد این حضرات سوژه ی انقلابی نه فقط «طبقه کارگر صنعتی» بلکه «تمام کسانی که کار می کنند!» خواهد بود: همه ی ما کار می کنیم، کار ذهنی، کار یدی، کار بازاریابی، کار معلمی، کار نرم افزاری، کار سیاه، . . . زن ها هم کار می کنند، همـجـنسگرایان هم کار می کنند، معتادان هم کار می کنند، شیزوها هم کار می کنند، حاشیه نشین ها، حومه نشین ها، بی کاران هم کار می کنند. . . این توجیه، ضمن اینکه حتی به معنای کلاسیکِ کلمه مارکسیستی نیست، و نیز به معنای دقیقِ کلمه محافظه کارانه است، مهمتر از همه، نشان دهنده ی بحرانی عمیق در دل انسان شناسی مارکس است. بحرانی که اتفاقاً نه به دستِ راست، که به دست نظریه ی کمونیستی در جهان امروز یعنی سرمایه داری متاخر باید مورد بازنگری قرار گرفته و رادیکالیزه شود. به نظر من این انسان شناسی، به لحاظ اندیشه ای چیزی جز ادامه ی همان پروسه ی سوژه محور بورژوازی نیست که انسان را بر حسب نیروی کارش می نگرد. اینجاست که می توان با بودریار موافق بود آنجا که می گوید: اینطور تصور می شود که انسان با فروختنِ نیروی کارش از خود بیگانه می گردد، اما این یک فرض بنیادین تر را پنهان می کند، انسان وقتی از خود بیگانه است که اساساً به خود همچون یک نیروی کار بنگرد.[see: The Mirror of Production, p 32]
زمان حال چیزی جز نمودارِ نسبت نیروها نیست. نموداری که «ما» قرار است از آن پدیدار شود و از آن فراتر رود. دلوز تجربه گرایی را مدافع همین گزاره می داند که رابطه ها نسبت به طرف هایشان بیرونی هستند. دیالکتیک تاریخی در پی تقلیل یکی از دو طرف رابطه به آن یکی است. از طریق درونی کردن رابطه در یکی از دو سوی آن که بزرگ تر یا کلی تر است. اما درسِ سراسر متفاوتِ تجربه گرایی نه در تضاد، که در بیرون بودگیِ رابطه است. اینکه ما چیزی جز تفاوت نیستیم. آنجا که اندیشه ی انسان شناختی بحث وجود و سوژه ی انسانی را پیش می کشد، تجربه گرایی با طرح مسئله ی نسبت ها، دیگری و «خارج» را به میان می آورد. تجربه گرایی صرفاً این حکم معرفت شناختی نیست که: خاستگاه تمام شناخت ها عملکرد ذهن روی امر محسوس است، درس بزرگ تجربه گرایی این است که «اگر ایده ها چیزی غیر و بیش از آنچه در انطباع های محسوس وجود دارد، در بر ندارند، دقیقاً از آن روست که رابطه ها نسبت به طرف های خود، یعنی انطباع ها یا ایده ها، بیرونی و ناهمگون اند.»[ژیل دلوز، تجربه گرایی و سوبژکتیویته]
برای برساختنِ سوژه، باید بیش از هر چیز نمودارِ اکنون را ترسیم کرد. به آنچه هنوز «حوادث اخیر» می نامیم دقت کنید. میزان سیاسی بودن ما به مثابه سوژه را میزان قرارگیری ما در معرض رسانه ها تعیین می کند. کدامیک راست می گویند، «دزد» واقعی کیست؟ «دروغ گوی» حقیقی کیست؟ «سرکوب گر» واقعی کیست؟ در میان دو گفتمان غالب چیزی هست که گم شده است: مردم. گویی ما تا حدی که اطلاعات داریم یعنی تا حدی که داده ها به ما داده شده اند سوژه سیاسی هستیم. حتی «آلترناتیوها» و شعارهای «رهایی بخش» به کار ما نمی آیند، چراکه وقتی به سخن می آئیم تا آزاد شویم، نمی توانیم بگوئیم «آزادی»، «برابری»، فقط می توانیم بگوئیم «شب ها گرسنه می خوابم»، «بیماریِ زخم معده دارم»، «بیرون که می روم پلیس با نگاهش، با چکمه هاش به من تجاوز می کند»، «تلویزیون را که روشن می کنم به من فحش می دهند»، «آنها بدنِ من را دزدیده اند»؛ به عبارتی، شما از امر داده شده می گوئید.
وقتی که مردمی برمی خیزند، می خواهند از امور داده شده فراتر روند، مردمی که احساس می کنند که خود جزئی از امر داده شده اند. آنها در واقع می خواهند از داده شده بودنِ خود فراتر روند. صیرورت یابند. در معرض نیروهای «خارج» قرار گیرند. در این میان، چیزی از درون ساختار موجود برمی خیزد تا جنبش ها را قلمرودهی و بازقلمرودهی کند. گفتمان های آزادی و برابری رسانه ای می شوند، آزادی و برابری خود به عنوان امور داده شده در رسانه تبلیغ می شود، همان رسانه ای که پیش تر دست اندر کار حفظ وضع موجود بود، همراه با خروش مردم برمی خیزد تا آنها را به امر داده شده بازگرداند. قلمرو آنها را تعیین کند. رسانه ها با نشان دادن هر چه بیشتر تلفات و خون ریزی ها، رفته رفته به مردم می قبولانند که همین وضع کسالت بار موجود، همین که خون مان کف خیابان ریخته نمی شود باز جای شکرش باقی ست؛ آنها را به وضع موجود، سکوت، به اینکه بگذار زندگی مان را بکنیم بازمی گردانند. کما اینکه بازگرداندند. مردم چیزی ست که در هیچ کدام از برنامه های خبری، تحلیل های کارشناسانه، و شعرهای مناسبتی دیده نشد، غیرقابل بازنمایی بود. گم شده بود. مردم چیزی نیست که بازنمایی شود، توسط حزب یا جریانی نمایندگی شود، مردم آن چیزی ست که ابداع می شود. که می شود. آن گاه که گفتمان غالب تغییر شکل می دهد، به ما نزدیک می شود و می گوید: «توقف کنید! نباید بیش از این پیش رفت، افراط به خرج ندهید»، باید گفت «نه، ما هنوز به سطحِ همنواختیِ خود نرسیده ایم، از قلمروهای موجود هنوز قلمروزدایی نکرده ایم، هنوز باید شد، هنوز باید به پیش رفت.»
اکنون «ما»، مائی که دیگر ساکت شده ایم، در پرسه زنی هامان توی خیابان، چه می بینیم جز نمایش قدرتِ قدرتمندان، و نمایشِ اخبار رسانه ها و رهبران کاذبی که فرایندِ شدن مان را مسدود کردند. چه می توانیم بکنیم جز اینکه سرمان را پائین بیاندازیم و راه خود را برویم و به شکست تن در دهیم: تجربه ی حقارت. ما تحقیر شده ایم. این است تجربه ی مشترک امروز ما. اما در این تحقیر تجربه ای هست، در این عاطفه امر نهفته ای هست، در این فرو افتادگی فراز آمدنی هست. وقتی سرهایمان را پائین انداخته ایم و راه خود را می رویم، در اوج حقارت، زیر چشمی به یکدیگر نگاه می کنیم. تجربه ی حقارت که سر را در گریبان می کند، در مقابل رابطه ی ما با هم را نه به واسطه ی ارگانیسمِ بدن، که به میانجی یکی از اندام هایمان فراهم می آورد: چشم. چشم ها با هم حرف می زنند، چه می گویند؟ هیچ. تنها تجربه ای در میان است که سوژه دوباره از میان آن خود را برخواهد ساخت. با این نگاه ها، با این تحقیرهای مشترک، ما گونه ای از وجود یکدیگر را تجربه می کنیم. این آن چیزی ست که هیوم به زبان ساده نام «همدلی» را بر آن می گذارد. این نه مسئله ی نوع دوستی و علاقه ی انسان ها به یکدیگر، که مسئله ی «امر واقع» میان بدن هاست که بواسطه ی یکی از اندامها محقق می شود. هیوم مثال می آورد که دیدنِ یک عمل جراحی در ذهن بیننده، ولو خودش بیمار نباشد، عاطفه ی تندی از هراس را برمی انگیزد. تاثیر کسِ دیگر خودش را بی واسطه بر ذهن ما مکشوف نمی دارد. ما فقط بر علل یا معلول هایش آگاهیم. از اینها تاثیر را استنباط می کنیم: و در نتیجه، اینها همدلی مان را پدید می آورند.»
باید توجه داشت که این همدلی نوعی همدلی انسانی و «بنی آدم اعضای یکدیگرند» نیست. مسئله بر سر نسبتِ نیروهاست. نیروهایی که همواره از خارج می آیند. به این نقل قول از فرانسیس بیکنِ نقاش دقت کنید:
«همیشه تصاویر مرتبط با سلاخخانه و گوشتِ لخم مرا تحت تاثیر قرار میدهند و به نظر من همگی خیلی زیاد به مراسم تصلیب تعلق دارند … مسلماً، ما خودمان گوشتِ لخم هستیم. خود لاشههای بالقوه هستیم. هر وقت به قصابی میروم همیشه فکر میکنم عجیب است که من به جای این حیوانات آنجا نیستم.»
ما اینجا فقط نظاره گرِ یکدیگر نیستیم. موقعیتِ فردِ نظاره گر در اینجا خود جزئی از صحنه ی نمایش است، من خودم جزئی از صحنه ی اعدام، صحنه ی کشتار، صحنه ی کارگری که خودش را در انظار عمومی آتش می زند، صحنه ی سلاخی هستم. یعنی ما بواسطه ی عاطفه، بواسطه ی یکی از اندامهایمان، برای خودمان یک «ما» می سازیم که خود جزء آنیم و فرایند انقلابی-شدن همان ایجابِ تعلقِ هر یک از ما به این «ما» است. در میان این رابطه ها که نسبت به طرف های خود بیرونی و ناهمگون اند یک امر واقع پدید می آید. امر واقع میان بدن ها، میان بدن من و بدن دیگری، امر واقع میان انسان و حیوان [اینکه حیوان ها نیز بخشی از انسانیت اند، اینکه ما خودمان گوشتِ لخم هستیم] که این تجربه چیزی جز رسیدن به ناحیه ی تمیز ناپذیریت نیست. ناحیه ی تمیز ناپذیریتی که باید از آن آغاز کرد.
ابداع امر واقع میان بدن ها، ابداع نقاط اتصال من به جمعیت. که نه بواسطه ی ارگانیسم، که بواسطه ی یکی از اندامها صورت می گیرد: چشم، دهان، مقعد . . . مسئله ی تعلق به جمعیت به میانجی یکی از اندامها، تجربه ی در جمعیت بودن و در عین حال بیرون از آن بودن، که من را بر لبه ی جمعیت قرار می دهد. نه گرایشی به مرکز و درون (رهبر، پیشوا، استالین)، که قرار گرفتن در معرض بیرون. آنچه یک نظریه انقلابی را می سازد واقعیتِ این «شدن» است. از جمله کاستی های تحلیل «طبقاتی» این است که همیشه طبقه ای را در نظر می گیرد که بطور جبری و دترمینیستی هرگز انقلابی نخواهد بود. اما وقتی از ناحیه ی تمیز ناپذیریت، از نسبت ها و نیروها آغاز کنیم، نمودارِ اکنون را ترسیم کنیم که نه دیالکتیکی از زیربنا و روبنا و نه دترمینیسمی از طبقات، بل تاخوردگیِ خارج در داخل است، آنگاه می توانیم از شدنِ انقلابی مردم صحبت کنیم. چون همه چیز خارج و در نسبتِ با خارج خواهد بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
لینک به صفحه ی نویسنده