»
ک
ل
ي
ک

ک
ن
ی
د
«
آموزش آشپزی در کانون خانواده / مجموعه شعر بابک سلیمی زاده
تیر ۲۲م, ۱۳۸۹

 

مجموعه شعرهای ۱۳۸۴ تا ۱۳۸۸

 

 

 

برای دانلود کتاب اینجا کلیک کنید

.

 

 

 

 

فهرست

*—————-*

 

 

۱/ آزمایش ادرار

۲/ الکل صنعتی

۳/ شهروند

۴/ آخرین نوار کراپ

۵/ آموزش آشپزی

۶/ پاساژ ۱

۷/ ماتحت

۸/ OVERDOSE

9. میخ

۱۰/ تصلیب

۱۱/ پاساژ ۲

۱۲/ عشقال

۱۳/ شیشه ترشی

۱۴/ وای او نخود نبود، او خودش بود

۱۵/ سرخ تر از شعر

۱۶/ محاکات

۱۷/ سفید

 

 

 

موخره

سیاستِ شعر

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لینک به وبگاه بابک سلیمی زاده

 

تجربه گراییِ اکنون / بابک سلیمی زاده
اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۸۹

دریافت نسخه آکروبات

 

«اکنون» چیست و چه نسبتی با تجربهگرایی دارد؟ در تجربه، آنچه به طور کلی پیش از ما پدیدار شده، به عنوانِ آنچه هست، آنچه زمان حال است، تصدیق میشود. پرسش تجربهگرایی به طور معمول چنین عنوان میشود: «ذهن مصالح و موادِ شناخت را از کجا میآورد؟» جان لاک به این پرسش اینگونه پاسخ میدهد: «از تجربه، بنیاد تمام شناخت ما از تجربه است و شناختِ حقیقی از تجربه حاصل میشود». این تجربهگرایی معرفتشناختی بیشتر تاکیدش بر این است که ذهن چگونه در نهایت از دادههای تجربی نشات میگیرد و شناختِ ما در نهایت فراتر از این دادهها نیست. اما یک تجربهگرایی شور انگیز پرسش دیگری را هم مطرح میکند: چگونه ممکن است در امر دادهشده سوژهای برساخته شود که از امر دادهشده فراتر میرود؟ یا به عبارتی، سوژه به مثابه سنتز ذهن چگونه برساخته میشود؟ این پرسشی است که دلوز از تجربهگرایی هیوم استخراج میکند. امر دادهشده نزد هیوم چیزی جز جریان محسوسات نیست؛ کلکسیونی از انطباعها و تصویرها، مجموعهای از ادراکها. ایده در ذهن داده شده است، و چون داده شده است، تجربه است. مجموعهای از چیزها که آن چه مینمایند هستند. ذهن همان سوژه نیست. کنهِ ذهن هذیان است، تصادف و بیتفاوتیست، کلکسیونی از انطباعات و تصاویر است، حال آنکه سوژه از میان این کلکسیون برساخته میشود. در این میان، مقصود ما از «زمان حال» یا «اکنون» چیست، و چه نسبتی با تجربهگراییِ هیوم دارد؟ زمان را نباید همچون توالیِ گذشته، حال، و آینده فهمید؛ زمان چیزی جز درونماندگاریِ گذشته-حال-آینده در چندگانگیِ زمانِ حال نیست. هیوم نام این سنتزسازی را «تخیل» میگذارد: تخیل همان کلکسیونِ سادهی انطباعها و تصویرهاست. چندگانگی محسوسات. حال مسئله این خواهد بود که چگونه تخیل به یک قوه تبدیل میشود.

برای شرح و بسط بیشتر تجربهگراییِ اکنون، اجازه دهید نگاهی به متن مهم فوکو در مورد «روشنگری چیست؟» کانت بیاندازیم. فوکو معتقد است که کانت نخستین فیلسوفی بود که در این مقاله مسئلهی «زمان حال» را مطرح کرد. برای نخستین بار فبلسوف در متن خود در مورد تاریخ نه مسئلهی خاستگاه را و نه مسئلهی کمال فرجامین و حقیقت غایی را، هیچ کدام را پیش نمیکشد. پرسش اساسی این است: «امروز چه میگذرد؟ اکنون چه میگذرد؟ و چیست این “اکنون” که همگی ما در آنیم و این لحظهای که من در آن مینویسم؟» مسئله برای کانت این نبود که «زمان حال چه درسی برای فلسفه دارد؟»، مسئلهی اساسیتر این بود که خودِ این حال، خودِ این «اکنون» که ما به آن متعلقایم چیست؟ اما مسئلهی تعلق به این «حال» بر سر تعلق به یک آموزه یا یک سنت در زمان حاضر نیست، «مسئله به سادگی بر سر تعلق به جامعهی بشری به طور عام هم نیست؛ بل مسئلهی تعلق به یک “ما” پیش میآید؛ . . . این “ما” است که میرود تا موضوع اندیشهی فیلسوف شود، و به همین اعتبار او را ناگزیر میکند تا به مسئلهی تعلّقِ شخصِ خود به این “ما” نیز بپردازد.» [میشل فوکو، درباره «روشنگری چیست؟» کانت]

تجربهگرایی به ما میآموزد که این اکنون چیزی جز کلکسیون سادهی انطباعها و تصاویر نیست. میان این تصورات نه روابطی ضروری، که نسبتهایی مکانی-زمانی برقرار است. توزیع مکانی-زمانیِ امر دادهشده. «ایدهی مکان صرفاً ایدهی نقاط رویتپذیر یا بساویدنی است که در نظمی معین توزیع شدهاند.» [رساله در باب طبیعت انسانی] اهمیت تاکید بر چیستیِ «اکنون» در این خواهد بود که پرسشی اساسیتر را پیش بکشیم: آیا آنچه ما را از این اکنون فراتر میبرد، پیشتر در همین اکنون داده شده است یا خیر؟ هدف ما از ترسیمِ نمودارِ اکنون چه خواهد بود؟

 

فوکو در مقاله «سوژه و قدرت» اینگونه پاسخ میدهد:

 

«شاید امروزه هدف کشف این نیست که ما چیستیم بلکه نفی و ردّ آن چیزیست که ما هستیم. ما باید برای رهایی از این بنبست دو جانبهی سیاسی، که همان ویژگیهای منفردسازی و کلّیسازی ساختارهای قدرت مدرن به طور همزمان است، در این باره تخیل کنیم که چه چیزی [غیر از آنچه هستیم] میتوانستیم باشیم.»

 

ما نمودارِ اکنون را ترسیم میکنیم، اما نه فقط به این منظور که در محدودهی آن باقی بمانیم. قرار است از این نمودار چیزی پدیدار شود. اکنونِ دادهشده، که باید از آن فراتر رفت، خود حاوی سه وهله است: توزیع در مکان (چارچوببندی، ردهبندی، و . . . ) ساماندهی در زمان (تقسیمبندی زمان، برنامهریزی خوابیدنها و بیدارشدنها، تجزیهی رفتارها….) ترکیبکردن در مکان-زمان (توزیع انحصاری نقشها و موقعیتها در جامعه، هویتیابی افراد، استخراج حداکثر نیرو و کار از آنها). از زمان کانت به بعد، «ما» نامی خواهد بود برای همان سوژهای که از میان توزیعِ دادهها در زمان و مکان برساخته میشود و از اکنون فراتر میرود. زمانی نامِ این ما «پرولتاریا» بود، که موضوع اندیشهی مارکس شد و فیلسوف از رهگذر این ما، به تعلق شخص خود به این ما پرداخت. وظیفهی تجربهگراییِ اکنون ابداع دوبارهی این «ما» است.   

تجربهگرایی اکنون، به امر نهفته یا بالقوهای نظر دارد که «تکویندهنده و تولیدکنندهی» تجربه بالفعل است. حال آنکه حوزه استعلایی کانت فرم و شکلِ تمامی‌ تجربه‌‌‌های «ممکن» را تعیین می‌کند. مسئلهی کانت قانونی و حقوقیست، چگونه میتوان احکام درست، قانونی، مشروع یا نامشروع صادر کرد. حال آنکه تجربهگرایی اکنون به این میاندیشد که چطور میتوان یک «امر واقع» مشترک میان بدنها ابداع کرد. آنچه ما را از این «زمان حال»، از اکنونی که چیزی جز کلکسیونِ تصادفهای محض نیست فراتر خواهد برد و «سوژه» خواهد کرد، درونماندگارِ همین حال است. این همان درسی است که ما از تجربهگرایی آموختیم: خودِ فراروی از امرِ دادهشده، پیشتر در امر دادهشده داده شده است. بنابراین تفاوتِ «اکنون» مد نظر ما با اکنونِ کانت چه خواهد بود؟ نزد کانت، امر دادهشده به یک «سوژه» داده میشود. این سوژه چیزی به خود میدهد. «اکنون» به ما در مقام سوژه داده میشود، ما در مقامِ یک کلیتِ ذاتی که از این امر دادهشده فراتر میرویم. اما در یک تجربهگراییِ تاریخی، امر دادهشده دادهشده به یک سوژه نیست، بل سوژه در امر دادهشده برساخته میشود.

برای درک بهتر این مسئله اجازه دهید مقایسهای میان ماتریالیسم تاریخی، و آنچه تجربهگرایی تاریخی نامیدیم ترتیب دهیم. بیشک تجربهگرایی تاریخی خود یک ماتریالیسم است. منتها ماتریالیسمی حاصل از نسبتها و نیروها و نه ماتریالیسمی متشکل از سوژهای جهانشمول که مطالبات سوژههای دیگر در کلیتِ آن درونی میشود، و نه بر حسب زیر بنا و روبنا. ماتریالیسم مارکسی نیز بهفراخور زمانهی خود، دنبالهی همان تز ایدئالیستی است که معتقد است امر دادهشده، دادهشده به یک سوژه است. این سوژه بر حسب تاثیری که بر این امورِ دادهشده میگذارد تعریف میشود، این اِعمال نیروی سوژه بر امر دادهشده بطور کلی همان چیزیست که «کار» مینامیم. به همین خاطر است که مارکس نقضِ عاملیت این سوژه را این میداند که محصولِ کارش از خودش بیگانه گردد. آیا نمیتوان چنین نقدی را به مارکس وارد دانست که اساس انسان را آن چیزی قرار میدهد که اندیشهی بورژوایی قرار داده بود: اینکه در هر دو اندیشه، انسان به مثابه سوژه بهمیانجی کارش ارزش مییابد. جوهر انسان کار است. بیدلیل نیست که مارکس به فراخور زمانه خود سوژهی انقلابی را «طبقهی کارگر صنعتی» عنوان میکرد و «کارگران صنعتی انگلیس را فرزندان سیستم سرمایهداری آن کشور» میدانست، فرزندانی که آن را نابود خواهند کرد. اما بحرانی در میان است، بحران مفهوم خودِ این کار در سرمایهداری متاخر. عدهای این بحران را جدی میگیرند و بر سر آن به طرح دوبارهی مسئلهی سوژه میپردازند. عدهای هم منکر این میشوند که اساساً بحرانی در میان است و سوژهی انقلابی همچنان میتواند حول همان مسئلهی «کار» نظریهپردازی شود، منتها چون ماهیت کار در سرمایهداری متاخر پیچیده است، پس نزد این حضرات سوژهی انقلابی نه فقط «طبقه کارگر صنعتی» بلکه «تمام کسانی که کار میکنند!» خواهد بود: همهی ما کار میکنیم، کار ذهنی، کار یدی، کار بازاریابی، کار معلمی، کار نرمافزاری، کار سیاه،  . . . زنها هم کار میکنند، همـجـنسگرایان هم کار میکنند، معتادان هم کار میکنند، شیزوها هم کار میکنند، حاشیهنشینها، حومهنشینها، بیکاران هم کار میکنند. . . این توجیه، ضمن اینکه حتی به معنای کلاسیکِ کلمه مارکسیستی نیست، و نیز به معنای دقیقِ کلمه محافظهکارانه است، مهمتر از همه، نشاندهندهی بحرانی عمیق در دل انسانشناسی مارکس است. بحرانی که اتفاقاً نه به دستِ راست، که به دست نظریهی کمونیستی در جهان امروز یعنی سرمایهداری متاخر باید مورد بازنگری قرار گرفته و رادیکالیزه شود. به نظر من این انسانشناسی، به لحاظ اندیشهای چیزی جز ادامهی همان پروسهی سوژهمحور بورژوازی نیست که انسان را بر حسب نیروی کارش مینگرد. اینجاست که میتوان با بودریار موافق بود آنجا که میگوید: اینطور تصور میشود که انسان با فروختنِ نیروی کارش از خود بیگانه میگردد، اما این یک فرض بنیادینتر را پنهان میکند، انسان وقتی از خود بیگانه است که اساساً به خود همچون یک نیروی کار بنگرد.[see: The Mirror of Production, p 32]

 

زمان حال چیزی جز نمودارِ نسبت نیروها نیست. نموداری که «ما» قرار است از آن پدیدار شود و از آن فراتر رود. دلوز تجربهگرایی را مدافع همین گزاره میداند که رابطهها نسبت به طرفهایشان بیرونی هستند. دیالکتیک تاریخی در پی تقلیل یکی از دو طرف رابطه به آن یکی است. از طریق درونی کردن رابطه در یکی از دو سوی آن که بزرگتر یا کلیتر است. اما درسِ سراسر متفاوتِ تجربهگرایی نه در تضاد، که در بیرون بودگیِ رابطه است. اینکه ما چیزی جز تفاوت نیستیم. آنجا که اندیشهی انسانشناختی بحث وجود و سوژهی انسانی را پیش میکشد، تجربهگرایی با طرح مسئلهی نسبتها، دیگری و «خارج» را به میان میآورد. تجربهگرایی صرفاً این حکم معرفتشناختی نیست که: خاستگاه تمام شناختها عملکرد ذهن روی امر محسوس است، درس بزرگ تجربهگرایی این است که «اگر ایدهها چیزی غیر و بیش از آنچه در انطباعهای محسوس وجود دارد، در بر ندارند، دقیقاً از آنروست که رابطهها نسبت به طرفهای خود، یعنی انطباعها یا ایدهها، بیرونی و ناهمگوناند.»[ژیل دلوز، تجربهگرایی و سوبژکتیویته]

 

برای برساختنِ سوژه، باید بیش از هر چیز نمودارِ اکنون را ترسیم کرد. به آنچه هنوز «حوادث اخیر» مینامیم دقت کنید. میزان سیاسی بودن ما به مثابه سوژه را میزان قرارگیری ما در معرض رسانهها تعیین میکند. کدامیک راست میگویند، «دزد» واقعی کیست؟ «دروغگوی» حقیقی کیست؟ «سرکوبگر» واقعی کیست؟ در میان دو گفتمان غالب چیزی هست که گم شده است: مردم. گویی ما تا حدی که اطلاعات داریم یعنی تا حدی که دادهها به ما دادهشدهاند سوژه سیاسی هستیم. حتی «آلترناتیوها» و شعارهای «رهاییبخش» به کار ما نمیآیند، چراکه وقتی به سخن میآئیم تا آزاد شویم، نمیتوانیم بگوئیم «آزادی»، «برابری»، فقط میتوانیم بگوئیم «شبها گرسنه میخوابم»، «بیماریِ زخم معده دارم»، «بیرون که میروم پلیس با نگاهش، با چکمههاش به من تجاوز میکند»، «تلویزیون را که روشن میکنم به من فحش میدهند»، «آنها بدنِ من را دزدیدهاند»؛ بهعبارتی، شما از امر دادهشده میگوئید.

وقتی که مردمی برمیخیزند، میخواهند از امور دادهشده فراتر روند، مردمی که احساس میکنند که خود جزئی از امر دادهشدهاند. آنها در واقع میخواهند از دادهشدهبودنِ خود فراتر روند. صیرورت یابند. در معرض نیروهای «خارج» قرار گیرند. در این میان، چیزی از درون ساختار موجود برمیخیزد تا جنبشها را قلمرودهی و بازقلمرودهی کند. گفتمانهای آزادی و برابری رسانهای میشوند، آزادی و برابری خود به عنوان امور دادهشده در رسانه تبلیغ میشود، همان رسانهای که پیشتر دستاندرکار حفظ وضع موجود بود، همراه با خروش مردم برمیخیزد تا آنها را به امر دادهشده بازگرداند. قلمرو آنها را تعیین کند. رسانهها با نشاندادن هر چه بیشتر تلفات و خونریزیها، رفتهرفته به مردم میقبولانند که همین وضع کسالتبار موجود، همین که خونمان کف خیابان ریخته نمیشود باز جای شکرش باقیست؛ آنها را به وضع موجود، سکوت، به اینکه بگذار زندگیمان را بکنیم بازمیگردانند. کما اینکه بازگرداندند. مردم چیزیست که در هیچکدام از برنامههای خبری، تحلیلهای کارشناسانه، و شعرهای مناسبتی دیده نشد، غیرقابل بازنمایی بود. گمشده بود. مردم چیزی نیست که بازنمایی شود، توسط حزب یا جریانی نمایندگی شود، مردم آن چیزیست که ابداع میشود. که میشود. آنگاه که گفتمان غالب تغییر شکل میدهد، به ما نزدیک میشود و میگوید: «توقف کنید! نباید بیش از این پیش رفت، افراط به خرج ندهید»، باید گفت «نه، ما هنوز به سطحِ همنواختیِ خود نرسیدهایم، از قلمروهای موجود هنوز قلمروزدایی نکردهایم، هنوز باید شد، هنوز باید به پیش رفت.»

 

اکنون «ما»، مائی که دیگر ساکت شدهایم، در پرسهزنیهامان توی خیابان، چه میبینیم جز نمایش قدرتِ قدرتمندان، و نمایشِ اخبار رسانهها و رهبران کاذبی که فرایندِ شدنمان را مسدود کردند. چه میتوانیم بکنیم جز اینکه سرمان را پائین بیاندازیم و راه خود را برویم و به شکست تن در دهیم: تجربهی حقارت. ما تحقیر شدهایم. این است تجربهی مشترک امروز ما. اما در این تحقیر تجربهای هست، در این عاطفه امر نهفتهای هست، در این فرو افتادگی فراز آمدنی هست. وقتی سرهایمان را پائین انداختهایم و راه خود را میرویم، در اوج حقارت، زیر چشمی به یکدیگر نگاه میکنیم. تجربهی حقارت که سر را در گریبان میکند، در مقابل رابطهی ما با هم را نه به واسطهی ارگانیسمِ بدن، که بهمیانجی یکی از اندامهایمان فراهم میآورد: چشم. چشمها با هم حرف میزنند، چه میگویند؟ هیچ. تنها تجربهای در میان است که سوژه دوباره از میان آن خود را برخواهد ساخت. با این نگاهها، با این تحقیرهای مشترک، ما گونهای از وجود یکدیگر را تجربه میکنیم. این آن چیزیست که هیوم به زبان ساده نام «همدلی» را بر آن میگذارد. این نه مسئلهی نوعدوستی و علاقهی انسانها به یکدیگر، که مسئلهی «امر واقع» میان بدنهاست که بواسطهی یکی از اندامها محقق میشود. هیوم مثال میآورد که دیدنِ یک عمل جراحی در ذهن بیننده، ولو خودش بیمار نباشد، عاطفهی تندی از هراس را برمیانگیزد. تاثیر کسِ دیگر خودش را بیواسطه بر ذهن ما مکشوف نمیدارد. ما فقط بر علل یا معلولهایش آگاهیم. از اینها تاثیر را استنباط میکنیم: و در نتیجه، اینها همدلیمان را پدید میآورند.»

باید توجه داشت که این همدلی نوعی همدلی انسانی و «بنی آدم اعضای یکدیگرند» نیست. مسئله بر سر نسبتِ نیروهاست. نیروهایی که همواره از خارج میآیند. به این نقل قول از فرانسیس بیکنِ نقاش دقت کنید:

 

«همیشه تصاویر مرتبط با سلاخ‌خانه و گوشتِ لخم مرا تحت تاثیر قرار می‌دهند و به نظر من همگی خیلی زیاد به مراسم تصلیب تعلق دارند … مسلماً، ما خودمان گوشتِ لخم هستیم. خود لاشه‌‌‌های بالقوه هستیم. هر وقت به قصابی می‌روم همیشه فکر می‌کنم عجیب است که من به جای این حیوانات آنجا نیستم.»

 

ما اینجا فقط نظارهگرِ یکدیگر نیستیم. موقعیتِ فردِ نظارهگر در اینجا خود جزئی از صحنهی نمایش است، من خودم جزئی از صحنهی اعدام، صحنهی کشتار، صحنهی کارگری که خودش را در انظار عمومی آتش میزند، صحنهی سلاخی هستم. یعنی ما بواسطهی عاطفه، بواسطهی یکی از اندامهایمان، برای خودمان یک «ما» میسازیم که خود جزء آنیم و فرایند انقلابی-شدن همان ایجابِ تعلقِ هر یک از ما به این «ما» است. در میان این رابطهها که نسبت به طرفهای خود بیرونی و ناهمگوناند یک امر واقع پدید میآید. امر واقع میان بدنها، میان بدن من و بدن دیگری، امر واقع میان انسان و حیوان [اینکه حیوانها نیز بخشی از انسانیتاند، اینکه ما خودمان گوشتِ لخم هستیم] که این تجربه چیزی جز رسیدن به ناحیهی تمیز ناپذیریت نیست. ناحیهی تمیز ناپذیریتی که باید از آن آغاز کرد.

ابداع امر واقع میان بدنها، ابداع نقاط اتصال من به جمعیت. که نه بواسطهی ارگانیسم، که بواسطهی یکی از اندامها صورت میگیرد: چشم، دهان، مقعد . . . مسئلهی تعلق به جمعیت بهمیانجی یکی از اندامها، تجربهی در جمعیت بودن و در عین حال بیرون از آن بودن، که من را بر لبهی جمعیت قرار میدهد. نه گرایشی به مرکز و درون (رهبر، پیشوا، استالین)، که قرار گرفتن در معرض بیرون. آنچه یک نظریه انقلابی را میسازد واقعیتِ این «شدن» است. از جمله کاستیهای تحلیل «طبقاتی» این است که همیشه طبقهای را در نظر میگیرد که بطور جبری و دترمینیستی هرگز انقلابی نخواهد بود. اما وقتی از ناحیهی تمیز ناپذیریت، از نسبتها و نیروها آغاز کنیم، نمودارِ اکنون را ترسیم کنیم که نه دیالکتیکی از زیربنا و روبنا و نه دترمینیسمی از طبقات، بل تاخوردگیِ خارج در داخل است، آنگاه میتوانیم از شدنِ انقلابی مردم صحبت کنیم. چون همهچیز خارج و در نسبتِ با خارج خواهد بود.

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

لینک به صفحه ی نویسنده

 

مکان پریشی، سیاستِ کافکا / بابک سلیمی زاده
اسفند ۷م, ۱۳۸۸

 

> سیاست و ادبیات (حلقه فکری)

 

 

دریافت نسخه آکروبات

 

 

 

منظور از «سیاستِ کافکا» تاویلهای سیاسیای که متن کافکا ممکن است دربرداشته باشد نیست. همچنین منظور تعهّد سیاسی کافکا که در متن او متجلی شده باشد هم نیست. پرسش ما این است که کافکا چگونه سیاست را به مثابه ادبیات اجرا میکند. یعنی پیوند میان سیاست به مثابه نوع خاصی از کنش در حیطهی امر مشترک و ادبیات به مثابه نوع خاصی از عمل نوشتن. در آثار افلاطون نیز تطابق خاصی هست میان نگاه به سیاست به مثابه نوع خاصی از کنش در امر مشترک و نوشتار به مثابه نوع خاصی از سخن.(سخن خاموش)

افلاطون در «مرد سیاسی» عنوان میکند که مرد سیاسی هر اندازهای را بنابر آن مقیاس حقیقی میسنجد. این مقیاس حقیقی که هرچیز در تطابق با آن سنجیده میشود در نوشتار وجود ندارد چراکه نوشتار مبتنی بر غیاب نویسنده است حال آنکه در گفتار گوینده و شنونده حضور دارند و گفتگو بر پایهی حضور آن مقیاس حقیقی صورت میگیرد. به همین دلیل است که افلاطون نوشتار و ادبیات را در «فایدروس» تخطئه میکند:

 

«نوشتن معایب نقاشی را هم دارد. نقاشی نقش آدمی را چنانکه گویی زنده است و سخن میتواند گفت، در برابر ما میگذارد. ولی اگر سوالی از آن کنیم خاموش میماند. نوشته نیز اگر نیک بنگری همچنان است زیرا در نظر نخستین، گمان میبریم که با ما سخن میگوید و چیزی میفهمد. ولی اگر درباره آنچه میگوید سوالی کنیم، همان سخن پیشین را تکرار میکند. ازین گذشته، سخن وقتی که نوشته شد به همهجا راه مییابد و هم به دست کسانی میافتد که آن را میفهمند و هم کسانی که نمیفهمند و با موضوعش سر و کاری ندارند . . .» (افلاطون، دوره آثار، جلد سوم، ص ۱۲۷۰)

 

پیام گوینده (یا همان سیاستمردِ سخنران) به جای خاصی میرسد و مقصد مشخصی دارد، حال آنکه نوشتار ممکن است «به دست هر کسی برسد»، حتی کسانی که مقدّر نباشد آن را بخوانند. در تخطئهی «وانمودهی نقاشی» نیز همین امر صادق است: نقاشی شخص را همچون مجسمهای تصویر میکند که در برابر هر پرسشی خاموش و بیحرکت است. بدینمعنا آیا در جداکردن نظریه و عمل نیز نوعی افلاطونگرایی حاکم نیست؟ نظریه به مثابهی نوشتاری خاموش که توانایی «تغییر جهان» را ندارد و صرفاً به تفسیر آن میپردازد، و عمل به مثابهی کنشی زنده که میتواند حقیقت را جاری کند و موجب تغییر جهان گردد. من به این فرضیات معتقد نیستم. چراکه به نظرم نوشتار میتواند سیاستی یکسر دیگر را پیش بکشد؛ نوشتار واجد نوعِ خاصی از اجرا کردنِ سیاست است: سرایت کلمات به جایی که نباید حضور داشته باشند. این خود به معنای نوعی مکانپریشی است که نوشتار میتواند «به هر جایی راه یابد» و «به دست هر کسی» برسد، حتی کسانی که بنابر توزیع مکانیِ موجود مقدّر نباشد که این نوشتار/نظریه/متن را بخوانند و به آن اندیشه کنند.  

سخن گفتن از سیاستِ کافکا، یعنی سخن گفتن از مسّاحی که به کار مسّاحی فراخوانده نشده(قصر)، مسّاحی که در دالانهای «زبانِ دیگری» قدم میزند. شناگری که شنا نمیداند، شناگرِ کافکا که به زبانی مشابه زبان دیگران صحبت می کند ولی حتی یک کلمه از آن چیزی که آنها میگویند را درک نمیکند. و بطور کلی این به معنای سخن گفتن از «نوشتنِ کافکا» هم هست. نوشتنِ کسی که به زبانی مینویسد که با آن بیگانه است. کسی که با نسبتهای نیروها و مناسبات قدرتِ آن زبان بیگانه است. همچون یوزف کا. که از قدرت قصر و نحوهی اِعمال آن بیاطلاع است. و آیا این همان مانیفستِ خردهسیاستِ کافکا نیست : سیاست شایستهی کسانیست که هیچ صلاحیتی برای «اِعمال قدرت» ندارند و مقدّر نشده که «سیاست بورزند». 

 

در نظام افلاطونی ما با تعریفی از «مکان» روبروئیم که نه تنها در حیطهی نوشتار، که در حیطهی سیاستِ جامعه نیز عمل میکند: هر کس باید در مکانی که بر او مقدّر شده حضور یابد. کارگران باید صبحها بر سر کار باشند و شبها در تختخواب. آنها باید در طول هفته کار کنند و روزهای تعطیل جلوی تلویزیون حضور به هم رسانند. مکان-کارخانه و مکان-خانه شیوهی خاصی از هویتیابی هستند. طبق این تعریف، کارگران باید به زبان کارگران سخن بگویند (به زبان «زور بازو» (هنر ایدئولوژیک شوروی) یا «دستهای پینه بسته»!). بدینمعنا شاید بتوان گفت «انقلاب کارگران» پیش از هر چیز یک مکانپریشی و یک هویتزداییست : کارگرانی که دیگر نمیخواهند «کارگر» باشند و به «زبان کارگران» سخن بگویند. کارگرانی که بیش از هر چیز بر علیه هویتِ خود شوریدهاند. نوشتار هم نزد افلاطون به دلیل همین پتانسیل انقلابیاش تخطئه میشود که ممکن است به مکانی به جز مکان مقدّر خویش سرایت کند و به دست «هر کسی» برسد. همین «سرایتپذیری» مبنای تعریف ما از سیاستِ نوشتار است. سیاستِ نوشتار حاویِ یک دال که به مدلولی خاص ارجاع دهد نیست، بل حاوی ویروسیست که ممکن است هر مکانی را آلوده کند.

قصر تشکیل شده از سلسهای از مکانها : راهروها، دالانها، اتاقها، و الخ. یک توزیعِ مکانی که ارتباط مکانهای آن با هم مبتنی بر یک تمامیتدهی نیست، فضایی متسلسل بدون مرکزیتدهی. تمام این مکانها به نوک برافراشتهی باروی قصر منتهی میشوند. اما نه به مثابه رسیدن به یک وحدت متعالی، بلکه نوک برافراشتهی قصر نیز قطعهایست در کنار دیگر قطعات که در مفصلبندی قصر کارکرد خودش را دارد. حرکت یوزف کا. بسوی قصر اینگونه توصیف میشود: «پس به راه خود ادامه داد، ولی راه طولانی بود. چون خیابان، خیابان اصلی دهکده، به کوهقصر منتهی نمیشد، فقط به آن نزدیک میشد. ولی بعد انگار بهعمد به سویی دیگر میپیچید، و اگر هم از قصر فاصله نمیگرفت، دستکم به آن نزدیکتر هم نمیشد.» پیوستگیِ اجزای مکان نه تشکیلدهندهی یک مکان کلی و وحدتیافته، که عبارت از یک سرهمبندی از مکانهاست. مکانی که خود دربردارندهی کورهراهها، بیراههها، انحرافات، و عدم اتصالات است. همین چندگانگیِ مکانهاست که موجب میشود بر خلاف آنچه در تفسیرهای متافیزیکی و سیاسی-متافیزیکی از این رمان معمولاً بهدست داده میشود، ما با توزیع قدرتی روبرو باشیم که در خردهمکانها رخ میدهد، نه اینکه همچون یک نظام سلسلهمراتبی، ما صرفاً با قدرت مطلقهی کْلام روبرو باشیم که یوزف کا. در پی آن باشد. اینجاست که تحلیل متافیزیسینهای سیاسی با نوعی روانکاوی پیوند میخورد که باید از آن اجتناب کرد: اینکه کا. در پی رسیدن به کْلام یا دستیافتن به قدرت اوست و کْلام هم همان پدر است و آنچه کافکا در انتهای رمان در پی آن است رسیدن یا نرسیدن کا. به کْلام/پدر است. اما ناتمامی رمان کافکا این رویکرد تفسیری/روانکاوانه را ناکام میگذارد. این ناتمامی نه یک ناکامی در «پایاندادن به رمان» یا «رسیدن به پدر»، بلکه حکایت از شدنی دارد که ادبیات را همواره در میان فرایند فرمیافتن قرار میدهد، بدون اینکه فرمی نهایی را به زندگی و تجربه تحمیل کند. ادبیات همواره در حال هویتزدایی و مکانپریشیِ محسوسات است.

در نتیجه وقتی که ما با سرهمبندی مکانها و با قصر به مثابه یک ماشین روبروئیم خودمختاری نسبی قدرت کارکنانی که قصر را اداره میکنند نیز ضروریست: منشیها، دهدار، پیکی که قرار است پیام کا. را به کْلام برساند، و الخ. «جناب مُموس [منشی]  به مکاتبات ضروری کْلام در دهکده رسیدگی میکنند و تمام درخواستهای اهالی از کْلام در وهلهی اول به او میرسد.» « و شما جناب منشی، شما تعیین میکنید که حرفهای من در اینجا مجاز است به گوش کْلام برسد یا نه؟» مُموس گفت «بله! . . . وگرنه منشیگری من به چه دردی میخورد؟» کا. گفت «خانم مهماندار دیدید؟ چیزی که من نیاز دارم، اول راهی به سوی جناب منشیست و نه کْلام.» از سوی دیگر، رسیدن یا نرسیدنِ پیام کا. به کْلام از طرف پیک (بارناباس) و حتی صحت و ثقم این پیام در گرو قدرت حافظه، شرایط روحی، دماغی، عصبی، خانوادگی، و زیستیِ پیک است.

خردهسیاستِ متنِ کافکا نه تنها تعریفی نو از ادبیات، بل تعریفی یکسر دیگر از سیاست را پیش میکشد که باید بدان پرداخت. مسّاح از آنجا که از توزیع مکانی قصر که موجب به حرکت در آمدن بدنها و تنظیم فعالیتهای آنها میشود بیرون است، هیچ جایگاهی هم در قدرت قصر ندارد. بدینمعنا اگر قصر عبارت باشد از یک توزیع مکانیِ خاص، روشهایی برای توزیع افراد، مکانیابیِ آنها، و دادن جایی ثابت به آنها (آنچنانکه فوکو چنین توزیعی را شرح میدهد)، سیاستِ کافکا عبارت خواهد بود از یک «مکانپریشی»، تلاش برای نه رسیدن به یک حقیقت/ کْلام یا یک معنا/قصر، که برای یافتن راهی به بیرون (یا به درون)، این کار باپرسهزنیِ مسّاح و حضور در مکانهای مختلف و مساحیِ زبان دیگری انجام میشود.

 

سیاست متن از آنچه «متن سیاسی»اش مینامیم قلمروزدایی میکند: متن سیاسی صحبت از اقناع همگان حول یک زبان مادری دارد. سیاستِ خطیبانی که سیاست را محل نبرد منافع و ارادهها میدانند. نفس جدایی برقرار کردن میان یک نوشتار ادبی و یک نوشتار سیاسی (همچون بیانیه) بر مبنای این پرسش انجام میشود که این نوشتار «چه میگوید؟» یا چه فرمی را بر تجربه تحمیل میکند؛ حال نوشتار سیاسی قرار است همگان را حول منافع و ارادهای خاص اقناع کند و مردمان را ترغیب به انجام کاری یا اجماع بر سر مفهومی کند، همچون کشیش یا معلمی که برای مردمان یا شاگردان خود سخن میگوید، یا همچون ژنرالی که گروهان خود را خطاب قرار میدهد، نفس این تلقی از نوشتار که در جهت رسیدن به اجماع یا اقناع مردمان گام برمیدارد، بر پایهی آن برداشت افلاطونیست که برای هر سخن مکان خاصی در نظر میگیرد و نوشتار «خاموش» را ازینرو تخطئه میکند که ممکن است در هر مکانی حضور یابد یا به دست هر کسی برسد. نوشتاری بیاعتنا نسبت به اینکه به دست چه کسی میرسد. حال آنکه بیانیهی سیاسی واجد چنین هوشیاریای است و مکان خود را از پیش تعیین کرده است. چنین دوگانگیای چگونه قابل حل است؟ به نظرم توجه به این که ادبیات چگونه سیاست را اجرا میکند، مستلزم بازنگریِ ما در تعریف خود «سیاست» هم هست. سیاست را نباید به «فعالیت سیاسی»، «نبرد منافع و ارادهها»، و چیزهایی از این قبیل فروکاست. رانسیر در این مورد مینویسد «اختلاف سیاسی مباحثهای میان مردمان ناطق که منافع و ارزشهایشان در یک مواجهه قرار گیرد نیست. بل ستیزهای است بر سر این که چه کسی سخن میگوید و چه کسی سخن نمیگوید، چه چیز باید به عنوان صدای درد شنیده شود و چه چیز به عنوان مباحثهای بر سر عدالت. و این در عین حال معنای “نبرد طبقاتی” هم هست: نه ستیزه میان گروههایی که منافع اقتصادی متضادی دارند، بل ستیز بر سر این که “منفعت” چیست.»(تاملی بر اختلافنظر: سیاست و استتیک)

متن سیاسی به زبانی سخن میگوید که توانایی اقناع همگان و اجماع بر سر همین مسئلهی زبان را داشته باشد. حال آنکه سیاستِ متن پیش از هر چیز بر این نکته صحه میگذارد که هیچ زبان کلیای وجود ندارد. بل گویشهای محلی، آواهای جمعی، و زبانیهایی مختص به یک جمع وجود دارد. «زبان بر گرد یک کلیسا، یک اسقف، یک سرمایه تثبیت میشود.» هیچ زبان مادریای درکار نیست که بدان ارجاع دهیم. کافکا نمونهی بارز همین مسئله است. کار کافکا پراکندهکردن ویروس در و از طریق خود زبان است. بدینمعنا که نه صرفاً به تخریب زبان مادری، بل به ابداع زبان در دل زبان دست میزند. دلوز با اشاره به کافکا میگفت که در یک ادبیات کوچک، یعنی یک ادبیات اقلیت، هیچ تاریخ شخصیای وجود ندارد که در عین حال عمومی، سیاسی، و همگانی نباشد. ادبیات به تمامی «کرد و کار مردم» است و قرار است در و از طریق زبان چیزی به نام «مردم» را رویتپذیر کند و نه افراد خاص را. این که چطور میتوان زبانی برای یک دسته یا آوایی برای یک جمع ابداع کرد. ازینرو سیاستِ متن نوعی قلمروزدایی از حوزهی سیاست نیز هست. اگر سیاست عبارت از رویتپذیر شدنِ مردم در عرصهی امر مشترک و همگانی است، سیاستِ کافکا به مردمی زبان میبخشد که گم شدهاند. سیاست متن با بر هم زدن توزیع مکانیِ مسلط، دست به یک «مکانپریشی» میزند.

از سوی دیگر، سیاستِ کافکا نه از نوع گفتگوی سلایق و علایق مختلف بر سر یک موضوع است، و نه از نوع بازنمایی نبرد ایدئولوژیک میان منافع اقتصادی یا سیاسی متضاد، سیاستِ او سیاستِ بدنهاییست که تحت نیروهایی قرار دارند. کافکا باید این نیروها را رویتپذیر سازد. همچون مسّاحی که با نشانسنجهایش به محاسبهی واحدهای چگالی مکانها و جایگاهها میپردازد. مسّاحی که نموداری از نیروها تنظیم میکند. رویتپذیرکردنِ نیروهای قانون، نیروهای حیوانشدن، نیروهای کجریختکنندهی سوسک-شدن که نه در حال تکاپو و مبارزه، که در حالت خوابیده و درازکش بر شخص اِعمال میشوند (همچون مورد گرگور سامسا). این به هیچوجه اشارهای بر چیزهایی از قبیل مسخ و «ازخودبیگانگی انسان معاصر» نیست، هیچ مشقت و شکنجهی از خودبیگانهسازی بر بدن گرگور سامسا هموار نشده، بلکه این طبیعیترین حالات بدن اوست که به موجب نیروی سادهای که بر آن اِعمال شده، سازمانی دوباره بافته است. یک کجریختی که توزیع اندامیِ بدن که سازندهی ارگانیسمِ آن، و توزیع مکانیِ آن که سازندهی هویت است را برهم زده و به آن سازمانی دوباره میبخشد. سیاستی نه مبتنی بر مکانیابی/هویتیابی، بل مبتنی بر مکانپریشی/هویتزدایی. نوشتارِ ویروسی با سرایتپذیریِ خود ازینرو سیاسی نیست که حامل محتوایی سیاسیست، بل سیاست را به مثابه یک مکانپریشی «اجرا میکند.»   

 

 لینک به صفحه ی نویسنده

رژیم های هنری و کاستی های مفهوم مدرنیته / ژاک رانسیر
بهمن ۱۲م, ۱۳۸۸

 

 

ترجمه : بابک سلیمی زاده

 

 

 

 

توضیح : این مقاله ترجمهی بخشی از کتاب «سیاستِ استتیک: توزیع امر محسوس» نوشتهی ژاک رانسیر میباشد، که بزودی در قالب مجموعه مقالاتی از ژاک رانسیر در باب سیاست و استتیک توسط همین مترجم به همّت نشر روزبهان منتشر خواهد شد. ژاک رانسیر فیلسوف معاصر فرانسوی، در مقالهای که میخوانید تفکیکی میان سه رژیم از هنرها را مشخص میکند. اول، رژیم اخلاقی تصاویر، که صورتبندی اصلی آن توسط افلاطون شکل گرفت، و با اینحال این بدان معنا نیست که چنین رژیمی در دوران مدرن یافت نمیشود. افلاطون توزیعی سخت و شدید از تصاویر ـ که نباید با هنر اشتباه گرفته شوند ـ در رابطه با منش و خلقیات جامعه را ارائه داد. و این توزیع را با ترتیبدادن تصاویر مطابق با خاستگاهشان (الگو) و غایت یا پایانشان (اینکه به چه کاری میآیند و چه تاثیری میگذارند) انجام داد. رژیم بعدی رژیم بازنمودی یا بوطیقایی است که در قالب نقد ارسطو بر افلاطون شکل گرفت. این رژیم، هنرها را از معیارهای اخلاقی، مذهبی، و اجتماعیِ رژیم اخلاقی تصاویر رها کرد. و هنرهای زیبا را، تا جائیکه تقلید هستند، از سایر تکنیکها وشیوههای تولید تفکیک کرد. کار در رژیم بازنمودی هنر، به جای بازتولیدِ صرفِ واقعیت، تابع اصول خاصی است که فرمهای این هنر را تعریف میکند: از قبیل سلسلهمراتب ژانرها و سوژهی اصلی. رژیم استتیکیِ هنرها، در عوض، سلسلهمراتب «توزیع امر محسوس» که خصیصهی رژیم بازنمودی هنر بود را از میان برمیدارد. این رژیم در صدد برقراری «برابری» میان سوژههای اصلی، استقلال سبک در رابطه با محتوا، و درونماندرگاری معنای چیزها در خودشان برآمد. رانسیر در قالب توزیع این سه رژیم هنری، کاستیهای مفهوم مدرنیته را خاطرنشان کرده و نسبتها و اختلافات آوانگاردیسم را با این رژیم استتیکی هنرها مورد بررسی قرار میدهد.  

 

 

 

دریافت نسخه آکروبات

 

 

 مقولات بنیادین بخصوصی برای اندیشیدن به آفرینش هنری در قرن بیستم بکار رفته است، برای مثال مقولات مدرنیته، جنبش آوانگارد، و امروزه نیز گاهی پستمدرنیته، و اینها بعضاً معانی سیاسی نیز داشتهاند. آیا این مقولات برای شما کوچکترین اهمیتی دارند، به عبارت دقیقتر، چه چیز است که «استتیک» را به «سیاست» گره میزند؟

 

من فکر نمیکنم که مفاهیم مدرنیته و جنبش آوانگارد چندان امور روشنگری بوده باشند، مخصوصاً وقتی که میخواهیم در مورد اَشکال تازهای از هنر که پس از قرن اخیر پدید آمد و یا به رابطه میان استتیک و سیاست بیاندیشیم. آنها عملاً دو امر متفاوت را با هم خلط میکنند : تاریخیتِ مربوط به یک رژیم از هنرها به طور کل، و تصمیم به گسستن از گذشته و یا سبقتگرفتن از آینده که در درون این رژیم رخ میدهد. مفهوم مدرنیتهی استتیکی تکینگیِ رژیمی بخصوص از هنرها را ـ بدون کمترین مفهومپردازیای از آن ـ پنهان میکند، یعنی تکینگیِ گونهای بخصوص از اتصال میان شیوههای تولید آثار هنری یا ایجاد افعال، اشکال رﺅیتپذیریای که آنها را نمایان میکند، و طریقههای مفهومپردازیِ اولی و دومی.

در اینجا برای روشنکردن این مفهوم و طرح مسئله یک انحراف لازم است. در این خصوص که چه چیز را هنر مینامیم، در واقع اینجا میتوانیم، درون سنت غربی، سه رژیم را از هم تمیز دهیم. نخست رژیمی در کار است که پیشنهاد میکنم آن را رژیم اخلاقیِ تصاویر(images) بنامیم. در این رژیم، «هنر» چنانکه ما میشناسیم شناخته نشده و تحت مسئلهی تصاویر ردهبندی گردیده است. تصاویر به عنوان گونهی ویژهای از وجود، موضوع پرسشی دوگانهاند : پرسشی درباره خاستگاهشان (و در نتیجه محتوای حقیقتشان) و پرسشی دربارهی پایان یا هدفشان، دربارهی استفادهای که از آنها میشود یا تاثیراتی که موجب میگردند. مسئلهی تصاویرِ امر الهی و این حق که بتوان چنین تصاویری را تولید کرد، و تکفیری که بر آنها قرار داده شده، در درون این رژیم جای میگیرد. درست همانطور که مسئلهی جایگاه و معنادهیِ این تصاویرْ تولید گشته است. تمامی بحث و جدل افلاطونی علیه وانمودهی نقاشی، شعر، و صحنه نیز به درون این رژیم فرومیغلتد. بر خلاف آنچه معمولاً ادعا میشود، افلاطون هنر را تحت سلطهی سیاست قرار نمیدهد. این نوع توزیع نزد افلاطون واجد معنایی نیست، چرا که برای او هنر وجود ندارد، بلکه هنرها وجود دارند، که چیزی نیستند جز طریقههای انجام دادن(doing) و ساختن(making). و از این طریق است که او خط تفکیک [هنرها] را ترسیم میکند : هنرهایی راستین وجود دارد، به معنی شکلهای دانایی بر مبنای تقلید از یک الگو(model) بهمراه غایاتی مشخص، و از سوی دیگر وانمودههای هنری وجود دارند که از نمودهای ساده تقلید میکنند. این تقلیدها، که بنا بر خاستگاهشان تفکیک شدهاند، بدینترتیب بنا بر غایت یا هدفشان از یکدیگر متمایز گشتهاند، بنا بر شیوهای که تصاویرِ شعر بینندهی خود را تدارک میبینند، هم کودکان و هم شهروندان بالغ را، با تربیتی بخصوص و منطبق با توزیع پیشهها در شهر. به این معناست که من از رژیم اخلاقی تصاویر صحبت میکنم. در این رژیم مسئله این است که بدانیم از چه طریق شیوهی زندگیِ تصاویر بر منش(ethos) تاثیر میگذارد. بر شیوهی بودنِ افراد و جوامع. این امر «هنر» را از اینکه به خود فردیتدهی کند بازمیدارد.

رژیم بوطیقایی(poetic) ـ یا بازنمودی(representative) ی ـ هنرها از رژیم اخلاقیِ تصاویر میگسلد. و جوهر هنر ـ یا هنرها ـ را در قالب دوگانه poiēis/mimēsis میشناسد. اصل تقلیدی در درون خود اصلی هنجارین نیست که تعیین کند هنر باید رونوشتهایی(copy) تولید کند که شبیه به الگوشان باشند. بلکه بیش از هر چیز اصلی عملیست که در درون حوزهی عمومی هنرها (طریقههای انجام دادن و ساختن) اَشکال ویژه و بخصوصی از هنر که وجودهایی ویژه تولید میکنند و امور تقلیدی خوانده میشوند را مجزا میکند. این تقلیدها همزمان هم از نظارت متعارف بر تولیدات هنری به واسطهی کارکردشان، و هم از حکومتِ قانونمدارِ حقیقت بر فراز گفتمانها و تصاویر رهایی یافتهاند. این عملکرد وسیعیست که بواسطهی شرح دقیق ارسطویی درباره محاکات(mimēsis) و با رجحانی که به کنش تراژیک میدهد فراهم آمده است. این جوهرِ شعر است. ساختمانِ یک طرح(plot) کنشهایی را ترتیب میدهد که فعالیتهای انسانها را، که در مرحلهی نخست قرار دارند، نزد نقصانی که ذات تصویر به همراه دارد بازنمایی میکنند. رونوشتی که مطابق با الگویش تجربه شده است. این همان اصلیست که تغییری کارکردی را در الگوی تئاتری پیش برد که پیشتر از آن یاد کردم. اصلی که حدود خارجی حوزهای مستحکم از تقلیدها را تنظیم میکند ازینرو همزمان اصلی متعارف و مربوط به شمول است. بسوی اشکالی از هنجارمندی(normativity) توسعه مییابد که وضعیتهایی را تعریف میکند که بر طبق آنها تقلید میتواند به عنوان امری منحصراً مربوط به هنر شناخته شود و، درون این چارچوب، به عنوان امری خوب یا بد، کافی یا ناکافی ارزیابی گردد : تقسیمبندی(partition) میان امر قابل بازنمایی و امر غیر قابل بازنمایی؛ تمایز قائل شدن میان ژانرها بر طبق آنچه بازنمایی شده است؛ اصولی برای تطبیق دادن شکلهای بیان با ژانرها و از اینرو با موضوع اصلیِ بازنماییشده : توزیع شباهتها بر طبق اصول راستنمایی(verisimilitude)، تخصیصدادن، یا تناظر؛ معیارهایی برای تفکیک و مقایسهی هنرها؛ و الخ.

من این رژیم را بوطیقایی مینامم به این معنا که هنر ـ آنچه دوره کلاسیک بعدها «هنرهای زیبا» خواند ـ را در درون ردهبندی طریقههای انجامدادن و ساختن بازمیشناسد، و نتیجتاً طریقههای مربوط به انجامدادن و ساختن را به عنوان وسایل ارزیابی تقلیدها تعریف میکند. من آن را بازنمودی میخوانم تا جائیکه این مفهومِ بازنمایی یا محاکات باشد که این طریقههای انجام دادن، ساختن، دیدن، و داوریکردن را سازمان میدهد. چنانکه باید گفت محاکات قانونی نیست که هنرها را به زیر یوغ شباهت(resemblance) بکشاند. محاکات پیش از هر چیز یک تا (fold) است در توزیع طریقههای انجام دادن و ساختن و به همان صورت در پیشههای اجتماعی، تائی که هنر را رﺅیتپذیر میسازد. این نه یک فرایند هنری بلکه رژیمی از رﺅیتپذیری است که وابسته به هنرهاست. یک رژیم رﺅیتپذیری در عین حال آن چیزیست که هنرها را خودآئین(autonomous) میسازد و نیز آن چیزی که این خودآئینی را به نظم عمومی پیشهها و طریقههای انجامدادن و ساختن پیوند میدهد. این همان چیزیست که من پیشتر در مورد منطق بازنمایی پیش کشیدم، که به رابطهی قیاس کلّی با یک سلسلهمراتب سرتاسریِ پیشههای سیاسی و اجتماعی داخل میشود. برتری بازنمایانهی کنش بر فراز شخصیتها یا روایت بر فراز توصیف، سلسلهمراتب ژانرها بر طبق مرتبه و بزرگیِ سوژهی اصلیشان، و برتری شگرف هنر خطابه، و گفتار در فعلیتِ خود، همهی این ارکان به یک قیاس توام با دیدی کاملاً سلسلهمراتبی از اجتماع شکل میدهند.

رژیم استتیکی هنرها در نقطهی مقابلِ رژیم بازنمودی میایستد. من این رژیم را استتیکی (aesthetic) میخوانم به این دلیل که تشخیص هنر دیگر از طریق جدایی میان طریقههای انجامدادن و ساختن رخ نمیدهد، بلکه بر پایه متمایز ساختنِ یک شیوهی محسوس از بودن رخ میدهد که ویژهی تولیدات هنریست. کلمهی استتیک مربوط به نظریهی حسّیت، ذوق، و لذت نزد دوستداران هنر نیست. بلکه مستقیماً به شیوهی خاصی از هستیِ هر چیزی ارجاع دارد که به درون قلمرو هنر بیافتد، به شیوهی هستیِ ابژههای هنر. در رژیم استتیکی، پدیدههای هنری با چسبندگیشان به رژیمی خاص از امر محسوس شناخته میشوند، که از اتصالات متعارفش رهایی یافته است و قدرتی ناهمگن در آن منزل کرده است. قدرتِ شکلی از اندیشه که نسبت به خودش به امری بیرونی تبدیل شده است : محصولی که با آنچه تولید نشده یکیست، داناییای که به نا-دانایی تغییر شکل داده است، لوگوسی که با تأثر(pathos) یکیست، تقلیدِ امر تقلیدناپذیر، و الخ. این ایدهی رژیمی از امر محسوس که نسبت به خودش بیرونی میشود، هستهای تغییرناپذیر در تشخیص هنر است، که شیوهی استتیکیِ اندیشه را از آغاز پیکربندی کرده است : کشف ویکو درباره «هومر راستین» به عنوان شاعری که در ستیز با خودش است، «نابغه»ی کانتی که خودش از قانونی که تولید میکند بی اطلاع است. «حالتِِ استتیکی» شیلر که هم فعالیت فاهمه و هم انفعال حسّی را معلق میکند، تعریف شلینگ از هنر به مثابه اینهمانیِ یک فرایندِ آگاهانه و یک فرایند ناآگاهانه، و الخ. شیوهی استتیکیِ اندیشه بهمچنین در تعاریف خاصی خلاصه میشود که هنرها در دوران مدرن به خود نسبت دادند : تصوّر پروست از کتابی که تماماً طراحیشده باشد و از قلمرو اراده کاملاً بیرون شده باشد؛ تصوّر مالارمه از شعری که توسط تماشاگر-شاعر سروده میشود؛ نوشتن «بدون ابزار کتابت» با گامهای یک رقصندهی بیسواد؛ آزمونِ سورئالیستیِ تولید اثری که بیانگر ناخودآگاه هنرمند باشد همراه با تصاویر منسوخِ کاتالوگها و مجموعه مجلات مربوط به قرن گذشته؛ تصوّر برسون از فیلم بعنوان اندیشهی فیلمساز که از بدن «مدلها» برداشت شده، مدلهایی که با تکرار نااندیشیدهی کلمات و ژستهایی که فیلمساز برای آنها تدارک دیده، حقیقت مخصوص به آن کلمات و ژستها را بدون اینکه فیلمساز یا مدلها آن را بدانند بیان میکنند؛ الخ.  

بیهوده است که بخواهیم کار را با تعاریف و نمونهها ادامه دهیم. بلکه بر خلاف، باید قلب مسئله را نشانه رویم. رژیم استتیکیِ هنرها رژیمیست که هنر را اکیداً در امر تکین قرار میدهد و آن را از هرگونه نقشِ بخصوص آزاد میکند، از هرگونه سلسلهمراتب هنرها، سوژهی اصلی، و ژانرها. با اینحال این کار را با برچیدن مانع تقلیدیای انجام میدهد که طریقههای انجام دادن و ساختن مرتبط با هنر را از دیگر طریقههای انجامدادن و ساختن جدا کرده است، مانعی که قوانین آن را از نظم پیشههای اجتماعی مجزا کرده است. رژیم استتیکی مدعیِ تکینگیِ(singularity) مطلق هنر است و، در عین حال، هر ملاک عملیای را برای مجزا ساختن این تکینگی از میان بر میدارد. خودآئینیِ هنر را برقرار میکند و همزمان، قائل به اینهمانی فرمهای آن با شکلهاییست که زندگی برای شکل دادن خود اختیار میکند. حالت استتیکی  (aesthetic state)شیلر، که نخستین جلوهی این رژیم است (و به معنایی هنوز هم برناگذشتنی مینماید) به وضوح نشاندهندهی این همانیِ بنیادینِ اضداد است. حالتِ استتیکی یک لحظهی نابِ تعلیق است، دقیقهای که فرم برای خود تجربه شده است. بعلاوه، این دقیقهی صورتبندی و تربیتِ گونهای ویژه از انسانیت نیز هست.  

از این منظر، میتوان عملکردهایی که توسط مفهوم مدرنیته اختیار میشود را فهمید. میتوان اینطور عنوان کرد که رژیم استتیکیِ هنرها نام صحیحیست برای آنچه با برچسب متناقض «مدرنیته» تعیین شده است. با این حال «مدرنیته» چیزی بیش از یک برچسب متناقض است. مدرنیته، در نسخههای متفاوتش، مفهومیست که ساعیانه در کار پوشاندن ویژهبودگی این رژیم هنرها و معنای واقعی این ویژهبودگیِ رژیم هنرهاست. چه محضِ تجلیل و چه از سر تاسف، یک خط ساده از گذار یا گسست میان امر کهنه و امر نو، امر بازنمودی و امر غیربازنمودی یا ضدّ بازنمودی ترسیم میکند. پایهی این شرح سادهی تاریخی را میتوان گذار به بازنمایی غیرفیگوراتیو در نقاشی دانست. این گذار و تحوّل بطور دمدستی توسط یکسانسازی آن با تقدیر ضدّ تقلیدیِ همهجانبهی «مدرنیته»ی هنری نظریهپردازی شد. وقتی ستایشگران این شکل از مدرنیته دیدند که نمایش-فضاهایی که تقدیرِ درخور مدرنیته بود، مورد هجوم انواع ابژهها، ماشینها، و ابزار آلاتِ ناشناخته قرار گرفته است، شروع به تقبیح «سنّتِِ امر نو» کردند، یعنی میلی معطوف به نوآوری که مدرنیتهی هنری را به تهیبودگیِ خود-اظهارگریاش تقلیل میدهد. با اینحال این نقطهی آغاز اشتباه آنهاست. بیرون جستن از محاکات به هیچوجه به معنای سرپیچی از بازنمایی فیگوراتیو نیست. ازین گذشته، این لحظهی افتتاحیست که معمولاً رئالیسم نامیده شده، که به هیچ عنوان به معنای ارزش قائل شدن برای شباهت نیست، بل به معنای تخریب ساختارهاییست که درونِ آنها کار میکند. بدینترتیب رئالیسمِ مربوط به رمان بیش از هر چیز واژگونی سلسلهمراتب بازنماییست (یعنی واژگونی اولویت امر روایتی(narrative) بر امر توصیفی(descriptive) یا سلسلهمراتب سوژه اصلی) و اختیار کردن یک شیوه تمرکزیابی قطعهقطعه یا پیوسته، که حضور خام را بر زیانِ ترتیب منطقی داستان تحمیل میکند. رژیم استتیکی هنرها امر کهنه را در تباین با امر نو قرار نمیدهد. بلکه به طرز بنیادیتر، دو رژیم از تاریخیت را در تباین با یکدیگر قرار میدهد. در رژیمِ وابسته به تقلید است که امر کهنه در برابر امر نو میایستد. در رژیم استتیکی هنر، آیندهی هنر، جداییِ آن از حالِ نا-هنر، پیوسته گذشته را دوباره به صحنه میآورد.

آنان که «سنّتِ امر نو» را تجلیل میکند یا برای آن متاسفند عملاً این نکته را از یاد میبرند که این سنّت به عنوان متمّم اساسیاش «تازگیِ سنّت» را در دل خود دارد. رژیم استتیکیِ هنرها با حکم به برقراریِ یک گسستِ هنری آغاز نمیشود. بل با احکامی مبنی بر بازتفسیر آنچه هنر را میسازد یا آنچه هنر میسازد آغاز شده است : ویکو «هومر راستین» را کشف میکند، نه به معنای پدید آورندهی افسانهها و شخصیتها، بلکه به عنوان گواهی بر زبان و اندیشهی مملو از تصویرِ دوران باستان؛ هگل سوژه اصلی حقیقی ژانر نقاشی هنر را نشان میدهد : نه در داستانها و توصیفات امور درونی بل یک آزادی قومی که در انعکاسات نور نمایش داده شده؛ بازآفرینی تراژدی یونانی توسط هولدرین؛ بالزاک و مقایسه فن شاعریِ یک زمینشناس که جهانها را بیرون از شیارها و فسیلها بازسازی میکند با فنشاعریای که درگیر با بازتولید قدری تلاطم در روح است؛ بازگویی اشتیاق سن متیو توسط مندلسون، و الخ. رژیم استتیکیِ هنرها پیش از هر چیز یک رژیم تازه برای بازگویی گذشته است. این رژیم عملاً رابطهی بیانگری که ذاتیِ یک زمان و یک حالت تمدن است را بعنوان اصل اساسی هنرمندی پایه میگذارد، رابطهای که پیشتر به عنوان جزء «غیر هنری» اثر هنری شناخته شده بود (جزئی که با استناد به زمختیِ زمانهی حیات هنرمند رد شده بود). رژیم استتیکیِ هنرها انقلاباتِ خود را بر اساس همان ایدهای بنیان مینهد که موجب گشته بود موزه و تاریخِ هنر را اختراع کند. مفهوم نئوکلاسیسیزم و فرمهای تازهی بازتولید . . . این رژیم بر اساس ایدهای مبتنی بر اینکه هنر چه بود، و اینکه هنر چه بوده است خود را وقفِ ابداع فرمهای تازهی زندگی میکند. وقتی که فوتوریستها و کنستراکتیویستها پایان هنر را اعلام کردند و اینهمانی عملهای آن با عملهایی که برمیسازند، میآرایند، و ریتم خاصی به زمانها و مکانهای زندگی همگانی میبخشند را پایانیافته تلقی کردند، پایانِ همارز قرار دادنِ هنر با اینهمانی آن با زندگی اجتماعی را پیش کشیده بودند. این طرحِ پیشنهادی مستقیماً وابسته به بازتفسیر شیلری و رمانتیک از هنر یونان است بعنوان شیوهی زندگی یک اجتماع. و حتی برقراری ارتباط، از جنبههای دیگر، با سبکهای دیگری که توسط مبدعانِ این اعلان معرفی شده بود، مبدعانی که به نوبه خود نه یک انقلاب، بلکه تنها یک شیوهی زیست تازه در میان کلمات، تصاویر، و کالاها را پیش کشیده بودند. ایدهی مدرنیته یک مفهوم مشکوک است که میکوشد تمایزات موجود در پیکربندی(configuration) پیچیدهی رژیم استتیکی هنرها را روشن و واضح سازد. میکوشد که فرمهای گسستن، و ژستهای شمایلشکنانه(iconoclastic) را حفظ کند، آنهم با تفکیک کردن آنها از زمینهای که به آنها اذن وجود میدهد : تاریخ، تفسیر، میراث، موزه، فراگیرندگی بازتولید. . . . ایدهی مدرنیته وابسته به این خواست است که تنها یک معنا و مسیر در تاریخ وجود دارد، در حالیکه موقتیبودنِ مختص به رژیم استتیکی هنرها یک همبودگی(co-presence) است از موقتیبودنهای ناهمگن.

ازینرو بنظر میرسد مفهوم مدرنیته بطرزی سنجیده ابداع شده تا از بدست آمدن فهمی روشن از تغییر شکلهای هنر و روابط آن با دیگر عرصههای تجربهی جمعی پیشگیری کند. اشتباهی که توسط این مفهوم باب شده، به نظرم میرسد که دارای دو شکل عمده است. هر دوی آنها، صرف نظر از تحلیلشان، تکیه بر تناقضی دارند که تشکیلدهندهی رژیم استتیکیِ هنرهاست، چیزی که هنر را به شکلی خودآئین از زندگی تبدیل میکند، و همزمان خودآئینیِ هنر و اینهمانی آن با یک لحظه در فرایندِ خود-آراییِ زندگی را کنار میگذارد. دو متغیر عمدهی گفتمان بر سر «مدرنیته» از این تناقض سرچشمه میگیرد. نخستین متغیر، مدرنیتهای است که بسادگی با خودآئینی هنر اینهمان شده است، یک انقلابِ «ضدّ تقلید» در هنر، که همان غلبهی فرم ناب هنر است، نهایتاً رخ نمود. بدینترتیب هر هنرِ فردی مدعیِ پتانسیل ناب هنر خواهد بود بوسیلهی کاوش در ظرفیتهای رسانهی مختص به خودش. مدرنیتهی شعری یا ادبی در ظرفیتهای یک زبان کاوش میکند جدای از کاربردهای ارتباطی آن. مدرنیتهی تصویری، نقاشی را به خصیصههای ممتازهی آن بازمیگرداند : مواد رنگی و صفحهی دو بعدی. مدرنیتهی موسیقایی خود را با زبانِ گام دوازده نتی اینهمان کرده است، و از هرگونه قیاس با زبانِ بیانگر(expressive) رها گشته است، الخ. بعلاوه، این فرمهای مختص به مدرنیته میتوانند در یک قیاسِ دور مرتبط با یک مدرنیتهی سیاسی باشند که مستعد یکی شدن با رادیکالیتهی انقلابی و یا با یک مدرنیتهی معتدل و رفع طلسم شده مربوط به یک حکومت جمهوریخواهِ خوب است(بستگی به دورهاش دارد). خصیصهی اصلی آنچه «بحران هنر» نامیده شده است، شکست سخت و همهجانبهی این پارادایم سادهی مدرنیستیست، که پیوسته و برای همیشه از آمیزهی ژانرها و رسانهها دور افتاده است، همچنانکه از امکانات بیشمار سیاسی که ذاتیِ شکلهای معاصر هنر است.

این شکست سخت و همهجانبه آشکارا توسط دومین شکل عمدهی پارادایم مدرنیستی تعریفِ مضاعف شده است، که میتوان آن را مدرنیگری(modernatism) نامید. منظورم اینهمانی اَشکال رژیم استتیکیِ هنرهاست با اشکالی که یک تکلیف را به انجام میرسانند یا تقدیر مختص به مدرنیته را برآورده میکنند. در بنیانِ این اینهمانی تفسیری خاص از تناقض ساختاری و زایای «شکلِ» استتیکی وجود دارد. یعنی، در این مورد، تعیین هنر منوط به شکل و خودآراییِ زندگیست که واجد اهمیت و ارزش است. نقطهی شروع این امر، یعنی تصوّر شیلر از تربیت استتیکیِ انسان، یک نقطه ارجاع بیرقیب را برمیسازد. همین مفهوم بود که این ایده را دایر کرد که سلطه و بندگی در درجه اول جزئی از یک توزیع هستیشناختی هستند (فعالیت اندیشه در مقابلِ انفعال مادّهی محسوس). و نیز این مفهوم بود که یک حالت خنثی را تعریف کرد، حالتی از الغاء دو واحدی که در آن فعالیت اندیشه و پذیرندگیِ امر محسوس به یک واقعیت منفرد تبدیل میشوند. آنها نوعی منطقهی تازه از هستی را برمیسازند ـ منطقهی بازی آزاد و نمود ـ که تصوّر برابریای را ممکن میسازد که مادیتیابی مستقیم آن، بنابر گفتهی شیلر، با انقلاب فرانسه ناممکن نشان داده شده بود. این شیوهی خاص از زندگیدر جهان محسوس است که میبایست توسط «تربیت استتیکی» توسعه یابد، با هدف تربیت انسان، تا مستعد زندگی در یک اجتماع سیاسی آزاد گردد. ایدهی مدرنیته به عنوان دورهای که اختصاص به تحقق مادّیِ یک انسانیتِ هنوز نهفته در نوع بشر دارد، بر این شالوده ساخته شده است. راجع به این نکته میتوان گفت که «انقلاب استتیکی» ایدهای تازه از انقلاب سیاسی را تولید کرد : تحقق مادّیِ یک انسانیت مشترک که همچنان تنها به عنوان یک ایده وجود دارد. ازین طریق است که «حالت استتیکیِ» شیلر به «برنامهی استتیکیِ» رمانتیسیسم آلمانی تبدیل شد. برنامهای که در طرح کلی و شتابزدهای که هگل، هولدرین، و شلینگ با هم نوشتند خلاصه گشت : تحقق مادّیِ آزادی نامشروط و اندیشهی محض در فرمهای مشترک زندگی و باور. همین پارادایم خودآئینیِ استتیکی است که به پارادایمی تازه برای انقلاب بدل شد، و متعاقباً منجر به مواجههی مختصر ولی قاطع میان صنعتگران انقلاب مارکسیستی و هنرمندان فرمگرا بر سر موضوع شیوهی تازهای از زندگی شد. شکست این انقلاب تعیین کنندهی تقدیر این مدرنیگری ـ در دو فاز ـ است. در فاز اول، مدرنیگریِ هنری، در پتانسیل انقلابی صحیحاش مبتنی بر امید و مقاومت، در برابر انحطاط انقلاب سیاسی قرار گرفت. سورئالیسم و مکتب فرانکفورت حاملان عمدهی این ضدّ مدرنیته بودند. شکست انقلاب سیاسی به عنوان شکست الگوی هستیشناختی-استتیکیِ آن فهمیده شد. بدینترتیب مدرنیته به چیزی شبیه یک تقدیر مهلک بر پایهی یک فراموشی بنیادین بدل گشت : ذات تکنولوژی بنابر نظر هایدگر، بُریدن از راسِ پادشاهی به مثابه بُریدن از سنّت در تاریخ انسانیت، و نهایتاً گناه اولیهی نوع بشر، فراموشکردنِ وامی که به دیگری دارند و سرسپردگی آنها به قدرتهای ناهمگن امر محسوس است.

آنچه پسامدرنیسم نامیده میشود به واقع جزئی از همین فرایند واژگونیست. در درجه اول، پسامدرنیسم آشکار کنندهی هر چیزی در سیر تکاملی متاخر هنرها و راههای ممکنِ اندیشیدن به هنری بود که عمارت نظری مدرنیسم را ویران کرده بود : همگذری و آمیختن هنرها که مجموعه اصول مرسوم لسینگ درباره جدایی هنرها را از میان برمیداشت؛ از هم پاشیدن پارادایم معماری کارکردگرا و بازگشت خطوط خمیده و تزئین؛ فرو ریختن الگوی انتزاع تصویریِ دو بعدی از طریق بازگشت بازنمایی فیگوراتیو و دلالتگر و به همان اندازه هجوم تدریجی سیل فرمهای سه بعدی و روایتگر به فضای نمایشگاهی نقاشی، از پاپ آرت گرفته تا هنر چیدمان و «اتاقهای» هنر ویدئویی؛ ترکیب جدید نقاشی و زبان و به همان اندازه مجسمهسازی مقبرهای و برونفکنی سایه و نور؛ انحلال سنت مجموعهای از طریق در هم آمیزیِ نظامهای موسیقایی، ژانرها، و حوادث تاریخی. الگوی غابتشناختی(teleological) مدرنیته به مجرّد اینکه میان «خصیصههای ممتازه»ی هنرهای متفاوت جدایی افکند، یا حوزهی ناب هنر را از دیگر هنرها منفک کرد، غیر قابل دفاع گشت. پسامدرنیسم به یک معنای ساده نامی بود که تحت نقاب آن عدهای از هنرمندان و متفکران آنچه مدرنیسم در کنه خود بود را تحقق بخشیدند : تلاشی جانکاه برای برقرار کردن یک «خصیصهی ممتازه از هنر» با پیوند دادن آن به یک هستیشناسی ساده از تکامل و گسست تاریخی. بعلاوه اصلاً نیازی به پیش راندن این بازیابیِ متاخرِ امر واقعِ بنیادیِ رژیم استتیکیِ هنرها به سوی یک شکاف بالفعل زودگذر و تبدیل آن به پایان واقعیِ یک دورهی تاریخی نبود.

با اینحال، این فقرهی دوم است که به روشنی نشان داده است که پسامدرنیسم چیزی بیش از این بود. امر خوشیآفرین، یعنی جواز هنری پستمدرن، و ستایش آن از کارناوال وانموده، همه نوع مخلوطکردن و پیوند دادن، به سرعت تغییر شکل دادن و آزادی و خودآئینی را که اصل مدرنیستی بر هنر حمل میکرد ـ یا میخواست بکند ـ و بدان ماموریت به انجام رساندن آن را داده بود، به چالش کشید. بنابراین یک بازگشت از کارناوال به صحنهی آغازین شکل گرفت. با اینحال، صحنهی آغازین میتواند به دو معنا لحاظ شود، یا به عنوان نقطهی شروع یک فرایند و یا یک جدایی اولیه. اعتقاد مدرنیستی از ایدهی «تربیت استتیکیِ انسان» حاصل شده بود که شیلر آن را از تحلیل کانت درباره امر زیبا وام گرفته بود. واژگونی پستمدرن به عنوان یکی از شالودههای نظری خود، تحلیل لیوتار از امر والا(the sublime)ی کانتی را داشت، که بعنوان محل وقوع یک فاصلهی بنیادی بازتفسیر شده بود که ایده را از هرگونه بازنمایی محسوس جدا میکند. از این لحظه به بعد، پسامدرنیسم به یک لابه و توبه از اندیشهی مدرنیستی رسید، و صحنهی فاصلهی والا تمامی انواع صحنههای فاصلهی اولیه و گناه اولیه را در هم خلاصه کرد : مفهوم هایدگریِ گریختن خدایان، جنبهی تقلیل ناپذیر ابژهی نمادینهناشدنی و رانهی مرگ چنانکه توسط فروید تحلیل شده است. صدای دیگریِ مطلق که اعلامکنندهی یک ممنوعیت است در بازنمایی، و قتل انقلابیِ پدر. پسامدرنیسم ازینرو به مرثیه بزرگی دربارهی امر غیرقابلبازنمایی/متمرّد/ غیر قابل بازخرید تبدیل شد، که جنون مدرن در باب ایدهی خود-رهاسازیِ انسانیتِ نوعبشر و حدّ اعلای اجتنابناپذیر و پایانناپذیر آن در اردوگاههای مرگ را تقبیح میکرد.

مفهوم «آوانگارد» معرّف نوعی از سوژه است که مناسب حالِ تصورات و مقتضیات مدرنیستیست برای پیوند دادن استتیک به امر سیاسی. موفقیت آن بیش از آنکه مدیون اتصال مناسب میان ایدهی هنریِ نوآوری و ایدهی تغییر سیاسیِ رهبریشده باشد، مرهون اتصال پوشیدهتریست که میان دو ایده از امر «آوانگارد» برقرار کرد. از یک سو، مفهوم مکاننگارانه و نظامی از نیرویی که پیشرو و پیشقراول است، که دارای فهم روشن و واضحی از جنبش است، نیروهایش را تجسّم میبخشد، مسیر تکامل تاریخی را تعیین میکند، و جهت سیاسی سوژگانی را برمیگزیند. کوتاه آنکه ایدهایست که سوژگانیتِ سیاسی را به یک فرم معیّن پیوند میزند : حزب، یک جزء مجزای پیشرفته که توانایی رهبری خود را از قابلیتش در خوانش و تاویل نشانههای تاریخ میگیرد. و در سوی دیگر، ایدهای دیگر از امر آوانگارد یا پیشتاز وجود دارد که، در تطابق با الگوی شیلر، ریشه در پیشبینیِ استتیکیِ آینده دارد. اگر مفهوم آوانگارد معنایی در رژیم استتیکیِ هنرها داشته باشد، در این وجه دوم قرار دارد، نه در یک جزء مجزای پیشرفته از نوآوری هنری بل در وجه ابداع اشکال محسوس و ساختارهای مادّی برای یک زندگی آتی. این آن چیزیست که امر آوانگارد «هنری» برای امر آوانگارد «سیاسی» به ارمغان آورد، یا میخواهد بیاورد ـ چنانکه خودش باور دارد که چنین کرده است ـ با تبدیل سیاست به یک برنامهی تام زندگی. تاریخ روابط میان احزاب سیاسی و جنبشهای هنری قبل از هر چیز تاریخ یک اغتشاش بوده، گاهی بطرز خودخواهانهای حفظ شده و گاهی شدیداً تقبیح شده، میان دو ایده دربارهی امر آوانگارد، که در واقع دو ایدهی متفاوت از سوژگانیتِ سیاسی هستند : ایدهی پیشرو-سیاسی یک حزب، به معنای ایدهی شکلی از هوش سیاسی که وضعیتهای ضروری تغییر را محاسبه میکند، و ایدهی ماوراء سیاسی سوژگانیت سیاسی جهانی، ایدهی عاملیت بالقوهای که ذاتیِ ابداع شیوههای محسوسِ تجربه است که یک اجتماع آتی را پیشبینی میکند. هیچ چیز در مورد این اغتشاش بر سبیل تصادف نیست. اینطور نیست که، چنانکه عقیدهی عمومی سعی دارد این باور را به ما تحمیل کند، جاهطلبی هنرمندان مدعیِ یک انقلاب همهجانبه و تام از طرف امر محسوس باشد که راه را برای تمامیتخواهی هموار میکند. بلکه ایدهی یک امر آوانگارد سیاسی بین دو مفهوم تقسیم شده، مفهومی استراتژیک از امر آوانگارد، و مفهومی استتیکی از آن.

 

منبع :

 

Jacques Rancière, Politics of Aesthetics: The Distribution of the Sensible, 2000, pp. 20-30

 

 

درآمدی بر نقد بوطیقای سیاسی / بابک سلیمی زاده
دی ۱۱م, ۱۳۸۸

 

دریافت نسخه آکروبات

 

 

 

کلید واژه : موقعیتهای کلاممندی؛ اختلاف؛ قدرت؛ زبان؛ سیاست

 

چکیده: این مقاله سعی دارد سه نکته را روشن سازد: اول اینکه شعر نمیتواند اِعمال قدرت بر و از طریق کلمات باشد. یعنی شعر عبارت از بکارگیریِ قدرتِ استفاده از و بازی با کلمات نیست. دوم اینکه، مسئلهی شعر بر سر این است که چه کسانی چگونه صلاحیت بازی با کلمات را کسب کردهاند. و سوم اینکه ما در ایران معاصر به پژوهشی نیاز داریم که سعی دارد به کنش ادبیِ مردمِ حذفشدهای بپردازد که در طول تاریخ معاصر ایران سعی داشتهاند در موقعیتهای کلاممندیای که متعلق به آنها نیست و در زبانی که از آنِ دیگریست شرکت جویند و آن موقعیتهای کلاممندی را بازپسگیرند.

 

 

 

۱- شاعر در گفتار مرسوم کسی است که قدرت استفاده از کلمات را دارد (یا کسب کرده است)، و می تواند آن را بکار ببندد. اما چه خواهد شد اگر کسی از کلمات استفاده کند، که قدرتِ بکار بستن آنها را ندارد؟

 

در تمام پژوهشهایی که بر بوطیقای شعری نیما صورت گرفته، نکتهای که تعجب مرا برانگیخت این است که مهمترین رکن بوطیقای نیمایی هیچگاه به اندازهی کافی مورد توجه قرار نگرفته است: اینکه بوطیقای نیما وقتی پدیدار شد که یک کلمهی همواره مبهم در جامعهی ایرانی به عرصهی رویتپذیری داخل شد: «مردم». همان امر همواره رویتناپذیری که در ایران معاصر بصورتی پیگیر سعی در رویتپذیر ساختن خود داشت.

دستاورد بزرگ نیما و یادداشتهای نظری او را میتوان در آنچه او «دیدن» به معنای واقعی مینامید خلاصه کرد. به واقع چه تفاوتی هست میان دیدن مدّ نظر نیما و دیدن شعر کلاسیک؟ و وقتی نیما «میبیند» به واقع چه چیزِ متفاوتی نسبت به دیدنِ کلاسیک میبیند؟ اگر دیدن حکایت از یک تقسیم میان امور رﺅیتپذیر و رﺅیتناپذیر داشته باشد، نیما نخستین شاعری بود که امور رﺅیتناپذیر را دید. اموری که در سطح جامعه دیده نمیشوند. او امور رﺅیتناپذیر را به جهان کلمه وارد کرد. نه به این معنای مبتذل که کلماتی نظیر راهآهن یا مثلاً  chat roomرا به عالم شعر داخل کند! بل بدینمعنا که نیروهای بیکلام را که در جامعه موقعیت رﺅیتپذیری نداشتند و کلاممند نبودند، به عرصهی کلاممندی و رﺅیت پذیری آورد. دستاوردی که در عرصه سیاست پیش تر با انقلاب مشروطه آغاز شده بود : مردم میتوانند سخن بگویند و در موقعیتهای کلامی شرکت جویند. ما در انقلاب مشروطه شاهد کلام مند شدنِ خودِ کلمه ی «مردم» بودیم، که پیش از آن کلمه ای کلام مند نبود. بدینترتیب نیما چه بخواهد چه نخواهد باب یک پرسش اساسی را در شعر معاصر گشود که امروزه من آن را مطرح میکنم: اگر ادیب عبارت از کسیست که قدرت استفاده از کلمات و بازی با آنها را دارد، چگونه میتوان از دسترسی مردمی به موقعیتهای کلاممندی سخن گفت که «قدرت» بکار بستن کلمات را ندارند؟

 

ماشین جنگیِ یک شعر چیست؟ چگونه میتوان از سرهمبندی این ماشین در مقابل ماشین دولتی-بوروکراتیک شعر سخن گفت؟ بیشک صحبت بر سر دو نوع شعر نیست، تو گویی شعر مسلّط در یک سو، و نوعی شعر مسلّح یا ماشین جنگی شعر در سوی دیگر قرار داشته باشد. ما تنها یک شعر داریم، که خود محل اختلاف است. ما با تفاوت شعر با شعر سر و کار داریم. تفاوت امر یکسان. اما این اختلاف بوطیقایی، فرمی نیست که جلوهای از محتوای اجتماعی یا اقتصادی باشد، بلکه واقعیتِ بالفعلِ بوطیقاست. من این «اختلاف» را از رانسیر وام میگیرم، تا با تاسی از آن، بتوانم امکان بررسی اختلافی در دل شعر را محک بزنم. رانسیر برای بازشناسی این اختلاف به «سیاست» ارسطو بازمیگردد، اما نه به این خاطر که به یک موضعِ انسانگونه انگار که سیاست را عبارت از قابلیت سخنگفتن و بحثکردن انسانها میداند بازگردد، بل به این خاطر که نشان دهد این «قابلیت مشترک» میان انسانها، از همان ابتدا شکاف برداشته است. ارسطو به ما میگوید که بردگان زبان را میفهمند، اما دارای آن نیستند. این همان معنای اختلاف است. سیاست هست، نه از این حیث که انسان قابلیت سخنگفتن دارد، بلکه به زعم رانسیر سیاست هست، به این خاطر که سخنگفتن با سخنگفتن یکسان نیست.

ما در تعریف اولیهی شعر یک تقسیم را شاهدیم میان «زبان ادبی» و «زبان روزمره» یا عامیانه. به نظر من این تعریف، نه صرفاً نوع خاصی از زبان، بل نوع خاصی از زندگی را پیشفرض میگیرد که منحصراً «ادبی» است. یعنی کسی که به کلمات (و متعاقباً بازی با آنها) دسترسی دارد و قابلیت و مهارت استفاده از آنها را کسب کرده است. این موقعیت و جایگاه را من «موقعیتِ کلاممندی» نامیدهام. یعنی موقعیتی که سوژه با قرار گرفتن در آن واجد قابلیت و مهارت استفاده و بازی با کلمات میشود. پرسش اساسی ما باید این باشد : سوژهی ادبی چگونه ساخته میشود. این رابطهی بوطیقایی در این موقعیتهای کلاممندی است که چگونگی برساختهشدنِ سوژهی ادبی را مشخص میکند. ساخته شدن این سوژه در این موقعیتهای کلاممندی همواره تحت مفهوم «قدرت» فهمیده شده است. یعنی سوژه با قرارگیری در این موقیعتها تواناییِ اِعمال قدرت بر و از طریق کلمات را کسب میکند. اما شعر به هیچوجه کسب قابلیت استفاده از قدرت کلمات نیست، اِعمال قدرت کلمات هم نیست. این نکته را میتوان در بطن همین تقسیم میان زبان ادبی و زبان روزمره توضیح داد. بر طبق این تقسیم، عدهای در موقعیت بکارگیری و اِعمال قدرت کلمات و نشان دادن مهارت خویش در بازی با کلمات قرار دارند، و عدهای صرفاً این کلمات را بازتولید و باز-استفاده میکنند. بیشک این زبان روزمره و عامیانه، مکان حکومتِ آن چیزی است که دستور زبان و هنجارهای زبانی نامیده میشود، و زبان ادبی با آشناییزدایی از این زبان روزمره قرار است از هنجارهای دستور زبان فراروی کند. اما به نظرم این تعریفْ موقعیتهای کلاممندیای را که خود این سوژهی ادبی را برمیسازد در نظر نمیگیرد. این منجر به نوعی آریستوکراسیِ ادبی میشود که زبان ادبی را از زبانی که میتوان «زبان برهنه»اش نامید جدا میسازد. این زبان ادبی به قابلیتهای زبان و کلمات میاندیشد، و «زبان برهنه» صرفاً آنها را بازتولید میکند. به این سیاق میتوان عملکرد چیزی که «نقد ادبی»اش مینامند را نیز بررسی کرد. کار نقد ادبی بنا نهادن کنش شعری در شیوهی خاصی از هستی و زندگی ادبی است. تاکید ما بر آن ویژگیِ شعر است که میتواند سوژهای را برسازد که درست به میانجی این واقعیت «شعر میگوید» و «در زبان دست میبرد» که واجد هیچ صلاحیتی برای شعر گفتن و دست بردن در زبان نیست. ازین حیث، شعر همواره دارای پتانسیل عدول از نقد ادبی است، و نه نمادینهشدن در گفتمان نقد ادبی. به نظر میرسد بتوان نقد ادبی در حوزهی بوطیقا را، همان چیزی دانست که رانسیر در عرصه سیاست نام «پلیس» را به آن میدهد: «ذات پلیس بناست نوعی بخشبندی یا توزیع امر محسوس باشد که مشخصهاش فقدان یک خلاء یا متمم است: بر این اساس، جامعه متشکل است از گروههای موقوف به شیوههای مشخص فعالیت، از مکانهایی که این مشغولیتها عملی میشوند و از شیوههایی از بودن که متناظر با این مشغولیتها و این مکانهاست.»(ده تز در باب سیاست)

در تقابل با زبان ادبی و نقد ادبی حاکم بر آن که مدام خلاءهای موجود در خویش را پر میکند و زبانهایی که «نیستند» را دور میریزد، شعر بنا بر اختلافی که به آن نسبت دادیم آن چیزی است که میتواند نظم و آرامش حاکم بر این نقد ادبی را بر هم زند و همان «متمم»، همان چیزی که «نیست» را به آن اضافه کند. مسئله بر سر تاکید بر نوع خاصی از ادبیات یا شعر «سیاسی» نیست، مسئله بر سر نوعی سیاستِ بوطیقاست که هر دم قادر است سوژهی خاص خود را در موقعیتهای کلاممندی برسازد. و به یک معنا سخن گفتن از سیاست در شعر و ادبیات، به معنای ابداع خود ادبیات است، ادبیاتِ مردمی که گم شدهاند؛ ابداع ادبیاتی که «نیست». نه ادبیاتی که وجود ندارد، بل ادبیاتی که به حساب نیامده است. زبانی که به عنوان «زبان روزمره»، «فرهنگ عامه»، و «زبان مردم کوچه و بازار» به مطالعات جامعهشناختی و فرهنگی فروکاستهشده و از حوزه  ی بوطیقا کنار زده شده است. ادبیاتِ مردم ستمدیده، ادبیاتِ به شمارنیامدگان چگونه ادبیاتی میتواند باشد؟ مطمئناً اولین خصوصیتاش، بنا بر تزی که مطرح کردیم، این خواهد بود که مکانِ «اِعمال قدرت» کلمات توسط کسانی که صلاحیت دسترسی به زبان و بازیهای کلامی را دارند نیست. وجودِ آنها که «نیستند» خود گواه این نکته است که ادبیات صرفاً بازی با کلمات و نوآوری و ابتکار متنی نیست. ادبیات بیش از هر چیز دسترسیِ یک فرد به موقعیتهای کلاممندی است که او را به سوژهی ادبی تبدیل میکند. باید پژوهشی صورت گیرد تا ببینیم که چگونه این سوژه در طول تاریخ در نهایت با مفهوم قدرت گره خورده و عدهای دارای صلاحیتِ بازی با کلمات شدهاند و به «ادبیات» پرداختهاند و عدهای صرفاً «فرهنگ عامه» یا «زبان روزمره» تولید و بازتولید کردهاند. مسئله این نیست که یک ادیب بیاید و زبان روزمره و عامیانه را به حوزهی زبان ادبی وارد کند (کاری که به عنوان مثال شاملو انجام داد)، درست برعکس، مسئله این است که یک نا-ادیب که سخن گفتناش زبان روزمره و فرهنگ عامیانه تلقی شده، تعریف مرسوم موقعیتهای کلاممندی را بر هم زده و زبانی را به خود اختصاص دهد که گویا از آنِ او نیست (یعنی همان زبان مشترک). این نا-ادیب است که توان طرح چنین پرسشی را دارد: چه خواهد شد اگر کسی از کلمات استفاده کند، که قدرتِ بکار بستن آنها را ندارد؟

 

۲- مسئله ی شعر بر سر بازی با «زبان» نیست، مسئله ی شعر بر سر این است که چه کسانی و چگونه صلاحیت بازی با زبان را کسب کرده اند. مسئله ی شعر باید بر سر این باشد که زبان با زبان برابر نیست. مسئله ی شعر بر سر ساخت نوع خاصی از سوژه  است که تحت موقعیت هایی خاص کلام مند می گردد.

 

اجازه دهید توضیح خود را با ذکر یک مثال آغاز کنیم. این وضعیت را در نظر بگیرید: آنتونن آرتو در آسایشگاه بیماران روانی هر روز یادداشت مینویسد، و پرستارش این یادداشتها را به عنوان هذیانات یک بیمار هر روز دور میریزد. در گزارش پزشکی آرتو دکتر مینویسد که «نامبرده مدعی است که یک نویسندهی بزرگ است». با ذکر این مثال میخواهم توضیح دهم که ادبیات و نوشتار صرفاً عرصه و جولانگاه زبان نیست، بل ادبیات در همین وضعیتی زاده میشود که زبان با زبان برابر نیست. ما با اختلافی میان خود مفهوم «نوشتار» یا «نوشتن» سر و کار داریم، و نه با مواجههی دو نوع نوشتار. نه صفآرایی دو نوشتار در مقابل هم، بل حضور یک نوشتار که مدام میخواهد خلاء موجود در تمامیت خود را پر کند، و خلائی که از قضا در نقاط التهاب همین زبان و همین نوشتار مدام بازآرایی میشود. آنچه آرتو نوشتار مینامد در نظر پرستار چیزی جز هذیانها و همهمههای ذهنیِ یک بیمار نیست، و آنچه پزشک نوشتار مینامد چیزی جز سازمان زبانیای نیست که «بدن آرتو را دزدیده است». بنابراین مسئلهی شعر بر سر بازی با زبان نیست، و از طرفی زبان ادبی چنانکه رولان بارت میپندارد امکانی نیست که با بازیهای آزاد کلامی ما را از قید سازمانهای قدرت زبان رسمی خلاص کند، بل زبان ادبی خود تقسیمی است در میان زبان رسمی که با ماشینهایی نظیر نقد ادبی سعی میکند آن خلاء و آن اختلافی که در زبان حضور دارد را پر کند.

اشکالی که به نظر من به آنچه «شعر سیاسی»اش مینامند وارد است این نیست که به ناب بودن و توجه به زبانیت شعر اهمیتی نمیدهد و آن را فدای سیاست میکند، بل این است که اتفاقاً به اندازه کافی به سیاستِ شعر توجه ندارد، یعنی به ساخت نوع خاصی از سوژه که تحت موقعیتهایی خاص کلاممند میشود. مسئله سخن گفتن از دردِ مردم نیست، مسئله این است که چرا به سیاقی ارسطویی سخن گفتنِ مردم نوای لذت و درد تلقی گشته و دست بردن آنها به نوشتار نه یک کنش سیاسی برای بازپسگیری موقعیتهای کلاممندی، بل یک «فرهنگ عامیانه» و یک «زبان کوچه و بازار» تلقی شده که چیزی جز نوای درد و لذت نیست؟

سوژه شدن شعری به معنای سرهمبندی یک ماشین شعری است که در مقابل ماشین بوروکراتیک و دولتی ادبی قرار میگیرد تا موقعیتهای کلاممندی نوشتار را بازپس گیرد. ماشین جنگیِ یک شعر به کلاممند کردن امور بیکلام تحت موقعیتهایی خاص میپردازد، آرتو به کلاممند کردن نیروهای بیکلام بدن تحت یک موقعیت میپردازد، در قالبِ نه رویارویی دو زبانِ بدنِ متخاصم، بل به معنای رویتپذیر ساختن التهاب رویتناپذیر یک بدن. این التهاب که زبان همواره سعی در پر کردنِ آن دارد نه صرفاً با بازیهای زبانی، که با رویتپذیر ساختنِ آن آوایی به بار میآید که بیصدا باقی مانده است. آنچه گمشده است بدن آرتو است، ادبیات از درد مردم نمیگوید، مردمی را رویتپذیر میسازد که گم شدهاند. ادبیات هست تا با ابداع مکرّر خود و هر دم بر روی صحنه آوردنِ آن «خلاء» نشان دهد که قدرتِ شعر گفتن از آن کسانی است که شایستگی و مهارتی برای اِعمال این قدرت ندارند.

 

۳- ضرورت یک پژوهش: وفاداری به بوطیقای نیما، نه آنچه از نیما باقی مانده است، بل وفاداری به آنچه می توان «رخدادِ نیما» نامید، ضرورتِ انجام یک پژوهش را پیشِ روی ما می گذارد: اینکه حذف شدگان و به حساب نیامدگان آخرین بار کی سخن گفته اند؟ چه زمانی در صدد بازپس گیریِ موقعیت های کلام مندی بر آمده اند، و از طریق نوشتار، سعی در شرکت جستن در زبانی داشته اند که از آنِ آنها نیست.

 

تاریخنویسیِ سیاسی این کشور، عبارت از تاریخ آمد و رفتِ حکومتهای آن بوده است، تاریخ تکوین و تبدیل «هنرهای حکومتگری». در این میان، چگونه میتوان از چیزی به نام «تاریخ مردم» سخن گفت؟ این امر ضرورت دیگری را هم در حوزهی «بوطیقای سیاسی» پیش روی ما قرار میدهد. اگر تاریخ ادبیات و شعر این مملکت تاریخ آمد و رفت هنرهای گوناگون سخنسرایی و تکوین و تبدیل سبکها و شیوههای مختلف شعرسرایی معاصر بوده است، چگونه میتوان از تاریخِ نوشتنِ کسانی سخن گفت که «صلاحیت» اندیشیدن به و دست بردن در زبان را نداشتهاند. در باب موضوع مطرح شده و تقابلهای ذکر شده (از جمله تقابل میان زبان ادبی و زبان برهنه) اغلب پژوهشهای معاصر با نگاهی «فرهنگی» یا «جامعهشناختی» به بررسی و تدوین آنچه زبان عامیانه، زبان مردم کوچه و بازار، شعر عامیانه و فرهنگ عامه نامیدهاند پرداختهاند. این پژوهشها گاهی به واسطهی ورود به عرصهی زبان ادبی توسط برخی ادبیبان و «کارشناسانِ» ادبیات، تحولاتی چند در زبان ادبی و نحوهی سرایش شعر و نوشتن داستان ایجاد کرده است. این نوشتهها یا شعرهای «عامیانه» اغلب به عنوان بازتاب وضعیت اقتصادی یا اجتماعیِ پدیدآورندگان آن، یا انعکاسدهندهی شورها و دردهای آنها تلقی شده است. اما پژوهشگرِ مورد بحث ما باید توضیح دهد که آیا صرفاً چنین چیزهایی را منظور دارد؟

من معتقدم که نیما نخستین کسی بود که فرمی برای ظهور پدیدهی جدید آن دوران (یعنی «مردم») خلق کرد. نه به این معنا که از دردها و مشکلات این مردم بگوید (این از نظر من اصلا مهم نیست)، بل فرم بیانی برای رویتپذیر ساختن این پدیده برگزید. مردم (به معنای همان مازاد سیاست) همواره همان چیزی است که بطور بالقوه توانایی ارائهی فرمهای تازهای از زندگی را دارد، بدینمعنی ظهور مازاد سیاست در شعر نیما به نوعی مازاد ادبی رسید که فرمهای تازهای را برای شعر ایجاب میکرد. یکی از پیامدهایی که این مازاد سیاست را در دل بوطیقای شعر مدرن کاشت و شعر مدرن نمیتواند از آن طفره رود، همین نکته بود که این مازاد نوید دهندهی آن مفهومی از سیاست بود که در تضاد با سیاست به مثابه قدرت و صلاحیت حکومتگری قرار میگرفت، همانطور که نخبهگرایی ادبی را در قالب این شعار به چالش میکشد که ادبیات عرصهی قدرت و صلاحیت بازی با کلمات توسط آن کسانی که مقدّر شده در زبان دست ببرند نیست، ادبیات قادر است سوژهای را برسازد که درست به میانجی این واقعیت شعر میگوید و در زبان دست میبرد که واجد هیچ صلاحیتی برای شعر گفتن و دست بردن در زبان نیست. نزد من، این میتواند معنای وفاداری به رخداد نیما باشد، که هیچ ربطی به مفاهیم بابِ روزِ «بازگشت به نیما» یا «احیاء نیما» و از این قبیل ندارد.

بدینطریق، پژوهشی که به نظرم باید طرح ریخته شود، بررسیِ دست بردنِ کسانی به زبان است که مقدّر نیست که به زبان دست ببرند، در موقعیتهای کلاممندی شرکت جویند و با کلمات بازی کنند. این پژوهش میتواند نگاهی به اشعار و نوشتارهای تهیدستان، حذفشدگان، کارگران، و به شمار نیامدگانی بپردازد که با دست بردن به کلمات و شرکت در موقعیتهای کلاممندی سعی در بازپسگیریِ این موقعیتها داشتهاند. چیزی مثل دستنوشتههای شبانه یا شعرهای عملهها و بناها و کارگران و بیکاران و بهشمار نیامدگانِ دههی چهل و پنجاه (به جای تاریخنگاری و بررسی صِرفِ شعر و ادبیات مرسوم دههی چهل و پنجاه)، یا حتی شعر تهیدستان، کارگران، و حاشیه