»
ک
ل
ي
ک

ک
ن
ی
د
«
گای دوبور، شهر مارکس و کوکاکولا / اندی مریفیلد
مهر ۲۷م, ۱۳۸۸

(از کتاب مارکسیسم شهری – اندی مریفیلد)
ترجمه: امین قضایی

دریافت نسخه آکروبات

شب های جوان ! تو باعث سردردهای زیادی در من می‌شوی!

کمته دو لاترمون (ایزودور لوسین دوکاس)، اشعار (شاعر فرانسوی قرن ۱۹)

بخش اعظم زندگی‌ام را آواره بوده‌ام.

جرج بارو، لاونگرو (نویسنده‌ی انگلیسی قرن ۱۹)

گای دوبور دقیقا ۳۰ سال از لوفور جوان‌تر بود. او در سال ۱۹۳۱ در پاریس به دنیا آمد. ادعا می‌کرد “دکترای هیچ چیز دارد”. در ۶۲ سالی که زندگی کرد هرگز شغل آکادمیکی ثابتی نداشت؛ در واقع اصلا هیچ گاه شغل ثابتی نداشت. هیچگاه از طریق کالج به منصب آکادمیکی نرسید و حتی به زحمت دبیرستان خود را تمام کرد. با هوش خود و به لطف جذبه‌ی فکری بی‌همتای خود پیش می‌رفت ، اگرچه اغلب، زندگی یک انقلابی، زندگی فقیرانه‌ای هم هست. دوبور در کتاب “ستایش”، کتابی مختصر در شرح حال خویش، نوشت: “من واقعا تباه شده به دنیا آمدم.” اقبال خانوادگی او در دهه‌ی ۱۹۳۰ برگشت، در دوره‌ای که بحران اقتصادی آمریکا را به سوی شرق درمی‌نوردید. از آن پس در دوره‌ی نوجوانی “هرگز به مسائل انتزاعی‌تر درباره‌ی آینده وقعی نمی‌نهاد”. او حتی “نمی‌توانست به فکر مطالعه‌ی یکی از مشاغل تحصیلی برای گرفتن یک شغل باشد، چراکه تمامی آنها یا کاملا با مذاق من بیگانه بود یا با عقایدم مخالف.” قهرمانان او نوشته‌های پر پیچ و خم، مانند آثار آرتور کراوان (Arthur Cravan)و کمتِ دو لاترمون Comte De Lautreamont) (بودند که هر دو در نوجوانی به طرز اسرار آمیزی مردند.
او می‌گفت “تمام زندگی‌ام، فقط دورانی پر آشوب، تقسیم بندی‌های افراطی در جامعه و ویرانی فراگیر دیده‌ام”. محیط زندگی دوبور، محیط کارشناسان مخرب و طبقات خطرناک بود، محیط یاغیان و فقرا. آنها در حرفه‌های خطرناک به کار مشغول بودند؛ کسانی که باید می‌دانستند چگونه از زمین (زمین شهری) نشو و نما کنند. محیط دوبور محیطی مطابق دلخواه خود او بود؛ بسیاری جوان مردند و بسیاری با مرگ خشن درگذشتند. او می‌گفت “درصد تعداد دوستانی که با گلوله کشته شدند به طرز غیر عادی بالاست”. آنها پیامبران گمشده‌ی یک عصر تقریبا کهن هستند، عصر معصومیت و سادگی، عصر اسپرسو، شراب، سیگار مارک Gauloises، جنون و ایده‌ال‌های جنون آمیز. شب ها سرگردان بودند و سیگار می‌کشیدند. آنها حاشیه‌ای ترین مخالفان حاشیه‌ای بودند: عضویت آنها به ندرت از دو جین فراتر می‌رفت یا پیشتر افرادی آزاد و مستقل بودند. فعالیت‌های آنها به ندرت از مراکز پاریس، آمستردام یا بروکسل فراتر می‌رفت. برنامه‌ی آنها نه نظام‌مند، که هجوآمیز بود. تنها به ایده‌های مقدماتی و تکه پاره اختصاص داشت، به تصاویر و فرضیه‌های مبهم. هیچ نوع حجمی از کار منسجم و کامل تحمل نمی‌شد. با این حال به نوعی، سیاست‌های شهری مارکسیستی، هنر و طراحی رادیکال بعد از موقعیت‌گرایان دیگر هیچگاه مثل سابق نبود.
داستان موقعیت‌گرایان پیچیده، پر تب و تاب، پر از لفافه‌گویی و سوء نیت، عواطف طوفنده و رفاقت‌های محکم، خون و اشک، امید و افتخار، انتقاد در پوشش دوستی و اخراج های ایدئولوژیکی است. مانند اغلب تاریخ چپ گرایان، همه نسبت به خود و هم قطاران خود سخت گیر تر هستند تا مخالفان حاکم بر آنها. پیش زمینه‌ی شکل‌گیری موقعیت‌گرایان شامل چندین جنبش آوانگارد، برانداز و کوچک می شود. موقعیت‌گرایان اولین بار از بین الملل لتریست‌ها (Letterist) پدید آمدند. مجموعه‌ای از مینی‌مالیست‌های زیرزمینی که توسط شاعر رومانیایی ایزیدور ایزو (Isidore Isou)، در سال ۱۹۴۶، بنیان نهاده شد اما به گرد دوبور، میشله برنشتاین (همسر دوبور) (Michele Bernstein) و گیل ولمن (Gil Wolman) در اوایل دهه‌ی ۱۹۵۰ شکل گرفت. گروه بعدی کبری بود. آش درهم جوشی از سوررئالیست‌ها و طراحان تجربی آمستردامی، بروکسل و کوپنهاگی که تحت سلطه‌ی معمار اتوپیایی هلندی، آنارشیست و اخراج شده از جنبش ضد فرهنگ پروو، به نام کنستانت نیو ون هایر (Constant Nieuwenhuys) بودند. (بعدا به اسم گیرا تر کنستانت خلاصه شد). سپس اسگر جورن (Asger Jorn) خیال پرداز و تصورگرای باهاوس (Bauhaus) با جنجال وارد شد، هنرمندی از مکتب بروکسل با تمایلات اکسپرسیونیستی انتزاعی. انجمن روان شناختی جغرافیایی لندن همراه با رالف رامنی (Ralph Rumney) هم آنجا بود. همچنین به اصطلاح کنگره‌ی هنرمندان آزاد و البته هانری لوفورِ پدر بزرگ هم از دور رسیدند.
تمای این گروه‌ها در قصد خود برای احیای هنر یا بهتر بگوییم براندازی هنر، همان طور که مارکس در صدد براندازی فلسفه بود، (و احیای کنش هنری در زندگی و زندگی در هنر و تغییر هر دو در یک فرایند) بسیار سیاسی و انقلابی بودند. این گروه‌ها با هنری که می‌شناختند با سیاستمداران، با شهر و در شهر گره خورده بودند. شهر و هنر و سیاست، اموری مبتذل و پیش پا افتاده شده بود. این ابتذال بیماری ذهنی و جسمی بود که کل زندگی را مبتلا می‌کرد. همه چیز باید تغییر کند: زندگی باید تغییر کند، زمان و مکان باید تغییر کنند، شهرها باید تغییر کنند. همگان توسط تولید و رفاه، با سیستم های فاضلاب، آسانسورها، حمام ها، ماشین‌های رختشویی هیپنوتیزم شده‌اند. جوانان در انتخاب بین عشق و یک موجود مصرفی بدرد نخور، دومی را انتخاب کرده بودند. دوبور نوشت که پاریس بارون جرج هاسمن (Georges Haussmann Baron) (طراح شهری فرانسوی که در بازسازی پاریس شرکت جست- م)” شهری است ساخته شده از حماقت، هیاهو و درنده خویی و به هیچ معنایی ندارد. مسئله‌ی اصلی شهر نشینی امروزT تأمین جریان مداوم وسایل نقلیه‌ای است که تعداد آنها به سرعت رو به افزایش است”.
بین‌الملل لتریست خواهان اشکال جدیدی از بیان جمعی بود، از جمله بیان خویشتن و خصوصا بیانی هتاک و جسورانه؛ این گروه تجسم ذوق و روحی بود که در نهایت موقعیت گرایان را به تحریک و تهییج در آورد (و نیز از هم گسلاند). اعضای لتریست در آغاز از سوررئالیسم و آندره برتون تغذیه‌ی فکری می‌کردند، اما تا دهه‌ی ۱۹۵۰ آنها سورئالیست‌ها را فرسوده و از پا افتاده دیدند و در عوض به سمت دادایسم بت شکن‌تر چرخش کردند. (هجو دادا، تکنیک‌های دگرگون کردن تصویر، هنر و زندگی، فرمول بندی معانی جدیدی از معانی کهنه و زهوار دررفته و تبدیل آنها به کولاژهایی اصیل و تکان دهنده که از عملی موقعیت‌گرایانه تجلیل می‌کرد.) در ضمن لتریست‌ها پیشگامان مجله‌ی کم بودجه‌ی خود به نام potlatch هم بودند، نامی که از جشن‌های عمومی قبایل شمال شرقی آمریکا گرفته شد. در این جشن‌ها رؤسای قبیله غذا، نوشیدنی و ثروت را بذل و بخشش می‌کردند؛ تمامی مازادهای تولید مشتاقانه نابود می‌شد. این جشن‌های عمومی معامله را قدغن کرده و هدایا را تأیید می‌کردند و با “مبادله” مبارزه می‌کردند؛ آنها نفی مطلق ِ مالکیت خصوصی بودند. دوبور و طرفداران موقعیت‌گرای او به مانند مارسل موس (Marcel Mauss) جامعه‌شناس ( نگاه کنید به کتاب هدیه ، ۱۹۲۵) و ژرژ باتای (George Bataille) نویسنده به این ایده عشق می‌ورزیدند. دوبور مقالات جدلی فراوانی برای نشریه‌ی potlatch نوشت و با لحنی تقریبا سرد و درمانگرانه، سال های پیش رو را افسانه پردازی می‌کرد. او همچنین، به عنوان یک لتریست، اولین مجموعه فیلم‌های تجربی را به نام “زوزه‌هایی در دفاع از ساد” کلید زد. این فیلم‌ها به سنتی از فیلم‌های دوبوری تبدیل شدند: با دوره‌های متناوب سکوت و فریم‌های سیاه، به سختی چیزی را بیان می‌کردند. تصاویر به ناگهان با صداهای یکنواخت بی‌ارتباط با تصاویر که معمولا صدای خود دوبور بود، پراکنده می‌شد. او در این فیلم می‌گفت “هیچ فیلمی وجود ندارد، سینما مرده است. دیگر هیچ فیلمی نمی تواند وجود داشته باشد. اگر می‌خواهید بیایید بحث کنیم. تمامی مالکیت‌ها یا منقول هستند یا غیر منقول.” و به طور گیج کننده‌ای صدای دیگری به زبان می‌آمد که “هنر آینده یا واژگونی موقعیت‌ها خواهد بود یا هیچ چیز نخواهد بود”.

موقعیت‌گرایان و صدف حلزونی

با همین تصور از موقعیت‌ها بود که نمایندگانی از سازمان‌های فوق الذکر، یک بار در روستای دورافتاده‌ی ایتالیایی به نام کوزیو د آروسیکا (Cosio D’Arroscia)”در وضعیتی نیمه مست ” به هم ملحق شدند. آنگاه بین‌الملل موقعیت‌گرا (SI) رنگ واقعیت به خود گرفت. بین الملل موقعیت‌گرا بلافاصله از یک سو بر علیه فرهنگ و سیاست بورژوازی و از سوی دیگر بر علیه کارکرد گرایی عقیم و سفت و سخت مدرنیسم متأخر واکنش نشان داد. از این پس، بین الملل موقعیت‌گرایان حمله‌ای سخت را به هر دو جبهه طراحی کرد. به گفته‌ی اعضای موقعیت‌گرایان، هم بورژازی و هم فرهنگ والای مدرنیسم، شهر را از مفهوم تهی می‌کردند؛ هر کدام از این دو جبهه مهر ناتوانی خود را بر محیط ساختمانی و فضای اجتماعی باقی گذاشتند؛ هر دو روح انسانی، پیشرفت و آزادی راستین اجتماعی را آسیب پذیر ساختند. آنها مانند هنری لوفور موافق بودند که در شهر مدرن لوگوس بر اروس، نظم بر بی‌نظمی، انسان‌های سازمانی بر طغیان‌گران پیروز شده بود. و شهرهای بلوک شرق ِ کمونیستی نیز به همان اندازه‌ی شهر های همتای سرمایه‌داری و کالایی شده مورد لعن و نفرین بودند. زیبایی شناسی ماشینی لوکوربوزیه (Le Corbusier) و اتوپیای پر جبروت آن نیز به مانند سبعیت کنگره‌ی معماران مدرن نفی می‌شد. همچنین بلوک‌های ساختمانی کارگری دسته جمعی و بدنامِ برزیلیای اسکار نمیر (Oscar Niemeyer)، که به عنوان قله‌ی جنبش مدرن جار زده می‌شد، چیزی بود عمیقا مورد نفرت موقعیت‌گرایان بود. تمامی این تلاش‌ها، بورژوایی یا مدرن، همان طرح مسلط دکارتی را دارند که ما تأسف لوفور از آن را شنیدیم: قوانین منطقه بندی و تقسیم‌بندی‌های فضایی سفت وسخت، آلفاویل‌های (Alphaville- فیلمی از ژان لوک گودار، کارگردان فرانسوی- م) واقعی از جسم و ذهن ایجاد می‌کردند. موقعیت‌ گرایان در مقابل از درهم آمیختگی شهری دفاع می‌کردند، خواهان فراروی از شهر عقلانی بودند و برای اعاده‌ی جسارت، تخیل و بازی در زندگی اجتماعی و فرهنگ شهری می‌کوشیدند. مفهوم تعیین کننده در این جا “موقعیت‌های ساختگی” بود.
بازی به مانند سیاست برای هر موقعیت موقعیت‌گرایانه، امری است بنیادین. در واقع بازی برای هر سیاستی نیز بنیادین است. بازی سیاست را پرورش می‌دهد و انسان سیاسی، “انسانی بازیگر” بود (Homo Lodens کتابی که توسط یوهان هویزینگا (Juhan Huizinga)، پروفسور و نظریه پرداز فرهنگی و مورخ هلندی در سال ۱۹۳۸ نوشته شد. وی اهمیت عنصر بازی را در فرهنگ و جامعه به بحث میکشد- م ). این ایده به طرز درخشانی توسط مورخ و متخصص قرون وسطی، یوهان هویزینگا بیان شده بود. دوبور تنها بینش هویزینگا را در اوایل دهه‌ی۱۹۵۰ مطالعه نکرده بود، بلکه سعی می‌کرد با آن زندگی هم بکند، سعی می‌کرد آن را به بخشی از فرهنگ موقعیت‌گرا تبدیل کند. هویزینگا، در کتاب Homo Lodens، کتابی که اولین بار در سال ۱۹۳۸ منتشر شد، انسان بازیگر را سزاوار جایگاهی درست در فرهنگ واژگان ما می‌داند همراه با اصطلاحاتی مانندhomo sapiens و homo faber (انسان ابزار ساز). او می‌گفت یکی از مشخصات اصلی بازی ماهیت ِ آزاد ِ آن است. در واقع بازی به طریقی درباره‌ی آزادی است، درباره‌ی گام نهادن بیرون از زندگی واقعی، ورود به فضایی از فعالیت با مشرب خاص خود، قدرت بازی در همین جا نهفته است. هویزینگا نوشت: “بازی زندگی را زیبا می‌کند و آن را وسعت می‌دهد تاحدی که به خاطر معنایش، اهمیتش، ارزش بیانگری‌اش، گردهمایی‌های اجتماعی و روحانی‌اش و خلاصه به عنوان یک کارکرد فرهنگی، هم برای فرد ضروری است و هم برای جامعه”. هویزینگا می‌پنداشت که در جنگ و مبارزه نیز به همان اندازه یک عنصر بازی وجود دارد که علایق مبارزاتی و بازیگوشانه‌ی خود دوبور را به هیجان می‌آورد. تورنومنت‌های پر زرق و برق، نیزه بازی سواره و دوئل‌ها با رمزهای جوانمردی از شرافت شوالیه‌ای دن‌کیشوت مآب در قرون وسطی، همگی آیین هایی بودند که روح بازی در آن نفوذ کرده بود. به نظر هویزینگا “نبرد به مثابه‌ی کارکردی فرهنگی همواره مستلزم قواعد محدود کننده است و در هر حال تا حد مشخصی نیازمند به رسمیت شناختن کیفیت بازی‌وار آن است. ما تنها از وقتی می‌توانیم از جنگ صحبت کنیم که در فضایی انجام شود که طرفین یکدیگر را در موقعیت‌هایی برابر و متخاصم در نظر گیرند؛ به عبارت دیگر کارکرد فرهنگی آن بستگی به کیفیت بازی گونه‌ی آن دارد”.
“موقعیت‌ها” معمولا ابتکاراتی موقعیت‌گرایانه، بی‌ثبات و بازیگوشانه همراه با ذهنیت و قواعد بازی جنگی خود موقعیت‌گرایان بودند، همان قدر که مادی بودند، استعاری هم بودند. آنچه تا اندازه‌ای به این موقعیت‌ها قدرت می‌داد، تأثیر و ضربه زنندگی‌شان بود. موقعیت‌ها می‌خواستند رخدادهایی زودگذر، نمایش‌هایی متحرک و مجموعه‌ای از امکانات باشند. آنها تعهد روشنفکری ژان پل سارتر را با نقد لوفور از زندگی روزمره درهم ریخته بودند. اگر چه سرانجام دوبور نسبت به اغلب متفکران دیگر، بی اعتنایی نشان می ‌داد اما کتاب‌هایشان را خوانده بود و می‌دانست که هر کدام چه سمت و سویی دارند. او قبول داشت که زندگی و عمل (و سیاست) به نوعی وابسته به زمینه‌ی اجتماعی هستند. زمینه اهمیت داشت. سارتر تأکید ورزیده بود که وجود از یک زمینه‌ی خاص شکل می‌گیرد و به آن شکل می‌دهد؛ عمل وابسته به موقعیت است. و موقعیت چیزی است زیسته شده، اما موقعیت، همچنین فراتر از تمامی امکانات موجود برای اندیشه‌ی آزاد، انتخاب آگاهانه و عمل افرادی که مسئول موقعیت‌ها و اعمال خود هستند، زیست می‌شود. موقعیت‌گرایان در عین حال که این ایده‌ی سارتر را نقد می‌کردند، از طرف دیگر “لحظه‌ی زیست شده‌ی” لوفوری را هم تقبیح می‌کردند با این اشاره که بیش از حد در جهت گیری خود، تاریخی و زمانمند است. آنها می‌خواستند موقعیت‌های جدید، نمونه‌های فضایی جدید از “زندگی بسازند که به صورت انضمامی و عمدی و توسط سازماندهی جمعی، یک محیط متحد و بازی گونه از رویدادها ساخته می‌شود”. دوبور مدعی بود که “زیبایی جدید تنها می‌تواند زیبایی موقعیت باشد”. موقعیت‌گرایان عمل‌گرا و فعال خواهند بود، قصد دارند زمینه را با اضافه کردن به زمینه تغییر دهند، با نقیضه کردن و حمله به زمینه، خصوصا زمینه‌ای که وضع موجود در آن مسلط باشد. بین‌ الملل‌گرایان تأکید می‌ورزند با این کار “مجموعه‌ای متحد از رفتار در زمان” پدیدار خواهد شد. زمان در اینجا زودگذر و بی‌دوام می‌شود: هر موقعیتی “گذرگاهی” به جایی در پیش روست، به یک حال حاضرنزدیک بدون آینده. در واقع به نظر فیلم ۱۹۵۹ دوبور، موقعیت‌گرایان “گذر معدود افرادی در یک دوره‌ی مختصر از زمان هستند”. فیلم “همسایگی” با صدای یک راوی مرد اعلام می‌کرد که “برای مقام رقت‌آور خرده‌بورژوازی، برای حرفه‌ای‌های قابل احترام و توریسم روشنفکری ساخته شده است. جمعیت بی‌حرکت طبقه‌ی فوقانی از تأثیرات خیابان … به اینجا پناه آورده‌اند، زندگی ما یک مسافرت است (مسافرتی در شبی زمستانی). ما درصدد گذر کردن هستیم…” زمان حال چیزی نیست جز یک” واقعیت آینه‌ای که از طریق آن ما باید غنای ممکن واقعیت را کشف کنیم”.
موقعیت‌گرایان بیش از همه از محیط دم می‌زدند، یک کلمه‌ی نامفهوم با لحنی موقعیت‌گرایانه. آنها آنچه را که در گذشته جدا شده بود به هم پیوسته بودند، محیط اشتغالات جمعی بود که بافت و کیفیت را در مکان تأیید و از بازی آزاد تجلیل می‌کرد. موقعیت‌گرایان برای انجام این دستور کار چند روش مضحک، سبک سر و اغلب درخشان ابداع کردند. یکی از آنها سرگردانی یا پرسه زنی بود. موقعیت‌گرایان می‌گفتند که این کار “شیوه‌ای از رفتار تجربی مرتبط با جامعه‌ی شهری است”. سرگردانی جریان پیوسته‌ای است که در آن بازیگران عازم یک مسافرت سوررئالیستی می‌شوند، یک مسافرت رویایی از گذرگاه‌های مختلف پاریسی، برای همیشه پای پیاده و ساعت‌ها سرگردانی و معمولا در شب به شناختی از خلق و خو و ظرایفی از همسایگی منجر می‌شود. آنها ناخودآگاه شهر را به صدا درآورده بودند و واکی تاکی‌های ابتدایی به موقعیت‌گرایان کمک می‌کرد تا گاهی با چندین مایل فاصله با هم ارتباط بگیرند. موقعیت‌گرایان از طریق این پیمایش خیالی و واقعی به پرسه زنان و ولگردهای امروزی تبدیل شدند که در و بیرون فضاهای عمومی حرکت کرده و داده‌های کیفی غنی جمع آوری می‌کردند و برای آسیاب روان شناختی جغرافیایی‌شان گندم آرد می‌کردند. هانری لوفور در توضیحی درباره‌ی موقعیت‌گرایان در سال ۱۹۸۳ سرگردانی را “بیش تر یک عمل” می‌داند تا ” نظریه” . “سرگردانی پراکندگی روبه رشد شهر را نشان می‌داد، شهر در طی تاریخ خود پیش‌تر واحدی ارگانیک و قدرتمند بود اما بعد از مدتی این وحدت رو به نابودی گذارد و پراکنده گشت. موقعیت‌گرایان نمونه‌های ثبت شده‌ای از آن چیزی هستند که ما از آن سخن راندیم… ما دیدگاهی از شهری داشتیم که هر چه بیشتر پراکنده می‌شد بدون آنکه وحدت ارگانیکی‌اش کاملا از هم بپاشد.”

طراحان شهری “همسایگی” را به واحدهای کارکردی تقسیم کردند؛ آنها عمدا به هم فشرده طراحی می‌کردند و برای نوسازی شهر بسیج شدند. بسیاری از مناطق قدیمی و فرسوده اما از لحاظ ساختاری سالم را در پاریس و دیگر جاها گاهی به صورت استراتژیکی و گاهی با ایدئولوژی که از گوشت و خون دریافت کرده بودند، به زیر بولدوزر کشیدند. (در ایالات متحده این ایدئولوژی طراحی خشم منتقدین مستقل را مانند جین ژاکوب (Jane Jacob) برانگیخت.) حومه‌های شهر فاصله‌ی بیشتری بین مرکز و پیرامون ایجاد کردند و بزرگراه‌ها این جدایی را تثبیت کردند. شهرسازی با فریاد نبرد لوکوربوزیه به پیش می‌رفت: “شما باید خیابان را بکشید!” خیابان‌ها به گفته‌ی این معمار و طراح پاریسی سویسی بدنام، نماد بی‌نظمی و ناهماهنگی بودند. خیابان‌ها شامل هر چیزی که برای شهر نشینی بد است، هر چیزی که شهر را از همگامی با عصر ماشینی دور نگه می‌داشت. او می‌گفت خیابان‌ها نیازمند اصطلاح دوباره‌اند، شهر نیازمند یک طرح جدید است، یک طرح کلی با خیابان‌هایی که در آسمان از نو ساخته می‌شوند. پیاده‌روها از زیر حرکت می‌کنند و کافه و زندگی خیابانی قارچ‌هایی هستند که باید هرس شوند و گل‌ها (یا جنگلی از ستون‌ها) باید در سر جای خود دوباره کاشته شوند. پرسه زنی (فعالیت موقعیت‌گرایان که درصدد تحلیل کلیت زندگی روزمره بود، بی‌مقصد حرکت کردن در شهر-م)Dérive ، حماقت تمامی این ایده‌ها را نشان داد، نقدی بود بر جدایی و تلاش داشت آنچه را که به صورت فضایی از هم جدا شده بود به هم بخیه بزند (با تأکید بر شکاف ها). دوبور نوشت “این با دیدگاه ماتریالیستی از مشروط کردن زندگی و اندیشه به طبیعت عینی” تناقضی ندارد. برعکس، بر چیزی دلالت می کند که از نقطه نگاه ماتریالیستی ضروری است، آنچه که قبلا اینجا بود اما پنهان و مبهم بود. این بیانگر کاری است که شهر سازان چپ‌گرا انجام می‌دهند و آنچه که هر شهر نشینی سوسیالیستی باید بسازد. خلاصه پرسه زنی راه را برای یک انگیزه‌ی مکانی و شهری بزرگ‌تر هموار می‌کند: شهر سازی متحد.
موقعیت‌گرایانی مانند آتیلا کوتانی (Attila Kotanyi) و رائول ونیگم (Raoul Vaneigem )، نشان میدهند که شهر سازی متحد، نقدی زنده از شهر سازی موجود است. این شهرسازی نبردی خواهد بود بر علیه طراحان، کارشناسان بهره وری و مردانی که در اداره های تجملی خود در بالای سر همگان نشسته اند؛ نبردی بر علیه شهرهای بازاری، و بر علیه شهرهایی که در آن، فضاها به کالاهای انتزاعی تبدیل می‌شوند که در انحصار حراج‌ها و مزایده های فرادست است. شهر متحد بازیگوش و درهم گسیخته خواهد بود و فضاهای اجتماعی و فیزیکی را دوباره به هم پیوند می‌ دهد. بر فراز و نشیب‌های مسحور و فراموش شده، گوشه‌های اسرار آمیز، میادین خلوت، همسایگی پر بار، پیاده‌روهایی مملو از مردمی در حال قدم زدن، قوس‌ها و منحنی‌ها، و کهنسالانی که با کلاه پشمی روی نیمکت‌های پارک می‌نشینند، تأکید می‌ورزد. تنها چیزی که در این جا قابل پیش‌بینی است، غیر قابل پیش‌بینی بودن آن، کثرت تصادفی آن، و “وحدت محیط” آن است. دوبور و اَسگر جورن برای تأکید بر شهر نوظهور و ایده‌ آل‌شان (شهر برهنه‌شان) تعمدا نقشه‌ی استاندارد پاریس را پاره پاره کرده و قطعات آن را در یک کولاژ دادایستی پر هیجان دوباره به هم چسباندند. نقشه‌های دوبور همه‌ی قدرت را به سوبژکتیویته واگذار می‌کرد. نقشه‌های او روان‌شناختی جغرافیایی بودند، سرپیچی را در مقابل فرمانبرداری، تصادف را به جای حتمیت، بیان می‌کردند. دوبور می‌گفت معدود آثار هنری بتوانند رقیبی برای زیبایی یک نقشه‌ی پاریسی باشند خصوصا برای کسانی که با پای پیاده راه می‌روند. او به یاد می‌آورد که چگونه یک دوست در منطقه‌ی هارز Harz آلمان سرگردان شد در حالی که “کورکورانه مسیرهای یک نقشه از لندن را دنبال می‌کرد”. دوبور قبول داشت که این امور مضحک” مشخصا تنها آغازی است میان مایه در مقایسه با ساختار کامل معماری و شهرسازی که روزی در اختیار همگان خواهد بود”. چنین چیزی مستلزم انقلاب در زندگی روزمره است . اما در ضمن ما می‌توانیم “مراحل متعدد تحقق ناکامل اما کمتر دشوار آن را تشخیص دهیم”. (در یک گفتگوی ضبط شده توسط دوبور ِ همیشه گریزان در یک کنفرانس درباره ی زندگی روزمره در سال ۱۹۶۱ که توسط هانری لوفور در مرکز علوم پژوهشی ملی تشکیل شد، دوبور ایده‌ی معتبر مارکسیستی خود را مصمم به بحث می‌گذارد: “تحول انقلابی زندگی روزمره چیزی نیست که برای آینده‌ای مبهم نگه داشته شود، بلکه با پیشرفت سرمایه‌داری و خواسته های تاب ناپذیر آن بی‌درنگ پیش روی ما قرار دارد – آلترناتیو استحکام بندگی مدرن – این دگرگونی نشانگر تمامی بیانات هنرمندانه‌ی یکطرفه‌ای است که به شکل کالاها ذخیره می‌شود، در عین حال نشانه‌ی پایان تمامی سیاست‌های تخصصی شده است.”)
موقعیت‌گرایان رفتار و معنای پذیرفته شده در شهرهای بورژوازی را مورد هجو و تقلید تند و تیز قرار داده، آن را در انحصار گرفته و یا اصطلاحا آنرا detournement (نقیضه‌سازی و ایجاد رونوشتی غلط از اصل- م) می‌کردند. چمباتمه زدن در یک جا، ساخت و ساز، حرفه های خیابانی ، نمونه های کلاسیک این detournement است، همان طور که گرافیتی و هنر بیانگر تداعی آزاد، چنین است. هر چه افراطی تر بهتر: تمامی این اعمال مبالغه شده، تبلیغ شده و مورد مشاجره قرار می‌گرفت. آنها چیزها را واژگونه کرده، به کنایه و هجو می کشیدند، سرقت ادبی کرده و از آن نقیضه می ساختند و محیط را واسازی و بازسازی می‌کردند، طغیان هایی که هم در سر آنها بود و هم با دیگران در بیرون در خیابان ابراز می‌کردند. مردم را مجبور می‌کردند به آنچه که خود پیشتر فکر می کردند، بیشتر و بیشتر فکر کنند؛ اغلب شما نمی دانید که آیا باید بخندید یا گریه کنید. به هر روی، detournement می تواند نادیده گرفته شود: آن ابزار پروپاگاند و تبلیغات سیاسی، هنری، انگیختگی خشم بود، عملی که بیش از عمل تهییج می‌کرد. “نفی و پیش درآمد بود.” دوبور برای الهام گرفتن به قهرمان شاعر خود، ایزودور دوکاس (Isidore Ducasse) باز می گردد، کسی که با نام کمته دولاتر مون قلم می زد. اثر عمده ی لاترمون، یک اثر کوچک و واقعا انقلابی، پیشاسوسیالیستی و کلاسیک به نام Maldoror (1868-1869) و نیز Poesies (1870) یک مجلد کوتاه با نثری موجز بود. کتاب دوم با این گفته آغاز می‌شد: “ناله های شعری این قرن چیزی جز سفسطه نیستند”. دوبور با نبوغ لاترمون بیعت کرد و او را به عنوان مبدع واقعی “detournement” تصدیق می‌کرد. بخش دوم Poesies انبوهی از عبارات و پندهای اخلاقی پاسکال و دیگران را ” واژگون” کرده بود. دوبور می‌گفت هر چه این، واژگونی‌ها عقلانی‌تر باشند، detournement کمتری دارند. بنابراین تخیل ادبی غیر اخلاقی لاترمون، تخیل سیاسی خود دوبور را شعله ور می ساخت. او واژگونی‌های زبانی بدیع لاترمون را زنده کرد و از آنها واژگونی های شهری و عملی ساخت. به زعم دوبور، لاترمون نشان داده که واقعا بر معنا چیرگی دارد؛ معنای معنا (که سیاسی، اقتصادی و هنرمندانه می باشد) درواقع همواره آماده‌ی به چنگ گرفته شدن بود.
Detournement های متعدد ساختمان‌ها در هسته‌ی شهرسازی متحد قرار دارد. یک الگوی اولیه، شهر نمونه‌ی کُنستانت، بابِل جدید، واژگونی عمدی از تداعی سنت پروتستانی از شهر باستانی بابِل که پر از شرارت و روسپی‌گری بود (نگاه کنید به کتاب مکاشفه: “بابل بزرگ مادر روسپیان و زشتی‌های زمین [۱۷:۵]“). شهر نفرین شده‌ی شیطان، بابل شهر بزرگ فواحش (شهری که ترس از زنا و آلودگی جزئی لاینفک از هراس از شهر است.) در دستان موقعیت‌گرا به ناگهان به شهر نیک آینده تبدیل شد. دوبور وقتی مشتاقانه از نسخه‌های طراحی اولیه‌ی کُنستانت استقبال کرد، یک شب زمستانی در ۱۹۵۹ نامی را ابداع کرد. این نام حتی وقتی که دوستی با کنستانت رنگ می‌باخت برقرار بود. این پروژه، اولین بار، سال بعد در یک گالری کوچک در اسن هلند در ملأعام پرده برداری شد. سپس کنستانت دست روی حرفه‌ی معماری گذاشت: او تأکید داشت که معماران باید تأکید خود را از فرم به فضا (محیط) معطوف کنند تا به طرزی رادیکال خود معماری نیز نابود شود.
کنستانت با ساخت گذرگاه‌های مهیج و چشم اندازهای تکان دهنده، مسیرها و فضاهایی اضافی بر دیگر فضاها و مسیرها، گاهی مسیری به سمت چشم اندازهای شهری و گاهی مسیری به سوی یک شهر کاملا جدید، تلاش کرد تا مدلی از پرسه زنی بسازد. او محیطی شهری را تصور می کرد که پر شده است با تخیل تپوگرافیک، بافت و محتوا. برخی از طرح های کنستانت روح بخش با چشم اندازهایی روشن و ساختار شکن و مدل‌های فلکسی‌گلاس از شهرهای فوتوریستی هستند. چندتایی شبیه اسکلت هواپیما، سوپرمارکت های نیمه تمام، ساختمان‌های بزرگ با شکاف های داربستی فلزی و بقیه مانند هزارتوهای مرتفع پیرانزی (معمار و حکاک ایتالیایی Francesco Piranesi) هستند. این طرح ها به شیوه‌ی بی‌نظیر خود، تلاش‌هایی هستند برای عینی کردن “شهرسازی متحد”، برای ساخت زندگی هنجارین مارکس که در آن “رشد آزاد هرکس شرطی است برای رشد آزادانه ی همگان”، و ابزارها مانند اهداف هستند. در این بابل جدید تمامی فعالیت‌های مفید اما تکراری به استقلال دست می یابند و فناوری به سطح توده ای رسیده و مردم را از زحمت ضروری روزانه آزاد ساخته و اندازه ای سالم از زمان فراغت را تضمین می کند. این ها نیز مانند مالکیت اشتراکی بر زمین و ابزار تولید همراه با عقلانی سازی ساخت کالاهای مصرفی که کمیابی را منسوخ می کند، دگرگونی های نهادین بزرگ هستند. شهر کنستانت مانند خود شهرسازی متحد (detournement و سرگردانی) دروغ شهرسازی موجود را افشا می‌کنند و آن را برای جست و جوی بیگانه زدایی detourne می‌کنند: “ما همواره باید از شعر شاعران موقعیت سنج دفاع کنیم – پیام آنها را مخابره کرده و نغمه‌ی آنها را فریاد کشیم.”

آه شب‌های جوان، دوبور و پاریس

دوبور مانند بسیاری از مارکسیست‌های دیگری است که ما تاکنون به آنها پرداختیم: او عاشق پاریس بود. این شهر زادگاه، زمین زیر پا و آزمایشگاه او بود. او زیر بار رنج های آن فرسوده شد و تمامی این بار را هم به لحاظ سیاسی و هم شخصی بر دوش گرفت. او یک روشنفکر ارگانیک پاریسی بود، کسی که به یک مکان و به یک مردم تعلق داشت و با این حال این تعلق و این نوع روشنفکری او هر چه بیشتر در معرض تهدید قرار می گرفت. سال‌ها دوبور روی سنگفرش‌های محله‌ی Les Halles که اکنون از بین رفته است، در بازارهای قدیمی سبزی و میوه که در سال ۱۹۷۱ برای احداث راه ترن مسافرتی سریع السیر تخریب شد، زندگی کرد. (مرکز پمپیدو (Pompidou)نیز ۶ سال بعد به سرنوشت همسایه‌ی قدیمی خود دچار شد.) محل سکونت دوبور دقیقا در مثلثی محصور شده توسط تقاطع‌های سنت ژاک (Saint Jacques)، راژِر کولار (Roger-Collard) و سنت مارتین (Saint Martin) و گرنتا (Greneta) و دوباک (Du Bac) و دوکومایه (du Commailles) محصور بود، منطقه‌ای نسبتا کوچک در حد فاصل بین محله‌ی Les Halles و Pantheon، در کوچه‌های سوم و چهارم. او پذیرفت که “من هرگز یا بندرت این منطقه را ترک می‌کردم و کاملا مناسب من بود.” اما از ۱۹۷۰ به بعد، “وقتی که شهر به یغما رفته بود و نوع زندگی که او داشت کاملا نابود شده بود” هر چه بیشتر خود را در معرض حملات می‌دید.
هانری لوفور که در همان نزدیکی زندگی می‌کرد بعدها رفاقتشان را که از ۱۹۵۷ تا ۱۹۶۲ به طول انجامید به یاد می‌آورد. این پرفسور جامعه شناسی که مشغول تدریس در استراسبورگ بود، سپس موقعیت‌گرایان جوان‌تر دیگر را ملاقات کرده و در سال ۱۹۵۸ به آنها درس می‌آموخت. به نظر لوفور، دوبور و میشله برنشتاین “در یک نوع استودیو در سنت مارتین در اتاقی تاریک و بی هیچ نوری … در مکانی تیره روز اما در عین حال پر از قدرت و تشعشع تفکر و پژوهش” عاشقانه با هم به سر می‌بردند. هیچ کس نمی دانست که دوبور چگونه روزگار می‌گذراند. او هیچ شغلی نداشت و نمی‌خواست داشته باشد، در عوض زندگی در فقری شادمانه و غنی را برگزید. امتیازی که برای اغلب ساکنان شهر مدت‌هاست از بین رفته است. اجاره‌های پاریس هنوز قابل تحمل بودند .هیجان های ارزان هنوز وجود داشت، زندگی با امکانات کم هنوز ممکن بود. دوبور در سال ۱۹۸۷ در یک فیلم گفت “کالای مدرن”، مرثیه‌ی او برای”نابودی پاریس، هنوز تمامی بلایی را که می تواند بر سر یک خیابان بیاورد، نشان نداده است”.
این لحن سوگوارانه است؛ این ارمیای پاریسی (اشاره به پیامبر یهودی-م) می‌گوید: “چگونه در تنهایی در شهری بنشینیم که پیشتر پر از مردم بود!” این مرثیه مانند تمامی بهترین نوشته های دوبور نشانگر زیبایی و قدرت شعری فراوانی است. لحن مالیخولیایی و محزون آن مانند کسی که معشوق او در آغاز جوانی و در آغوش او مرده است، “بیماری مرگباری است که در این لحظه (۱۹۷۸) تمامی شهرهای بزرگ را درمی‌نوردد و این بیماری خود تنها یکی از علائم مرضی متعدد انحطاط مادی یک جامعه است. اما پاریس بیش از هر شهر دیگری ضرر کرد. زمانی که این شهر برای آخرین بار همچون آتشی می‌درخشید، جوان بودن در این شهر برکت بزرگی بود”. (۳۰-۳۱) در اواخر دهه‌ی ۱۹۵۰ و دهه‌ی ۶۰، کافه ها و بارهای ارزان، محیط رادیکال محله‌ی لاتین، لمپن پرولتاریای محله‌ی مارایس (Marais)، این آتشی بود که برای دوبور می‌درخشید، مانند تشعشعی در مقابل پشت صحنه‌ی “Whisper Not” آرتور بلکی (Arthur Blackey). یکی از پاتوق های گمنام و مرموز موقعیتگرایان Chez Moineau در محله ی دوفور نزدیک کافه دوفلور (De Flore) و لس دو ماگوت (Les Deux Magots)، مکان اگزیستانسیالیستهای مد روز بود که اما از نظر مشتری دنیایی از هم فاصله داشتند. زیر ردای ژنده‌ی دوبور یک مشروب خور افسانه‌ای، مشتری ثابتChez Moineau و دیگر بارهای پاریسی بود که ساکنین این بارها نه آلبر کامو و ژان پل سارتر و سیمون دوبوآر، بلکه اوباش و گانگسترها و فواحش و جاکش ها، بیکاران و اخراجیان، تبه کاران خرده پا و دائم الخمرهای ابن الوقت، مانند شریک جرم‌های فرانسوا ویلون (Francois Villon) و شخصیت‌های ناخلف از صفحات لویی فردینان سلین (Louis-Ferdinand Celine)، پیر مک اورلان (Pierre Mac Orlan) و ژان ژنه (Jean Genet) بود. “این دهه‌ی هفتادی‌های مخالف” سرانجام به این جهان مرموز تاریک پیوستند.
در اینجا فرد وقتی یک بار نوشید مستی او تا آخر عمر طول می کشد. این جهان هرجایی برای دوبور سرچشمه‌ی جاودانی بازی و مخاطره‌اند، زندگی ای که مانند بخش دوم کتاب جرج زیمل به نام “کلان شهر و زندگی ذهنی” سپری می شود. دوبور نوشت “پس تمام پاریس هیچ گاه در خواب نبوده است، همیشه به فرد اجازه ی عیاشی و هرزگی را داده تا “همسایگی” اش را سه بار در هر شب تغییر دهد.” علاوه بر این “این مردم همچنان همان مردمی هستند که ده بار در خیابان ها و در مسیرهای پادشاهان خود سنگر بسته بودند. مردمی که به زندگی بر روی تصویرها ادامه ندادند… خانه ها در مرکز شهر رها نشدند، یا به تماشاچیان فروخته نشدند (۲۸-۲۹) بنابراین شهر هنوز زمان و مکانی برای انبوه جماعت رام نشدنی،” برای طبقه‌ی محترم کارگر داشت؛ “برای مردمی که مخلصانه جهان را به آتش می‌کشند فقط برای اینکه آن را روشن‌تر کنند.”(۳۳) در واقع شهر آنچنان زیبا بود که بسیاری از مردم ترجیح می‌دادند در آنجا فقیر باشند تا در جای دیگری ثروتمند. در این شهر است که دوبور توانست یک “زندگی مستقل” را ادامه دهد.
سپس جنگ الجزایر بر گفتمان چپ‌گرای فرانسه غالب شد و دوبور بر جزر و مد احیای انقلابی بعد از سال‌های ۱۹۵۶ و ۱۹۵۹ سوار شد، یعنی زمانی که فیدل کاسترو کوبا را تصرف کرد. با این حال او از چپ سنتی پرهیز می‌کرد (و بعدا حکومت تک حزبی کاسترو را محکوم کرد). او وارد گروه “سوسیالیسم یا بربریت”ِ کورنلیوس کاستوریادیس (Cornelius Castoriadis ) شد که از تروتسکسیم در تقبیح استالینیسم و شوروی نشئت گرفته بود و نقش پیش قراولی حزب را به نفع شوراهای کارگری رد می‌کرد. اگرچه دوبور با گروه سوسیالیسم یا بربریت مدت زمانی طولانی نماند اما تأثیر آن بر جای ماند. همچنین مارکس اولیه و به خصوص جرج لوکاچ که کتاب “تاریخ و آگاهی طبقاتی”اش مباحث داغی را درباره‌ی اشکال آلترناتیو مارکسیستی برانگیخته بود، بر او تأثیر گذارد. (چندین فصل از این کتاب لوکاچ در مجله‌ی Arguments در طول سال های ۱۹۵۷ و ۱۹۵۸ منتشر شد.)
دوبور مانند لوفور از مارکسیسم هگلی استقبال کرد و به سوبژکتیویته و آگاهی طبقاتی به چشم عناصر سازنده و کلیدی یک جنبش پرولتری انقلابی نگریست. نیازی به گفتن نیست که او برای لوییس آلتوسر قلم به مزد و بی جرئت حزبی وقت تلف نکرد. مفهوم شی شدگی لوکاچ که بیانگر پیروزی جهان اشیا بر جهان انسان‌هاست، به دوبور کمک کرد تا پیوند بین بیگانگی سوبژکتیویته ی شهری و کالایی شدن فضای شهری را چارچوب بندی کند. اما نوع پراکسیس انقلابی که دوبور خواهان آن بود استراتژی جنگی بود. او مجذوب جنگ، تئوری و تاریخ واقعی آن بود و سال ها صرف مطالعه ی نبردهای واقعی و منطق جنگ کرد حتی صفحه‌ی بازی جنگ نمای (Kriegspeil)خودش را ابداع می کرد: “من این بازی را زیاد کرده ام و در اغلب دشواری های زندگی ام از آن درس های مفیدی گرفته ام – همچنین قواعد بازی خودم را برای این زندگی داشته ام و از آنها پیروی کرده ام”.
به همین خاطر در درام انقلابی دوبور شخصیت هایی مانند کارل وَن کلازویتز (Carl van Clausewitz)، سان تزو (San Tzu)، توسیدید ( Thucydides)، و نیکولا ماکیاولی (Niccolo Machiavelli) مانند مارکسیست‌های رسمی نقش دارند. او در کتاب “ستایش” خاطر نشان می‌سازد که “جهان جنگ حداقل این امتیاز را دارد که جایی برای خوش بینی احمقانه باز نمی کند” (۶۹). او به دقت کتاب”درباره ی جنگ” ( ۱۸۳۲-۳۷) کلازویتز که پس از مرگش منتشر شد را مورد تعمق قرار داده بود، متنی کلاسیک که به همان اندازه نیز روی مارکس و انگلس، لنین و تروتسکی و بعدا مائو زِدونگ تأثیر گذارد. کلازویتز تجربه‌ی جنگ نظامی را در دوره‌ی ناپلئون کسب کرده بود. او که مدتی را به عنوان یک سرباز پروسی خدمت کرد، توسط نیروهای فرانسوی در سال ۱۸۰۶ دستگیر شد و در سن ۳۸ سالگی به درجه‌ی سرلشگری ارتقا یافت، در کتاب جنگ و صلح تولستوی به تصویر کشیده شد و در قیام پروس و شکست نهایی ناپلئون بناپارت در سال ۱۸۱۶ در واترلو نقشی عمده ایفا کرد. کلازویتز اهل قلم هم بود و در حلقه های روشنفکری برلین نیز فعالیت می کرد. رویکرد او به جنگ در واقع آشکارا دیالکتیکی بود و آن را وارد تحلیل واقع‌گرای خود از ضعف اخلاقی طبیعت انسان و پیچیدگی و غیر خطی بودن جهان روانی و جسمانی کرد. به نظر می رسید که دوبور با این گفته ی مشهور بارها نقل شده ی کلازویتز اما به طور واژگونه موافق است: “جنگ صرفا تداوم سیاست با ابزارهای دیگر است.” جنگ سیاست است و سیاست جنگ است؛ جنگ خلاقیت است و خشونت سیاسی چاره ناپذیر است.
بنابراین، کسانی که دوبور را به طغیان دیونیزوسی و پوچ گرا متهم می کنند گستره ی استراتژی موقعیت گرای او را که به واقع، دقیق، از پیش فکر شده و آپولونی بود را از دست می‌دهند. او همراه با دیگر دوستان و قهرمانان شاعرش کلازویتز را به خیابان های پاریس برد. در این خیابان ها “جنگی واقعی” برقرار بود نه “جنگی روی کاغذ”، که به طور دیالکتیکی به سمت حمله و دفاع، تز و آنتی تز، تفکر و عمل و بدون هیچ سنتز یا نتیجه‌ی قابل پیش بینی نوسان می یابد. برای کلازویتز و دوبور تنها یک چیز مسلم بود: جنگ اجتناب ناپذیر است و مبارزه ی تعلیم یافته و واحدهای چریکی ضروری هستند. خصوصاً اکنون که سرمایه داری مصرف گرای “نمایشی” که پاریس دوبور را در کام خود فرو می برد، جنگ اجتناب ناپذیر است. و زرق و برق این سرمایه داری در همه جا رو به گسترش است. لوفور پیش تر این “جامعه ی نمایشی” اولیه را تشخیص داده بود، جامعه ای که در عین حال که عمیق تر می شد، به سطح هم می آمد و عمق را به سطح، اشیا را به تصاویر اشیا تبدیل می کرد ؛ به همین نحو هم ،هربرت مارکوزه و مارشال مک لوهان پروش دهنده‌ی این ایده بودند که “رسانه پیام است” .
با این حال دوبور بود که به نظریه پرداز پیشتاز و بی‌رحم‌ترین مبارز “جامعه ی نمایشی” تبدیل شد. این کتاب پر نفوذ او که به ده ها زبان ترجمه شد، به بطن امر نمایشی نقب می زند. دوبور سعی کرد نشان دهد که چگونه منطق های کالایی تعمیق یافتند در عین حال تحلیل مارکس را به ابعادی جدید ارتقا می داد. ۲۲۱ تز برازنده، عجیب و کوتاه این کتاب به سبکی موجز و با طنز و کمی پیچ و خم نیچه ای، یادآور تزهای فوئرباخ مارکس است. به راستی محتوای آن آشکارا مارکسیستی است که اومانیسم دوره ی جوانی او را با اقتصاد سیاسی دوره ی بلوغ اش تلفیق می کند. این کتاب نقدی رادیکال و فراخوانی جنگی به ارتش‌ها بود. تفسیر نظری این کتاب در صدد بود بتوارگی و بیگانگی را شکست دهد . فریاد نبرد قریب الوقوع آن خواهان به جنبش درآوردن جنبش چپ برای بسیج و سازمان دهی بود تا به سستی و خواب آلودگی پایان داده و کنش فعال انسانی را برای مواجهه با “تفکرِ” نمایشی بیدار سازد. همان طور که دوبور در مقدمه برای سومین ویرایش فرانسوی گفت، کتاب جامعه ی نمایشی عمدا برای ضرر رساندن به جامعه ی نمایشی نوشته شده است. در این نمایش یک دشمن قدیمی در یک نقاب جدید در می آید. او هشدار می داد “در حرکت اساسی این نمایش که تمامی آنچه در فعالیت انسانی موجود است را به وضعیتی سیال در می آورد، برای نگه داشتن آن در یک وضعیت منجمد مانند اشیا که با نفی ارزش زیستی به ارزشی انحصاری تبدیل شده اند، ما دشمن قدیمی خود یعنی کالا را بازمی شناسیم، کالایی که به خوبی می داند چگونه در نگاه اول چیزی واضح و آشکار به نظر برسد، در حالی که برعکس پر از پیچیدگی و عناوین متافیزیکی است.”

انباشت توده ای نمایش ها

جامعه‌ی نمایشی، کتاب نظری (و درمانی) بین الملل موقعیت گرایان بود، که در سال ۱۹۶۷ یعنی زمانی که نارضایتی طبقه ی کارگر در فرانسه به اوج خود رسید و آژیتاسیون عملی به خروش آمد، غوغایی به پا کرد. این کتاب یک سال قبل از آن بود که حرارت انقلابی به جوش آید: این کتاب نظریه ای بود که زمینه را توضیح می داد یعنی زمینه ی سیاسی (دولتی)، زمینه ی اقتصاد جهانی و زمینه ی شهری. این کتاب مین‌های دشمن را شناسایی می‌کرد و یک راه مارکسیستی از بین آن ترسیم می کرد. استحکامات شهری را از زیر سنگفرش ها بیرون می آورد، مانند مفهوم مارکسی “شکل ارزشی” کالا، “شکل نمایشی” کالا که صریحا توسط دوبور ذکر می شد، تاریخی و استراتژیکی بود. جامعه ی نمایشی جهان فرا “شی شده‌ی” جداسازی بود: کارگران از فعالیت خود، از محصول کاری خود و از دیگر کارگران و حتی از خودشان جدا می شدند. “شی شدگی” وقتی رخ می دهد که چیزی انکار شود، از سوی اندیشنده جدا شده و به یک ابژه، یک شی خارج از سوژه منتقل شود به طوری که بر علیه سوژه باشد، چیزی که قویا ذهن را از فعالیت و از خودش جدا می کند. در این دنیا وحدت توسط دسته بندی ها طلسم شده است. هر چه کالا جهان را متحد و عمومیت می بخشد انقیاد و پراکندگی آگاهی کارگران نیز بیشتر می شود. این جهانی است مطابق با مفهوم بتوارگی کالایی و بیگانگی مارکس و انگلس؛ اما دوبور دیدگاه خود را به طرحی بزرگ تر و جاه‌طلبانه تر بسط داد. لوفور شکل کالایی را به زندگی روزمره مربوط کرد و زمان (ارزش) انتزاعی را بسط داد که با فضای انتزاعی تلفیق می شود. به نظر دوبور اکنون فضای انتزاعی و روزمره چیزی جز یک جنبه از خود امر نمایشی نیست. “امر نمایشی سویه ی دیگر پول است یعنی انتزاعی عام که معادل تمامی کالاهاست” (تز ۴۹).
مارکس در آغاز کتاب سرمایه خاطر نشان ساخت ثروت در سرمایه داری قرن ۱۹ چگونه به مثابه‌ی “انباشت توده ای کالاها” پدیدار می شود. او می گفت این کالاها مملو از “عناوین متافیزیکی و ظرافت های تئولوژیکی هستند”. دوبور در تز ۱ کتاب جامعه‌ی نمایشی، مارکس را چنین تفسیر می کند: “در جوامعی که شرایط مدرن تولید حاکم است، تمامی زندگی خود را به صورت انباشت توده ای نمایش ها نشان می‌دهد”. دوبور از سرمایه داری اواسط قرن بیستم سخن می گوید که “هر چیزی که مستقیما زیسته می‌شود به صورت یک بازنمایی درآمده است”. این جهانی کاذب و جدا از هم است، زندگی ای که تصاویر تخصصی، شبکه های جهانی ماهواره، تجهیزات تکنولوژی پیشرفته و مالتی مدیا به مثابه‌ی “تصاویری خود مختار” سلطه داشته و توسط کارمندان متعدد حکومتی پشتیبانی می شود. به نظر دوبور این جهانی است واژگونه و درهم برهم که “امر درست همزمان غلط هم هست”. علاوه بر این، این امر غلط به مثابه‌ی “ابزار یکسان سازی و بستر مشترک برای گیزی فریب خورده” حکم می راند. (تز ۳) (تاریخ به طرز غمگینی این توصیفات را دست نخورده نگه داشته است. اکنون زندگی سینمایی بر زندگی واقعی، بایت ها بر حقوق، تبلیغ شرکتی بر جنبش مدنی مسلط است.) نزد دوبور چنین جهانی هیچ حرفی برای گفتن ندارد جز آنکه “آنچه ظاهر می شود خوب است و آنچه خوب است ظاهر می شود”. (تز ۱۲) هر چه بیشتر این جهان تنها با “همین است که هست” به سر می برد. او می نویسد “امر نمایشی، سرمایه ای با چنان درجه انباشتی است که تبدیل به یک تصویر می شود”. (تز ۳۴)
مارکس در فصل آغازین سرمایه تأکید ورزید که بعد فیزیکی کالا و شیء وارگی ملموس آن هیچ ارتباطی (یا ارتباط اندکی) با روابط اجتماعی سازنده ی آن ندارد. به عنوان یک رابطه، ما از روابط اجتماعی بین کارگران و مالکین، بین خیاط ها با کمترین دستمزد و کارفرماهای ثروتمند، بین دست اندرکاران کارخانه و رؤسای متمول صنعت، بین اختلاس کنندگان جهان سومی و سهام داران وال استریت، هیچ نمی شنویم. در حیطه ی بُعد اجتماعی کالا، بُعد فیزیکی آن مسدود، مسکوت و نامحسوس می شود. ما می دانیم که این تأثیر پوشاننده چیزی است که مارکس آن را بتوارگی می پنداشت. او از ما می خواهد که فراموشی، کوته‌بینی خود را نهیب زده و به ریشه ی چیزها کنکاش کنیم، خدعه و ایدئولوژی بورژوازی را افشا کنیم و ارتباطی مداوم با واقعیت را بدست آوریم و دیدگاه خود را تغییر دهیم. او احساس می کرد که این تغییر چشم انداز به چپ گرایان قدرت می بخشد، به آنها دیدگاهی کامل تر از چگونگی کاردکرد جامعه می دهد ، بر اینکه جایگاه ما در این جامعه چیست تأکید ورزیده و نشان می دهد که رادیکال ها برای تغییر چه باید انجام دهند. اما دوبور اکنون تأکید می ورزد که این وظیفه ی تغییر رادیکال با ظهور سرمایه داری نمایشی، سرمایه داری که اشیا را بر روابط اجتماعی مقدم کرد و حتی بیشتر تصویر اشیا را بر خود ابژه های مادی مقدم ساخت، سخت تر شده است. بتوارگی حتی پیچیده تر، سرسخت تر و فریبنده تر شده است ، چراکه به سادگی دیگر یک بتوارگی نیست. اکنون تصاویرنمایشی از ما می خواهند که فراموش کنیم- در واقع تأکید می ورزند که باید فراموش کنیم. آنها “همچون مِهی غلیظ و چسبنده اند که هر روز در روی سطح زمین متراکم می شوند.”
مارکس در دستنوشته های اقتصادی فلسفی ۱۸۴۴ می گفت که یک کارگر “با کار خود خویشتن را نه تأیید بلکه انکار می کند، نه احساس شادی بلکه احساس نگون بختی می کند، انرژی جسمی و ذهنی آزاد را پرورش نمی دهد، بلکه جسم خود را آزار داده و ذهن خود را تباه می کند. از این رو کارگر تنها وقتی که در سر کار نیست خویشتن را احساس می کند؛ هنگام کار احساس نمی کند که او خودش است. وقتی سر کار نیست در خانه است و وقتی در حال کار است در خانه نیست.” اکنون دوبور می افزاید که کارگران حتی وقتی کار هم نمی کنند، در خانه نیستند . آنها دیگر خود را در خانه نمی دانند چراکه کار و خانه، تولید و بازتولید، (کل زندگی روزمره) تحت هجوم، استعمار و انقیاد ارزش مبادله قرار گرفته است. او می‌نویسد “امر نمایشی لحظه ای است که کالا کل زندگی اجتماعی را در اختیار گرفته است ( تز ۴۲)”. کارگران در زمان فراغت به مصرف کننده یعنی صرفا حمل کنندگان پول تبدیل می شوند؛ زندگی خصوصی به قلمروی تبلیغات، مد، تسهیلات و فرآورده های غذایی، فیلم و ستارگان پاپ، نمایش های تلویزیونی مسحور کننده، و خواب و خیال دیدن برای آنچه می دانید با یک قیمت فراهم است. زمان آزاد و زمان کار در یک زمان نمایشی منجمد شده اند. تمامی مرزهایی که زندگی خصوصی، سیاسی و اقتصادی را از هم جدا می کنند بدین طریق از بین می رود. “کل زمان قابل مصرف جامعه ی مدرن به مانند ماده ی خامی برای محصولات جدید و متنوع مورد تهدید قرار می گیرند، زمان قابل مصرفی که خود را به عنوان استفاده از زمان اجتماعا سازمان یافته به بازار تحمیل می کند”(تز ۱۵۱).
“کار بیگانه شده ی” مارکس تحت سرمایه داری نمایشی مدرن ، به “زندگی بیگانه شده” تعمیم می یابد؛ “آگاهی کاذب از زمان”، به زمانی انتزاعی تبدیل می شود. از این رو نزد دوبور زمان نمایشی نشانگر یک حال حاضر ابدی، انکار مرگ، شبیه سازی والت دیسنی، “جعل واقعیت” و مانند فیلم “ترومن شو” چاره‌ناپذیر است. امر نمایشی نشان مصادره و بی اعتبار سازی سرمایه داری بر تاریخ و حافظه است. مصادره و بی اعتبار سازی زمان نیز نشانه ای است از مصادره و بی اعتبار سازی مکان و همان طور که لوفور نشان می دهد به فضای انتزاعی بازار تبدیل شده است. فضا مانند زمان باید سازمان یافته، منظم و حفاظت شود. خیابان های بی نظم قدیمی تهدیدی هستند بر وضعیت نمایشی موجود و “تلاش تمامی قدرت های موجود افزایش ابزار حفظ نظم در خیابان هاست که در نهایت در سرکوب خیابانی به اوج خود می رسد”. (تز ۱۷۲) تولید سرمایه داری، فضا را هم شکل می کند و به ادعای دوبور که برداشتی است از مانیفست کمونیست مارکس “قدرت این همسان سازی توپخانه ی عظیمی است که کل دیوار چین را فرو می ریزد”. (تز ۱۶۵) این مصادره آن چیزی است که شهر سازی سرمایه داری را مسلط می کند، همان طور که کل فضا را با تصویر خود آن تولید می کند، و تمامی نیروهای فنی و فناورانه را برای این هدف به کار می گیرد. برای این نظام کار کردن بدون اشتباه ، نیازمند تسخیر دوباره “افراد منفرد” و گردآوری آنها در انزواست که آنها را در “کارخانه ها و تالارهای فرهنگی و مکان های توریستی و خانه های پیشرفته گرد می آورد” که “صریحا در خدمت این اجتماع کاذب سازمان دهی شده اند و حق فرد منفرد را در این سلول خانوادگی دنبال می کند.”(تز ۱۷۲)
طنین شهرسازی لوفور در این تزها مشهود است. هر دو می دانستند که شهرسازی مبتنی بر بازار، شهرها را نابود و در عین حال یک “حومه ی شهری کاذب” ایجاد می کند. همچنین هر دو به عنوان مارکسیست می دانستند که سوژه ی انقلابی که به صورت جمعی سازمان یافته و به صورت تاکتیکی متحد شده، می‌توانند تهدیدی باشد براین “جهان گرگ و میش”، می تواند “فضا را منقاد زمان زیست شده کند”. (تز ۱۷۸) “زمان زیست شده” به معنای “نقد جغرافیای انسانی است که از طریق آن افراد و اجتماعات باید مکان ها و رویدادهایی را مناسب با تصرف بر نه فقط کار، بلکه بر کل تاریخ شان به وجود آورند”. (تز ۱۷۸) از این رو تصرف زمانی و تاریخی مبتنی است بر تصرف مکانی و جغرافیایی : این تصرف محیط شهری را “مطابق با قدرت شوراهای کارگری و قدرت ضد سکون ِ دیکتاتوری پرولتاریا ” بازسازی می کند. (تز ۱۷۹)
برای این بازسازی “معنایی از مکان” لازم است، معنایی از آنچه مکان بوده، هست و باید باشد. برای detourn کردن یک زمینه ی شهری (به عبارت دیگر برای تصرف دوباره ی آن) باید بدانیم که چه چیز باید به تسخیر در آید واین زمینه ی شهری فاقد چه چیزی است؛ باید مکان و همسایگی و شهر را بشناسیم. (بیش از هر چیز نکته ی جغرافیایی روانی چنین است)؛ و باید بتوانیم راه را بر دیالکتیک بین جزء و کل آن هموار کنیم. هر تصرف دوباره ای بدین طریق به ریشه ها دست می یابد اما نه ریشه ی انحصاری آن که مرزها را محکم می بندد ، بلکه به ریشه دست یافتن به معنای “بازگرداندن واقعیت سیاحت و زندگی، زندگی ای که معنای درونی اش را باید مانند یک سیاحت فهمید.” (تز ۱۷۸)
نفی امر ایجابی، امری از پیش موجود را حفظ می کند؛ بدبینی بذر خوش بینی را در خود نهفته دارد: مفصل بندی دوباره ی تاریخ امکانی را برای تاریخی جدید بازمی گشاید . در این جا سیاست رادیکال دوبور اندوه مکان ها و زمان های گذشته را می خورد در حالی که اشتیاقی تلخ تر به فردا و فرداهای بهتر را دارد. نقد او بر آنچه از دست رفته و نابود شده افسوس می خورد و برای آنچه هنوز می توان به دست آورد تلاش می کند. در ضمن او می داند که تئوری انتقادی تنها تا حدی قادر به پیش روی است و به خودی خود کافی نیست. برای پیوستن تفکر به عمل و آغاز جنگی رادیکال، پراکسیس لازم است. در غیر این صورت مفهوم امر نمایشی، خود به امر نمایشی دیگری تبدیل خواهد شد، به مفهومی سیاسی اجتماعی پوچ که در نهایت از همان نظم نمایشی که در پی براندازی آن است، دفاع می کند. او می نویسد “آنچه برای نابودی موثر جامعه ی نمایشی لازم است، به عمل واداشتن مردم است”. (تز ۲۰۳) او می داند که ما نمی توانیم از طبقه ی کارگر انتظار معجزه داشته باشیم . (به ندرت چنین چیزی دیده ایم.) نقد متحد باید با کنش اجتماعی متحد تلاقی یابد . کارگران (یقه آبی و سفید)، دانشجویان، هنرمندان، ناراضیان و شورشیان، باید در تشکیلاتی به دقت هماهنگ گرد هم آیند و به خود انگیختگی مبارز و برآشوبنده متعهد شوند. خیابان ها برای آسیب رساندن به امر نمایشی، صحنه و شرط این رادیکالیسم دولبه اند. در نتیجه خیابان ها به عرصه ای برای “ضد نمایش” نمایشی تبدیل می شوند، به مکانی برای ساخت موقعیت های مشارکتی جدید. در گرافیتی دیواری آن زمان این جمله ی “جامعه ی نمایشی”را می خوانید :”آزاد بودن در سال ۱۹۶۸ شرکت در اعتراضات است”.
کتاب جامعه ی نمایشی در دیوارهای پاریس و دیگر پایتخت ها و شهرستان ها در سال ۱۹۶۸ نوشته شد. این کتاب تمامی محیط طبقه بالای مدرن در دانشگاه نانت یعنی صحنه ای کلاسیک از انزوا و جدایی شهری را پوشاند که در آن دانشگاهی با شهری جدید در پیرامون همراه با محلات طبقه ی کارگر و آلونک های اعراب و پرتقالی ها در کنار هم به سر می بردند. این محیط آموزشی عقیم و از لحاظ جنسی و اجتماعی سرکوبگر و اقتدارگرا بود. جهانی کوچک از جهان بزرگ فرهنگی فرانسه. همین تمرکز، سلسله مراتب و وسواس بوروکراتیک موجود در بخش آموزشی در دیگر بخش های دولت فرانسه نیز وجود داشت. قوانین سفت و سختی بر خوابگاه ها و آزادی عمل دانشجویان حکم می راندند؛ کلاس ها شلوغ بود؛ دسترسی به منابع دشوار بود، اساتید سرد و غیر صمیمی بودند و بیگانگی در میان دانشجویان شایع بود. رژیم راست گرای گولیست (اشاره به جمهوری پنجم مارشال دوگل - م) تلاش می کرد اقتصاد را مدرنیزه کرده و آن را برای عضویت در بازار جهانی تازه تأسیس آماده کند. بیکاری خصوصا در میان کارگران جوان در حال رشد بود. این روح جامعه ای بدون روح بود و به فرانسه محدود نمی شد.
دو سال قبل در دانشگاه استراسبورگ، چند تن از موقعیت گرایان پا میان گذاشته و تلاش کرده بودند با جزوه ای موثر به نام “درباره ی فقر زندگی دانشجویی- با ملاحظه ای به جوانب اقتصادی، سیاسی، روانی، جنسی و خصوصا ذهنی همراه با پیشنهادی مناسب برای درمان آن”، دانشجویان را برانگیزانده و آنها را انقلابی کنند. آنها به اتحادیه ی ملی دانشجویان فرانسوی (UNEF) نفوذ کرده بودند و دانشجویان را در استراسبورگ و دیگر دانشگاه ها متهم به جاکشی برای جامعه ای می کردند که تحت سلطه ی کالا و نمایش است. فقر دانشجو، فقر ایده ها و فقر شهامت بود. دانشجویان به واقع کودکانی سربه زیر هستند، یک نیروی کاری که بدون آگاهی طبقاتی در حال ایجاد است. آنها نقش های تجاری و نهادین را که “کارخانه ی دانشگاه” برای آنها تدارک دیده، پذیرفته اند بدون این که هرگز نظام تولیدی را که تمامی فعالیت ها، محصولات، مردم و ایده ها را بیگانه ساخته به پرسش بکشند. این نوشته ی موقعیت گرایان به صراحت تلنگری بود و ترجمه های آن مخاطبین اش را خصوصا در ایالات متحده، انگلستان و ایتالیا گسترش داد. در استراسبورگ این نوشته باعث یک رسوایی شد. انجمن دانشجویان از تشکیل و گزینش سر باز زد. آگاهی انتقادی نیروی خود را برای سال بعد جمع کرد. در ۲۲ مارس ۱۹۶۸، بادبان های خیزش در پاریس و نانت برافراشته شد. سپس موقعیت گرایان، کمونیست های جوان، آنارشیست ها و مائوئیست ها به ساختمان اداری دانشگاه حمله کرده و آن را تصرف کردند. بلافاصله شعارهای خود را روی دیوارهای اداره نوشتند: به امیال خود واقعیت ببخشید، هرگز کار نکنید، ملالت ضد انقلابی است، اتحادیه های صنفی روسپی خانه اند. دانیل کوهن بِندیت (Daniel Cohn-Bendit)، عضو هیئت تحریریه ی اصلی جامعه شناسی برای مجله‌ی آنارشیستی “سرخ و سیاه” سخنگوی جنبش ۲۲ مارس شد. در اوایل ماه می معترضین UNEF را در محله ی لاتین در سوربن ملاقات کردند. مقامات سعی کردند جلسه را برهم بزنند اما در عوض تنها قدرت نهفته ی آن را از بند رها کردند. پلیس و نیروهای ضد شورش به حیاط سوربن ریخته و ساختمان های آن را محاصره کردند. ۷۰۰۰ دانشجو از داخل و خارج، متقابلا حمله کرده و سنگفرش ها را کنده و به خیابان ها انداختند. زد و خوردها به همه جا گسترش یافت. کل محله ی لاتین را دربر گرفت و محلات Chatelet و Les Halles به جوش و خروش درآمد. در ششم و هفتم ماه می تظاهرات بزرگ دانشجویی در بلوار سنت میشل و بزرگراه نزدیک Gay – Lussac برگزار شد. معترضین ماشین ها را واژگون کرده و آنها را به آتش کشیدند، کوکتول مولوتوف ها پرتاب کردند و سنگرها درست کردند. برای مدت کوتاهی قدرت در خیابان ها سکنی گزید.
در سیزدهم ماه می یک اعتصاب عمومی یک روزه برگزار شد؛ اتحاد کارگران و دانشجویان، بر علیه حزب کمونیست فرانسه و کنفدراسیون های کارگران طرفدار حزب، به ناگهان ممکن به نظر می رسید. برخی از موقعیت گرایان و دانشجویان، دانشگاه “رسمی” سوربون را detourn کردند. آنها بر یک نقاشی دیواری ساختارشکن عنوان کنایه دار زیر را درج کردند: بشریت تنها روزی شاد خواهد بود که آخرین بوروکرات با روده ی آخرین سرمایه دار به دار آویخته شود. امتحانات در این سنگرها کنسل شد؛ جامعه شناسان و روان شناسان به پلیس های جدید تبدیل شدند. روز بعد کارگران در کارخانه ی Sud-Aviation در نانت کارخانه های خود را اشغال و کارفرماها را از کار برکنار کردند؛ دراین حین، کارگران کارخانه ی رنو در Cleon، در سنت مارتین همین مسیر را پیش گرفتند. سپس توزیع کنندگان شریف مطبوعات پاریسی در عملی غیر مجاز توزیع روزنامه را متوقف کردند. شوراهای کارگری به شوراهای دانشجویی پیوسته و به رفقایی مسلح تبدیل شدند. طبقه ی کارگر سرانجام وقتی که اعضای عادی اصناف در رنو- بیانکورد، بزرگ ترین کارخانه ی فرانسه را اشغال کردند، حمایت روشن خود را از جنبش دانشجویی اعلام کرد. تا زمان ۲۰ ماه می اعتصابات و تصرفات فراگیر بود. حدود ده میلیون کارگر در سراسر کشور ابزارهای خود را به زمین انداخته و خطوط مونتاژ را تعطیل کردند. فرانسه بر سراشیبی انقلاب به نظر می رسید و به جشنواره ای از مردم تبدیل شده بود. بیگانگی در یک لحظه به دور انداخته شده بود؛ آزادی واقعی بود و “زمان سرمایه داری شده” از بین رفته بود. بدون قطارها، ماشین ها، مترو و کار، زمان فراغت به صورت زمان زیسته شده نجات یافت. دانشجویان و کارگران این موقعیت پیش بینی نشده را تصرف کرده بودند، به ناگهان دست به کار شده و موقعیت های جدیدی ایجاد کرده بودند و آنچه هیچ اتحادیه یا حزبی نمی توانست یا نمی خواست انجام بدهد، متحقق ساخته بودند. با این حال، این چیزها به همان سرعتی که فوران کردند با خشونت و ایدئولوژی توسط دولت و بورژوازی سرکوب شدند. مشابهت های این قیام با کمون پاریس ملموس بود. موفقیت دموکراتیک اش سوگند شکست آن بود. این وعده ی خوش بینانه، نور انتهای تونل، اکنون محو شده بود. هیچ گشایش دیگری برای آن به نظر نمی رسید.
در عکس های قدیمی که از تصرف سوربون به دست دانشجویان گرفته شده، دوبور در انبوه جماعت مترصد فرصتی برای انجام مقصود خویش و عینکی که نور خورشید را منعکس می کند، مشخص است. البته او خودش دانشجو نبود و نه مشخصا جوان: دوبور در می ۱۹۶۸، یک انقلابی خودآموخته ی ۳۶ ساله بود، مسن تر از بسیاری از پرفسورهایی مانند مانوئل کاستلز و تقریبا دوبرابر سن بسیاری از رهبران دانشجویی مانند دانیل کوهن بندیت. او و دیگر موقعیت گرایان آژیتاتورها و سازمان دهندگانی نابغه بودند و حضور آنها هم به لحاظ عملی و هم نظری احساس می شد. (نقاشی های دیواری مستقیما قطعات زیادی از کتاب جامعه ی نمایشی را نقل می کردند.) در عین حال، او و دیگر موقعیت گرایان بسیار محفل گرا بودند. به معنایی آنها به ناگزیر سعی می کردند با عقاید متحدین خود همراه شوند و خصوصا با متحدینشان و بی‌رحم‌تر از همه با دوستان و رفقای قدیمی شان. دراین مورد دوبور پیشاهنگ نبود. او می گفت که یار پیشین او لوفور “عامل این نیروی تازه” بود، کسی که از موقعیت گرایان ایده های جشنواره و کمون را دزدیده بود، تزی که در روزهای می ۶۸ به اجرا درآمد. دوبور نوشت “نفوذ خاصی که به لوفور نسبت داده شده است به خاطر ایده های رادیکال موقعیت گرایان است که او زیرزیرکی کپی کرده است اما حقیقت آن را به نقدی از گذشته واژگون کرده، اگرچه این ایده ها را بیش از این که از تأملات آکادمیکی خود از گذشته به دست آورده باشد از زمان حال کسب کرده است.” دوبور می گفت که کار لوفور درباره ی کمون کاملا از “تزهایی درباره ی کمون” (۱۹۶۲) موقعیت گرایان برداشت شده است. این پرفسور نانتی (با حالتی متعادل تر) ادعا می کرد که موقعیت گرایان “نه اتوپیایی انضمامی، بلکه اتوپیایی انتزاعی را پیشنهاد می‌کنند. آیا آنها واقعا تصور می کنند که یک روز خوب و یک بعد از ظهر مشخص مردم به همدیگر نگاه خواهند کرد و خواهند گفت “کافی است ! ما از کار و ملالت بیزاریم !بیایید تمامش کنیم !” و سپس جشنواره ی ابدی و ایجاد موقعیت را ادامه خواهند داد؟ اگرچه این در آغاز روز ۱۸ مارس ۱۸۷۱ پیشتر رخ داده اما این ترکیب رخدادها دوباره رخ نخواهد داد.” لوفور سال بعد تأکید کرد “جنبش می ۶۸ از موقعیت گرایان نمی آید. جنبش ۲۲ مارس را دانشجویان ساختند … یک گروه پر انرژی که همان طور که رویدادها پیش می رفت آنها نیز بدون برنامه و پروژه ای شکل گرفتند- گروهی غیر رسمی که موقعیت گرایان با آنها مرتبط شدند اما آنها نبودند که این گروه را تشکیل دادند.”

سوخته در حریق

دوبور در سال ۱۹۸۸، نسبت به نقد نمایشی قدیمی اش سرخورده شد و در روزهای باشکوه پیشین تجدید نظر کرد. او در توضیحاتی درباره ی جامعه ی نمایشی می گوید “به نظرم در موارد دیگر، با همین اثر اولم درباره ی این موضوع توانسته ام خودم را راضی کنم و شرح و بسط های بیشتر را برای دیگران باقی گذارم. اما در موقعیت کنونی بعید است که کسی بتواند آن را انجام دهد”. بیست سال بعد نثر او حتی محکوم کننده تر، بدبین تر و تاریک تر شد: “آشوب های ۱۹۶۸ که در چندین کشور ۲ سال طول کشید در هیچ کجا سازمان اجتماعی موجود جامعه را ،که این شورش ها به ظاهر خود به خود از آن ظاهر شده، سرنگون نکرد. بنابراین امر نمایشی به کسب قدرت خود ادامه داده است یعنی به حیطه های گسترده تری از همه سو بسط یافته در حالی که قدرت اش در مرکز افزایش می یابد.” جامعه ی نمایشی و مبتنی بر تجارت نمایش که او با حرارت تمام آن را افشا کرده بود، برتمامی جهان سلطه یافته بود. این بوکسور خسته، مشت‌های زیادی خورده بود و اکنون تنها تاریکی ها را می دید. رویای دوبور برای تحقق آزادی خودانگیخته در یک آن مانند دود سیگار برای همیشه ناپدید شد. مردم در سال ۱۹۶۸ خواهان امری ناممکن بودند؛ تا دهه ی ۱۹۸۰ (و در دهه ی ۱۹۹۰) ایدئولوژی پایان تاریخ به قدرت رسید. در سال ۱۹۶۷، گروه دورز (Doors) درباره ی این که مردم جهان را می خواهند و همین اکنون هم می خواهند آواز خواند. در سال ۱۹۷۷، جانی روتن ( Johnny Rotten) از گروه سکس پیستولز (Sex Pistols) روح زمان رایج را به فریاد می کشد: “هیچ آینده ای برای من و تو”. رمانس شهری گای دوبور و سیاست های مبارزاتی و تهاجمی موقعیت گرایان به ناگهان در مقابل ظهور رئالیسم کوکاکولا، ابلهانه و بچگانه به نظر می رسید. این کودکان مارکس که تلاش می کردند جامعه ی نمایشی را سرنگون کنند، سرانجام توسط همین جامعه ی نمایشی مصرف شدند، سرانجام در همان مغاکی فرو رفتند که مدت های مدید بدان چشم دوخته بودند.
دوبور مسن و کهنه کارتر ادعا می کرد که جامعه ی نمایشی حتی از قبل نیز قدرتمند تر شده است. امر نمایشی مانند بدخیم ترین سرطان ها تکثیر شده است. نفوذ آن “به ظهور نسلی منجر شده که در قوانین نمایشی ذوب شده است. این شرایط فوق العاده جدید که این نسل در آن زندگی کرده خلاصه ای دقیق و جامع از تمامی چیزهایی است که امر نمایشی ممنوع خواهد کرد و یا مجاز خواهد شمرد”. دوبور پیشتر دو شکل موفق و رقیب از قدرت نمایشی را از هم تمیز می دهد : متمرکز و دیگری پراکنده. قدرت نمایشی متمرکز از طریق دیکتاتوری و کلیت گرایی و کیش شخصیت عمل می کند و قدرت پراکنده ی ایدئولوژیکی و نشانگر “امریکایی شدن جهان است”، فرایندی که “در برخی موارد ترسناک اما در عین حال برای کشورهایی که می توانستند اشکال سنتی دموکراسی بورژوایی را حفظ کنند، به طرزی موفقیت آمیز فریبنده است”. (۸)
اکنون دوبور شکل سومی را نیز تشخیص می دهد که تلفیقی است از بنیان دو قدرت دیگر: “امر نمایشی یکپارچه”، قدرتی سخت ارتجاعی که هیچ کس و هیچ جایی را از چنگ خود در امان نگه نمی دارد. وقتی امر نمایشی متمرکز بود بخش بزرگی از جامعه از آن گریخت و وقتی پراکنده بود بخش کوچکی. اما این تلفیق تازه به تمامی “واقعیت رسوخ می کند”. “جهان شمولیت آن با تجربه ی عملی پیشرفت های عقلانی و بی رحم اقتصادی اثبات شد: پیشرفت جهانی سازی امر کاذب که همچنین کاذب سازی کل جهان هم هست”. هیچ چیزی در فرهنگ یا طبیعت نیست که توسط امر نمایشی یکپارچه آلوده و دگرگون نشده باشد، هیچ چیزی نیست که با ابزارها و نیازهای صنعت مدرن هماهنگ نشده باشد. علاوه بر این، “این کارخانه ی امر حاضر” سبب می شود که ما گذشته را فراموش کنیم و به هیچ آینده ای اعتقاد نداشته باشیم. اکنون کالا فراتر از نقد است؛ متخصصین و کارشناسان به وسیله ی تکرارهای جزم اندیشانه ی استدلالات عملی خود ، محدودیت های شناخت خود را پنهان می کنند؛ و هیچ حزب و دسته ای در هیچ کجا این ادعا را ندارد که آرزوی تغییر چیزی مهم را دارد.
راوی فیلم دوبور in girum Imus Nocte et Consumimur Igni می گوید : “آه فغان! آه درد! پاریس لزران است. چشم اندازش ویران شده و همه چیز رو به تباهی و سقوط است”. پاریس، پاریس محبوب در اسارت بندگی امر نمایشی یکپارچه بود. دوبور هرچه بیشتر از این شهر می گریخت. در ۱۹۷۰ او دوباره با آلیس بکر-هو (Alice Becker-Ho) ازدواج کرده و همراه با او در یکی از شهرستان های فرانسه در خانه ای روستایی در شامپو (Champot) واقع در هات لویر (Haute-Loire) در “انزوای مجللی” زندگی را گذراند. خانه ای که” با جنگل به دور از هر روستایی در منطقه ی کوهستانی عقیم و فرسوده، در عمق Auvergne (منطقه ای در مرکز فرانسه - م)احاطه شده بود”. او بعد از طی زندگی ای با نبردهایی شکست خورده و پر دسیسه در آنجا همراه با کتاب های ماکیاولی ، کلازویتز و بالتازار گراسین Baltasar Gracian بدون تلفن، در یک تبعید ارادی زندگی کرد.
دوبور ادعا کرد: “من نمی خواهم شاهد تحقیر و انحطاط بیشتر پاریس باشم”. اما مانند ادیت پیاف Edith تراژیک Piaf (آوازخوان فرانسوی) افسوس هیچ چیز را نمی خورد: “اصولا می توانم بگویم که فقر و تنگدستی فراغت زیادی به من بخشیده است… و لذت هایی را چشیده ام که برای کسانی که از قوانین نگون بخت این دوره اطاعت کرده اند کمتر شناخته شده است. این هم که من وظایفی را درنظر گرفته ام که آنها کمترین ایده ای درباره ی آن ندارند.” او خانه ی خود را در بالاترین نقطه ی شهر ساخته بود و فقر و مارکسیسم او را به خیابان ها کشانده بود. او فرمول خود را برای سرنگونی جهان در سرگردانی یافته بود و نه در کتاب ها . او می گفت ما برای آتشی سوخت رسانده ایم که در حمایت از شرارت است، شری تاریخی که پیشرفت را از جنبه ی بد آن به کار می گیرد. او می گفت ما به سمت “توطئه ای پنهان از مطالبات بی‌پایان کشیده شده ایم … چه مسافرت شتاب زده ای ، چه جدل های طولانی”. دوبور و دوستانش با غروب خورشید پاریس “آخرین سوسوهای نور را ترک کرده بودند”. در ۳۰ نوامبر ۱۹۹۴ گای دوبور با شلیک به قلب خود در خانه ی روستایی اش، در پشت دیوارهای بلند خود را کشت. به هر جهت او به سبب بیماری مزمن که الکل مسبب آن بود در حال مرگ بود اما او مرگی رمانتیک تر و سریع تر را برگزید- پایانی دوبوری تر. او در یک نامه ی خداحافظی نوشت که بیماری التهاب عصب در اثر الکل که در سال ۱۹۹۰ تشخیص داده شد . “ابتدا تقریبا غیر محسوس بود، سپس پیشرفت کرد. تنها بعد از پایان نوامبر ۱۹۹۴ واقعا دردناک شد. مانند تمامی بیماری های علاج ناپذیر، بیمار چندان در پی علاج خود نیست. این برخلاف بیماری ای است که می توان با بی ملاحظگی تأسف بار با آن برخورد کرد، برعکس، به سرسختی وفادارانه ی یک زندگی کامل نیاز دارد”.
ذهن گای دوبور یک ذهن نمایشی بود. شهرسازی مارکسیستی او مانند لوفور به واقع شعری سوسیالیستی از شهر بود. او دانشمند اجتماعی نبود. بتوارگی کالایی را بیشتر از هر کس دیگری لمس کرده بود، صرفا به این خاطر که او مجبور به این کار بود و به سادگی به این خاطر که او بر حق بود. در ضمن او پراکسیس مارکسیستی و شعر رمانتیک را به خیابان های پاریس آورده بود، به جایی که به آن تعلق داشتند، و به اعاده‌ی یک انقلاب شهری شاعرانه ،یک انقلاب زودگذر ِ زندگی روزمره کمک کرد. پراکسیس مارکسیستی دوبور جنگی به دقت طراحی شده و خود انگیخته بود. او شاید اولین مارکسیستی بود که از مارکسیست یک روش شهری از زندگی ساخت ، زندگی ای از سرگردانی آزادی. تقریبا می توانیم بگوییم که شهرسازی مارکسیستی او کولی وار بود. او در سیاحتش ، شهری معتدل تر را موعظه می کرد. او آنچه را که از دست رفته را به یاد ما می آورد، هیجانات ارزان شهر روزمره، شهری که اکنون از هر سو محاصره شده است، با عقلی یک شکل آغشته شده و دچار اجاره های فزاینده، مملو از ارزش های مالکیت، حرص و سرکوب گشته است. او از طرف این محاصره شدگان کوچک اقلیت ستمدیده، آنهایی که در زمین های شهر توپ بازی می‌کنند و آنهایی که در اجتماعات کنار خیابانی و ارزان قیمت اما رو به نابودی در آمیخته اند، سخن می‌گوید. درعین حال او و موقعیت گرایان آنچه را که هنوز بدان نیاز داریم و می توانیم به دست آوریم را به ما یادآور می شوند. در این نکته، مارکسیسم آنها پذیرنده ی حکمت شادان نیچه است. آنها تدارک دهندگان بودند، مردان آینده، کسانی که “جشنواره های خود، ایام هفتگی خود، و دوره های سوگواری خود را” می خواستند و بزرگ ترین لذت آنها زیستن در خطر بود، دریانوردی در دریاهای ناشناخته و ساختن شهری کنار آتشفشان . شاید روزی ما دوبور را در این دریاهای ناشناخته دنبال کنیم و شهر تدارکاتی خود، شهر موقعیت گرایانه ی خود را در کنار یک آتشفشان خاموش بسازیم.

مرتبط
———————————————
کارل مارکس، کالاها و شهرها / اندی مریفیلد

کارل مارکس، کالاها و شهرها / اندی مریفیلد
تیر ۲۹م, ۱۳۸۸

مترجم : امین قضایی

( فصل اول کتاب مارکسیسم شهری)

pdf۲.jpgدریافت نسخه آکروبات

زندگی ، اندیشه ، مراسم گذر

این مرد مشهور که ما را به تغییر جهان و نه تنها تفسیر آن برانگیخت، در شهر راینلند(Rhineland) در ترایر (Trier) در ۱۸۱۸ به دنیا آمد. دانش آموزی باهوش که در خانواده ای نسبتا مرفه رشد کرد ( هاینریش، پدری یهودی تبار و وکیل بود) کارل جوان خیلی زود از خانه فرارکرد و به جای کسب سرمایه ،عازم مطالعه و تلاشی طولانی برای براندازی آن شد! - این فرار ، مادر عزیزش هنریتا را بسیار آزرد. او در هفده سالگی در دانشگاه بن(Bonn) حقوق خواند و براحتی نصیحت پدر را برای یک زندگی ساده نادیده گرفت. به کرات نفت چراغ نیمه شب را می سوزاند ، آبجویی می نوشید و سیگارهای سنگین دود می داد و بعد در لیوان فرو می کرد.هیچ کس تعجب نکرد که هنریش سرحال آمد وقتی پسرش را برای مطالعه ی فلسفه به دانشگاه برلین فرستاد و سرانجام تز دکترایش را درباره ی فیلسوفان کلاسیک یونان ، دموکریتوس و اپیکور نوشت. در این حین ، کارل به دام عشق همسایه کودکی اش در “ترایر” افتاد ، دختری زیبا و اشرافی به نام جنی ون وستفالن. او که چهار سال بزرگتر و دختر یک بارون بود ، یکی از اقوام دور کنت ِ آرگیلArgyll در انگلیس بود. کارل و همسر آینده اش ، ابتدا عشق خود را پنهان داشتند اما وقتی این دو در سال ۱۸۳۶ نامزدی خود را اعلام کردند ، هیچکدام از والدین تعجب نکرد.

اشتیاق وافر دیگر مارکس ،متفکر بزرگ ایده آلیست ، گئورک ویلهلم فردریش هگل بود ، که سالها قبل از اینکه سوسیالیست فرابرسد ، در دانشگاه برلین کرسی داشت. مارکس جوان حتی تصنیف کوچک و جذابی هم به افتخار هگل سرود : ” او آنچه را که می اندیشد می فهمد، آنچه را که حس می کند آزادانه ابداع می کند. پس قادر است شهد نوشین فرزانگی را برای خویش بنوشد.” همانطور که خواهیم دید وامداری عمیقتر مارکس به هگل ، دیالکتیک ، روش و نظام تفکری بود که او بعدا آنرا در کتاب سرمایه در اختیار گرفت و تمامی تضادها و تناقضات ، جریان ها و سیلان ها ، تزها و آنتی تزها ، زندگی و اندیشه را به صورت کلیتی منسجم به چنگ آورد. اگرچه با هگل ، همه چیز در ذهن و در ایده بود که به وضعیت مطلق خویش در فرد خودآگاه و خودانتقادی ، رها از ایمان بد و آگاهی ناشاد ، می رسید. اگرچه مارکس عنقریب از هگل روی گرداند و ایده را چیزی نمی دانست” جز جهان مادی که در ذهن انسان انعکاس می یابد و به اشکال متفاوت اندیشه تبدیل می شود.” ، اما در برلین یکی از باهوش ترین و خوش مشرب ترین اعضای جمع پر سروصدایی بود که هگلیان جوان خوانده می شدند.

مارکس اوایل دهه ی چهل را با فلسفه و دیالکتیک هگل و تلاش برای تغییر آن دست به گریبان بود و در صدد بود آنرا به چیزی عینی تر و مادی تر تبدیل کند ، نه آنکه آنرا کامل حذف کند بلکه با نقدی تمام عیار هسته ی رادیکالش را از پوسته ی رازورزانه اش بیرون بکشد. بیست سال بعد هم ، مارکس وام خود به این ایده آلیست آلمانی را تصدیق می کرد و آشکارا به شاگردی این متفکر بزرگ معترف بود و حتی در فصل نظریه ی ارزش بارها شیوه بیان به خصوص هگل را به کار برد. رازورزی که دیالکتیک در دست هگل از آن در رنج بود ، به هیچ وجه مانع این نشد که او اولین کسی باشد که صور کلی حرکت را به شیوه ای آگاه و فراگیر ارائه می دهد.پس مارکس دانست که ذهنیت گسترده و پژوهنده ی او و نیز سبک جدی سازش ناپذیرش که اغلب به مواجهه در می غلتد، هرگز در آکادمی محافظه کار آلمان پذیرفته نخواهد شد.(حدود یک قرن بعد همین تجربه ی مشابه در انتظار والتر بنیامین بود.) او درعوض روزنامه نگاری رادیکال را برگزید و نوشتن مقالات درخشان برای Rheinische Zeitung را ادامه داد. وی برعلیه سانسور مطبوعات در پادشاهی فردریش ویلهم چهارم صف آرایی کرد ، قانون سرقت الوار را تقبیح کرده و به سمت کمونیسم جست. وی در این راه تعجب بسیاری از دوستان خود را نسبت به فضل و دانش خویش برانگیخت. موزس هس می نویسد : “دکترمارکس ، مذهب قرون وسطایی و فلسفه را با پنبه سر میبرد . وی جدی ترین و عمیق ترین مباحث فلسفی را با هوشی طنزآمیز و گزنده تلفیق می کند. تصور کنید ، روسو ، ولتر ، هولباخ ، لسینگ، هاینه و هگل همگی در یک نفر ترکیب شوند( می گویم ترکیب و نه اینکه در کنار هم قرار بگیرند.) آنوقت شما دکتر مارکس را خواهید داشت.” افسوس که به دکتر مارکس گفته شد برای اینکه به نفعش باشد زیادی باهوش است : حکومت پروس این روزنامه ی شورشی را بست و به مارکس که تازه ازدواج کرده بود ، دستور خروج از کشور را داد.

پاریس قبول کرد. برای آقا و خانم مارکس که در ماه عسل به سر می بردند ، پایتخت فرانسه با سرنوشت آتی آنها عجین بود: هرج و مرج خانگی ، آشفتگی شخصی ، فقر اقتصادی. تا سال ۱۸۴۴ ، آن دو درباره ی آنچه پیش روست ایده ی چندانی نداشتند، اما مارکس خود را از ناامنی و وابستگی دور کرد. او متون زیادی نوشت که چند سال بعد او را از شاگردی بیرون آورد و گواهی بود بر اینکه او را به یکی از متفکرین کلیدی دوران مدرن تبدیل کند. با این حال حس طنزش را از دست نداد. یکبار گفت : “تا به حال هیچ کس در فقدان کامل پول ،اینقدر درباره ی پول مطلب ننوشته است.” وی در وضعیت فقر حاد و در مقابل سانسور و نظارت سرسخت پلیس بود که یکی از معمایی ترین متون خود را نوشت : یعنی دستنوشته های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴/ این اثر هرگز در زمان او منتشر نشد و هیچ دلیل مشخصی هم برای این کار نبود. هیچکدام از ما هم نمی دانیم مارکس پیر چگونه از این اثر اولیه ساخته شد. مدت دهها سال دستنوشته های پاریس در طاقچه ای در مسکو خاک می خورد و وقتی سرانجام در دهه سی چاپ شد ، این متن فراموش شده ( یا اجتناب شده؟) سبب خشم فراوانی در دار و دسته ی مارکسیستها شد، خصوصا در مارکسیسم لنینیسم ارتودوکس چرا که این نوشته، مارکسی سوبژکتیو را نشان می داد ، اگزیستانسیالیستی رومانتیک که از کمونیسم به عنوان اومانیسمی انقلابی دفاع می کرد.

دستنوشته های اقتصادی و فلسفی به همراه دیگر آثار این دوره ی مارکس ، یا مورد بیزاری مارکسیست ها است یا مورد عشق و علاقه ی آنها. برای مثال ، کسی مانند لوئیس آلتوسر به دسته ی اول تعلق دارد و هانری لفور به دسته ی دوم. در مرحله ی بعدی بحث مان در این کتاب باید به هر دو نفر بازگردیم. اما برای حالا ، باید در ذهن داشته باشیم که آلتوسر برجسته ترین کسی است که بین مارکس اومانیست اولیه (پیش از ۱۸۴۵) و مارکس اقتصادی سیاسی دوره ی میان سالی ( ۱۸۵۷ به بعد) گسست قائل است. آلتوسر می گوید که پیش از این گسست معرفت شناختی ، آرای مارکس ایدئولوژیکی ، هگلی و ازاینرو بی ارزش بودند ، اما بعد از آن مارکس ، همان کارل مارکس ، انقلابی بزرگی می شود که تحلیل هایش قاره ی جدیدی را می گشاید و علمی جدید بنا می نهد : یعنی علم ِ تاریخ. این تمایز آلتوسر در طول دهه شصت و اوایل دهه ی هفتاد مهر خود را در مطالعات شهری مارکسیستی گذارده است. از نظر من لفور معقول ترین جمع بندی را ارائه می دهد : “هیچ چیزی در نوشته های اولیه مارکس خصوصا در دستنوشته های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴ وجود ندارد که نشان دهد مارکس هنوز اندیشه اش را کاملا گسترش نداده بود. با وجود این ، رشد و شکوفایی و حرکت در این سیر وجود دارد . مسلما تفسیر این متون مسئله زا است ، اما این مسائل را باید به طور درستی فرمول بندی کرد. نظر من این است که ماتریالیسم دیالکتیکی و تاریخی رشد کرد . اما این رشد ناگهان با یک گسست مطلق ، مثلا در لحظه ی x در آثار مارکس (و در تاریخ بشریت) حاصل نشده است”. یک صفحه بعد لفور می افزاید : ” اشتباه و عقیده ی غلطی که باید از آن اجتناب ورزید این است که آثار اولیه ی مارکس را غلو یا تحقیر کنیم … نوشته های اولیه غنی اند اما این توان و غنا هنوز مغشوش است و از نظر اندیشه ناپخته و به دشواری قابل بهره بری است.”

رویای رومانتیک مارکس جوان ، با تمامی مشکلاتش ، سوسیالیسمی بود که “غنای جدید برای طبیعت انسان” فراهم می آورد. وی تاکید می کرد که “غنای انسان نیازمند کل فعالیت های زیستی انسان است ، انسانی که تحقق خود را مانند ضرورتی درونی و نیاز داراست.” اما به گمان مارکس این ثروت مادی نیست که زنان و مردان واقعا نیاز دارند. به نظر مارکس ، هرچه نیاز انسانها به پول بیشتر شود ، فقیرتر و حتی بیچاره تر می شوند . خلاصه ،” نیازمندی ما هم با افزایش قدرت پول، بیشتر میشود.” و جامعه ی مدرن سرمایه داری ، “نیازی جدید” ، “توانی جدید ” و “قدرتی بیگانه” دارد و با سنگدلی همه را به بندگی می کشاند. بنابراین مارکس می دانست که برای حرکت در مسیر بورژوازی و اکتساب خشنودی، ما باید همه چیز خود از جمله خودمان را بفروشیم و امیال و نیازها و رویاهای خود را وقف قدرت سرگیجه آور پول کنیم. او می نویسد : “گسترش قدرت پول ، گسترش قدرت ِ من است. ویژگی های پول، ویژگی ها و قدرت های ذاتی من است یعنی ویژگی ها و قدرتِ دارنده ی پول … من زشت هستم ، اما می توانم برای خود زیباترین زنان را بخرم ، پس من زشت نیستم. من به شخصه به عنوان یک فرد ، لنگ هستم اما پول به من بیست و چهار تا پا می دهد ، پس من لنگ نیستم. من بد ، متقلب ، بی مرام و نادان هستم ، اما پول به من افتخار می دهد بنابراین وقتی پول اندیشه ی واقعی همه چیز باشد چطور دارنده ی پول می تواند احمق باشد؟”

مارکس در بخش “کار بیگانه” این ناعقلانیتِ عقلانی سرمایه داری را خاطر نشان می کند:” کارگران هرچه بیشتر ثروت تولید می کنند ، هرچه تولید قدرت و وسعت می یابد، فقیرتر می شوند. هرچه بیشتر کالا تولید کنند ، خود را هم به عنوان یک کالا ارزان تر می کنند.” او نقل می کند که ” جهان انسانی متناسب با افزایش ارزش در جهان اشیا بی ارزش می شود.(۳۲۳-۲۴)” بی ارزش شدن، همانقدر که مادی است وجودی هم هست : ابژه ای که کارگران تولید می کنند (یعنی خودِ کالا) مستقیا برعلیه خود ِ آنهاست؛ و نیز برعلیه فعالیت کاری و رابطه ی بین کارگران با یکدیگر. تولید و فعالیت برای هر کارگر امری بیگانه است، قدرتی مستقل از تولید کننده و خلاصه “ابژه ی سازی” ِ کار است. هرچه کارگران بیشتر به کار مشغول شوند ، بیگانگی قدرت بیشتری می یابد و جهان درونی فقیرتر می شود. در نتیجه مارکس جوان، هوشمندانه استدلال می کند که “اگر محصول کار بیگانه است، تولید نیز خود باید فعالیتی بیگانه باشد؛ بیگانگی فعالیت، فعالیت ِ بیگانگی.”(۳۲۶)

در حین کار ، مردم اندکی از وجود خویشتن را از دست میدهند؛ آنها از آنچه می سازند و انجام می دهند از نتیجه و فعالیت کارشان بیگانه می شوند (چه ساخت قطعه ای در کارخانه باشد چه کاغذی در اداره)، در نهایت مردم از خویشتن بریده می شوند ، از وجودِ نوع انسانی شان، از پتانسیل های واقعی پیشرفت انسانی . برای کارگر کار فعال به “قدرت منفعل” ، به “قدرت به منزله ی ضعف” و به “فراوری به منزله ی سترونی” تبدیل می شود، زندگی هراسناک برعلیه خود، از دست دادن خویشتن به مدت اندکی. وقتی مردم در حین کار احساس می کنند که خارج از خویشتن قرار دارند ، در خانه دوباره می توانند خویش را احیا کنند. “کارگر وقتی در خانه است که کار نمی کند و وقتی کار می کند در خانه نیست.” در اینجا مارکس موجودات انسانی را، هم از لحاظ عملی و هم نظری، در حال ساخت نوع بشر می بیند: او می پرسد ” زندگی برای چیست؟ ” “جز فعالیت؟” فعالیت زیستی آگاهانه ما را از دیگر حیوانات جدا می کند. این فعالیت آگاه و آزاد را حذف کنید( انکارش کنید یا از طریق مالکیت خصوصی در آن دخالت کنید) چیزی از دست خواهد رفت، یک نیروی حیاتی سست می شود ، قدرت انسانی محدود می شود، کل پیشرفت از رشد بازمی ماند و تحلیل می رود. مارکس “سرکوب ایجابی ” این جریان ها را از طریق نفی بیرحمانه ی این جریان ها می جست. آرزوی او فراروی از تمامی بیگانگی ها بود، کار به واسطه ی آن و نه حول آن ، و در صدد بود یک روز آنرا با آنچه که “اجتماع واقعی”(۳۵۰) می خواند جایگزین کند ، اجتماعی که در آن ، انسانهای سالم تر و آزاد تر در حیات اجتماعی زندگی و کار کنند.

موضوع ِ فعالیت عملی در دیگر اثر اولیه مارکس تکرار شد، این بار در بروکسل : تزهایی درباره ی فوئرباخ نوشته شده در سال ۱۸۴۵ اما در زمان حیات مارکس منتشر نشد. “ذات ِ مسیحیت” ِ لودویگ فوئرباخ (۱۸۴۱) در حلقه های چپ گرا یکی از پر فروش ترین کتاب ها بود. هگلیان جوان گامی از آن فراتر رفتند. در آگوست ۱۸۴۴ ، مارکس این هگلی جوان مرتد، به جای نامه، مقاله ی انتقادی اش را درباره ی فلسفه حق هگل برای فوئرباخ فرستاد. مارکس نوشت “خشنود خواهم شد اگر این شانس را بیابم تا شما(فوئرباخ) را نسبت به احترام و با عذر از آوردن این کلمه ی عشقی که به شما دارم ، متقاعد سازم.” وی اضافه کرد “اصول فلسفه ی آینده” و “ذات ِ مسیحیت” ِ شما ، به رغم چشم انداز محدودشان ، از نظر من از تمامی ادبیات کنونی آلمان وزین تر است. پس این فوئرباخ بود که هگل را روی پاهای خودش در جهان واقعی ِ گوشت و خون، قرار داده بود . همچنین مذهب را از بهشت انتزاع به روی زمین واقعی کشانده بود ، مذهبی که دیگر جز یک مفهوم اجتماعی نیست. اکنون روح مطلق را چیزی نمی توان دانست جز جهان واقعی که با گورستان تخیلات انسانی جایگزین شده است. فوئرباخ هگل را به عنوان یک مدافع واقعی مسیحیت افشا کرد.

اما مارکس دانست که فوئرباخ هم کاملا در جهان مادی نیست. پس مارکس کشف کرد که چگونه انسان انتزاعی فوئرباخ را باید به یک نیروی مادی پویاتر تبدیل کرد. افسوس ، در حالیکه به سراغ حل این معما رفته بود ، از بابت دو مقاله ی ضد دولت پروس که برای روزنامه ی پاریسی ِ Vorwarts نوشته بود دچار مشکل شد . مراجع قدرت پروس دخالت کرده و به حکومت فرانسه شکایت کرده و مارکس دستور خروج از کشور فرانسه را دریافت کرد. در فوریه ی ۱۸۴۵ ، مارکس ، جنی و دختر نوزداشان جنی ، به رود آلیانس بروکسل رفتند که تا سال بعد خانه ی آنها بود. در طول هجده ماه بعدی سه بار تغییر مکان دادند. در اولین بهار در بروکسل ، مارکس به طور قعطی از فوئرباخ گسست. او مجموعه ای از تزهای یازده گانه را پیشبرد که خیلی بعد دوست جدیدش از سال ۱۸۴۲ و یکی از رفقای وفادارش ، فردریش انگاس، در اواخر دهه ی ۱۸۸۰بعد از تورق یادداشت های قدیمی مارکس آنرا کشف کرد.

انگلس بعدا “تزهایی درباره ی فوئرباخ ” را به عنوان یک ضمیمه برای مقاله اش در سال ۱۸۸۸ با عنوان “لودویگ فوئرباخ و پایان فلسفه ی کلاسیک” منتشر کرد. او در دیباچه ، متن دوست قدیمی اش را “یادداشت هایی با دست پاچگی و بدخط برای تشریح آتی “خواند “که مطلقا برای انتشار نبود ، اما به عنوان اولین سند و آبستن تابناک نظرگاهی به جهان جدید ، بسیار ارزشمند است.” آبستن تابناک این نظرگاه ، برچسبی جدید داشت : “کنش انقلابی” . متن ِ بروکسل ، نشان از رشد مارکس به نوع خاصی از یک ماتریالیست و سوسیالیست دارد، فیلسوفی با این گرایش و کسی که مقدر شده است به آموزش دهندگان آموزش دهد. اکنون همه چیز جلوی پای مارکس است. هیچ راهی برای بازگشت به عقب نبود ، همانطور که پلیس مخفی بلژیک هم او را زیر نظر داشت.

کنار نهادن فلسفه

مارکس در اولین تز اش می گوید :”مشکل عمده ی تمامی ماتریالیست های تاکنونی که فوئرباخ هم شامل آنها می شود این است که آنها شی ، واقعیت ، امرمحسوس را تنها به شکل ِ ابژه یا ابژه ی تامل تصور می کنند و نه به منزله ی فعالیت و کنش محسوس انسانی”. بله ، مسلما فوئرباخ ابژه های حسی ،یعنی ابژه های قابل لمس ، استشمام ، دیدن و مزه کردن را پدیده ای متمایز از ابژه ی تفکر و جدا از ساختارهای ایده آلیسم هگلی می داند. اما او خود فعالیت انسان را فعالیتی ابژکتیو در نظر نمی گیرد. به عبارت دیگر ماتریالیسم او ایده آلیسمی عجیب و غریب باقی می ماند. به نظر مارکس “رفتار اصالتا انسانی ” رفتاری نظرورز باقی می ماند. فوئرباخ عمل را خارج را از اندیشه ی انسان می پنداشت : از یک طرف ، ما وجود ِ تاملی ، خودآگاه انسان را داریم که ماهیتا روی زمین ریشه دارد و از طرف دیگر ، انسانی را داریم که عملا می تواند جهان حسی را به کار گیرد. اما فوئرباخ در این باره که این دو قلمرو چگونه به هم مرتبط می شوند اشاره ی مختصری کرده بود. او نتوانست بفهمد که “فعالیت انتقادی- عملی” ، هم ابژه های محسوس را تغییر می دهد و هم ِ عمل فهم را. بنابراین کنش با عمل روی جهان ِ بیرونی ، با تغییر طبیعت ِ بیرونی ، طبیعت درونی را هم تغییر می دهد. برای مارکس این دو جهان ، یک جهان می شود که به صورت پویا و نه منفعل به یکدیگر مرتبط اند. سوژه و ابژه ی مارکس با عمل یعنی با عمل انقلابی، به هم مرتبط می شوند.

سئوال درباب حقیقت ابژکتیو به سئوال عملی تبدیل می شود. هیچ راه حل انتزاعی وجود ندارد : حقیقت همیشه امرانضمامی است. این گفته قطعه ای از تز دوم مارکس است .اکنون انسانها ” باید حقیقت را ثابت کنند ، یعنی واقعیت و قدرت را ، یعنی این جنبه ی تفکر فوئرباخ را در عمل ثابت کنند . مجادله بر سر واقعی بودن یا ناواقعی بودن اندیشه ای که از عمل جداست ، مسئله ای کاملا مدرسی است.” فیلسوفان تا وقتی زیر این آسمان آبی هستند می توانند درباره ی حقیقت بحث کنند. اما هرگز حقیقت واقعی را در اتاق های بحث بی فایده ی دانشگاه پیدا نخواهند کرد. تفکر انتزاعی را تنها با به نتیجه رساندن گام هایش می توان آزمود ، با قرار گرفتن در عمل می توان راه های درست را نشان داد. تنها با کار روی یک مسئله است که انسانها پاسخ ها را خواهند یافت. حقیقت سوی دیگر خود را نشان می دهد. پیشرفت آن قابل دانستن نیست : تمرکز آن در حین عمل و بعد از آن روشن تر می شود. در نتیجه ، هیچ نقشه ی از پیش طرح شده ای ، هیچ الگوی انتزاعی ، هیچ طرح از پیش ترسیم شده ای ، هیچ کدام اینها جای کار مداوم عملی را نخواهد گرفت. این معنایی است که مارکس از حقیقت مد نظر دارد و نیز اینگونه او صحت و سقم را تعریف می کند.

اما در تز سوم او خود را از ماتریالیسم عوامانه دور نگاه می دارد. وی به همه یادآور می شود که انسانها خود تغییر دهنده اند ، ما نه تنها واکنش دهنده به تغییرات در حوادث بیرونی ، بلکه مبدع تغییر هم هستیم. البته اگراول خودمان را تغییر دهیم. بنابراین انقلابی کردن کنش به معنای تغییر مردم ، ایده ها و ایده ها درباره ی ایده هاست. مارکس ذکر می کند : ” تعلیم تعلیم دهنده هم ضروری است.”(۴۲۲) به طریقی ، کنش انقلابی باید در ایجاد ایده ها مداخله کند. ایده ها در دانشگاه ، در محیط کار ، در خیابان و بارهای مشروب فروشی توسعه یافتند؛ ایده هایی که روزنامه ، رساله ها و کتاب ها تکثیر شدند، همگی برای نفوذ سوسیالیستی زمین بازی مناسبی خواهند بود. ظاهرا ،ماتریالیسم ِ مارکس ، لحظه ای ایده آلیستی دارد. این نوعی ماتریالیسم خود انتقادی و خود انعکاسی است. او می داند که ایده ها مهم اند و تاکید می ورزد که ایده های درست از همه مهمتر اند. وی اشاره می کند که عمل هم ایده ها و هم حوادث را تغییر می دهد.تغییر حوادث معمولا راه را برای تغییر ایده ها بازمی کند. اما ایده های جدید هم به همان اندازه می توانند حوادث را تغییر دهند. در این حین ، کنش انقلابی چسبی است که ارتباط حقیقی ایجاد می کند.

در واقع ، کنار نهادن فلسفه ضرورت داشت ، دیدگاهی که در یک مجلد هفتصد صفحه ای به نام “ایدئولوژی آلمانی” بیان شد ، کتابی که مارکس با انگلس اغلب اوقات در بروکسل ، بین سپتامبر ۱۸۴۵ و تابستان ۱۸۴۶ به رشته ی تحریر در آمد. آنها نوشتند : “باید از فلسفه فرا رویم و مانند یک انسان معمولی خود را وقف مطالعه ی واقعیت کنیم ، واقعیتی که در آنجا حجم عظیمی از مواد ادبی و البته ناشناخته برای فیلسوفان وجود دارد.فلسفه و جهان واقعی همان رابطه با یکدیگر دارند که خودارضایی و عشق جنسی.” از این پس ، اولین بنیان ِ روش ماتریالیستی تبدیل می شود به بنیان ِواقعی، “افراد واقعی” و “فعالیت وشرایط مادی که در آن زندگی می کنند”.پس این بنیان ها را می توان با روشی صرفا تجربی بررسی کرد.(۴۲) ماده درمقابل ، “پایه ی واقعی “ِ ایدئولوژی است ، چون زندگی با آگاهی تعیین نمی شود بلکه زندگی آگاهی را تعیین می کند. اکنون مسیر واقعی تاریخ برای مارکس و انگلس در آغاز با سازمان دهی فیزیکی مردان و زنان واقعی ، با روابط آنها با جهان طبیعی وتغییرات متوالی از طریق کنش فرهنگ متغیر انسانی ، آشکارا پدیدار می شود. پس در “ایدئولوژی آلمانی ” خود ِ ماتریالیسم تاریخی ، پیشا تاریخ و تاریخ صحیح تولید زندگی مادی است که شکوفا می شود، بحثی که از سلطه ی شیوه ی تولید سرمایه داری خبرمی دهد. پیشتر ، از اشاره ی مارکس در اثر اصلی اش از روابط بین پیشرفت سرمایه داری و شهرنشینی شنیدیم که این تحولات مربوط به آنچیزی است که او “تقسیم کار” می خواند .

مارکس و انگلس صنعت را تنها در “تقسیم کار” موجود می پندارند.(۶۸) با این حال ، برای ایجاد صنعت ، “تقسیم کار بین کار ذهنی و یدی بایستی عملا تکمیل شده باشد.” از نظر این دو تن ، بزرگترین تقسیم کار یدی و ذهنی ، در واقع ، جدایی روستا و شهر است. آنها می گویند این تقسیم براستی “تخاصمی” است که هر روز عمیقتر می شود.در آغاز با گذار از “بربریت به تمدن ، قبلیه به دولت ، از قوم به ملت تا اینکه به کل تاریخ تمدن در زمان حاضر می رسد.”(۶۹) شهرها وجود ِ اداره ، شهرداری و در کل سیاست را ضروری می سازند. همچنین در شهرها تقسیم جامعه به دو طبقه ی بزرگ ، کاملا آشکار می شود که همین تقسیم جامعه هم مبتنی بر تقسیم کار و ابزار آلات تولید است. در اینجا به بخشی از متن مارکس و انگلس گوش می سپاریم که اولین نگاه دیالکتیکی خود را گرایشات مخرب سرمایه داری صنعتی نوظهور ابراز می کنند- البته موضوعی که مقدر شد تا چهل سال بعد هم به آن بپردازند. به همان اندازه ی تابناکی اندیشه شان ، لحن ایشان هم صدای نیرومندی دارد:

“شهر درحالت واقعی اش تمرکز جمعیت ، ابزار تولید ، سرمایه ، لذات ، نیازهاست درحالیکه روستا تنها واقعیتی مقابل آن دارد یعنی جدایی و انزوا. تخاصم بین شهر و روستا ، تنها در چارچوب مالکیت خصوصی وجود دارد. این زمخت ترین نشانه ی انقیاد فرد در نظام تقسیم کار است که فعالیتی تعریف شده به او تحمیل می شود ، انقیادی که از انسان یک حیوان محصور شده در شهر می سازند و دیگری را محصور در حیوان روستایی و هر روز تضاد جدیدی بین منافع آنها ایجاد می کند. باز هم کار در اینجا مسئله ی اصلی است ، قدرتی است که بر فرد اعمال می شود و تا جایی که این قدرت وجود دارد مالکیت خصوصی هم باید وجود داشته باشد. براندازی تخاصم میان شهر و روستا ، از نخستین شرایط زندگی اشتراکی است، شرطی که بار دیگر به انبوهی از بنیان های مادی وابسته است و با اراده ی صرف نمی توان انجام داد.(۶۹)”

تعدادی از این دیدگاه ها از آن انگلس است که در نوشته ی قدیمی تر او به نام “وضعیت طبقه ی کارگر” جزئیات انتقادی و تاریخی ظهور مانوفاکتورها و کارخانه های بزرگ شهری را در انگلستان نشان می دهد.( انگلس بزودی اشاره ی دقیقتری خواهد کرد به “انبوهی از بنیان های مادی” که ابزاری برای پیشرفت شرایط زندگی اشتراکی است .) ایدئولوژی آلمانی ، ما را به ماتریالیسم تاریخی سالهای پیش رو مشتاق می کند و فروپاشی فئودالیسم ، گذار تدریجی از تجارت به مانوفاکتورها، از مانورفاکتور ها به نظام کارخانه های عظیم ، از کارخانه های عظیم به “بازار مدرن جهانی” را ترسیم می کند. تا اواسط قرن نوزدهم ، سرمایه ی سابقا سوداگر، آشکارا به سرمایه ی صنعتی تبدیل می شود. مارکس صنعت بزرگ را رقابتی جهانی می دانست.( به رغم تدابیر تجاری حمایتی ) او می دانست که این رقابت جهانی در حال “محو هر ایدئولوژی ممکن ، مذهب ، اخلاقیات و غیره است و این کار را نمی تواند انجام دهد مگرآنکه از آنها دروغی اشکار بسازد.” مارکس می دانست که ما برای اولین بار در حال ایجاد “تاریخ جهانی” هستیم. “از آنجایی که سرمایه داری از تمامی ملل متمدن تشکیل شده و هر عضو آن وابسته به ارضای خواسته های دیگران در کل جهان ، بنابراین انحصار سابق ملت های منزوی را نابود می سازد.” علم طبیعی را تابع سرمایه می کند و از تقسیم کار، آخرین ظاهر طبیعی آنرا می ستاند.” اما نتیجه ، هم مهیج و هم مشکل آفرین است : “به جای شهرهای طبیعی رشد یافته ، شهرهای صنعتی بزرگ و مدرنی ایجاد می شود که ظرف یک شب ظاهر می شوند.”( ۷۸)

اگر هم مرثیه ای نوستالوژیک وجود داشته باشد ، سهوی است؛ چرا که صنعت بزرگ بسیاری از کارگران را به گرد هم می آورد و در عین حال جدا هم میکند. از یک طرف ، آنها را از یکدیگر جدا و بیگانه می سازد و با محصولات و فعالیت هایشان آنها را محاصره می کند و با حس رقابت آنها را از اتحاد بازمی دارد. با این حال ، از طرف دیگر ، همین حرکت به ایجاد شهرهای صنعتی غول پیکر و ارتباطات سریع و ارزان یاری رسانده و از اینرو اشکال بدیعی از اجتماع و فعالیت مترقی را ممکن می کنند. البته این تناقض یکی از انگیزه های اصلی “مانیفست کمونیست ” که در سال ۱۸۴۴ ، یک سال و نیم بعد از اخراج مارکس برای همیشه از اروپای قاره ای ، نوشته شد ، جزوه ای ۱۴۰۰ کلمه ای که کتابفروشی های آلمان را در فوریه زمانی که فضای انقلابی سراسر اروپا دربرگرفته بود ، پر کرد . بین فوریه و جون ۱۸۴۸ اروپا در بحران اقتصادی و نابرابری اجتماعی فرورفت. کارگران و دانشجویان خشمگین در فرانسه ، آلمان ( پروس) ، مجارستان ، اتریش ، سوئیس و ایتالیا به خیابان ریختند که “بهار مردم” و “شبحی بود که در اروپا در رفت و آمد بود.” شبحی که مارکس در نقل قولی مشهور آنرا “شبح کمونیسم” می خواند.”بگذارید طبقات حاکم با انقلابی کمونیستی به لرزه در آیند.” این شادکامی زودرس از کار در آمد و بعداز امیدهای ابتدایی ،خصوصا در فرانسه پایان غم انگیزی داشت. در فوریه ، بعد از ساعتها سنگربندی پادشده لویی فیلیپ تسلیم شد و به انگلستان گریخت. یک حکومت جمهوری موقت در میان ستایش عموم ، برپا شد . اما تا زمان آوریل ، اکثریتی ارتجاعی و ضدسوسیالیست بازگشت و یکبار دیگر کارگران در سنگرها به حالت آماده باش در آمدند. ده ها هزار نفر در” ایام جون” جان خود را از دست دادند بسیاری از نیروهای مترقی در انتقام جویی کشته شدند.و برای سالها ، حکومتی فاسد و محافظه کار برقرار شد. ( مارکس بیست و پنج سال بعد در مقدمه ای در سال ۱۸۷۲ از اصول کلی این مانیفست دفاع کرد و در کل برای امروز هم صحیح است. )

شهرنشینی ، سرمایه و شهرنشینی مارکس

مارکس تاثیرگذارترین بیانیه را درباب سوسیالیسم مدرن برای لیگ کمونیسم فراهم آورد.این لیگ یک انجمن بین المللی بزرگ و مخفی کارگران و روشنفکران چپ گرا بود که در کنگره ی لندن در سال ۱۸۴۷ رفیق مارکس را مامورکردند تا پیش نویس یک برنامه ی نظری و عملی دقیقی را بنویسد. نثر خیره کننده ی آن ، مارکس را به عنوان یکی از بزرگان صاحب سبک ادبی قرن نوزدهم تایید کرد ، نثری که به روح ِ بالزاک و دیکنز نزدیک بود که واقعیت را با عیبجویی ، پیش بینی را با درمان ، سوررئالیسم را با رئالیسم درهم آمیخته بود. مانیفست، ملغمه ای بی سابقه از تحلیل مارکس به همراه رویای تابناک وی را در معرض نمایش قرار می داد. آنچه هست را با آنچه باید باشد همراه می کرد، وضعیت حاضر را درونی سازی تمامی وضعیت های پیشین و نیز آبستن وضعیت آینده قلمداد می کرد. بنابراین مانیفست تاریخچه ای بود از رشد صنعت مدرن ، متناظر با پیشرفت سیاسی بورژوازی و ظهور فراگیر گورکن آن یعنی پرولتاریا. پرولتاریا به تنهایی یک طبقه ی واقعا انقلابی است. آنها هستند که در اثر پیشرفت توسط بورژوازی بوجود آمده اند ، که خود بورژوازی هم از لحاظ تاریخی نقش انقلابی خود را ایفا کرده است. هر وقت که بورژوازی دست بالا را پیدا کرده است، تمامی روابط روستایی ، پدرشاهی و فئودالی را نابود کرده است. مارکس با حرارت می گوید : “بورژوازی وابستگی های فئودالی را که انسان را به ماوراهای طبیعی محدود می ساخت ، بی رحمانه ی از هم گسلانده است و بین انسان و انسان پیوندی جز منفعت شخصی و پرداخت بی روح پول باقی نگذارده است. شورمندانه ترین حرارت مذهبی بهشتی ، طرفداری دلیرانه از احساسات گرایی بی ذوق را در آب یخ محاسبات خودپرستانه غرق کرده است. ارزش شخصی را در ارزش مبادله حل کرده است. “(۴۷۵)

هرکسی و هرچیزی ( و بزودی هرجایی) فشار حیرت آور رشد صنعت بورژوایی ، انباشت سرمایه و رشد کارخانه ها و روابط بازار را احساس کرد. مردم و مکان ها را به طور مهیجی تغییر داده وداد و ستد انسانی را به داد و ستد مالی ورابطه ی بین اشیا تبدیل کرد. مارکس با آمیزه ای از لبخند و اشک می گفت : “بورژوازی هر چیزی را که تاکنون در هاله ای از افتخار و هراسی محترمانه نگریسته می شد را زدوده است.” او با مردمی مانند خودش ، نویسندگان و روشنفکران صحبت می کرد اما این فهرست مخاطبین شامل ، فیزیکدانان ، پروفسورها ، هنرمندان و دانشمندان هم می شد تا خیل کارگران مزدبگیر یعنی کسانی که نیروی کار آنها بازار داشته و برای هرکسی می توانست سرمایه ایجاد کند. مارکس به این فرآیند عریان سازی و افسون زدایی لبخند می زند چون او شاد است ، او صریحا فکر می کند که ما هم باید خوشحال باشیم. نه به این خاطر که او شرور است و یا حس منحرف وشوخ طبعی دارد ، بیشتر به این دلیل که آنچه او می بیند مترقی است و نه ضرورتا شر.چنین تضادی در سیر تاریخ انسان ، هسته ای اصلی تفکر مارکس است ، اگرچه این تضادی در خود اندیشه ی مارکس نیست. این پیشرفت (واین محو شدن) با بدترین جنبه هایش گامی است به جلو. مارکس می دانست که پیشروی صنعت مدرن و زندگی در نظام سرمایه داری ، با از هم گسیختگی همراه است ، از لحاظ جسمی و عاطفی مشکل زا بوده و بی عدالتی و وحشی گری حاکم شده و به مردم آسیب می رساند. اما او به همان اندازه امیدوارم است که از این رنج و تاریکی آغازین، جهان بهتری حاصل آید. او اعتقاد راسخ دارد که نوری در انتهای تونل پدیدار خواهد شد و در نهایت این اندوه ، ارزش آنرا خواهد داشت. در ضمن این دستاوردها بدیهی است وباید به صورتی جدید در آینده تایید شود:”بورژوازی اولین طبقه ای بوده است که نشان داد فعالیت انسان چه دستاوردهایی می تواند داشته باشد.وی شگفتی هایی بسیار برتر از اهرام مصر ، آبگذرهای رومی و کلیساهای گوتیک بوجود آورده است. سفرهایی کرده است که تمامی مهاجرت های پیشین ملل و صلیبی ها را تحت الشعاع قرار داده است.”(۴۷۶)

اما همه ی اینها بهایی مهلک دارد چرا که بورژوازی نمی داند چه زمانی توقف کند. در واقع قادر نیست به استثمار کار ، جذب مردم در تولید ، ساخت محصولات بیشتر ، رسوخ به همه جا ، رقابت برادرکشانه در همه جا ،و ابتکار تنها برای شکست رقبا را پایان دهد.سکون به معنای مرگ است و رشد همه چیز است. تولید برای تولید بیشتر ، پول برای کسب پول ماموریت تاریخی طبقه ی بورژوازی است. مارکس در نقل قولی که بارها ذکر شده است ، می گوید “بورژوازی نمی تواند وجود داشته مگر با انقلاب مداوم در ابزار تولید ودرنتیجه روابط تولید که به تبع روابط کل جامعه…. انقلاب و تحول مداوم ابزار تولید ، اختلال پیوسته در شرایط اجتماعی ، نامعلوم بودن و تهییج همیشگی ، وجه مشخصه ی عصر بورژوایی از تمامی دوران پیشین است . تمامی روابط ایستا و منجمد با آموزش باستانی و تعصبات مقدس همگی زدوده می شوند . تمامی اشکال جدید قبل از اینکه بتوانند استوار گردد کهنه و متروک می شوند. هر آنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود ، هر آنچه مقدس است تکفیر می شود و انسان در نهایت مجبور می شود با حواسی هوشیار در برابر شرایط واقعی زندگی اش و روابط اش با نوع خویش مواجه شود.”(۴۷۶)

بیش از همه در شهر است که چیزها دود می شود و به هوا می رود. در اینجاست که هرچه مقدس است تکفیر می شود و بازهم در شهر است که ما مجبور هستیم با حواسی هوشیار با شرایط واقعی زندگی و روابط مان با دیگر انسانها مواجه شویم. به خاطر همین است که مارکس از شهرنشینی استقبال می کند. به خاطر همین است که شهر را پیامد طبیعی رشد نیروهای مولد می بیند و به چشم معیاری برای تقویت این پیشرفت می بیند. بورژوازی “روستا را تحت اختیار شهر در آورده است . شهرهای عظیم ایجاد کرده که در مقایسه با روستا ، جمعیت شهری را افزایش بسیار داده است و به طور قابل ملاحظه ای از جمعیت روستایی کاسته است”(۴۷۷) این طعنه ی آخری که اغلب زیان آور تعبیر می شود ، همیشه بحث اصلی مارکس نبود. دیدگاه او به طور پیچیده تری در کتاب سرمایه نشان داده می شود، کتابی که آنرا بیست سال بعد نوشت و پیشرفت صنعتی شدن مدرن را نابودی سلامت جسمانی کارگر شهری و زندگی ذهنی کارگر روستایی شمرد که اندیشه و فرهنگ مردم روستا را به همراه خاک شان تباه می کند. مراد مارکس گویا این است که زندگی روستایی با فرآیند تحول سرمایه داری در کشاورزی تحلیل رفته و” سرزندگی ، آزادی و استقلال” کارگران روستا را نابود می کند.

با وجود این ، هر مخالفتی که مارکس نسبت به روستا داشت ، همانقدر که ذهنی وسیاسی است شخصی هم هست. او بیشتر زندگی خود را در شهرها سپری کرد. از تجربه ی دست اولی که داشت می دانست که شهرها از نظراقتصادی چگونه سرکوبگر هستند اما این را هم می دانست که محیطی بخشنده برای اذهان مستقل و مخالف فراهم می آورد. مارکس عاشق روبنای فرهنگی شهرها ، موزه ها ، کتابخانه ها و کتابفروشی های دست دوم هم بود، و به سختی می توانست کار خود را بدون وجود این منابع ذهنی غنی ( و مقدمتا شهری) مانند موزه ی بریتانیا تصور کند. حتی وقتی در سال ۱۸۵۸ خانواده اش به بخش حاشیه ای لندن و به منطقه ی سرسبزKentish Town رفتند مارکس شکایت می کرد و آنجا را “منطقه ای بربرنشین” ، مملو از تاریکی و پوچ و تیره می خواند.

گسست از جامعه ی روستایی و آنچه جامعه شناسان آنرا فرهنگ gemeinschaft می خوانند که جامعه ی بسته و منزوی است ، از نظر مارکس فرآیندی است شهرنشینی و جهان وطنی. این یعنی محو بوم گرایی قدیمی ، خودکفایی و تنگ نظری و تغییر آنها با چیزی بی ثبات تر اما غنی تر و gesselschaft و مراوده از هر سو ، اتکای متقابل ملل به یکدیگر و امتزاج فرهنگی. مارکس از ایده ی “ادبیات جهانی” ، جهانی ذهنی و چند فرهنگی که ایده ها مرز ندارند و همه چیز رامی توان بدست آورد، دفاع می کرد. در اینجا مالکیت ذهنی، مالکیت عمومی می شود. تقریبا یکی از مولفین این ادبیات جهانی ، البته خود شهرنشینی و نیروهایی است که مارکس از آنها حمایت کرد ( پیشرفت سریع ابزار آلات تولید ، نوآوری در ارتباطات ، نابودی مکان توسط زمان) که نطفه ی تولید ِ فرهنگ کلان شهر هستند. مارکس در مقابل چیزی که به تراکم جمعیتی ، تمرکز سرمایه ، صنعت و مالکیت شتاب می بخشد، چشم می پوشد. او از اینکه ماهی بزرگ ، ماهی کوچک را ببلعد و بعد کوسه باقی ماهی های بزرگ را ببلعد لذت می برد. مارکس توضیح می دهد که “بورژوازی در طول حکومت اندک یکصدساله اش ، نیروهای مولد بزرگتر و عظیمتری از تمامی نسل های پیشین بوجود آورده است.” بارها به نظر می رسد که خود مارکس هم از این واقعه می ترسد : “انقیاد نیروهای طبیعت توسط انسان ، ماشین آلات ، کاربرد شیمی در صنعت و کشاورزی ، دریانوردی با نیروی بخار ، راه آهن ، تلگراف الکتریکی ، پاکسازی تمامی قاره ی اروپا برای کشت و زرع ، کانالیزه کردن رودخانه ها ، تمامی جمعیت روی کره ی زمین را جادو کرده است . قرن پیش کجا تصور این را می کرد که چنین نیروهای مولدی در کاراجتماعی نهفته باشند؟”(۴۷۷)

کارگران که قبلا به صورت توده های بی ارتباط به هم پراکنده بودند و با رقابت متقابل از هم گسسته بودند، بدنه ای به هم فشرده تر و یکنواخت تر شکل می دهند ، حتی نه در نتیجه ی اتحاد خود بلکه در نتیجه ی اتحادی که دستور بورژوازی است. با این حال ، مارکس این اتحاد اجباری را در حرکت به سوی اتحاد فعال خود پرولتاریا می بیند. پرولتاریا در شهرها به صورت توده های بزرگتری جمع می شوند ، قدرت شان رشد می کند و احساس نیروی بیشتری می کنند. کارگران با سرسختی شروع می کنند به متحد شدن برعلیه بورژوازی ( مانند اتحادیه های صنفی) و حول دستمزد به اتفاق رسیده و بر سر مناقشات فوری محیط کار می جنگند. اگرچه این جنگ مهم است اما ثمره ی واقعی این نتیجه ی فوری نیست بلکه “اتحاد گسترده تر کارگران است” که مارکس امیدوار است روزی در یک سطح کمی مشخص در یک قدرت کیفی جدید آمیخته شود. او معتقد بود که بزودی پرولتاریا در یک طبقه ، در یک جنبش مستقل خودآگاه از اکثریت ، متشکل می شود و شهر را “در ظاهر” رادیکالیزه کرده و “در ذات” یک مبارزه ی طبقاتی گسترده تر را تسریع می بخشد.

این تعریف به صورتی که مارکس پیش می برد بورژوازی را مروج غیرارادی برای اتحاد انقلابی کارگران می بیند. در واقع ، با پیشرفت هر روزه ی صنعت مدرن (و شهرنشینی مدرن را هم باید اضافه کنیم ) بنیاد جامعه ای که بورژوازی استوار کرده ، از زیر پایش خالی خواهد شد. مارکس احساس می کرد آنچه بورژوازی تولید می کند “گورکن خودش است”.

به جای جامعه ی قدیمی بورژوازی با تقسیمات و تخاصم های طبقاتی ، سبعیت و پوچی اش ، “جامعه ای خواهیم داشت که در آن پیشرف آزادانه ، شرط پیشرفت آزادانه ی همگان خواهد بود.”(۴۹۱) قطعا این میسرنیست مگر بوسیله ی تهاجم قهری به حق مالکیت ِ بورژوازی. مارکس یکبار استثنائا سعی می کند فهرستی از مشخصاتی که لازم است تا این جامعه ی جدید ، برابر و آزادتر بوجود آید ، فراهم آورد) مشخصاتی که ضمنا لازمه ی ماهیت هر شهر سوسیالیستی هم هست.) ۱ ) الغای مالکیت زمین و کاربرد تمامی اجاره های زمین برای مقاصد عام المنفعه. ۲ ) مالیت بر در آمد سنگین و تصاعدی ۳ ) الغای تمامی حقوق وراثت ۴ ) تمرکز اعتبار در دستان دولت ۵ ) تمرکز ابزار ارتباطات و حمل و نقل در دستان دولت ۶ ) توسعه ای کارخانه هایی با مالکیت دولتی و بهبود خاک زمین ها مطابق با طرح عمومی. ۷ ) آموزش آزاد برای تمامی کودکان در مدارس عمومی ۸ ) محو تدریجی تمایز بین شهر و روستا با توزیع برابر جمعیت در کشور.آخرین ملاحظه ی مارکس مبهم است و باید در ذهن داشت . سوای هر چیزی دیگر این بند آخری ، در تغایر با تایید مارکس از شهرنشینی سرمایه داری قرار دارد ، چون اکنون وی شهر پسا سرمایه داری را بر آرمان شهری با مقیاس کوچک قرار می دهد که با طبیعت همزیست است و مشابه شهرهای پیشا سرمایه داری وپیشه وری است که او پیشتر آنرا محکوم کرده بود. انگلس در سال ۱۸۷۲ این مورد را دنبال می کند. انگلس در بخشی تقریبا دور افتاده در فصل تکمیلی ۳ از کتاب “مسئله ی مسکن”( که بعدا مورد بحث قرار خواهد گرفت)نسخه ای از سوسیالیسم ارائه می دهد که هم با تولید صنعتی مرتبط است و هم با تولید کشاورزی و “جمعیت را در کل کشور تا حد ممکن برابر توزیع می کند.” پیشتر در همین کتاب در توضیح مفصل تر دیگری انگلس می نویسد : “اما شهرهای بزرگ مدرن تنها با الغای شیوه ی تولید سرمایه داری محو خواهند شد.”(۳۸۴)

مارکس دیالکتیکی ، مارکسیسم شهری

ما با خواندن متون مشترک مارکس و انگلس در اواخر دهه ی ۱۸۴۰ ، می توانیم “نقش کارکردی” شهر را در رشد و نابودی امیدبخش شیوه ی تولید سرمایه داری درک کنیم. به طور کل ، این دو نفر شهر سرمایه داری را از نظر تاریخی تایید می کنند. آنها این شهرها را نسبت به آنچه قبلا بود پیشرفت می دانند. آنها می دانند که هیچ راه بازگشتی وجود ندارد ، می دانند که جمهوری های تا حد بهینه کوچک کار نخواهند کرد. مارکس در هجدهم برومر لویی بناپارت(۱۸۵۲) نوشت : “انقلاب اجتماعی شعر خود را از گذشته نمی گیرد بلکه از آینده اخذ می کند.” از سوی دیگر ، آنها شهر سرمایه داری را به لحاظ اخلاقی محکوم کردند. این واقعیات صریحا در یک وحدت تخاصم برانگیز جمع می شوند ، در شکل اجتماعی عجیبی که “هرچیزی آبستن ضد خویش است.” در جایی که ممکن در ناممکن ، آزادی در ضرورت ، رهایی در بندگی مستتر است. ما با برداشتن یک گام به جلوتر ، می توانیم دریابیم که مارکس و انگلس چگونه بر ابهام عجیب شهر سرمایه داری مهر تایید زدند. همان نیروهای تاریکی که شکل کالایی را جادو می کند و بازار جهانی را بوجود می آورد ، شهر صنعتی را هم به ما می دهد و کلان شهر مدرن را تعریف می کند. این قلمروی دیالکتیک و یا دیالکتیک خودهمسانی است. مارکس و انگلس قطعا قلمروی دیالکتیک کلان شهر را درک کردند. تمامی اندیشه ی مارکس و تعهد هستی شناختی اش یعنی تعهد به آنچه وجود دارد، حول همین دیالکتیک می چرخد. این مهمترین فقره در مهماتخانه ی مارکس وهر مارکسیستی است. در نتیجه ، ما باید اندک زمانی با کاربرد مارکس از این دیالکتیک آشنا شویم. دیالکتیک به عنوان ابزاری روش شناختی و به عنوان جهان بینی ، بر مارکسیسم شهری مورد پژوهش در این کتاب را حکم تایید زده و بسیاری از مارکسیست ها از آن برای سنجش پویه های شهرنشینی سرمایه داری و شرح و بسط چشم انداز خود ِ مارکسیسم به کار می گیرند.

تا سال ۱۸۵۹ که مارکس با موفقیت ازدست پلیس مخفی پروس ، فرانسه و بلژیک در می رفت و اکنون بی جا و بی پول بود ، ” مشتاقانه در آرزوی کسب مجالی بودم تا از مسائل عمومی برای مطالعه ی خودم صرف نظر کنم.” انبوهی از مطالب در این دوره در دهه ی ۱۸۵۹ و از ایام غنیمت در موزه ی انگلستان ، نوشته شد. مارکس پذیرفت که اغلب آنها به قصد انتشار نیست و تنها توصیحاتی برای شخص خویش است. البته بسیاری از این یادداشت های خصوصی و تحلیلی ، خصوصا نوشته هایی که در طول زمستان ۱۸۵۷و ۱۸۵۸ نوشته شد تحت عنوان گروندیسه یا خطوط کلی برای عموم انتشار یافتند. دیگر مطالب حجیم که از داده های اولیه بود در جلد اول “سرمایه” در مقدمه ی مارکس به نام “شیوه ی ارائه” تلخیص و جمع و جور شود. سنگ های زمخت اکنون گوهری نرم شدند. اکنون مارکس این امید را هم داشت که “طبل دیالکتیک را بر کله ی تازه به دوران رسیدگان امپراتوری مقدس آلمان-پروس جدید بکوبد.” در واقع سرمایه آنچنان با دیالکتیک در آمیخته است که اغلب به چشم نمی آید. در واقع مارکس اجزا کلیدی دیالکتیک ماتریالیستی اش را در مقدمه ی اش به ما داد که برای ویرایش های متعدد نوشته شد که برای بحث پیش غذای کوچکی است.

یکی از آشکارترین آنها بحث تغییر است. هراکلیتوس حکیم یونان باستان می گفت” همه در حال تغییر است ، همه چیز در حال شدن است.” و مارکس هم با او موافق بود. هدف کتاب سرمایه “ترسیم قوانین ماهوی حرکت است” و تعیین” قوانین اقتصادی حرکت جامعه ی مدرن” است. مارکس به طرز خستگی ناپذیری تاکید می ورزد که “هیچ چیز جامد و ثابتی وجود ندارد بلکه اندامواره ای متغیر و همواره در معرض فرآیند تغییر قرار دارد.” نظم سرمایه داری (و مسلما ابزار نظم شهری سرمایه داری) از لحاظ تاریخی مرحله ای زودگذر در سیر پیشرفت است. چون دیالکتیک ” در ادراک ایجابی از امر موجود همزمان نفی و نابودی چاره ناپذیر آن را هم تشخیص می دهد ، چون هر شکل تاریخا توسعه یافته را مرحله ای سیال و در حرکت در نظر می گیرد.”

مارکس معتقد بود که ریشه ی تغییر در تضاد نهفته است. تضاد برای او جوشش عناصر ناسازگار در یک وحدت که هم این وحدت را تقویت می کند و هم تحلیل می برد. اما هر کدام از سویه های تضاد برای این وحدت درونی است و از ماهیت خودش نشات می گیرد. نمونه ی آشکار کالا است که همراه با ارزش مصرف و ارزش مبادله ، شکل ارزشی و شکل پولی آن ، با روابط متقابلا نابودکننده و متخاصم ، موجب بی ثباتی فراگیر سرمایه داری است. مارکس می پندارد که “حرکت جامعه سرمایه داری کاملا متضاد است.”. او برای درک این تضاد ، باید جهان را به صورت فرآیند درک کند. به واقع ، مارکس متفکر شگرف فرآیند است؛ فرآیند در تمامی آثار وی حاضر است. به ما می گوید که سرمایه یک فرآیند است ، کار نیز یک فرآیند است ،و همچنین ارزش ، پول ، طبقه و انباشت ، صنعتی شدن و شهری شدن . در کتاب سرمایه به “آرایش اقتصادی جامعه ” مانند “فرآیند تاریخ طبیعی ” نگریسته می شود؛ در اینجا ، انسانها گیرنده و تجسم ِ این فرآیند می شوند ، یا همانطور که مارکس می پنداشت ، “به مقولات اقتصادی تشخیص می بخشند” و حاملین روابط و منافع طبقاتی خاص هستند.(۹۲)

مارکس ، متفکر فرآیند، پدیده ی اجتماعی را در هر سطحی وابسته به هم ملاحظه می کند. به عبارت دیگر ، شیوه ای که جوانب مختلف جهان به یکدیگر مرتبط اند، جزو خصیصه ی ذاتی این جوانب است ( یا باید باشد).روابط، در جهان هستی شناختی مارکس، خود متضاد هستند ، روابط متضاد ، تشخص فرآیند ها هم تشخصی متضاد است. “آنچه در این اثر بررسی می کنم ، شیوه ی تولید سرمایه داری ، روابط تولید و اشکال مبادله ی متناظر با آن است.”(۹۰) پس ازنقطه نگاه مارکسیستی ، اندیشیدن درباره ی جامعه و شهرها به ضرورت اندیشه ای کل گرا است. این امر درسنت کلی مارکسیسم نوعی راست کیشی است. ما آنرا در تمامی این کتاب خواهیم دید. تحت چنین شرایطی، خرد و کلان ،سرمایه و کار ، ارزش مصرف و ارزش مبادله ، سلول ها و بدن ، متقابلا به یکدیگر مرتبط اند. شما نمی توانید بدون جنگل را بدون درختان ، شاگردان را بدون معلمان ، مرد را بدون زن داشته باشید و البته برعکس آن هم صادق است . سنجش اجزای مرتبط به هم بدون در نظر گرفتن اینکه این رابطه ی اجزا با یکدیگر بخشی از کل یا بخشی از کلیت است ، امری است غیرممکن .

نزد مارکس ، تنها کلیتی انضمامی می تواند جهان را با روشی جامع به چنگ آورد. تنها کلیتی انضمامی قادر است تا ادراک و تصاویر را با مفاهیم تبدیل کند. مفاهیم واقعی از جهان انسانها ، مکان ها و زندگی انتزاع می شوند. انتزاع ( فرآیند اندیشه) اجزا را در کل قرار می دهد اما همچنین کل را در هم اجزا تشخیص میدهد ، شخصی را در کلی ، عام را در خاص ، همسایگی را در شهر ، شهر را در همسایگی ، شهرها را در سرمایه داری جهانی وسرمایه داری جهانی را در شهرها. بنابراین دیالکتیک مارکس ، استقرایی و قیاسی است ، بین نظریه و آزمون ، ادراک نشدنی و شدنی حرکت می کند. این روش تنها روشی است که امر انضمامی را به چنگ می آورد وبه عنوان یک امر انضمامی در ذهن بازتولید می کند.

شاید بهترین و عمیقترین ساختار دیالکتیکی مارکس در کتاب سرمایه مفهوم “بتوارگی کالاها” باشد ، بینشی که به طورقابل توجه برای مارکسیست های شهری که بزودی خواهیم دید، گرانمایه است. این بحث در بخش پایانی اولین فصل کتاب سرمایه آمده است. در اینجا مارکس با حسی از مزاح تلاش می کند چیزی به ظاهر بدیهی که ما آنرا کالا می خوانیم ، وارد زندگی و دید ما کند. در یک سطح ، یعنی در سطح ظاهری حواس ، لامسه ، بویایی و بینایی ، هیچ چیز نامساعدی در آنها وجود ندارد. این را می توان همان ارزش مصرف کالا خواند امری که نیاز انسان را ارضا می کند. چوب به چوب بودن خود ادامه می دهد حتی وقتی که به یک میز تبدیل شود. اما از طرف دیگر و در سطح عمیقتر، همین که این جنس مفید به صورت یک کالا در آید ، از یک امرحسی فراتر می رود. در اینجا مارکس به طعنه می گوید : “روی سرش می ایستد و از مغز چوبی خود ، ایده های مضحکی بیرون می دهد ، بسیار شگفت تر از آنکه با اراده ی خود به رقص در آید.” این ایده های مضحک و عجیب کالا را “جادویی” و “معماوار” می کنند. برای مثال ،یک کالا با کار واقعی مردمانی زنده ایجاد می شود. کسی که این فعالیت های مشخص کاری را جمع می کند و برای انجام این کارها مزد پرداخت می کند ، سرمایه داراست. این کار تحت کنترل و تملک خصوصی کسی قرار می گیرد و برای یک بازار اشیایی اجتماعی می سازد یعنی اجناسی برای فروش و به امید کسب سود. ظاهر مشخص یک کالا به اندازه ی کافی واقعی است .کفش ، پیراهن ، کامپیوتر ، اتومبیل ، همگی در جهان ما وجود ِ شی واقعی دارند. می توانیم انرا بپوشیم ، لمس کنیم و یا آنرا برانیم . آنها قیمت های کمی دارند که در بازار اتیکت می خورند که حکم هویت کیفی خود را دارند. در امر محسوس یعنی قلمروی قابل ادراک تجربه ی روزمره ، با چیزهای واقعی فکر می کنیم و سر و کار داریم. یک چیز( پول) را با چیزی دیگر ( کالا) مبادله می کنیم این فعالیت به تنها کاملا واضح است و به تنهایی در ابعاد عظیم قابل سنجش است.

اما مارکس ازما می خواهد آنرا با قرار دادن در یک زمینه ی تاریخی تر و جغرافیایی تر بسنجیم و از ما می خواهد جوانبی فراتر از ظاهر تجربی مان در نظر آوریم. او می خواهد حافظه ی ما را آهسته به کار اندازد، می خواهد به یاد ما آورد که کالا هم “محسوس هستند و هم فراحسی یا اجتماعی.” (۱۶۵) متاسفانه ما این ارتباط را نمی بینیم. ما نمی بینیم چون به گمان مارکس : “شکل اتمام شده ی جهان کالاها ، یعنی شکل پولی ، خاصیت اجتماعی کار خصوصی و روابط اجتماعی بین کارگران را پنهان می سازد و روابط را به جای آشکار کردن صریح ،” آنرا به روابط ابژه های مادی تبدیل می کند.”(۱۶۸-۱۶۹) مارکس در مقابل ، اجتماعی از مردان و زنانی آزاد را تصور می کند که به صورت اشتراکی با ابزار تولید کار می کنند. در این نظام ، آنها به صورت کاملا شفاف در هر بخشی از یک زنجیره ی کالایی و در زمان های مختلف یک وحدت قرار می گیرند، یعنی در جریان تولید ، توزیع ، مبادله و مصرف. این شفافیت حیاتی است تا آنجایی که مارکس گمان می کند جابجایی که کالا در بین تولید( شاید با حداقل مزد ، تولید انتفاعی و… ) و مصرف نهایی دستخوش آن می شوند یعنی شاید مصرف در هزاران کیلومتر دورتر از تولید ، به لحاظ سیاسی ناتوانی طبقه ی کارگر است. این امر پراکنده و گمراه کننده است و سبب می شود با پریشانی رفتار کنیم. پس اگر ما این ارتباط قطع شده را دوباره برقرارکنیم ، و آنرا در تمامیت ارتباط اجتماعی دوباره از نو بسازیم ، از نو شفافیت ارتباط هایمان را ایجاد کنیم ، می توانیم سرمایه داری را افشا کنیم و جهان اش را بهتر بفهمیم . معیاری به دست می اوریم که چگونه سرمایه داری عمل می کند و چگونه می توانیم آنرا تغییر دهیم. بدین نحو ، مارکس از ما می خواهد شخصیت دوگانه ی جهان را از پایه ای رادیکال به چنگ آوریم. آنرا در دوگانگی اش یکی ببینیم آنرا همزمان هم یک فرآیند و هم یک شی ، هم یک رابطه ی اجتماعی و هم یک ابژه در نظر آوریم ، پیامدی قابل مشاهده از قانون حرکتی غیرقابل مشاهده.

برخی از جالب ترین و خیال پرداز ترین مارکسیست های قرن بیستم ، که برخی از آنها هم مارکسیست شهری هستند ، از این ایده بهره برده اند. اغلب آنها پرده ی مارکس را بسط داده اند ، در حال بسط ، ارتقا هم داده اند و به فضای شهر ، قلمروی فرهنگ عامه توسعه داد و خیابان های شهر و فضاهای عمومی را با تغذیه از ذهنیتی مارکسیستی روشن ساخته اند.

برای مثال ، در کتاب “تاریخ آگاهی و طبقاتی ” اینرا می پذیرد که قصد ما “بر تحلیل اقتصادی مارکس استوار کنیم و از آن به سوی بحث حل مشکلاتی که از خاصیت بتواره ی کالاها ناشی می شود هم به شکل عینی و هم از موضع ذهنی متناظر با آن ، پیش برویم”. لوکاچ ، این مارکسیست هگلی پرنفوذ، مفهوم شی شدگی را به منزله ی ترکیبی جذاب از تزهای جوانی مارکس درباب بیگانگی و تصورات پخته ی او از بتوارگی توسعه می دهد. این مفهوم بعدا تز ذهن والتر بنیامین هم طنین می افکند و به گی دوبور هم کمک می کند تا کتاب مکتبی خود یعنی “جامعه ی نمایشی” را به صورت نظری چارچوب بندی کند. در ضمن ،دیگر مارکسیست شهری بزرگ یعنی هانری لفور ، رشته ی بحث خود را حول مفهوم بتوارگی می چرخاند و به ما تاکید می کند که فضا را بتواره نکنیم ، و به ساختمان ها ، بناهای تاریخی ، فضاهای عمومی ، کل همسایگی و روبنای شهری را تنها به عنوان ابژه های محض در فضا نگاه کنیم.ما در عوض باید با یک پرش مفهومی آنها را به صورت رادیکال تصور کنیم ، یعنی همانطور که مارکس گفت ریشه ی این چیزها را بدست آوریم و بر تولید فضا واقعی و روابط اجتماعی ذاتی آن تمرکز کنیم.

مفهوم بتوارگی چشم اندازی است برای کل جریان دیالکتیکی کتاب سرمایه . به زعم مارکس “بنابراین معمای بتوارگی پولی ، معمای بتوارگی کالایی است.”(۱۸۷) حرکت پول ، و حرکت پول برای کسب پول بیشتر ، ( یعنی پولی که به سرمایه تبدیل می شود) در واقع حرکت کالاهاست : کالا شکل سلولی آن است و از اینرو بنایی است که کل تحلیل مارکس روی آن استوار است. پول ِ در فرآیند یا پولی که کالاها را به گردش در می آورد ، پول به عنوان اندازه گیری عام ِ زمان کار در کالاها برای مارکس نقطه ی آغاز سرمایه است، “پول موجب زایشی زنده را موجب می شود یا دست کم ، روی تخم های طلایی خوابیده است.”(۲۲۵) و منبع این تخم های طلایی ،یعنی منبع راستین سرمایه، همین کالای به خصوص و ناقابل است ، کالایی که می تواند ارزش بیشتری از خود تولید کند : یعنی نیروی کار ، قابلیت فرد برای کار کردن ، مصرفی که در “جایگاه پنهان تولید” رخ می دهد. در اینجا هیچ راه ورودی به آن مگر برای تجارت نیست. در همین جاست که مارکس تصویر پویای خود را از فرآیند صنعتی سرمایه داری آغاز می کند. وی ما را به سمت فرآیند کار هدایت می کند ، تاریخچه ای از روزهای کاری ، آمیزه ای از تاریخی غنی همراه با افشاگری های سیاسی، اصالت وجود همراه با واقعیات سخت اقتصادی.

مارکس در تمام مدت ، با مهارت تمام درنده خویی و عطش خون آشام برای ارزش اضافه و طغیان مبارزه ی طبقاتی بر سر آنرا بیرون می کشد. وی به طرزی مهیج ، رقابت سرمایه با کار ، کارگر با کارگر رده پایین تر و سرمایه دار با سرمایه دار رده پایین تر را به تصویر می کشد ، او با توضیح ضرورت اشکال جدید مشارکت تولیدی تقسیم کار و فن آوری ، درست قلب مبارزه ی رقابتی را نشانه می رود. وی قدرت حیرت آور ابتکار انسان را نشان می دهد که چه چیزهایی می تواند بسازد و خراب کند ، چیزهایی با کیفیات بیگانه ، ابزارهای انسان که بر ابزار بودن انسان دلالت می کنند. سرانجام در پایان کتاب سرمایه و خود سرمایه ، بیگانه زدایی مارکس از تلاش تمام نشدنی برای انباشت را می شنویم. رانه ی بی رحم انباشت برای انباشت و “قانون عام انباشت سرمایه” . اکنون و برای همیشه ، تمامی مرزها با احترام به انسانها و مکان ها محو می شوند و از لحاظ فیزیکی و اقتصادی از هم گسیخته می گردند. سرمایه علم را در این فرآیند به خدمت می گیرد و از آن به عنوان یک نیروی مولد دیگر استفاده می کند. بنابراین سرمایه هم به جلو و هم به سوی بیرون همانطور که اشباع می شود ، متمرکز می شود و در همان حال که متمرکز و اشباع می شود ، انباشت هم می کند. “همراه با کاهش مداوم در تعداد متنفذین سرمایه ، که تمامی این فرآیند دگرگونی را غصب و انحصاری می کنند، توده ی بی نوا، ستمدیده ، بنده و فروافتاده و استثمار شده نیز رشد می کند.”(۹۲۹)

خیره کننده است ، مطمئن باشید. اما مارکس با وجود تمامی بینش تاریخی کم نظیر، محتوای ذهنی و چشم انداز وسیع ، که مرزبندی های علمی سنتی را در هم می شکند، هرگز نیازی ندید که بر خود شهر تامل کند، هرگز درصدد جستجوی پیشرفت صنعتی شدن و تولید با پیشرفت شهرنشینی و تولید شهر برنیامد. او تا اواخر دهه ی ۱۸۴۰ مدتی را صرف این کار کرد ، اما هرگز آنرا با تفکرات اواخر دهه ی ۶۰ درنیامیخت.شهرنشینی با وجود اهمیت سیاسی ، تاریخی و نظری مشهود آن بر سرمایه داری ، نه مورد نقد مارکس قرار گرفت و نه نقشی اصلی در امیدهای رادیکال او ایفا کرد. این غفلت تعجب برانگیز است : تحولات انقلابی ۱۸۴۸ و ۱۸۷۱ در پاریس مضامین شهری مشهودی داشت. تنها برای لحظه ی مارکس بالغ ِ سرمایه روی پیوند میان انباشت سرمایه و فرآیند های شهری تمرکز می کند: “هرچه تمرکز ابزار تولید بیشتر باشد ، نگون بختی موقعیت سکونتی طبقه ی کارگر ” هم بیشتر می شوند. ترقی شهرهایی که با افزایش در میزان ثروت همراه هستند ، مانند خراب کردن بخش هایی از لحاظ ساختمانی بد ساخته شده اند ، تاسیس عماراتی برای بانک ها ، مخازن و غیره ، تعریض خیابان ها برای ترافیک و حمل و نقل تجملی و ورود تراموا ، آشکارا فقرا را به حاشیه های شلوغ شهر می راند.”(۸۱۲) مارکس نتیجه می گیرد که “شرارت همراه با پیشرفت صنعت، انباشت سرمایه ، گسترش و بهبود شهرها ، رشد می کند…. هرچه سرمایه سریعتر در شهرهای صنعتی و تجاری انباشته شود ، هرچه از نیروی انسانی قابل استثمار بیشتر گرفته شود ، بدبختی محلات فقیر شده ی کارگرنشین هم بیشتر می شود. “(۸۱۵)

مارکس در این باره بیشتر می توانست بگوید. اما نگفت. وی نقد شهری گسترده تر و پژوهش درباب اسرار آنرا به فردریش انگلس واگذارد. در واقع انگلس قبلا هم با مسئله ی شهر برخورد کرده بود و ارتباط بین صنعتی شدن و انباشت را با شهرنشینی قبل از دوستی با مارکس تایید کرده بود. وی قبلا به صورت جامع درباره ی منچستر یک شهر صنعتی در شمال انگلستان مطلب نوشته بود. مارکس در کتاب سرمایه کتاب منچستر انگلس را مورد ستایش قرار داده بود: “انگلس روح شیوه ی تولید سرمایه داری را چقدر خوب فهمیده است.”(۳۴۹) با این کتاب و به طور کل با انگلس است که ما باید تکوین مارکسیسم شهری و واقعی و تبار و تاریخچه ی آن را در طول قرن بیستم و بیستم و یکم معلوم کنیم.

فرانسه - مبارزه ادامه دارد / کتاب تونی کلیف و یان بیرشال
اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۸۸

ترجمه: امین قضایی و بیتا صمیمی زاد

pdf۲.jpg دانلود کتاب
(right click + save target as)(890 KB)

از مقدمه ی کتاب

انقلاب طبقه ی کارگر فرانسه به ناگهان جهان سرمایه داری را به لرزه در آورد. این شورش جو اجتماعی و سیاسی را متحول ساخت ، درست همانگونه که نخست وزیر پُمپیدو در ۲۲ می به مجلس ملی پیش بینی کرده بود: « هیچ چیز برای همیشه یکسان باقی نمی ماند».

جرقه را فعالیت های مبارزاتی ِ دانشجویان انقلابی ( تروتسکیست ها ، مایوییست ها و آنارشیست ها ) زد و باد ِ بیرحمی ِ پلیس آن را شعله ور ساخت ، شعله های شورش به طبقه ی کارگر سرایت کرده و تمامی محرومیت فروخورده ی استثمارشدگان و ستمدیدگان به یکباره منفجر شد.

خیل عظیم طبقه ی کارگر ، کشور را به حالت تعطیل درآورد. آنها تمامی صنایع را از چنگ طبقه ی درمانده ی سرمایه دار به تصرف ِ خویش درآوردند ؛ در همه جا پرچم سرخ سوسیالیسم را برافراشتند. دولت ، فلج و بی قدرت به نظر می رسید.

دختران آوازه خوان و رانندگان تاکسی ، بازیکنان فوتبال و کارمندان بانک ، همه و همه ، در اعتصاب عمومی و اشغال محل های کار خود شرکت کردند.خبرنگاران و کسانی که در تلویزیون کار می کردند از دروغ گفتن اجتناب ورزیدند و چاپگران ، جرایدِ کارفرمایان خود را سانسور کردند.دانش آموزانی که توسط معلمانشان به هم پیوسته بودند ، مدارس را تسخیر کردند.

اعتصاب با یک « انقلاب فرهنگی » به معنای واقعی کلمه همراه بود. مرکزیت این انقلاب برعهده ی دانشجویان سوربن بود اما به همه جا گسترش یافت.بار دیگر، به مانند دیگر لحظات انقلابی درتاریخ ، پتانسیل خلاق و وسیع انسانهای خودآگاه ، خود را نشان داد [....]

.

خطاب به همه‌ی کارگران / بین الملل موقعیت گرایان
اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۸

ترجمه : محمد مهدی نجفی

pdf۲.jpgدریافت نسخه آکروبات

رفقا،

آنچه که ما پیش از این در فرانسه انجام داده‌ایم، اروپا را در نوردیده است، و به زودی همه‌ی طبقات حاکمه‌ی جهان را تهدید خواهد کرد؛ از بروکرات های مسکو و پکن گرفته تا میلیونرهای واشینگتن و توکیو. درست همانطور که ما رقص پاریس را به وجود آوردیم، پرولتاریای بین‌الملل می‌خواهد بار دیگر یورش خودش را به سرمایه‌های تمامی دولت ها و دژهای از خود بیگانگی ادامه دهد. تصرف کارخانه‌ها و ساختمان‌های عمومی در سرتاسر این کشور، نه فقط وقفه‌ای را در عملکرد اقتصاد موجب شده است، بلکه باعث شده سوالی اساسی از جامعه پرسیده شود. جنبش عمیقی تقریباً در حال هدایت همه‌ی بخش‌های توده‌ها، برای خواستِ دگرگونی واقعی در زندگی است. این آغاز یک جنبش انقلابی است، جنبشی که هیچ چیزی کم ندارد، جز آگاهی به آنچه که تاکنون انجام داده است برای تحقق پیروزی.

چه نیروهایی سعی خواهند کرد سرمایه‌داری را حفظ کنند؟ رژیم فروخواهد ریخت مگر این‌که بخواهد به ارتش متوسل شود (و متعاقب آن وعده‌ی انتخابات جدید که تنها زمانی می‌تواند اتفاق بیفتد که جنبش تسلیم شود). یا حتا به سرکوب نظامی فوری دست بزند. اگر حزب چپ فرانسه، به قدرت برسد، دوباره سعی خواهد کرد به واسطه‌ی امتیازات انحصاری و نیرویی که اعمال می کند، از نظم سابق دفاع کند. بهترین مدافع یک چنین «حکومت‌های عوام پسندی» می تواند همان حزب باصطلاح «کمونیستی» از نوع بروکرات استالینیستی اش باشد که از همان ابتدا در مقابل جنبش ما ایستاد و فقط زمانی به سرنگونی رژیم ژنرال دوگول چشم داشت که دیگر دریافته بود که بهیچ وجه نمی تواند از آن دفاع کند و در صف نگهبانان آن باشد. از نظر آنها چنین تغییر جهتی تنها زمانی می توانست واقعا عملی «کرنسکیستی» باشد که خود استالینیست ها را کوبیده باشد. تمام این‌ مسائل نهایتاً منوط به آگاهی کارگران و ظرفیت آن‌ها برای یک سازمان‌ خودآئین(autonomous) خواهد بود. کارگرانی که تاکنون این توافق مضحک رهبران اتحادیه ـ که اتفاقاً به این توافق خیلی هم می نازیدند ـ را نپذیرفته‌اند، امروز دیگر نیاز دارند دریابند که نمی توانند در چهارچوب اقتصاد موجود «فاتح» میدان باشند بلکه می توانند خودشان همه چیز را بدست بگیرند اگر پایه‌های اقتصاد را مطابق با حقوق خودشان دگرگون سازند. کارفرماها به سختی می‌توانند حقوق بیشتری به کارگران بدهند، اما می‌توانند گورشان را گم کنند.

جنبش کنونی با پیشروی در مسیر اتحادیه‌ی تیره‌بخت که صرفاً خواستار حقوق و دستمزد باشد «سیاسی» نشده است، مطالباتی که به دروغ به عنوان «مسائلی اجتماعی» ارائه شده‌اند. این ورای سیاست است: به عنوان یک مسئله‌ی اجتماعی در حقیقتِ ساده‌ی خودش مطرح می شود. انقلابی که در طول بیش از یک قرن در دست ساخت بوده حالا بازگشته است. انقلاب تنها می‌تواند خودش را با فرم‌های خودش بیان کند. برای این انقلابی های دیوان سالار خیلی دیر است که قضیه را ماستمالی کنند. وقتی که یک بروکرات استالینیزه شده مثل آندره بارژون (André Barjonet) به تازگی شکل‌گیری یک سازمان مشترک را درخواست می‌کند که می‌تواند «همه‌ی نیروهای معتبر انقلاب، …. خواه آن‌ها که زیر پرچم تروتسکی یا مائو سیر می‌کنند یا آنارشیست و موقعیت‌گرا» همه را دور هم جمع کند، ما باید این نکته را یادآوری کنیم که امروز آنها که دنبال رو تروتسکی یا مائو هستند ـ بگذریم از فدراسیون رقت انگیز آنارشیست‌ها ـ هیچ ربطی به انقلاب امروز ندارند. بروکرات ها ممکن است اکنون ذهن‌شان را در مورد آنچه که «انقلابیِ اصیل» می نامند تغییر دهند؛ انقلابِ اصیل در اینکه بروکراسی را محکوم کند هیچ تغییری در مواضع خود نمی دهد.

کارگران در زمان کنونی، با قدرتی که آن‌ها در اختیار دارند با حزب‌ها و اتحادیه‌هایی که دارند، هیچ انتخاب دیگری ندارند جز سازمان دهی خودشان در صفوف وحدت بخش کمیته‌هایی که مستقیماً اقتصاد و همه‌ی جنبه‌های تجدید بنای زندگی اجتماعی را تسخیر می کنند، از خودآئینی و حاکمیت خودشان در مقابل رهبری اتحادیه‌ای و سیاسی دفاع می‌کنند، دفاع از خودشان را تضمین می‌کنند و با هم به صورت منطقه‌ای و ملی متحد می‌شوند. با این کارها، آن‌ها یگانه قدرت واقعی کشور خواهند شد، قدرت شوراهای کارگران. تنها راه دیگر هم این است که به انفعال‌شان بازگردند و دوباره بروند تلویزیون تماشا کنند. پرولتاریا «یا انقلابی ست یا هیچ است».

خصوصیات حیاتی قدرت شورایی چیست؟

* انحلال همه‌ی قدرت‌های بیرونی * دموکراسی مستقیم و کامل * یگانگی عملیِ تصمیم و اجرا * نماینده‌هایی که در هر زمان موکّل‌های‌شان می توانند آنها را برکنار کنند * لغو سلسله مراتب و تقسیم کار خودمختار * مدیریت توام با آگاهی و دگرگونی همه‌ی حالات زندگیِ آزاد شده * مشارکت پایدار توده‌ی خلاق * هماهنگی و توسعه‌ی بین المللی.

آنچه ما امروز بدان احتیاج داریم چیزی بجز اینها نیست. چیزی بجز خود-مدیریتی نیست. زنهار از گزینشگری‌های مدرن – این حتا شامل کشیش‌ها می‌شود – کسانی که بحث در مورد خود-مدیریتی یا حتا شوراهای کارگران را، بدون تصدیق ِ این حداقل آغاز می‌کنند، در واقع می‌خواهند عملکرد بروکراتیک خودشان را حفظ کنند، می‌خواهند مزایای تقسیم کار فکری‌شان یا زندگی آینده‌شان را به عنوان یک خرده-رئیس حفظ کنند!

در واقع، آنچه که اکنون لازم است، از این رو لازم شده است که پروژه‌ی انقلابی پرولتاریا شروع شده است. و این پروژه همیشه مربوط به کسب خودآئینی طبقه ی کارگر بوده است. مبارزه همواره برای براندازی کار دستمزدی، برای لغو تولید کالایی، و لغو دولت بوده است. هدف همواره دستیابی به تاریخِ توام با آگاهی بوده، و توقف همه‌ی تفکیک‌ها و «هر چیزی که به صورت امر مستقل از اشخاص وجود دارد.» انقلاب پرولتاریا، خود به خود، شمای فرم‌های مقتضی‌اش را در رابطه با شوراها ترسیم کرده است. پترزبورگ در سال ۱۹۰۵، تورین (ایتالیا) در سال ۱۹۲۰، کاتولونیا (اسپانیا) در سال ۱۹۳۶، بوداپست (مجارستان) در سال ۱۹۵۶/ حفاظت از نظام اجتماعی کهنه، یا شکل دادن به یک طبقه استثمارشونده ی تازه، همگی به قیمت لگدمال کردن جنازه ی شواراها ممکن خواهد بود. طبقه‌ی کارگر اکنون دشمنان و راه‌های مناسب خودش را برای کنش می‌شناسد. «سازمان انقلابی باید آموخته باشد که به هیچ وجه نمی‌توان با فرمهای از خود بیگانه شده با از خود بیگانگی مبارزه کرد» (جامعه‌ی نمایش). واضح است که شوراهای کارگران تنها راه چاره است، چرا که فرم‌های دیگر مبارزه‌ی انقلابی به خلاف آنچه که در نظر داشتند منجر شده‌اند.

شورای کمیته‌ی بین الملل موقعیت گرایان خشمگین، در جهت حفظ تصرفات

۳۰ می ۱۹۶۸

تاریخ مختصر گروه ادبی مارکسیستی / اس، آی. هومر
فروردین ۲۶م, ۱۳۸۸

ترجمه : وحید ولی زاده

pdf۲.jpgدریافت نسخه اکروبات

این تاریخ کوتاه از گروه ادبی مارکسیستی نه به عنوان یک پژوهش مستقل بلکه به عنوان بخشی از کتابم در مورد جیمسن،‌ که در حال آماده سازی آن هستم[i]،‌ تهیه شده است. درنتیجه در این روایت محدودیت‏های مشخصی وجود دارد که مایلم در همین آغاز به آن‏ها اشاره کنم. تحلیلی که در پی می آید به وضوح علاقه‏ی اصلی من به فعالیت جیمسن را منعکس می کند. من با دقت بیشتری نسبت به دیگر چهره‏های تأثیرگذار گروه،‌ به نقش و تأثیر جیمسن در گروه پرداخته‏ام اما بسیاری از آنها که نقشی به همین اندازه مهم در فعالیت‏های گروه داشته‏اند از قلم افتاده‏اند. درنتیجه بایست تصدیق کرد که ارائه تاریخ کامل‏تری از گروه ضروری است. هدف اصلی من در وهله‏ی نخست قرار دادن جیمسن و آثار اولیه‏ی نظری او در ارتباط با گروه ادبی مارکسیستی، و دوم، در رابطه با گسترش نظریه‏ی فرهنگی مارکسیستی در دانشگاه‏های ایالات متحده است. آنچه در پی می آید گام نخست در این راستاست.

گروه ادبی مارکسیستی در سالهای ۷۰-۱۹۶۹ توسط جیمسن و تعدادی از دانشجویان تحصیلات تکمیلی او از جمله جیمز کاواناگ، بیل لانگن،‌ جن هالند،‌ جون هوارد، و جان بورلی در دانشگاه کالیفرنیا در سن دیگو شکل گرفت. طبق گفته‏ی خود جیمسن،‌ گروه از دل کنفرانس MLA در سال ۱۹۶۸ در نیویورک و نیز انجمن رادیکال، گروهی متشکل از چهره‏هایی همچون لویی کامپف، فلورانس هوو، پل لاتر، سوران اومالی و کت الیس پدیدار شد[ii]. این انجمن قبل از کنفرانس نیویورک شکل گرفته بود و تکوین آن به کنفرانس «مقاومت» در دانشگاه جدید برمی‏گشت. بنابه گفته‏ی دان لایتمر، گروه ادبی مارکسیستی در اصل بخشی از انجمن رادیکال بود[iii]. لایتمر در ادامه می نویسد که این دو گروه با دعوا و مرافعه‏ی شدیدی بر سر رابطه‏ی نظریه و عمل از یکدیگر منشعب شدند. در یک طرف گروه جیمسن بود که از اعضای صبورتر و بردبارتر لایه‏های بالایی دانشکده‏ها، که به دود چراغ خوردن برای نظریه خو کرده بودند، تشکیل می شد. در طرف دیگر باقی مانده‏ی انجمن رادیکال قرار داشت که از فعالان اهل مخاطره‏ی انجمن کالج و درون شهر تشکیل می شد که خواهان تاکتیک های قاطعانه‏تری بودند و فعالیت دراز مدت را به عنوان شکل دیگری از تسلیم‏طلبی می‏نگریستند[iv]. نامه‏نگاری‏های من با اعضای گروه ادبی مارکسیستی و انجمن رادیکال نشان می‏دهد که این انشعاب نه عمیق و نه شخصی بود. مطمئنا حدی از تنش میان گروه و انجمن در سالهای اولیه وجود داشت اما این تنش ها به تدریج کاستی پذیرفت و به رغم چشم انداز کشمکش‏های فرقه ای،‌ دو گروه به یکدیگر نزدیک شدند و در بسیاری از مسائل با یکدیگر همکاری نزدیک داشتند. این که بخواهیم این انشعاب میان دو گروه را بر سر رابطه‏ی نظر و عمل بدانیم نیز تا حدی غلط‏انداز است. زیربنای گروه نخست در لایه‏های بالایی دانشکده قرار داشت و گروه دوم در انجمن‏های کالج. حتی اگر تکوین نظریه و به ویژه نظریه‏ی مارکسیستی برای گروه ادبی مارکسیستی هدف اصلی نبود، اما همانگونه که اظهاریه‏ی جیمسن در پیشگفتار خود بر مارکسیسم و فرم آشکار می کند اهمیتی اساسی داشت:

در ایالات متحده هیچ مسأله سیاسی و تاکتیکی وجود ندارد که در درجه ی نخست و پیش از هر چیز تئوریک نباشد،‌ و هیچ شکلی از کنش نیست که به صورت گشوه ناشدنی گرفتار شبکه های چسبنده ی عنکبوتیِ فرهنگ غیرواقعی و کاذب نباشد، با رازوارگی ایدئولوژیک آن در تمام سطوح[v].

با اینحال تعهد به نظریه، همانطور که در زیر نشان خواهم داد، مانع از توجه به مسائل کنش نمی‏شود، چرا که خود گروه ادبی مارکسیستی مداخله‏ای مهم با پیامدهای مهم نظری و عملی در دانشگاه بود. بعلاوه، همانطور که نقل قول جیمسن نیز روشن می سازد، مسأله‏ی کنش در جامعه‏ی معاصر آمریکا خود یک مسأله‏ی نظری است. با ارجاع دوباره به جیمسن می‏توان گفت مسأله این نیست که “آیا مبارزان خیابانی یا چریک‏های شهری قادر به پیروزی بر جنگ‏افزارها و فن‏آوری دولت مدرن هستند یا نه، بلکه مسأله این است که خیابان در این فرادولت کجا است، و در واقع در این شبکه‏ی بدون درز بازاریابی و تولید خودکاری که دولت نوین را می‏سازد آیا خیابان‏های سبک قدیم که هنوز وجود دارند هنوز در مکان نخست اند؟”[vi]. با نگاه به انجمن رادیکال می‏توان مجددا تصدیق کرد که این انجمن بیش از دغدغه‏های نظری،‌ بر کنشگری اجتماعی تأکید داشت. این انجمن رادیکالیسم گسترده‏تری را نسبت به نظرگاه خاص مارکسیستیِ گروه ادبی مارکسیستی اخذ کرده بود اما محدود به انجمن‏های کالج در درون شهر نبود و اعضای زیادی را در نهادهای با پرستیژ و معتبر علمی داشت. این نکات را بایست هنگام بحث من در زیر به خاطر داشت،‌ جایی که تمایزات میان انجمن رادیکال و گروه ادبی مارکسیستی بیش از مسائل مشترک آنها مورد تأکید قرار می‏گیرد.

درنتیجه شاید صحیح تر باشد به جای شکاف ایدئولوژیک عمیق میان آنها،‌ از تفاوت در تأکید سخن گفت و بر برنامه‏های انجمن رادیکال و گروه ادبی مارکسیستی متمرکز شد. فعالیت انجمن رادیکال بر مسائل آموزشی و حرفه‏ای متمرکز بود. انجمن مجله‏ی آموزگار رادیکال را منتشر می کرد که همانطور که عنوان آن نشان می‏دهد دلمشغول مسائل آموزش، ‌زبان و قطعات هنری بود. به صورت خلاصه،‌ انجمن ابتدائا علاقه‏مند به مسائل آثار معتبر،‌ بازیابی ادبیات زنان و دگرباشان، و نیز ماهیت خود این تخصص بود. از طرف دیگر گروه ادبی مارکسیستی دلمشغول تکوین نظریه،‌ و به طور خاص نظریه‏ی مارکسیستی بود. در اواخر دهه ۶۰ و اوایل دهه ۷۰ جیمسن به همراه برخی دیگر در چپ مارکسیست،‌ فقدان بنیاد مستحکم نظری را به عنوان یکی از ضعف‏های اصلی در پیدایش چپ نو شناسایی کردند. پل باهل در کتاب مارکسیسم در ایالات متحده دو معضل عمده را مشخص می کند که رویاروی چپ بود. نخست، ضرورت “صورت‏بندی مجدد از مفهوم عامل تاریخی”[vii] و دوم، ضرورت تکوین “سیاست و نظریه‏ای مناسب با اشتیاق برای نام‏گذاری و غلبه بر نظامی که تحلیل های موجود از فهم آن قاصر بودند”[viii].

جیمسن به ویژه در ارتباط با آکادمی به “غیاب” نسبتا “کامل” هرگونه فرهنگ اصیل مارکسیستی در حلقه‏های دانشگاهی اشاره می کند[ix]. جیمسن معتقد بود هنگامی که مارکسیسم به دانشجویان آمریکای شمالی آموخته می‏شد،‌ آنها تنها منابعی از مبارزات و مجادلات دهه‏ی ۳۰ را در اختیار داشتند که به دلیل رابطه‏ی اندک با نیازها و خواست‏های معاصر آنها خسته کننده بود. آنچه این موقعیت می طلبید شکلی از مارکسیسم بود که بتواند “به صورت دیالکتیکی با مسائل منحصربه‏فردی که سرمایه‏داری انحصاری در غرب برمی‏انگیخت مواجه شود”[x]. جیمسن در مصاحبه ای در سال ۱۹۸۲ با مجله دیاکریکیت[xi] به طور مفصل این نیاز به حضور فرهنگی مارکسیستی را شرح می‏دهد و بحث می‏کند که هرگونه تغییر واقعی نظام‏مندی در جامعه‏ی آمریکا در گام نخست به آفرینش یک جنبش اجتماعی دموکراتیک محتاج است. این مسأله به نوبه خود مستلزم دو پیش‏شرط است: آفرینش روشنفکران مارکسیست و آفرینش یا حضور فکری یک فرهنگ مارکسیستی. مارکسیسم و فرم متنی اساسی در بنای این حضور فرهنگی مارکسیستی بود، همانطور که ایگلتون آن را وصف کرده،‌ این متن اصیل رنسانس نقد مارکسیستی در دهه ۱۹۷۰ بود که “نظریه‏ی زیبایی شناسی مارکسیستی را در میان بخش هایی وسیع از متخصصین نقد ادبی مشروعیت بخشید”[xii]. من معتقدم جزء اساسی دیگر در این دگرگونی،‌ حضور و فعالیت‏های خود گروه ادبی مارکسیستی بود.

گروه ادبی مارکسیستی از اواسط دهه ۷۰ به بعد سه کارکرد اصلی را حفظ کرده است:‌ کارکرد اولیه‏ی آن در سازمان دادن سخنرانی‏ها در کنفرانس‏های ملی و محلی متعدد MLA ، سازماندهی موسسه‏ی تابستانی خود درباره فرهنگ و جامعه، و انتشار نشریه و اکنون مجله‏ی “میانجی‏ها”. فوروم بحث اینترنتی را نیز اکنون می‏توان به فهرست کارکردهای اصلی افزود. در اوایل دهه‏ی ۱۹۷۰ گروه ادبی مارکسیستی بزرگ‏ترین سازمان وابسته به MLA بود که در کنفرانس سال ۱۹۷۴، چهارده سخنرانی را سازمان داد. اما این تعداد در اواخر دهه ۱۹۷۰ و اوایل دهه ۱۹۸۰ کاهش یافت. شاید دو دلیل را بتوان برای این کاهش آشکار حضور گروه در کنفرانس های MLA در این دوره ذکر کرد. نخستین دلیل ساختاری است. هیأت اداره کننده‏ی MLA در اواخر دهه‏ی ۷۰ تصمیم گرفت شمار سخنرانی‏های مربوط به سازمان‏هایی که در کنفرانس شرکت می‏کنند را محدود کند، ابتدا به سه سخنرانی برای هر سازمان و سپس در اوایل دهه ۱۹۸۰ به دو سخنرانی. دلیل دوم این بود که به یک مفهوم،‌ گروه قربانی موفقیت خود شد. گروه از آغاز فضایی را درون MLA و عرصه ی وسیع تر دانشگاهی فراهم آورده بود که در آن ایده‏های مارکسیستی می‏توانستند به صورت جدی مورد بحث قرار گیرند و منتشر شوند. اما هر چه گفتمان‏های فرهنگی مارکسیستی به صورت وسیع‏تر منتشر شدند، ضرورت چنین فضایی کاهش یافت. بسیاری از اعضای اولیه‏ی گروه جایگاه‏های دانشگاهی بدست آورند. نقد فرهنگی مارکسیستی دیگر یک دلمشغولی حاشیه‏ای نبود بلکه جزء یا گزینه‏ای جدی در بسیاری از برنامه‏های درسی دانشگاهی بود. درنتیجه بطور متناقض‏نمایی در همان حال که نقد مارکسیستی جایگاهی در دانشگاه کسب می کرد،‌ گروه ادبی مارکسیستی بخشی از دلیل وجودی خود را از دست می‏داد. این نکات به این معنا نیست که گروه به تدریج و به طور بازگشت‏ناپذیر از روزهای اوج خود در اوایل دهه ۷۰ نزول کرده است،‌ بلکه همانگونه که در روابط با موسسه‏ی تابستانی به آن اشاره خواهم کرد،‌ کارکرد آن از طریق مخاطب قرار دادن مخاطبان جدیدی که به لحاظ نظری و سیاسی آگاه‏تر است در سالهای اخیر به طور عمده‏ای تغییر یافته است.

انتقال جیمسن به دانشگاه ییل در سال ۱۹۷۷ را می‏توان همچون نماد این دگرگونی در جایگاه نقد مارکسیستی در آکادمی آمریکا در اواخر دهه‏ی ۷۰ نیز قرائت کرد. اقامت جیمسن در ییل او را در مرکز بحث نظری معاصر با کسانی قرار داد که در آن زمان شالوده‏شکنان ییلی نامیده می‏شدند، یعنی پل دومان،‌ جی هیلیس میلر و هارولد یلوم. اگر بتوان مارکسیسم و فرم را متنی بنیان‏گذار نگریست که نسلی جدید از دانشجویان را با سنت خاصی از مارکسیسم غربی آشنا نمود، ناخودآگاه سیاسی که در ۱۹۸۱ منتشر شد، نشانگر بلوغ مارکسیسم در دانشگاه بود. برخلاف مارکسیسم و فرم، که معرفی یک سنت قدیمی‏تر اندیشه‏ی دیالکتیکی بود، ناخودآگاه سیاسی به صورت مستقیم در مباحث نظری و مارکسیستی معاصر مشارکت کرد. پس از ناخودآگاه سیاسی، با فصل نخست نفس‏گیر آن، دیگر نادیده گرفتن نظریه‏ی فرهنگی مارکسیستی و کنار گذاشتن آن در دانشگاه به بهانه‏ی نظریه‏ای تقلیل‏گرا یا از مُد افتاده امکان‏پذیر نبود.

گروه ادبی مارکسیستی همچون یک هیأت ملی عمل می‏کرد و در زیر چتر MLA کنفرانس ها و مدارس تابستانی خود را سازماندهی می‏داد. اما شماری از گروه‏های آن در کمپ های منفردی وجود دارند یا داشته‏اند. برای مثال گروه‏هایی حول جیمسن در طول اقامت وی در سن دیگو و ییل وجود داشتند. گروهی در سال ۱۹۸۲ در کورنل تشکیل شد و همچنین یک گروه مطالعاتی در دیوک در اواخر دهه ۸۰ وجود داشت. در حالی که ممکن بود گروه‏های منفرد گروه ادبی مارکسیستی در دانشکده‏های متفاوت شکل بگیرند، ‌اما هدف مهم گروه گرد هم آوردن افراد در مقیاس ملی و، به ویژه در سالهای ابتدای آن، تسهیل گردهمآیی‏های اساتید و دانشجویان چپ‏گرا و مارکسیستی بود که خود را در دانشکده‏های خود منزوی می‏یافتند. علاوه بر انتشار نشریه، مدرسه‏ی تابستانی عنصری کلیدی در فراهم آوردن این محیط برای آموزش و همبستگی بود. مجله ی میانجی‏ها، که قبلا با همین نام نشریه‏ی گروه بود، به مثابه فورومی برای اعضای گروه و انتشار وسیع‏تر برنامه‏های سخنرانی مدرسه عمل می‏کند. این نشریه در اوایل دهه‏ی ۱۹۷۰ راه اندازی شد و توسط اعضای هیأت ویراستاری کنونی آن به ویژه رون استریکلند و کریس نیوفیلد در حوالی ۹۱-۱۹۹۰ به قالب جدید خود به عنوان یک مجله درآمد. من با نسخه‏های اولیه ی این نشریه آشنا نیستم. درنتیجه چندان نمی‏توانم درباره‏ی محتوای آن و مسائل ویژه‏ای که نشریه به آن می‏پرداخت نظر بدهم. نشریه‏ی اولیه برخلاف بسیاری از نشریاتی که دستی منتشر می شد، به شکلی بود که مقالات سنگین و به شدت نظری را منتشر می‏کرد. به بیان دیگر، از خوانندگان انتظار می‏رفت که به جای تورق سرسری، نشریه را بخوانند.

شاید موفق‏ترین و شناخته‏ترین فعالیت گروه مدرسه تابستانی فرهنگ و جامعه بوده است. این مدرسه ابتدا در سنت‏کلود در مینسوتا برگزار و توسط بیل لانگن سازمان‏دهی می‏شد. فکر می‏کنم نخستین مدرسه در تابستان ۱۹۷۶ برگزار شد. سخنرانان در این کنفرانس‏های اولیه شامل بسیاری از چهره‏های معروف و یا کمترشناخته‏شده در مطالعات فرهنگی و ادبی بریتانیا و ایالات متحده می شد، همچون فردریک جیمسن، استنلی آرنوویتز، تری ایگلتون،‌ گایاتری چاکاراورتی اسپیواک، مایکل ریان،‌ جیمز کاواناگ، جن هالند،‌ جون هوارد،‌ و جان بورلی. مدارس اولیه به شدت بر نظریه‏ی مارکسیستی متمرکز بود، برای مثال با سمینارهایی درباره‏ی آلتوسر. اما کوشش برای پیوند نظریه و عمل نیز از طریق جلسات منظم بحث و گفتگو میان افرادی از گرایشات متفاوت سیاسی دنبال می‏شد. این جلسات به عنوان یکی از مشخصه‏های منظم برنامه‏ی مدرسه زمانی در دهه ۸۰ از قلم افتاد، ‌اما نگاه سریعی به برنامه‏های اخیر مدرسه نشان می‏دهد که مسأله‏ی اکتیویسم و ضرورت ارتباط نظریه و عمل آشکارا به دستور کار بازگشته است. پیامد این تلاش برای پیوند نظریه و عمل،‌ شاخه‏ی سیاسی کم‏عمر گروه با نام اتحادیه‏ی مارکسیستی بود. در کنفرانس‏های سنت‏کلود در اواخر دهه ۷۰،‌ گایاتری چاکاراورتی اسپیواک،‌ جان بورلی، استنلی آرنویتز و برخی دیگر بحث از ایجاد سازمانی از روشنفکران مارکسیست به میان آورند. پیامد آن اتحادیه‏ی مارکسیستی شکل گرفت و قبل از انحلال تعدادی کنفرانس در نیویورک برگزار کرد.

حسی از حیات و تنوع این مدارس را می‏توان از کتابی به دست آورد که مباحث کنفرانس سال ۱۹۸۳ دانشگاه ایلیونز در رابطه با گروه نقد و نظریه‏ی تفسیری را در بر می‏گرفت و با عنوان مارکسیسم و تفسیر فرهنگ منتشر شد.[xiii] بروس برون که درکنفرانس‏های اولیه در سنت‏کلود مشارکت داشت نیز رمان کوتاهی بر اساس این مدارس تابستانی با نام قرنِ ابرها نوشت. گزارش‏ها و مرورهای بیشتری از این کنفرانس‏های اولیه را می‏توان در صفحات مینسوتا ریویو یافت. گرایش بر این بود که مدرسه تابستانی در هر سال در موسسه متفاوتی برگزار شود.

برای مثال مدرسه در آمهرست، اورگون، دلاویر،‌هرات قورد، و هاوانای کوبا برگزار شد. مدرسه از اواسط دهه ۸۰ عمدتا در پتسبورگ برگزار شده است. این مسأله عمدتا به دلیل این واقعیت است که پل اسمیت، رئیس گروه ادبی مارکسیستی از ۱۹۸۸ و سازمانده کنونی مدرسه‏ی تابستانی، در آنجا است و نیز اینکه مشارکت مالی توسط کارنگی ملان تأمین می شود.

مدرسه در ابتدا دو تا سه هفته به طول می‏انجامید و تا امروز با کاهشی تدریجی، به نه تا ده روز محدود شده است. کنفرانس سال ۱۹۸۳ در ایلیونز شاید بزرگ‏ترین مدرسه‏ی قدیمی بوده است. همان طور که در بالا اشاره کردم، گروه و مدرسه در سالهای اخیر تحول یافته و دگرگون شده‏اند. بویژه تأکید آن از توجه خاص به نظریه‏ی فرهنگی مارکسیستی به همکاری گسترده‏تری میان مارکسیسم و حوزه‏های مطالعات فرهنگی، پسامدرنیسم،‌ ساختارگرایی و پسامارکسیسم معطوف شده است. برای مثال مدارس اخیر به روانکاوی و مارکسیسم، گفتمان‏های پسااستعماری، راهبردهای سیاسی در عصر ریگان، فیمینیسم و سیاست چپ، نهادینه شدن نظریه‏ی فرهنگی، اکتیویسم فرهنگی و فرهنگ و سیاست وفور می‏پردازند. همچنین افزایش قابل توجهی در مشارکت محققان از اقلیت‏های آمریکا و جهان سوم با مقالاتی درباره‏ی «واسازی و نژاد»،‌ «کاست، طبقه و جنسیت در هند»، «رئوتیک فمینیسم پسااستعماری» و نیز نظریه‏ی گی و لزبین پدیدار شده است. این تنوع سمینارها و مضامین در کنار مقالات سنتی‏تر درباره‏ی آلتوسر،‌ نظریه‏ی مارکسیستی و گروه‏های مطالعاتی پیرامون کاپیتال به همزیستی ادامه می‏دهند. درنتیجه با اینکه می‏توان گفت طول زمان برگزاری مدرسه با کاهش روبرو شده، اما جنبه‏های دیگر آن به دلیل مواجهه با قلمروهای نظری و سیاسی دائما دگرگون شونده، گسترش و بسط یافته است.

من این بررسی کوتاه از گروه ادبی مارکسیستی را با چند نکته درباره ی میزان مشارکت اخیر جیمسن در گروه به پایان می برم. مشارکت مستقیم جیمسن در سازمان دهی و برگزاری گروه در دهه ۱۹۸۰ کاهش یافت. او همچنان یک حامی فعال و سخنران مدرسه تابستانی است، اگر چه به دفعات کمتر. با اینحال اخیرا تأثیر فکری پیوسته و حضور فعال جیمسن در گروه ادبی مارکسیستی در همایشی که MLA به «میراث جیمسن»[xiv] اختصاص داد،‌ با حضور خود او به بررسی گذارده شد. در سالهای اخیر درون مطالعات فرهنگی در بریتانیا نقد مارکسیستی از عقب‏نشینی رنج برده است. آثار جیمسن منبعی برای مبارزه با آن در اختیار ما گذارده، و پیشنهاد تشکیل شاخه‏ی بریتانیایی گروه ادبی مارکسیستی منبع دیگری برایمان فراهم می‏آورد.


[i] Polity Press, Autumn 1996.

[ii] An account of the political upheavals of this conference and the subsequent election of Louis Kampf as second vice-president of the MLA has been given in Richard Ohmann, “MLA: Professors of Literature in a Group,” in English in America: A Radical View of the Profession (New York: Oxford UP, 1976).

[iii] Dan Latimer, “Jameson and Postmodernism” in New Left Review, no. 129 (1981), pp. 116-28.

[iv] Ibid., p. 117.

[v] Fredric Jameson, Marxism and Form: Twentieth-Century Dialectical Theories of Literature (Princeton: Princeton UP, 1971), p. xviii.

[vi] Ibid., p. xviii.

[vii] Paul Buhle, Marxism in the United States: Remapping the History of the American Left (London: Verso, 1991), p. 230.

[viii] Ibid, p. 233.

[ix] Jameson, Marxism and Form, p. x.

[x] Ibid., p. xviii.

[xi] “Interview,” in Diacritics, vol. 12, no. 3 (1982), pp. 72-91.

[xii] Terry Eagleton. “The Idealism of American Criticism,” in Against the Grain: Selected Essays 1975-1985 (London: Verso, 1986).

[xiii] Nelson, G. and Grossberg, L. eds., Marxism and the Interpretation of Culture (Urbana and Chicago: University of Illinois Press, 1988).

[xiv] Address to the Marxist Literary Group session, “The Jameson Legacy,” of the Modern Language Association, Toronto: 27-30 December, 1993.

بلانکی بودن / مجموعه‌ مقالاتی از لویی آگوست بلانکی
دی ۱م, ۱۳۸۷

مجموعه‌ای از مقالات و سخنرانی‌های لویی اگوست بلانکی

ترجمه : امین قضایی

pdf۲.jpgدانلود کتاب

برای دریافت کتاب ابتدا بر روی کلمه دانلود کلیک راست کرده و سپس گزینه save target as را انتخاب نمائید

درباره نویسنده

لویی آگوست بلانکی روزنامه نگار فرانسوی که در هشتم فوریه ۱۸۰۵ در پوژه تنیه یر ، به دنیا آمد. پدر او ، ژان دومینیک بلانکی ، معاون فرمانده ی وقت بود.

وی حقوق و پزشکی مطالعه کرد ، اما حرفه ی واقعی خود را در سیاست یافت و به یکباره از خویش قهرمانی برای پیشروترین عقاید ساخت. بلانکی در انقلاب جولای ۱۸۳۰ نقشی فعال داشت و در دوره ی رژیم لوی فیلیپ به حمایت از جمهوری خواهی ادامه می داد و از اینرو به حبس های متمادی محکوم شد.

در پی بروز شورش مسلحSociété des Saisons در سال ۱۸۴۰ که وی یکی از رهبران فکری آن بود ، در سال بعد به مرگ محکوم شد ، حکمی که بعد به حبس ابد تخفیف یافت. او با انقلاب ۱۸۴۸ آزاد شد و دوباره فعالیت های خود را برعلیه نهادهای موجود از سر گرفت. او اعلام کرد که این انقلاب صرفا تغییر نام بود . خشونت ِ جمهوری خواهانی که بلانکی برای تغییر حکومت بنیان نهاده بود ، او را به مبارزه با جمهوری خواهان میانه رو تر کشاند و در سال ۱۸۴۹ به ده سال حبس محکوم شد.

در سال ۱۸۶۵ که تحت حکومت امپراتوری حبس بیشتری را می کشید ، طرحی برای فرار ریخت تا از آن بعد ، در تبعید در خارج به تبلیغات خود ادامه دهد ، تا اینکه با عفو عمومی ۱۸۶۹ توانست به فرانسه بازگردد. تمایلات بلانکی به خشونت را می تواند در دو تظاهرات مسلح ناموفق در سال ۱۸۷۰ مشخص کرد و دیگری در چهاردهم آگوست وقتی که او سعی می کرد اسلحه های یک سربازخانه را تصرف کند. با سقوط امپراتوری توسط انقلاب چهارم سپتامبر ، بلانکی باشگاه و مجله ای با نام “کشور ما در خطر” La patrie en danger را منتشر کرد. او یکی از اعضای گروهی بود که برای لحظه ی کوتاه ، زمام قدرت را در سی و یکم اکتبر بدست آوردند و به خاطر سهم او در این شورش در هفدهم ِ مارس سال بعد به مرگ محکوم شد. چند روز بعد از این شورش که کمون پاریس را بر پا نهاد ، بلانکی به عنوان یکی از اعضای حکومت شورشی انتخاب شد اما توقیف او در زندان مانع شد که نقشی فعال برعهده گیرد.

با این وجود ، او در سال ۱۸۷۲ همراه با دیگر اعضای کمون به تبعید محکوم شد اما به خاطر مزاج جسمانی به حبس در یک زندان تخفیف یافت. در سال ۱۸۷۹ به عنوان نماینده ی شهر بوردو انتخاب شد اگرچه این انتخاب بعد بی اعتبار اعلام شد اما به بلانکی آزادی عمل داد و باعث شد آژیتاسیون خود را از سر گیرد. در انتهای سال ۱۸۸۰ ، بعد از سخنرانی در یک جلسه ی انقلابی در پاریس، دچار سکته ی ناقص شد و درگذشت . کمونیسم ِ آشتی ناپذیر و عزم او برای کسب آن با خشونت موجب شد که او با هر حکومت فرانسه به مقابله برخیزد و نیمی از زندگی اش را در زندان سپری کند. او در کنار سهم بی اندازه اش در ژورنالیسم ، یک اثر عظیم در سال ۱۸۷۲با عنوان L’Eternité par les astres منتشر ساخت و بعد از مرگش نوشته های او درباب مسائل اقتصادی و اجتماعی تحت عنوان “سوسیالیسم انتقادی” ( ۱۸۸۵)منتشر شدند.

پرولتاریا و تشکیلات / کتاب کورنلیوس کاستوریادیس
تیر ۳م, ۱۳۸۷

نشر الکترونیک مایند موتور

ترجمه‌ی امین قضایی

pdf۲.jpg(۴۲۰ KB) دانلود کتاب right click + save target as

تشکیلاتی که طبقه ی کارگر برای آزادی خود برپا می کند ، در چارچوب نظام استثمار قرار می گیرند. هرکس که نخواهد از واقعیت بگریزد باید این فرجام دهشتبار را قبول کند . در نتیجه ، امروز بسیاری در حل این معمای آشکار درمانده اند. بدون تشکیلات چگونه می توان فعالیت کرد؟ و اگر نمی توان پس چگونه می توان سازماندهی کرد، بی آنکه در مسیر تشکیلات سنتی بیافتیم که برای دستیابی به موفقیت به شرورانه ترین دشمنان ِ اهداف خود متوسل می شوند. برخی به روش سلبی با این مسئله برخورد می کنند. آنها می گویند تجربه نشان می دهد که تمامی تشکیلات طبقه ی کارگر فاسد شده اند و از اینرو هر تشکیلاتی به انحطاط کشیده خواهد شد. این قاعده یا بسیار زیاد یا خیلی کم بر تجربه مبتنی است. تاکنون همه ی انقلابها نیز درهم شکسته شده یا به انحطاط کشیده شده اند. آیا از این واقعیت باید نتیجه بگیریم که مبارزه ی انقلابی را باید رها نمود؟ شکست انقلابها و انحطاط تشکیلات تجلی متفاوت یک پدیده هستند؛ یعنی این پدیده که جامعه با ثبات کنونی در مبارزه با پرولتاریا، حداقل موقتا پیروز بیرون آمده است. اگر کسی نتیجه بگیرد که همه چیز همیشه همینطور خواهد بود ، باید منطقی باشد و نبرد را رها کند. نگرانی درباب مسئله ی تشکیلات تنها برای کسانی معنا دارد که بتوانند و باید با هم ( و از این رو بوسیله ی سازماندهی ) مبارزه کنند و نه برای کسی که از آغاز کار ، شکست خود را پذیرفته است. [. . . ]

.

:: کلیه حقوق متعلق به مایند موتور و نویسندگان آن است حلقه فکری :: Designed & Developed by KolahStudio for Mindmotor::2007-2010 :: Hosted on Netsazan servers ::