»
ک
ل
ي
ک

ک
ن
ی
د
«
بایگانی / یک شعر بلند از محمود سودایی و محمد مهدی نجفی
خرداد ۹م, ۱۳۸۹

 

 

دریافت نسخه آکروبات

 

 

 

من جسمی­ام در جاسم آباد عُلیا

پیچیده در هکتارها برف

با طعم موز و دارچین

نمی­روم به چین.

 

ای باجه‌ی قیرآجین

چه خبر از روزگار وزغم؟

                                                       چه با خبری ِمحضی!

 

من جسمی‌ام که در ونیز به آب انداخته شدم

کسی مرا قایق صدا نزد

قور قور قور

باغه هم نبودم

و ناگهان درشکه­ای که به من پاتک زد

گفت: درشکه‌ای قرضی.

 

من فرضم را بر این می‌گیرم

که از تو قرض بگیرم

تا سوراخ‌های قایق را

با چی درز بگیرم؟

با پوست برنزه‌ام؟

با نیزه‌ی ماهیگیری؟

 

یا با ماهی­های دور از نیزه­ام؟

 

ای اقتضای زمانه

ای بانکداری الکترونیک

ای دستگاه خودپرداز

در خیابان‌های دور و نزدیک

به من وام بده

تا به تو کام بدهم

دست به سینه بایستم

به تو سلام بدهم

 

ما ماهیگیرها ضرب‌المثلی داریم که می‌گوید

هر جسمی را از آب گرفتی به آب برگردان

 

اما تو یک جسم نبودی

تو یک جسد بودی

لبخند روی لب‌ات

قایقی بود به گل نشسته

نه!

من با دست­های نشسته

به این قایق دست نمی‌زنم

 

 

با غنچه‌ی لب‌هایم

در طاقچه می‌کارم

یک قاب عکس خالی

یک قایق خیالی

 

در قایقی با صندلی‌های اتوبوسی، بوس‌ترین باس؛ من

                                                        باس­ترین بوس؛ تو

وای به من که مطفف­ام

وای به من که با دهان باز ماهی گرفتم

ببند

ماهی ِمایوس!

 

با ته مانده­ای از طعم میگو به خانه رفتم

همه خواب بودند غیر از خان بزرگ

که خیره شده بود به سرِ گرگ

روی تاقچه

 

همانجا خودکار من روی شلوار من یکعدد ملخ کشید

و من تا سال­ها در ملخ غوطه خوردم

دراندوهی خودکار

جااااااااااااااااار!

 

ملخ در گلویم

سنجاقک در چشمانم

پروانه در ابرویم

پشه زیر بغلم

سوسک در دماغم

مورچه در گوشم

موریانه لای موهایم

باغ وحشی از حشره دارم

محشره؟

فسیلی که از من باقی خواهد ماند

شبیه چه جانوری خواهد بود؟

به سوخت‌های فسیلی خواهد پیوست

یا با فسیل تو خواهد سوخت؟

در هر صورت با حشره­هایم برق خواهم شد

از توربین خواهم آمد

تا تو را ببینم

 

تو را که می‌بینم

در خودم می‌رینم

 

آه! دارم خواب می‌بینم؟

 

غذای حاجتم سوخت

و من در کمال گرسنگی

کیسه‌ی صفرا به دنیا آوردم

اسمش را گذاشتم کمال

که از گرسنگی نمیرد

اما از تشنگی مرد

آیا تو مقصر نبودی؟

آیا تو آن ترازوی آشپزخانه نبودی

که کشید سمّ کشنده­ی مثانه­ی مرا؟

 

ای کاغذ سپید

ای ماغذ پلید

بگو که مرا مرده یافتند

با بوقی بر لَب

و هق­هقی در غبغب

 

دوستان!

پاهایتان را جمع کنید

برق دارد می­آید

گاز دارد می­آید

جا را برای سیم‌ها خالی کنید

سیم ِرگ و پی ِمن ِمسموم

 

دوستتان!

هزار تومنی که از جیم طلب داشتم را بگیرید و بدهید به ذال

و بگویید که دوستشان هیم، با کله­ای کج مُرد و شکمی معوج

 

چه چراغی دارد این دیگ!

 

دیگر به هیچ دیگی نخواهم گفت سیاه

دیگر به هیچ سیاهی نخواهم گفت دیگ

دیگر همه چیز را سیاه ِسیاه خواهم دیگ

و با دیگی از سیاه‌نمایی

خود را سرلشکر سپاه خواهم دید

 

آیا خودنما شده‌ام؟

 

نه! من قطب‌نما شده‌ام

و تیشرت ِبدن‌نمای من

قطبی را به شما نشان می‌دهد

که زمستان گذشته، خرس قطبی بود

اما دستِ روزگار

او را از خرس در آورد

و در خروس ِدریایی فرو کرد

 

حالا با سپاه ملخ‌هام

دنبال ِآن خروسم

از این دریا به آن دریا

کجایی نوعروسم؟

 

باید چراغانی کنم این دیگ را!

 

 

خدا رحمت کند آن دیگ را

(سایه‌اش همیشه بر سر ِسه‌پایه‌اش باد)

شنبه‌ها در چرای ِقبل از شاش ِسوم می‌گفت:

“علف ِخوب آدم را سر ِشاش می‌آورَد!”

او ما را به اشتها می‌آورْد

و اکنون، یاد ِاو ما را سیر می‌کند

همه‌ی اینها فی‌الجمله‌ی کرامات اوست

اللهم ارزقنا دیگ

یا دیگَ کلَّ ته ِدیگ

پر کن دیگنا مِنَ الدیگ

 

 

دریغ ازاین روزگار قریب

که از خرس خراسان زعفران ساخت

و از برنج رشت، بچه گرگِ نژاد شماره­ی هشت

 

چه بادی انداخته به غبغب این مرغ دریایی

تو هم سنگِ­پا می­شوی ای پرنده

سُر می­خوری زیر پای من که زغفران می­زنم به موهایم

تا در این لندن غریبه نباشم

و درآن لندن رفیقه

 

با پاهایی درازتر از عمر

درتونل مترو

دراز کشیدم روی تخته سنگی رنگی

که گوشم را کشید و رفت دنبال خط کشش

حوض ماند و خش­خشش

همانجا آمدم به خودم

به خوش خودم

و خودکارم را در دست هشتم ملخم یافتم

 

 

ما تو را مرده نیافتیم

که مرده رهایت نکنیم

بنابراین به ما حق بده!

برای یکبار هم که شده که از تن ِقاضی ساقی شو

به ما عرق بده!

 

علق ندالیم!

آب جوق می­خواین هس!

 

بگذار این دم آخر را با دُم ِشیر بخوابم

تا سحرگاه با دهان ِباز ِشتر از خواب برخیزم

و آنگاه آلت قتاله را

چون پستان مادر

با دهان ِباز خواهم پذیرفت

من بچه‌باز ِکودک ِدرونم خواهم شد

آه!

ای کودک ِدرون!

تو در کدام درون ِمنی؟

بیرون بیا! شکلات دارم

توی تونلم

کمدی پر از اسباب بازی

یخچالی پر از شیرینی

حتا پلی استیشن دارم

 

کدومشو دوست دالی؟

 

آیا من سنگ پای قزوین شده‌ام؟

 

هه هه هه هه هه هه هه هه هه!

این خنده­های شیطانی از آنِ من است

من آنم که می­دانی

که در بایگانی­ها می­خوانی

پس بخوان بنام آن­که به تو ماندن آموخت و در کنار بزهایش به تو پناه داد

تو بزی بودی با چهارگوش و یک خرگوش که تنها رعیت تو بود

 

ای اصل علیت!

رعیتت قیام کرده

با هویجی نتراشیده به جنگ تو می­آید

از دندان­هایش خون می­چکد

و ازکونش باروت

 

من نمی­گم

اما

 توی طویله بمون

 

تو خواهی مرد و این باروت­ها سرمه­ی چشم شیطان می­شود

 

قبل ازمرگ پاهایت را برباروت مگذار

آبِ پس ازمرگ به گرمی تگرگ نیست

 

هق هق هق هق هق هق هق هق هق هق!

 

 

نفرین بر این نفربر

که همه را برد الّا یک نفر

و آن یک نفر من بودم

که با تمام ِنفراتم

تنها یک نفر بودم

 

که یکی هست و هیچ نیســــت جز او

وحــــــدهو لا الــــــــــه الا هــــــــــــو

 

باید غزل خداحافظی را بخوانم

 

خداحافظ ای حافظ جان ِمن

خداحافظ ای شیر ِپسـتان ِمن

خدا حافظ ای رستم و زال ِمن

خدا حافظ ای مرد دستان ِمن

خداحافظ ای جمجمه، ترقوه

لگن، دنده، قوزک، کمر، ران ِمن

خداحافظ ای کودک ِآرزو

تو ای اردک ِجان به قربان ِمن

خداحافظ ای همسر ِخوب ِمن

خدا حافظ ای شوهرستان ِمن

خدا حافظ ای اندک اندک بیا

خدا حافظ ای جمع ِمستان ِمن

خداحافظ ای لولیان، بومیان

خداحافظ ای سرخ پوستان ِمن

 

 

نفربر یا نعش‌کش؟

 

مسئله این است

(رسائل المعاقد – ج ۴ – ص ۲۴۳)

 

از پیش جبرئیل که برگشتم

یکی گوشه­ی اتاق نشسته بود:       ای جای جاروبرقی

من شارژ تمام کرده­ام

من کارت ملی ندارم

و با خواهر لیوانم آب خورده­ام

                                           می­خوام سالاد درست کنم

اسمت چیه؟

کرامت!

                                            من کارت ملی کرامتم برادر!

بوی رژ می­ده لیوانت خواهر

 

ای ملت ایران

از کرامت بترسید

ای جوانان

سلام من بر جوانان

سلام من برکلیه­ی سمت چپ خیاطان

سلام من بر تمام ران­ها

بر تمام این­ها

سلام من بر شـق

سلام بر شقایق

سلام بر تق

سلام بر رقیه

 

سلام بر خواهر شلوغ

سلام قیر

و به قرمزی پیرزن مرحوم

به تازگی پورت لباسشویی

من را از دریاچه­ی یخ زده

بیرون­کشید

 

اووووووووه کرامت!

روباه منو فریب داد

و خواهرم گول خورد.

 

 

من حبه‌ی انگول بودم

تو کعبه‌ی انگول بودی

ویلگول

و بزبز قندی مادر ما بود

او همان کله قند ِلای در نبود؟

که ما به او خیره شده بودیم

و او را پنجه‌های گرگ می‌پنداشتیم؟

 

ما از درخت ِکدام میوه آویزانیم؟

 

ای چیدمان ِمدرن خانه­ی ما

مرا بچین

و در چمن بچران

با چشم­های آلبالو

با دست­های گیلاس

مرا به الماس ِپنجه­هایت بلاس

 

بچه که بودم گیلاس ِگوشواره­ی خواهرم بودم

و آلبالوی گوشواره­های بدل­اش

هندوانه­ی بغل­اش

پرتقال،

بوی زیر بغل­اش

و باغ مرکبات

همه از محسنات او بود

که سرمای پارسال

کلک­اش را به لقایش نبخشید

 

حالا از او فسیلی دارم

که بسیار شبیه جعبه­ی گوجه فرنگی است

و من قصد ندارم به هیچ­وجه

با خاطره­اش املت درست کنم

حتا اگر سرمای پارسال

قحطی ِامسال باشد

هرگز!

هرگز از گاز من نمی­رود املت

خرامان می­آید و

با بوسه­ام بر گوش غزال

می­رود به مبال

 

این غزال، خواهرزاده­ی من است

که مرا از بوی دارچین

کشید به بوی پِهِن

و قبل از اینکه از رودهن فارغ التحصیل شود

رگی گم شده در قلبم را به من تحمیل کرد

من در آن رگ

با بیل وکلنگ و ماش و عدس

با لبنیات برادران فرهادی

با سوهان حاج حسین و پسران

با سی و دو لیتر آب کوچه­های ونیز

از این دنیا رفتم

به آن دنیا

و در نماز میتِ خودم صدایم خروسی شد

و روحم پرکشید به بادبان­ها

 

کشتی کشتی نوح است

و این خانه­ی خشتی خانه­ی ایوب

این رنگ­ها

از بال آن پروانه­اند

که گمان می­کند من درختی هستم توت

هرچند بر بادبان نقش گوجه­ای یخزده بود

که هیچ­گاه ننشست

بر ساندویچ گوشه­ی لب یعقوب

 

افسوت!

 

در ونیز ِخیابان‌های آب گرفته

هیچ قورباغه‌ای مرا بدرقه نکرد

هیچ کوسه­ای مرا نبرد

به سواحل ِزن‌های برهنه

آنجا که حمام را از آفتاب می‌گیرند

حوله را از ماسه

صابون را از هیز

و می‌دهند به آفرین ای بچه‌ی تمیز!

آنجا که پوست‌های برنزه

ساحل را با پونز ِچترهای‌شان

به دریا دوخته‌اند

 

اما من

این من ِبحر درکوزه

این فسیل در موزه

این گوز ِدریوزه

با لبانی درازتر از پوزه

در گوشه می‌مانم

 

نمی‌روم به شمال

نمی‌روم به جنوب

و تعطیلاتم را در میهن غیورم: خانه

با هم‌میهن ِصبورم: آشپزخانه

با فراغ ِبال

با کمال ِجمال

در سواحل نپال

حمام ِآشپزخانه می‌گیرم

و در دیگ غذای خودم

ته‌دیگ می‌شوم

انگار که تف می‌کنم

توی بشقاب خودم

 

تف…

 

 

آیا اجاق گاز

مرا خواهد برد به مجمع‌الجزایر قناری؟

آیا فندک ِمن

تنها راه نجات ِمن نیست از سیگار؟

آیا گلوی من

تنها چاقوی ِمن نیست در دست ِهویج؟

آیا خرگوش

هدیه‌ی روز خواهر نیست به گوشواره‌ها؟

آیا برادر

مربعی نیست رو به دریا

که با مسلسل مثلث است؟

 

وقتش شده

با لثه‌های برنزه‌ام

به جنگ دندان‌های سفید بروم

شاید یک دهان رفتم دریا

و با دندان‌های مصنوعی

قرار ِخمیازه گذاشتم

 

                                   تو راه بودیم خوش بودیم

                                                          گونی نون خشک بودیم

 

دریا که طوفانی شد

 کسی وزن کم نکرد

ناخدا گونی­های نان خشک را به دریا انداخت

ما روی کوزه­ها به تماشا نشستیم

و دیدیم که دریا خمیر شد

                                   

کشتی به گِل نشست

من به تو گُل دادم

و طوفان ما را به سبزه آراست

لاکِن قورباغه‌ها از کوزه­ها زدند بیرون

لاکِن اینطوری که ما­گِن

خورخه امناوئل کوریناس

لاکِن از مرگ رهید

و او تنها کس بود

لاکِن او من بودم یا تو؟

 

 

پدرم اگه بود نون خشک‌ها را می­ذاشت واسه کوبیده

مادرم اگه بود نون خشک‌ها را می­ذاشت واسه کتلت

آره پسرم! تا بوده همین بوده

                                                  آره قربونت!

                                                     

شتر، شتر

شتر، شتر

شتر، شتر

بیا که مشتری داری!

بخور، بخور

بخور، بخور

بخور، بخور

 

 

آه!

شترم منو یاد بدهکاری‌هام انداخت!

 

وااااااااااااااااای!

من چقدر بدهکارم

اما فقط دوتا پستان دارم

پس شکم این بچه‌ها رو با چی پر کنم؟

با نون خشک!

یا خمیر پیتزا!

 

روده‌هام

مثه چشام از کاسه زدن بیرون

روده‌م برج پیزا رو برنج و پیتزا می‌بینه

اما فقط پسمونده‌های پیتزا

 

ولی حیف!

نمی‌تونم برج پیزا رو بخورم

مامانم می‌گه اگه ساندویچت کج باشه، معده‌ت هم کج میشه

من نمی‌خوام معده‌م کج بشه

من هنوز جوونم

اگه از کشتی پیاده بشم

مثه یه نخود سبز میشم گوشه‌ی خمیر پیتزا

وامونده و تنها

اونوقت حالا بیا بچه بزا!

برای نخود سبز

چه فرقی می­کنه؟

 

هی باید دست تکون بدم

واسه اون تیکه گوجه

عجب تیکه‌ای

اما کدوم گوجه‌ای حال داره از اون ور ِخمیر پیتزا بیاد این‌ور؟

ور ِدل ِمن ِبی‌در و پیکر

 

پریای دریایی

مثه تیکه­های کالباس شناورن

 

پریا! گشنمه

پریا تشنمه!

 

نه! خشکشون زده

شاید منو تحریم کردن!

 

(نفس عمیق)

می‌بینی! همه می‌خوان کلک ما نخودها کنده بشه!

 

اما من فقط یک نخود سبز نیستم

من نخودی سحرآمیزم

هر کس منو بخوره

می­ره تو بهشت!

و هر ماه یک تُن نخود سبز مجانی بهش

می‌دن

که هر لقمه‌ش مزه‌ی یه غذاس!

.

.

.

اگر خلال دندان نبود

من لای دندان بودم

اگر دندان نبود

لای پرزهای معده بودم

اگر معده نبود

توی فاضلاب‌های ونیز چه می‌کردم؟

غرق در بحر تفکر

شرق در عوالم دود

که کدام رود زنده بود رود

 

 

­تنها و وامونده

فقط معاف شدم از خدمت

و هرگز نیامدم کنار رود

تا با لباس سربازی عکس بگیرم با بدرود

 

ای گزترین رود

مزمزترین پل

آب رفته توی چشمم!

ای خواجو

ای یگانه­ی گذران بر لب جو

چشمم مُسوزه

یادش گرامی باد

خرچنگی که بدنبال من راه افتاد

واق واق

بدان گمان که سگ خانه زادِ من است!

و من اکنون در کسوت یابویی چلاق

دلم می­خواد به اون گمان برگردم.

 

چی؟

چی؟

…………………………. آهان

بالاخره تونستم این لقمه را قورت بدم

 

منِ لقمه قورت داده

منِ پر فیس و افاده­ست

من که با کراواتی هفت رنگ

همراه با غنایم جنگ

همراه با یک پریِ قطع نخاع

همراه با یک حوریِ کور

با یک پادری چرمی

آمدم و روی چمن­هایی به این نرمی

چریدم

 

چَرَق

چَرَق

چَرَق

چَرَق

چَرَق

چَرَق

(صدای پای اون پری روی چمن)

چَشََق

چَشََق

چَشََق

چَشََق

چَشََق

چَشََق

(صدای پلک حوری روی چمن)

حَمَق

حَمَق

حَمَق

حَمَق

حَمَق

حَمَق

(صدای رنگ پنجم کراوات من روی چمن)

جَـلَـق

جَـلَـق

جَـلَـق

جَـلَـق

جَـلَـق

جَـلَـق

(صدای چرم پادری روی چمن)

عَلَق

عَلَق

عَلَق

عَلَق

عَلَق

عَلَق

(صدای زنگ غنیمت روی چمن)

 

کجایی قربونت برم

صدای منِ بی‌رمق!

 

احمق نباش!

این دستمال را بگیر و در او فین کن

تا دنیا در تو فین کند

آنگاه خواهی دید

همه‌ی ‌رودهای جهان در توست!

و تو

یک گاو ِخونی هستی

در میدان گاوبازی

در محاصره‌ی چند ماتادور

که تو را دوره کرده‌اند

 

من جای تو باشم به اون یکی حمله نمی‌کنم

به اون یکی حمله می‌کنم

 

از قیافه‌ی هاج‌ات

پیداست که واجی

و زیر قطره‌های شلنگ تخته

هوس تخته‌نرد داری؟

 

تو و تخته‌نرد؟ خدارا!

 

زهی خیال ِباطل

زهی اوقات ِبطالت

که با کسالت ِاین دستمال تلف شد

و حالا پشت دروازه است

 

در بازه! بیا تو

 

تنها یک گوسفند مانده

تا پشم‌هایم چیده شود

انگار از روی جنازه‌ام عبور کرده‌اند

و به دروازه‌ی پشم‌هایم رسیده‌اند

بگذار ترشیده شود!

تا جهان سراپا شاشیده شود

شاید رودی باریده شود

و ما را با خود ببرد

به کوچه‌ها

به کوچ ِخیابان‌های ونیز

و نیز

هر جا که آب ما را با خود خواهد برد؟

 

 

آب ما را با خود خواهد خورد

آب از طایفه­ی ما عصبانی­ست

برای آب کفش بردم، پا نکرد

برایش روسری بردم، سر نکرد

برایش چای بردم، دم نکرد

برایش تنباکو بردم

چاق کرد و لم داد روی دره و پای سیلش را انداخت روی پای رودش

و علی ایّ حال ما خورده شدیم

با ملچ

با ملوچ

چنانکه شایسته­ی یک سال پر آبی­ست

 

ای حاجی بادامی

مادامی که زنده­ای بگذار من هم باشم

ای حاجی بادامی

تا کجای زندگی باهامی؟

ای حاجی بادامی

تو خواستی خودکشی کنی من نگذاشتم

من نخواستم خودکشی کنم تو بگذاشتی

 

ای رفیق گردن کلفت من

ای رادیویِ حرف مفت من

من را از پشت این ویترین بردار

آآآآآآآآآآآآآآه      من تلاکتول می­خوام

واسه زمین‌مون

واسه طایفه‌مون

تلاک

تلاک

تلاکتول

 

ای شاسی­ات بلند!

تریلی­ت را پر از چغندر قند می­کنم

اگر یکی از دختران طایفه­ را بگیری

و من را به عنوان راننده بپذیری

 

دخترِ طایفه به تو ناز می­دهد

من به تو گاز می­دهم

و آواز تو در دشت و طایفه می­پیچد

در نیمه شب و در فصل کاشت

در نیمه شب و در فصل داشت

در نیمه شب

کی بود؟ کی بود؟

کی بود منو برداشت؟

 

 

من همانی بودم که خواهر نداشت

حتا وقتی با برادرم دوقلو بودم

 

پدر ما را اینگونه کاشت

و مادر زیر ابروهایش را برداشت

تا برای ما خواهر بخرد

اما دختری که خرید

جز ریش و سیبیل

دسته بیل داشت

او تراکتور بود

و ما را مزرعه می‌پنداشت

او دکترای باغبانی بود

از کالج کاج سفید

و باغ همه‌ی ما را آباد کرد

با کاج‌های سفید

 

مادر! من عروسک میخوام!

از اون عروسک‌ها که توی کون‌شون عروسی دارن

توی پیرهن‌شون جوجه خروسی دارن

که هر وخت منو می‌بینن جیک جیک می‌کنن

 

جیک

جیک

جیک

جیک …

 

من ناراحتم

نا ندارم، راحتم

و تا اطلاع ثانوی

هیچ اطلاعی ندارم

از گردنم

که با یقه‌ات رفت و برنگشت

و من به شورتم فکر می‌کنم

که با شلوارم رفت

اما با کورستِ تو برگشت

و دیگر هیچکس او را ندید

 

روحش شاد!

و روانش پرخـایه باد!

 

گردنم را پس بده!

ای یقه‌ی هفت!

من تو را هشت خواهم کرد

تا آنچه در کوزه داری

بیرون بریزد از موزه ات

 

ای یقه‌ی هفت!

برنامه‌ی این هفته‌ی سینه‌های تو

درزش پیداست

و پرزهای معده‌ام را تحریک می‌کند

و مرا با شریک زندگی­ام شریک می­کند

تا اینجانب

این بنده­ی حقیر

این ناچیزِ سراپا تخسیر

این نالایق

این پست­تر از قایق

این همسرِ سابق

پس از یک وعده غذای گرم

پرز را در صدای بع بیابم

نرم!

 

آری!

 مع!

 

پای راستم لب گور

پای چپم در پنیر

بابای بانمک پای بی­نمکم را سر برید

و من از هفت درِ بسته گذشتم و رسیدم

به شهینِ با بادبادک

به مهینِ با عروسک

به فلکِ با الک

دو لک!

و نابرده رنج درجیبم دوجین برنج یافتم

یکی برای شب عید

یکی برای وقتی قاسم از سربازی بیاید

ولاکِن!

ولاکِن!

 

امشب شهادت­نامه­ی این جسم امضا می­شود            فردا ز نورِ آفُتاب، این جسم خُرما می­شود

 

خرما را می­خرم و می­روم به گور.

                                   

 

گور دست جمعی / شعری از محمد مهدی نجفی
دی ۱م, ۱۳۸۸

دریافت نسخه آکروبات

در شهریوری که شهرم را گرفت
شوهرم شهره‌ی آفاق شد
و زنم با سبیل‌هایم رفت
من ماندم و چپقی که چاق نمی‌شد
تا سر زند از افق
و دهانم جایی بین دندان‌هایم قفل.

آنگاه،
خورشید به شع‌شع افتاد و آسمان به لع‌لع
زمین دهان گشود و خمیازه کشید
مردان و زنان
برهنه،
با سر از چپق در آمدند
و در یک جماع گروهی اجتماع کردند
آن‌ها اشتباه کردند.

تمام عرصه
با دوربین مداربسته کنترل می‌شد.

من،
با دستی که هم‌دستِ تو بود
دستِ دیگرم را بالا بردم
با پایی که هم‌پیاله‌ی تو بود
بدنم را بالا کشیدم
و به یکی از دوربین‌ها اشاره کردم

دوربین لبخند زد و برق دندوناش
فلاش زد تو چشامون

و آنگاه،
جمعیتِ درهم، برهم شد
چون مورچگانِ در برف
قمر در عقرب شد
قُمری در قمار باخت
شتر کوهان‌اش را فروخت
کبوتر با باز رفت
بازِ دیگر در کبوترِ دیگر بسته شد
ماهی از آب، وزغ درآمد
پلنگ خسته شد
و خرگوش کمرش را ماساژ داد

***

در آن کربلای معلّا
معلق بود دستی در هوا،
پایی در زمره‌ی چند تنِ آلِ عبا؟

در این شامِ غریبانِ بیضه‌ها
شام نخورده غریب شدیم
سلام کردیم و رفیق شدیم

من،
با سری نشناخته از پا
با پایی آویزان از دست
با کله‌ای ترکیده
و چند شاخه ارکیده در سوراخ‌هایش
به روبه‌رو
یعنی به او
نگاه می‌کنم
او با کله‌ای تراشیده
به من لبخند می‌زند
با دهانی پر از دندان
که بوی ترشیدگی می‌دهد

ما به هم سلام می‌کنیم
و ناگهان او
می‌جهد در کلاهم
ما به هم شب به خیر می‌گوییم
و ناگهان من
می‌جهم در جهنم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لینک به صفحه ی نویسنده

شورش چرخ‌دنده‌ها / داستانی از محمد مهدی نجفی
آبان ۲۲م, ۱۳۸۸

دریافت نسخه آکروبات

وقتی به سمت چیزی یورش می‌برید، خود را در چیزی رها می‌کنید که بهتر از هر کسی شما را می‌فهمد. این را شورشی ِ پیری به من گفت. در حالی که زیر چشمی به زنی که آنطرف‌تر ایستاده بود می‌تازید. ابتدا جمله‌اش به نظرم نامفهوم آمد و حالت احمقانه‌اش. اما وقتی که خط نگاهش را تا آنطرف‌تر دنبال کردم؛ منظورش را کاملن فهمیدم.
با این وجود، کشف تازه، باعث اختلال مهلکی در سیستم قدم‌هایم نشد، (مثلا این‌که از تعجب یا ذوق‌زده‌گی بایستم یا کند شوم) بالعکس آن‌ها را شدت بخشید. به نحوی که دیگر خودم نبودم که پاهایم را جابه‌جا می‌کردم، بلکه شتابی که گرفته بودم خودش ترتیب قدم‌ها را می‌داد. پای چپْ پای راست را می‌کشاند و پای راستْ پای چپ را جلو می‌انداخت. انگار از آن ساعت‌های خودکار قدیمی شده‌بودم که خود به خود، با تکان خوردن ِ خودشان کوک می‌شوند، و این روند ادامه دارد تا چرخ‌دنده‌ای ساییده شود یا از جای خودش بیرون بیفتد. بله، طرز راه رفتن من همیشه مضحک بوده، اما معمولا در اینجور مواقع است که آشکار می‌شود. بیشتر به راه رفتن چرخ دنده‌ای می‌ماند که از ساعت مچی بزرگی بیرون افتاده باشد.
ساعت چند بود؟ حتما باید دوستم را در ساعت معین می¬دیدم. او خبر مهمی دارد. با تاکید گفته بود سر ِ ساعت آنجا باشم. تا حالا نشده بود به چیزی تاکید کند. به این دلیل که هیچگاه چیزی را مهم ندانسته بود. اما این بار حتما مسئله‌ی مهمی در میان است. چرا که با تاکید بسیار خواسته بود راس ساعت هفت، در میدان مقرر حاضر باشم. آیا به وقت می‌رسیدم؟ بله حتما به موقع آنجا بودم. تا کنون سابقه نداشت حتا اگر کسی تاکید نکرده بود، در وقت معین حاضر نشوم.
اما چه اتفاقی افتاده بود که می‌خواست مرا ببیند، چندین سال است که نخواسته هیچ کس را ببیند، نه اینکه نخواهد، نمی‌توانسته هیچ کس را ببیند. و همه‌ی ما که رفقای دیرینه¬اش بودیم، عذر او را پذیرفتیم، بی‌اینکه عذری آورده باشد. ما می‌دانستیم حتمن دلیل موجهی دارد. حتا اگر دلیل‌اش برای ما موجه نباشد.
عقربک بزرگ به دوازده نزدیک و نزدیک¬تر می‌شد. انگار خودش را با حرکات پاهایم پیش می‌راند. به هر حال اهمیتی نداشت، چون در چند قدمی میدان بودم. حتا می‌توانستم از آن فاصله دوستم را که در میان انبوه آدم‌های در رفت و آمد، ایستاده بود؛ ببینم. انگار او نیز مرا شناخته بود، گویا به من لبخند می‌زد. بله خودش بود، اما چقدر پیر، مثل ساعتی که فنرهایش بیرون ریخته باشد، با همان موهای فنری‌ِ آشفته، که در باد شبیه پاندول وارونه تکان می‌خوردند، با همان بارانی بلند همیشگی‌اش. شبیه کاراگاه گجت می‌شد، و همه‌ی ما زمستان‌ها او را کاراگاه گجت صدا می‌زدیم. اما بهار و تابستان و پاییز همان آدم زمستان نبود. این را خودش خوب می‌دانست. زیرا هیچ وقتِ دیگر جز زمستان‌ها او را به این اسم صدا نمی‌زدیم.
انگار به من لبخند می‌زد. حالا رسیده بودم در چند قدمی‌اش. آنقدر نزدیک که می‌توانستم چین‌های روی صورتش را چین ببینم نه شورشیان تبت! آغوشم را گشودم. بعد از سال‌ها می‌توانستم او را در آغوش بگیرم و ببوسم. او نیز دستانش را از هم باز کرد. اما نه آنگونه که برای در آغوش‌گرفتن دست از هم می‌گشایند. انگار باد در بارانی‌اش می‌پیچید، اما بادی نمی‌آمد. دستش بود که لای بارانی می‌خزید. به او که رسیدم، دستش از زیر بارانی بیرون آمده بود. اما دستش تنها نبود. دستش با اسلحه بیرون آمده بود. و من بی‌اینکه صدای گلوله‌ای را شنیده باشم روی زمین افتادم، بی‌اینکه او را در آغوش گرفته باشم. می‌توانستم سایه‌ی او را ببینم که لای جمعیتِ دست‌پاچه محو می‌شد. اما مرده‌تر از آن بودم که دنبالش بدوم، خودم را به او برسانم و علت عملش را جویا شوم، یا بتوانم این حادثه را تجزیه و تحلیل کنم.
بی‌شک چرخ‌دنده‌های من بیرون پاشیده بودند – زودتر از زمانی که انتظارش را داشتم – و هر کدام‌شان به سمتی یورش می‌بردند. آن‌ها شورش کرده بودند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لینک به صفحه ی نویسنده

بی‌حرکت خطرناک / داستانی از محمد مهدی نجفی
مرداد ۲۵م, ۱۳۸۸

بیشتر از این‌که شبیه کسی باشد شبیه چیزی شده بود. شبیه کاناپه، کمد دیواری، یا جالباسی. نه، نه! بیشتر شبیه پایه‌ی سرمی بود که دمر افتاده باشد. حتا لگن دستشویی از او بیشتر شبیه کسی بود. دهانه‌ی گردش او را به یاد شکم پدرش می‌انداخت. چه بزرگ بود و گرد! تنها چیزی که از او به یاد داشت همین هم نبود، فقط می‌توانست در مورد شکم پدرش حدس بزند که این ریختی بوده، چرا که پدر تمام دوستانش را به این قیافه دیده بود، با شکمی بزرگ و گرد.

بی‌دلیل نبود که او در این شرایط به پدرش فکر می‌کرد، پیش از این سابقه نداشت به کسی فکر کند که هیچ نقشی در نقشه‌های‌اش نداشته است یا نخواهد داشت. شاید این نیز از عوارض همان بیماری مرموزی باشد که به آن دچار شده بود. به هر حال او دیگر بزرگ شده بود، نباید دلتنگی می‌کرد. از این گذشته، حتا وقتی بزرگ هم نبود؛ نشده بود دلتنگی کند، حتا برای کسی که در نقشه‌های‌اش همه‌جور نقشی داشت.

بارها شده بود که سال‌ها در زندگی‌اش تنها مانده بود، خوب که فکر می‌کرد می‌دید حالا چندان هم تنها نیست. پرستار wc روزی پنج مرتبه، آن هم تنها برای تخلیه‌ی او به اتاقش می‌آمد. لگن را از زیر تخت بیرون می‌کشید و آن را بین پاهای او جا می‌داد. برای این‌که مزاحم کارش نباشد؛ می‌رفت کنار پنجره و بیرون را تماشا می‌کرد، او نیز پایان کارش را با سرفه‌ی کوچکی خبر می‌داد. همیشه سعی کرد به او بفهماند که نیازی نیست تا پای پنجره برود و پشت به او بایستد، چرا که حضور او مانع شاشیدن یا ریدن‌اش نمی‌توانست باشد، بلکه لذت‌اش را چند برابر می‌کرد.

با خودش که فکر می‌کرد می‌دید چندان هم بدبخت نیست. مثلا به همین پرستار wc اندیشید (معمولا آدم به چیزهایی می‌اندیشد که در اطرافش وجود دارد) که مجبور بود با یک مشت لگن شکم گنده سر و کله بزند. در آن بیمارستان به آن بزرگی اگر حداقل ده نفر مثل خودش بود - که مجبور بودند در تخت‌شان دستشویی کنند - با احتساب هر نفر روزی پنج مرتبه، می‌شد پنجاه مرتبه. یعنی پرستار در طول یک شبانه روز پنجاه مرتبه، پنجاه لگن را خالی می‌کرد. یعنی روزانه به اندازه‌ی پنجاه مرتبه دستشویی رفتن، وقت‌اش را بابت دستشویی این و آن می‌گذارند. مثل این‌که یک نفر روزی پنجاه مرتبه دستشویی کند. ولی مگر می‌شود. حتما پرستاران دیگری هم هستند که مسئول تخلیه‌ی بیماران ِ بی‌حرکت‌اند. اما چرا در طول این سال‌ها هیچگاه کسی به جای او نیامده بود. این‌جا همه‌چیز همان طور بود که از اول برنامه‌ریزی شده بود. حتا نگهبانی که بیست و چهار ساعته او را می‌پایید هیچ گاه عوض نشده بود. حتا برای چند روز. حالا که فکر می‌کرد می‌دید این‌ها مسائل مهمی هستند، مطمئنا در نقشه‌هایی که داشت نقش داشتند و باید به این چیزها هم فکر می‌کرد. تمام این سال‌ها برای پشت گوش انداختن و شانه خالی کردن بس بود. باید دیگر کم‌کم دست به کار می‌شد. چطور ممکن بود این نگهبان یا آن پرستار این همه مدت عوض نشوند، تغییر شیفت ندهند، مرخصی نروند؟! آیا ممکن است هر کدام‌شان برادران دوقلویی دارند که با هم تغییر شیفت می‌دهند و او مثل خیلی از وقایعی که در اطراف‌اش می‌گذرد و او نمی‌فهمد، از آن بی‌خبر است؟ اندیشیدن به این امکان، بسیار محتمل‌تر بود تا این‌که فکر کند آن‌ها تمام وقت، هر روز و بی‌وقفه، بدون مرخصی کار می‌کنند. در هر صورت او آدم خوشبختی بود. چرا که مجبور نبود کاری را بکند که دوست ندارد بلکه تنها مجبور بود کاری را نکند که دوست دارد. اما از این وضع کاملا راضی و خشنود بود، وگرنه او را به آن جا نمی‌آوردند.

هنوز خودش نمی‌دانست دقیقا برای چه اینجا ست. آورده‌اند تا او را معالجه کنند؟ یا از گسترش این بیماری در زندان جلوگیری کنند؟ یا شاید قصدشان تنبیه و مجازات او است؟ اما مسلما به هر حال تنبیه نمی‌شد، چون تنبیه شدنی نبود. آدم‌هایی مثل او هیچ وقت تنبیه نمی‌شوند. او به نوعی بیماری ناشناخته مبتلا شده بود. بیماری غیر قابل تصوری که تمام حساب کتاب‌های سردمداران را مختل کرده بود. آن‌ها از ترس این‌که مبادا این بیماری در زندان‌های‌شان اپیدمی شود، او را تحت مراقبت کامل پزشکی در قرنطینه نگهداری می‌کردند. چرا که این بیماری شدیدن زندان آن‌ها را بی‌نتیجه نشان می‌داد. زندانیانی که به این بیماری مبتلا می‌شدند از زندان لذت می‌بردند، بنابراین کسی نمی‌توانست شاهد اصلاح رفتار آن ها باشد و هرگونه عمل تنبیهی کاملا بی‌نتیجه بود. البته هیچ کدام‌شان هم سعی نمی‌کردند از زندان فرار کنند و این مسئله برای مقامات بالا قابل تامل بود.

شاید از خوش شانسی او بود که به این بیماری دچار شده بود! اما فقط شاید، به هر حال کسی نمی‌داند قرار است سر او چه بلایی بیاید. با این حال اگر خودمان را جای او بگذاریم، هیچ وضعیتی نمی‌تواند برای او بد باشد. همه چیز به نحو خارق العادی ای برای او خوب است. آنقدر که همه‌ی اندام‌های‌اش هیچ تمایلی به حرکت ندارند، اگر بخواهیم حرکت را معیار زنده بودن آدم به حساب بیاوریم مسلما او مرده است، اما اگر دیدن، شنیدن یا ریدن و شاشیدن را ملاک زنده‌گی در نظر بگیریم، قطعا او زنده است، حتا زنده‌تر از یک نابینا یا ناشنوا یا یبس. بنابراین او زنده است، اما به طرز مشکوکی زنده است. گرچه در انسان بودن ِ او می‌توان شک کرد، چرا که حیوانی ناطق نیست، او نمی‌تواند لب‌هاو زبان‌اش را تکان بدهد و حرف بزند، نه آنطور که یک گنگ حرف نمی‌زند، آنطور که یک حیوان حرف نمی‌زند، انگار از روز اول نمی‌توانسته حرف بزند. بگذارید در این باره زیاد بحث نکنیم، آنچه اهمیت دارد حالت اکنون ِ اوست که انگار کمی دارد تغییر می‌کند. آیا او روبه بهبودی است؟ آیا دواهایی که به او می‌خورانند اثر داشته است؟

اگر می‌پرسم حالش روبه بهبودی است؟ به این دلیل است که نشانه‌هایی در او می‌بینم که می‌توانم این احتمال را مطرح کنم و از شما بپرسم آیا او دارد خوب می‌شود؟ همین که بر خلاف همیشه سعی می کند نقشه بکشد، سعی می کند چیزهایی را که فراموش کرده در ذهنش بازسازی کند، آنهم نه آنگونه که واقعا بوده‌اند، آنطور که می‌بایست می‌بود؛ همه‌ی این‌ها نشان می‌دهند که او عوض شده است. همین که احساس دلتنگی می‌کند، ولو اینکه عذابی نمی‌کشد و شاید حتا لذت می‌برد، اما این خودش خرق ِ عادتی است در او. او عوض شده است. اما قطعا نمی‌توان گفت داروها موثر واقع شده‌اند، چرا که ممکن است این تغییر و تحول فاز جدیدی در بیماری او باشد، به هرحال خاصیت این بیماری این است که همه را شگفت زده می‌کند. حتا پزشکانی که شبانه روز روی بیماری‌های مرموز و ناشناخته کار می‌کنند. همین چندروز پیش یکی از همین پزشک‌ها خودکشی کرد، چرا که نتوانسته بود راز این بیماری را کشف کند. او سرخورده شده بود. نامه‌ای نوشته بود که بد نیست قسمتی از آن را اینجا بیاورم، او در نامه‌ی قبل از مرگ‌اش نوشته بود:

… همیشه خیال می‌کردم همه‌ی رازها کشف شدنی است، اما این بیماری اخیر غیرقابل کنترل است. خداوند شاهد است که تلاش خودم را کرده‌ام، برای شناخت این بیماری و بیشتر برای اینکه بالا را مجاب کنم این بیماری شناخته شدنی نیست…
می‌توانم مطمئن باشم او چه رنجی کشیده است تا به رئیس‌های‌اش بفهماند این بیماری یک بیماری عادی نیست. به هرحال تلاش‌های او ارزنده است. شاید بعدها از او تجلیل کنند، همانگونه که امروز از گالیله تجلیل می‌کنند.

برگردیم به بیمارمان. او همچنان روی تخت دراز کشیده است. با چشم چپ‌اش نگهبان را می‌پاید و با چشم راست، فاصله‌اش را با پنجره تخمین می‌زند. اما قطعا نمی‌تواند حتا حدس بزند پنجره‌ای که شاید همه‌ی امیدهای‌اش را در آن می‌جوید با زمین چقدر فاصله دارد، در موقعیتی که او قرار دارد، چیزی را نمی‌تواند در پنجره ببیند. او فقط پنجره را می‌بیند، ممکن است پنجره روبه یک دریاچه باشد یا یک اتاق دیگر، و شاید اصلا اتاق او در طبقه ی دهم باشد! به هر حال فکر کردن به پنجره بی‌فایده است، شاید او هم می‌داند که فکر کردن به پنجره بی‌فایده است، وگرنه چرا باید به چیزی فکر کند که فایده داشته باشد؟ او معمولا اینطوری است. اما به هرحال من نمی‌توانم در مورد حکمی که به او مربوط می‌شود مطمئن باشم، برای اینکه، او غیرقابل پیش‌بینی است. حتا من ِ مولف هم نمی‌توانم درباره‌ی او کلمه‌ای بنویسم و از آن مطمئن باشم. پس بهتر است او را به حال خودش رها کنیم و تنها نظاره‌گرش باشیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لینک به صفحه نویسنده

خطاب به همه‌ی کارگران / بین الملل موقعیت گرایان
اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۸

ترجمه : محمد مهدی نجفی

pdf۲.jpgدریافت نسخه آکروبات

رفقا،

آنچه که ما پیش از این در فرانسه انجام داده‌ایم، اروپا را در نوردیده است، و به زودی همه‌ی طبقات حاکمه‌ی جهان را تهدید خواهد کرد؛ از بروکرات های مسکو و پکن گرفته تا میلیونرهای واشینگتن و توکیو. درست همانطور که ما رقص پاریس را به وجود آوردیم، پرولتاریای بین‌الملل می‌خواهد بار دیگر یورش خودش را به سرمایه‌های تمامی دولت ها و دژهای از خود بیگانگی ادامه دهد. تصرف کارخانه‌ها و ساختمان‌های عمومی در سرتاسر این کشور، نه فقط وقفه‌ای را در عملکرد اقتصاد موجب شده است، بلکه باعث شده سوالی اساسی از جامعه پرسیده شود. جنبش عمیقی تقریباً در حال هدایت همه‌ی بخش‌های توده‌ها، برای خواستِ دگرگونی واقعی در زندگی است. این آغاز یک جنبش انقلابی است، جنبشی که هیچ چیزی کم ندارد، جز آگاهی به آنچه که تاکنون انجام داده است برای تحقق پیروزی.

چه نیروهایی سعی خواهند کرد سرمایه‌داری را حفظ کنند؟ رژیم فروخواهد ریخت مگر این‌که بخواهد به ارتش متوسل شود (و متعاقب آن وعده‌ی انتخابات جدید که تنها زمانی می‌تواند اتفاق بیفتد که جنبش تسلیم شود). یا حتا به سرکوب نظامی فوری دست بزند. اگر حزب چپ فرانسه، به قدرت برسد، دوباره سعی خواهد کرد به واسطه‌ی امتیازات انحصاری و نیرویی که اعمال می کند، از نظم سابق دفاع کند. بهترین مدافع یک چنین «حکومت‌های عوام پسندی» می تواند همان حزب باصطلاح «کمونیستی» از نوع بروکرات استالینیستی اش باشد که از همان ابتدا در مقابل جنبش ما ایستاد و فقط زمانی به سرنگونی رژیم ژنرال دوگول چشم داشت که دیگر دریافته بود که بهیچ وجه نمی تواند از آن دفاع کند و در صف نگهبانان آن باشد. از نظر آنها چنین تغییر جهتی تنها زمانی می توانست واقعا عملی «کرنسکیستی» باشد که خود استالینیست ها را کوبیده باشد. تمام این‌ مسائل نهایتاً منوط به آگاهی کارگران و ظرفیت آن‌ها برای یک سازمان‌ خودآئین(autonomous) خواهد بود. کارگرانی که تاکنون این توافق مضحک رهبران اتحادیه ـ که اتفاقاً به این توافق خیلی هم می نازیدند ـ را نپذیرفته‌اند، امروز دیگر نیاز دارند دریابند که نمی توانند در چهارچوب اقتصاد موجود «فاتح» میدان باشند بلکه می توانند خودشان همه چیز را بدست بگیرند اگر پایه‌های اقتصاد را مطابق با حقوق خودشان دگرگون سازند. کارفرماها به سختی می‌توانند حقوق بیشتری به کارگران بدهند، اما می‌توانند گورشان را گم کنند.

جنبش کنونی با پیشروی در مسیر اتحادیه‌ی تیره‌بخت که صرفاً خواستار حقوق و دستمزد باشد «سیاسی» نشده است، مطالباتی که به دروغ به عنوان «مسائلی اجتماعی» ارائه شده‌اند. این ورای سیاست است: به عنوان یک مسئله‌ی اجتماعی در حقیقتِ ساده‌ی خودش مطرح می شود. انقلابی که در طول بیش از یک قرن در دست ساخت بوده حالا بازگشته است. انقلاب تنها می‌تواند خودش را با فرم‌های خودش بیان کند. برای این انقلابی های دیوان سالار خیلی دیر است که قضیه را ماستمالی کنند. وقتی که یک بروکرات استالینیزه شده مثل آندره بارژون (André Barjonet) به تازگی شکل‌گیری یک سازمان مشترک را درخواست می‌کند که می‌تواند «همه‌ی نیروهای معتبر انقلاب، …. خواه آن‌ها که زیر پرچم تروتسکی یا مائو سیر می‌کنند یا آنارشیست و موقعیت‌گرا» همه را دور هم جمع کند، ما باید این نکته را یادآوری کنیم که امروز آنها که دنبال رو تروتسکی یا مائو هستند ـ بگذریم از فدراسیون رقت انگیز آنارشیست‌ها ـ هیچ ربطی به انقلاب امروز ندارند. بروکرات ها ممکن است اکنون ذهن‌شان را در مورد آنچه که «انقلابیِ اصیل» می نامند تغییر دهند؛ انقلابِ اصیل در اینکه بروکراسی را محکوم کند هیچ تغییری در مواضع خود نمی دهد.

کارگران در زمان کنونی، با قدرتی که آن‌ها در اختیار دارند با حزب‌ها و اتحادیه‌هایی که دارند، هیچ انتخاب دیگری ندارند جز سازمان دهی خودشان در صفوف وحدت بخش کمیته‌هایی که مستقیماً اقتصاد و همه‌ی جنبه‌های تجدید بنای زندگی اجتماعی را تسخیر می کنند، از خودآئینی و حاکمیت خودشان در مقابل رهبری اتحادیه‌ای و سیاسی دفاع می‌کنند، دفاع از خودشان را تضمین می‌کنند و با هم به صورت منطقه‌ای و ملی متحد می‌شوند. با این کارها، آن‌ها یگانه قدرت واقعی کشور خواهند شد، قدرت شوراهای کارگران. تنها راه دیگر هم این است که به انفعال‌شان بازگردند و دوباره بروند تلویزیون تماشا کنند. پرولتاریا «یا انقلابی ست یا هیچ است».

خصوصیات حیاتی قدرت شورایی چیست؟

* انحلال همه‌ی قدرت‌های بیرونی * دموکراسی مستقیم و کامل * یگانگی عملیِ تصمیم و اجرا * نماینده‌هایی که در هر زمان موکّل‌های‌شان می توانند آنها را برکنار کنند * لغو سلسله مراتب و تقسیم کار خودمختار * مدیریت توام با آگاهی و دگرگونی همه‌ی حالات زندگیِ آزاد شده * مشارکت پایدار توده‌ی خلاق * هماهنگی و توسعه‌ی بین المللی.

آنچه ما امروز بدان احتیاج داریم چیزی بجز اینها نیست. چیزی بجز خود-مدیریتی نیست. زنهار از گزینشگری‌های مدرن – این حتا شامل کشیش‌ها می‌شود – کسانی که بحث در مورد خود-مدیریتی یا حتا شوراهای کارگران را، بدون تصدیق ِ این حداقل آغاز می‌کنند، در واقع می‌خواهند عملکرد بروکراتیک خودشان را حفظ کنند، می‌خواهند مزایای تقسیم کار فکری‌شان یا زندگی آینده‌شان را به عنوان یک خرده-رئیس حفظ کنند!

در واقع، آنچه که اکنون لازم است، از این رو لازم شده است که پروژه‌ی انقلابی پرولتاریا شروع شده است. و این پروژه همیشه مربوط به کسب خودآئینی طبقه ی کارگر بوده است. مبارزه همواره برای براندازی کار دستمزدی، برای لغو تولید کالایی، و لغو دولت بوده است. هدف همواره دستیابی به تاریخِ توام با آگاهی بوده، و توقف همه‌ی تفکیک‌ها و «هر چیزی که به صورت امر مستقل از اشخاص وجود دارد.» انقلاب پرولتاریا، خود به خود، شمای فرم‌های مقتضی‌اش را در رابطه با شوراها ترسیم کرده است. پترزبورگ در سال ۱۹۰۵، تورین (ایتالیا) در سال ۱۹۲۰، کاتولونیا (اسپانیا) در سال ۱۹۳۶، بوداپست (مجارستان) در سال ۱۹۵۶/ حفاظت از نظام اجتماعی کهنه، یا شکل دادن به یک طبقه استثمارشونده ی تازه، همگی به قیمت لگدمال کردن جنازه ی شواراها ممکن خواهد بود. طبقه‌ی کارگر اکنون دشمنان و راه‌های مناسب خودش را برای کنش می‌شناسد. «سازمان انقلابی باید آموخته باشد که به هیچ وجه نمی‌توان با فرمهای از خود بیگانه شده با از خود بیگانگی مبارزه کرد» (جامعه‌ی نمایش). واضح است که شوراهای کارگران تنها راه چاره است، چرا که فرم‌های دیگر مبارزه‌ی انقلابی به خلاف آنچه که در نظر داشتند منجر شده‌اند.

شورای کمیته‌ی بین الملل موقعیت گرایان خشمگین، در جهت حفظ تصرفات

۳۰ می ۱۹۶۸

میل به فلسفه / گفتگو با جودیت باتلر
اسفند ۱۴م, ۱۳۸۷

ترجمه‌ی محمد مهدی نجفی

عکس از سیندی شرمن

pdf۲.jpgدریافت نسخه آکروبات

مصاحبه با جودیت باتلر، فیلسوف آمریکایی، در طول مسافرت او به برلین، در می ۲۰۰۱، دعوت شده توسط امریکن آکادمی، مصاحبه کننده : Regina Michalik (LOLApress)

>جودیت تو خودت را یک فمینیست می نامی –کارت را چگونه تعبیر می کنی؟ آیا کار فلسفه را به عنوان قسمتی از جنبش فمینیستی می بینی؟ آیا این فقط شغل توست؟ یا برایت امری سیاسی است؟

بعضی وقت‌ها صرفاً کاری فلسفی است، و بعضی وقت‌ها سیاسی است. گمان می‌کنم که فقط سیاسی نیست. تا وقتی که جوان هستم به تدریس فمینیسم، و نوشتن در مورد موضوعات فمینیستی می‌پردازم. من رساله‌ام را در مورد “میل” نوشته‌ام، که یک مسئله‌ی سیاسی است، و همین‌طور مسئله‌ای فلسفی است. من همواره به سنت آزادی جـنسی در فمینیسم علاقه‌مند بوده‌ام.

همواره در مورد انتظارات فمینیسمی که خیلی تنظیمی یا سرکوب کننده هستند بسیار نگران شده‌ام. من با هنجارمندی‌ها مخالفم و طرفدار آزادی جـنسی هستم. همیشه از گفتن این که فمینیسم تئوری است و لـزبیـنیسم باید عمل باشد متنفر بودم. [باتلر به شعار معروف تی‌.گریس اتکینسون: "فمینیسم نظریه است، لـزبیـنیسم عمل است"؛ اشاره می‌کند. این عبارت زمانی سرمشق فمینیست‌های پیشتاز امریکا بود. م] این امر لـزبیـن‌ها را جـنـسـیت‌زدایی می‌کند. من در چهارده سالگی لـزبیـن شدم و چیزی در مورد سیاست نمی‌دانستم. من لـزبیـن شدم به این دلیلِ ساده که کسی را عمیقا می‌خواستم. و سپس در مورد آن سیاسی شدم، اما به عنوان یک پی‌آمد. من بیزارم از گفتن این چیزها و به نظرم زنان دوجـنـسه و دگـرجـنس‌خواه درون جنبش فمینیسم باید با میل‌های‌شان محترم شمرده شوند.

>شما در جنبش کـوییـر به نوعی پیشاهنگ هستید و آن را از ریشه دموکراتیک و از لحاظ جـنسی پیشرو می‌بینید.

بله، اما همیشه دموکراتیک نیست. می‌تواند به همان الگوها و معیارهای جنبش‌های دیگر سقوط کند.

وقتی که تئوری کـوییـر مطرح شد، مسئله‌ی هویت (identity) را واقعا به عقب راند. بعضی از مردم می‌گویند که این بازی مدرن است، بازی سـکـس‌ها و این جور چرندیات. من فکر نمی‌کنم درست باشد. فکر می‌کنم که از لحاظ سیاسی، این ورشکستگیِ سیاستِ هویت است و نمایش اینکه ما باید ائتلاف‌گونه (coalitionally) بیندیشیم تا بتوانیم اموری را به انجام برسانیم. اهمیتی ندارد با چه کسی می‌خوابیم. جنبش کـوییـر [جنبشی] ضد نهادی (anti institutional) بود با رویکری انتقادی نسبت به بهنجارسازی(normalization) : این‌که شما برای آنکه قانونی قلمداد شوید لازم نیست هنجاری باشید.

فهم من از کوییر، اصطلاحی است که می‌خواهد شما مجبور نباشید قبل از ورود به جلسه‌ای شناسنامه ارائه کنید. دگـرجـنـسگرایان می‌توانند در جنبش کـوییـر شرکت کنند. دوجـنسی‌ها نیز به همچنین. کـوییـر بودن به معنای لـزبیـن بودن نیست. کـوییـر بودن لزوماً گـی بودن نیست. [کـوییـر] شناسه‌ای است در برابر محدودیت لـزبیـن : [در برابر ِ] این‌که اگر من یک لـزبیـنم، باید در یک مسیر معیّن میل‌ورزی کنم. یا اگر گـی هستم، باید در مسیر معیّنی میل بورزم. کـوییـر یک شناسه در برابر هنجارمندی معیّن است چنانچه یک لزبـینِ تمام عیار یا هویت گـی هست.

> برای زمان طولانی‌ای جنبش فمینیسم آمریکایی برای ما سرمشق بوده است. مبارز بود، نیرومند بود. اکنون این نوع جنبش جمعی دیگر به نظر نمی‌رسد وجود داشته باشد. بیشتر به نظر می‌آید که افراد [به طور فردی] مبارزه می‌کنند. آنها به ندرت با یکدیگر کار می‌کنند.

این مسئله منوط است به اینکه شما کجا را برای یافتنِ جنبش جستجو می‌کنید. می‌خواهم بگویم که جنبش تامین حقوق تناسلی تا اندازه‌ای توسط انتخابات محافظه‌کارانه تقویت شده است. یک دو جین از تشکیلات ملی خیلی قوی‌ وجود دارد که سعی می‌کنند حقوق تناسلی را تامین کنند. و آن‌ها خیلی موثرند. من فکر می‌کنم که تشکیلات ملی برای زنان خیلی موثر است. و همچنین برای دیگران. مساله این است که اینجا تفاوت‌های فرهنگی بزرگی بین فمینیست‌ها وجود دارد. آن‌ها مجبورند به سـکـسـوالیته و نژاد بپردازند. ما همیشه مساله‌ی جنبش ضد پـورنـوگـرافی را داریم و پرسش [این‌که] در چه موقعیتی [آن‌ها] در محدوده‌ی فمینیسم و جنبش آزار جـنسی قرار می‌گیرند، اموری که بسیار عامه‌پسند هستند. قانون آزار جـنسی خیلی مهم است. اما فکر می‌کنم اشتباه باشد که تصور کنیم جنبش قانون آزار جـنسی تنها راهی است که از طریق آن فمینیسم در رسانه‌ها شناخته می‌شود. آن‌ها فکر می‌کنند که [فمینیسم] جنبشی است برای پاکی جـنسی و نه جنبشی برای آزادی جـنسی. رسانه‌های مردم پسند و عمومی فمینیسم را به عنوان جنبش پاکی جـنسی توصیف می‌کنند.

مسئله‌ی دیگر این است که [جنبش فمینیسم] همیشه به عنوان جنبش بورژواییِ سفید دیده شده است. اگر به دنبال رهبر این جنبش باشید شاید اینگونه باشد، اما در کل صحیح نیست. دو دلیل برای این وجود دارد: اول اینکه شما باید با آنتی فمینیسم اجتماعاتِ اقلیتی سر و کله بزنید و ترس از این‌که فمینیسم آن‌ها را از پیوند با وابستگی‌های اقلیتی‌شان جدا خواهد کرد را از بین ببرید. دوم این‌که فمینیسم به طور موثری با گروه‌های ضد نژادپرستی ائتلاف و اتحاد پیدا نکرده است.

لیبرالیسم در ایالات متحده آمریکا صرفا مبتنی بر هویت است. شما به جنبش زنان تعلق دارید یا به اتحاد ملی برای پیشرفت رنگین پوستان. شما همیشه اظهار می‌کنید: این هویت من است و جایگاهی که به آن تعلق دارم. بنابراین اگر شما یک زن رنگین پوست هستید چیزی مابین [آن دو] را انتخاب کرده‌اید. یا بیشتر و بیشتر به این میتینگ‌ و آن میتینگ می‌روید تا مغزتان داغ کند. مساله این است که لیبرالیسم امریکایی شرایط را طوری فراهم می‌کند که هر کس فوراً هویت خود را انتخاب کند. و از قضا هویتی بسیار محدود و کوته‌فکرانه. برای مثال فعالیت عملی برای ایدز درباره بحران گسترده در آفریقا در مورد در دسترس بودن مواد مخدّر ـ در حالی‌که در اینجا یک تشکیلات گـیِ عمده وجود ندارد که به آن بپردازد. آن‌ها فعلاً دارند سعی می‌کنند ازداوج کنند.

> آیا این مسئله‌ی کلّ جامعه آمریکا نیست که بیش از حد بر خودش متمرکز است، یعنی تنها به امریکا نظر دارد - یا حتا به ایالت امریکایی منحصر خودشان؟

درست می‌گویید. بعضی وقت‌ها به دیگر کشورها چشم دارد، وقتی که می‌خواهد در مورد صدورِ حقوق بشر حرف بزند. اما بعد تلاش می‌کند برنامه‌ی فرهنگی خودش را بر دیگر کشورها تحمیل کند. و همانگونه که یک امریکایی حقوق بین‌المللی را به طور عملی انجام می‌دهد شما باید به شدت مراقب باشید و باید یاد بگیرید چگونه آن را انجام بدهید. وقتی که چیزی به عنوان ایدئولوژی بین‌المللی کردن انجام می‌شود، تقریبا همیشه یک ایدئولوژی به اصطلاح امریکایی در کار است. تقریبا همیشه این تصور هست که انگار امریکا می‌داند حقوق بشر چیست، علیرغم فرهنگ نژادپرست خودش ـ و همانطور که می‌دانید واقعاً هم آن را صادر می‌کنند. دیگران باید سپاسگزارِ این صدور باشند. من فکر می‌کنم که [امریکا] باید به انتقال فرهنگی رسیدگی کند: چگونه باید روبرو شد با پدیده‌ای که به معنای آموختنِ نه فقط زبان‌های دیگر، بلکه لهجه‌های سیاسی دیگر است. اینکه چگونه مردم تشکیلات می‌یابند، چگونه آن‌ها به طور سیاسی فعالیت ‌کنند، چگونه مطالبات خودشان را طرح ‌کنند.

>حتا در یک کشور تفاوت‌های بزرگی وجود دارد. اینجا یک جنبش زنان امریکایی وجود ندارد، همانطور که اینجا یک جنبش زنان آلمانی وجود ندارد. ما این تجربه را با تفکر فمینیستی آلمان غربی داشته‌ایم، که باید به زنان آلمان شرقی می‌گفتند که فمینیسم چیست و چه باید بکنند. بنابراین سئوال این است که : با وجود تفاوت‌های متعدد، جنبش‌های فمینیستی چگونه می‌توانند با یکدیگر کار کنند؟ نقطه‌ی مشترک آنها چه می‌تواند باشد؟

تفاوت‌هایی هست که البته شاید زیاد نمی‌توانند بر جریان تاثیر بگذارند. حتا امتیازی است برای فمینیست‌هایی که ائتلاف‌گونه کار می‌کنند. در امریکا سنتی از این امر در جنبش حقوق مدنی وجود دارد؛ ائتلاف با گروه‌های کلیسایی، با گروه‌های رادیکال کاملا ضد دین. آن‌ها آموختند که برای مبارزه با نژاد پرستی بر تفاوت‌های‌شان غلبه کنند چون فهمیده بودند که هدف مشترکشان چیست. ایده‌ی ائتلاف‌ در بین جنبش زنان، معمول نیست. این فقط تقصیر زنان نیست، بلکه تقصیر حکومت‌ است، راهی که از آن حق خود را بدست می‌آورید، همان راهی‌ست که به رسمیت شناخته می‌شوید. حکومت لابی‌هایی را بر فراز توافق‌های مستقر بر گروه‌های بزرگ ایجاد می‌کند. که بر علیه ائتلاف‌ها عمل می‌کند. من فکر می‌کنم که این مسئله در عوض در مورد اکثر کشورهای اروپایی صادق نیست. شما می‌توانید ائتلاف‌هایی را برای آرائی که نیاز دارید درست کنید. دیگر تفاوت عمده‌ بین اروپا و آمریکا به لیبرالیسم مربوط می‌شود.

در اروپا به خصوص فمینیست‌های ایتالیایی اهل میلان می‌گویند: بعضی از حقوق ثابت هستند. تفاوت جنسی بخشی تعیین‌کننده [و قاطع] از طبیعت انسانی است و بهمین ترتیب باید به زنان تعداد معینی از موقعیت‌ها داده شود. زنان به صورت تاریخی از این موقعیت‌ها محروم شده‌اند. و اکنون این وظیفه‌ی حکومت‌ است که آن‌ها بتوانند به برابری دست یابند.

مبارزه برای حق و حقوق در امریکا، لیبرال به معنای دیگرِ آن است. نه لیبرال به معنایی که لیبرالیسم از آزادی در نظر دارد. لیبرالش به این معناست که رادیکال نیست. به دگرگون‌سازی اجتماعی رادیکال اعتقاد ندارد. [لیبرالی که] علاقه‌مند است به حقوق موجود دست یابد، و مطمئن شود که این حقوق موجود به طور برابر توزیع شده است. و وقتی که سیاست‌های این حقوق در آمریکا پایه‌ریزی می‌شوند همواره هرچه هنجاری‌تر می‌گردند. نمونه‌اش همین مسئله‌ی ازدواج‌‌ گـی‌ها است. که پیش‌راندنِ گی‌ها به سمت ازدواج تمامی تصورات و تفکرات دیگر در مورد اینکه انسان چه گونه‌ی دیگری از آرایش جـنسی را می‌تواند داشته باشد، و در این آرایش‌ها چه نوع روابط خویشاوندی را می‌تواند تجربه کند را دوباره از دور خارج می‌کنند. ما باید به صورت رادیکال‌تری درباره‌ی دگرگون‌سازی اجتماعیِ نهادها فکر کنیم.

> درباره‌ی بیوتکنولوژی به عنوان وسیله‌ای برای دگرگون‌سازیِ اجتماعی چطور؟ فمینیست‌ها با بیوتکنولوژی و امکان تولید بچه به طور تکنولوژیکی مخالف هستند. اما آیا نبایستی مبارزه فمینیستی‌ای به نفع بیوتکنولوژی و داشتن بچه به اختیار خودمان وجود داشته باشد؛ و آیا این تلاش می‌تواند مانعی برای بازتولید ِ تفکر ِ دوتایی مردانه و زنانه [یعنی] سیستم دگـرجـنـس‌خواهی قدیمی باشد؟

نه، برای من این طور نیست. من با آنچه که ما مهندسی اجتماعی می‌نامیم در هر شکلی مخالفم. ما نباید انتخاب کنیم که چه گونه‌ای از نوع بشر درست شود. و فکر می‌کنم نباید به خاطر غلبه بر دگـرجـنس‌خواهی، برای بیوتکنولوژی مبارزه کنیم. نقطه نظر من تنها این است که: سرشت دگـرجـنـس‌‌خواهان همیشه از بازتولید تکنولوژیکی استفاده کرده‌اند و می‌کنند. وقتی که یک زوج دگـرجـنس‌خواه می‌خواهند بچه داشته باشند، معمولا به تکنولوژی تناسلی از این یا آن طریق دسترسی دارند. تنها پرسشی که من دارم این است که آیا زوج‌های گـی یا زنان مجرّد به همان اندازه راه دسترسی به این نوع تکنولوژی را بدست آورده‌اند؟ این مسئله نزد من مربوط به سیاست‌های دسترسی است.

اینکه بچه چگونه تولید شده است شاید تفاوت آنها را در اینکه چگونه به جنسیت (gender)، یا به نقش‌های مادری یا پدری نگاه می‌کنند، ایجاد می‌کند. آنچه که مرا واقعا غمگین می‌کند این است که اغلب گـی‌ها یا لـزبیـن‌ها یا زنان مجرّد از پذیرفتن فرزند منع شده‌اند، حتا از فرزند پناهنده یا مهاجر به دلیل خط مشی بین المللی فرزندخوانده‌گی منع شده‌اند. سازمان‌های بین‌المللی مربوط به فرزندخوانده‌گی به [تقاضای] زوج‌های گـی یا لـزبیـن رسیدگی نخواهند کرد. حتی اکثراً به تقاضای زنان مجرّد نیز رسیدگی نمی‌کنند. اما اگر دو زن باشند مجبور خواهند بود دروغ بگویند که تنها یکی از آن‌ها کودک را به فرزندی می‌پذیرد، که این خود مشکلات فراوانی را به بار می‌آورد، چه به لحاظ قانونی و چه روانشناختی. اما وقتی شما تعداد کودکانی را که به خانه نیاز دارند می‌بینید، و تعداد زوج‌های گـی و لـزبیـنی که می‌خواهند کودکی را به فرزندی بپذیرند، وحشتناک است که هیچ نهادی وجود ندارد که قصد داشته باشد این مسئله را جفت و جور کند. فکر می‌کنم خیلی وقت‌ها لـزبیـن‌ها تکنولوژی تناسلی را انتخاب می‌کنند چون توسط قانون از پذیرفتن فرزند منع شده‌اند. یا نمی‌توانند نماینده‌ای را پیدا کنند که این خواستِ آنها را نمایندگی کند. بعضی از زنان هم به هر دلیلی می‌خواهند کودک بیولوژیکی خود را داشته باشند. می‌خواهم بگویم که هیچوقت این مسئله را درک نکرده‌ام. اما خب واضح است که باید محترم شمرده ‌شود. حتی پیوندهایی هم با مردانِ گـی دارد. اینکه مردانِ گـی نطفه را عرضه می‌کنند و می‌توانند قسمتی از نسبِ خویش را توسعه دهند. زن هم از آن‌سو نمی‌خواهد برای بدست آوردن نطفه با مرد آمیزش داشته باشد. همین یک سیستم خویشاوندی جدید است که به شدت جالب توجه است. من به مهندسی اجتماعی علاقه‌مند نیستم. من به امکان دسترسیِ برابر به تکنولوژی تناسلی علاقه‌مندم. و همچنین مجذوب قالب جدیدی از خویشاوندی هستم.

> وضعیت قانونی چنین مسئله‌ای در آمریکا چگونه است؟

در هر ایالت فرق می‌کند. وقتی شما یک مادر لـزبیـن در ویرجینیا باشید، و با قانون مشکلی پیدا کنید، قاضی می‌تواند کودک شما را به عنوان اینکه مادر «ناشایستی» هستید از شما بگیرد. چنانچه لـزبیـنیسمِ شما شناخته شده باشد نمی‌توانید کودکی را به فرزندی بپذیرید.

من اکنون در کالیفرنیای شمالی زندگی می‌کنم. در واقع در بهشت زندگی می‌کنم. با این وجود توسط آژانس خدمات اجتماعی طرد شده بودم، که به من وقتی می‌خواستم پسرم را به فرزندی بپذیرم بعنوان کسی که هیچ دسته‌بندی‌ای برایش وجود نداشت رسیدگی شد. آن‌ها گفتند: “مثل یک مادر بزرگ به نظر می‌آیی. اما ما در مورد فرزندخوانده‌گی دسته‌بندی‌ای برای لـزبیـن‌ها نداریم. بنابراین نمی‌توانیم درخواست شما را بپذیریم.” و قاضی لازم دانست حکمِ عدمِِ اعطا را تغییر دهد. بنابراین من در این مورد خوش شانس بودم. اما خب ممکن بود در قسمت دیگری از کالیفرنیا باشم و قاضی به من بگوید نه.

> فمینیسم خیلی تغییر کرده است: زنان کمتری در خیابان هستند، کنش یا حرکت محسوس کمتر دیده می‌شود، جلوه و ابراز وجود، و نزاع کمتر در مفهوم قدیمی‌اش وجود دارد. آیا تو فکر می‌کنی ما تفکر و فلسفه‌ی بیشتری لازم داریم؟ آیا جنبش فمینیستی می‌بایست زمان بسیار زیادی را روی فلسفه سرمایه‌گذاری می‌کرد؟

من هرگز انتظار نداشتم کارم توسط مردم زیادی خوانده شود. من کُند ذهن‌ام، جدا افتاده و اسرار آمیزم. چرا باید مردم‌پسند می‌شدم؟ اما از لحاظ سیاسی مهم است که مردم بپرسند “چه چیز ممکن است” و به این امکان اعتقاد پیدا کنند. چرا که بدون حرکتِ امکان، حرکتِ رو به جلو وجود ندارد. بسوی این ایده که مردم بتوانند جنسیت‌شان(gender) را در مسیری متفاوت زیست کنند، یا بتوانند سکـسوالیته‌شان را در مسیری متفاوت تجربه کنند، که ممکن است محلی برای یک زندگیِ در خورِ زیستنِ قابل تحملِ لذت بخش و شاد و به لحاظ سیاسی آگاهانه، بیرون از خلوت خصوصی و پستو باشد. فلسفه باعث می‌شود که مردم درباره‌ی نقش‌های ممکن فکر کنند، فلسفه به مردم فرصت فکر کردن به جهانی را می‌دهد که می‌تواند غیر از این باشد. و مردم به این احتیاج دارند. در طول کارم در جنبش حقوق بشر دیدم که فعالین خیلی سریع از دور خارج شدند، آنها تماما از پا در می‌آمدند، و بعدش همیشه می‌خواهند به عقب برگردند، به خواندن مکتبی، آن‌ها می‌خواهند بخوانند. و سپس این خواندن‌ها آنها را به‌ آنچه که بدان اعتقاد داشتند بازمی‌گرداند. این به آن‌ها تا حدی تصویر و نگاهی از آینده می‌دهد. من فکر می‌کنم جنبشی که زنده است باید حیات عقلانی داشته باشد، در غیر این صورت تنها بعضی از دوره‌هایش را تکرار خواهد کرد. باید سعی کند باورهایش را در پرتو اوضاع سیاسی نوین مورد بازبینی قرار دهد.

> آیا فکر می‌کنید اثر و ضربه‌ی سیاسیِ فلسفه دست کم گرفته شده است؟

اوه، مارکس یک فیلسوف بود. و انگلس. و اِما گلدمن و رزا لوکزامبورگ.

> حق با شماست. اما درباره‌ی رزا لوکزامبورگ شاید بتوان گفت نه فلسفه‌اش، بلکه فعالیت عینی‌اش در خیابان بود که بر سیاست تاثیر گذاشت.

بله این درست است. اما کنشی بود که توسط قاعده‌ی کلی اجرا می‌شد. این قواعد کلّی‌مان را ما از کجا بدست می‌آوریم؟ اینجا میلی برای فلسفه وجود دارد، میلی بس همگانی و مردمی.

> و شما به عنوان یک فیلسوف به همان اندازه بسیار همگانی و مردمی هستید.

بله، می‌دانم. اما نه همیشه در یک معنای مثبت. بعضی وقت‌ها مردم از من به عنوان نمونه‌ای از شرارت یاد می‌کنند. این مربوط است به دیدگاهی هوموفوبیک یا دیدگاهی صریحاً سامی‌ستیز یا زن‌گریز. ممکن است مردم توجه داشته باشند که من بوضوح یک لـزبیـن هستم و نه یک لـزبیـن مونث. به نظر می‌رسد تز من در مورد ساختمان اجتماعی، برای مردم خیلی ترسناک باشد: این ایده که جنسیت به طور فرهنگی ساخت یافته است. به نظر می‌رسد آن‌ها برای این می‌ترسند که من هرگونه تصوری از امر واقعی را تهی می‌کنم، برای این‌که من باعث می‌شوم مردم فکر کنند که بدن‌های‌شان واقعی نیست، یا تفاوت‌های جـنـسی‌شان واقعی نیستند. آن‌ها گمان می‌کنند که من بسیار پرجذبه هستم و قشر جوان را اغوا و گمراه می‌کنم. اما علاوه بر این، برای این‌که من نماینده‌ی یک نسل بین فمینیست‌های گذشته و نسل جدیدترِ تفکرات کویـیر هستم و آن‌ها می‌ترسند که مبادا اینجا دو دسته‌گی و انشعابی بوجود آید. من ضدّ مقدس‌مآبی هستم، یک استاد و مدرس معمولی نیستم. در سن خیلی کمی استاد شدم، در ۳۴ سالگی.

و البته در اینجا نوعی آمریکایی‌ستیزی در میان مردم وجود دارد، اگرچه فکر می‌کنم ممکن است اشتباه باشد که بساطِ مرا به عنوان نمونه‌ای از امپریالیسم امریکایی یا امپریالیسم فرهنگی امریکایی جمع کنند. و به علاوه سهم یهودی بودنِ من نیز خیلی مهم است.

> آیا یهودی بودن برای تو شخصاً مهم است؟

این به چهارچوب سیاسی و اخلاقی من شکل داد و هنوز هم شکل می‌دهد. من واقعاً مذهبی نیستم. اما گاهی به شعائر دینی عمل می‌کنم. و می‌خواهم پسرم آن را یاد بگیرد، و البته من آن را بیشتر به عنوان یک سنت فرهنگی دنبال می‌کنم تا عملی مذهبی.

من یک دختر یهودی خوب اهل باختر میانه هستم، کسی که تحصیلات کاملا خوبی دارد. خانواده‌ی من اهل مجارستان و روسیه بودند و پیوندهای خود را با اروپا حفظ کردند. تعداد زیادی از خانواده‌ی من از میانه‌ی دهه‌ی ۳۰ اینجا زندگی کردند و در جنگ کشته شدند. مادربزرگم همیشه اصرار داشت که برای درس خواندن باید به اروپا بازگردم، بنابراین در ۱۹۷۹برای درس خواندن به هایدلبرگ آمدم. مادرم و همنسلانش نگران می‌شدند، چراکه باید می‌آمدم به آلمان و یهودی بودن می‌توانست دردسر ساز باشد. اما مادر بزرگم ‌گفت: “بله تو می‌روی به آلمان. یهودی‌ها همیشه برای درس خواندن به پراگ می‌رفتند، به برلین، بله، تو می‌روی!”

> و تو دوباره اینجایی، بابت آمدنت متشکرم، جودیت!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پانوشت : تعریف مرسوم از کـوییـر به معنای هم‌جـنـس‌گراست، هر چند در این متن بیشتر از آن به عنوان روش و رفتار “نا متعارف” یا “خلاف عفّت عمومی” یاد می‌شود.

«کـوییـر» واژه‌ای است که در یک فرهنگ متفاوت رشد کرده است، که کاربرد اسپانیولیِ آن، با مصداقی که در انگلیسی به آن دلالت می‌شود، تشابه چندانی ندارد.

جنبش کـوییـر اشاره دارد به یک مکتب فکری و مطالعاتی برای درک گوناگونی سـکـسـوالیته‌ها و گزاره‌های فرهنگی. عناصر تعیین کننده‌ی مطالعات کـوییـر بواسطه‌ی یک موقعیت مقاومت سربرآورد. (گرفته شده از : “Feminist Debate” Year 8, Vol. 16, October 1997, Mexico)

مطالب مرتبط در همین سایت

ــــــــــــــــــــــــــــــ

جنسیت به مثابه اجرا / مصاحبه با جودیت باتلر

کسی زن به دنیا نمی‌آید / مونیک ویتیگ

بسوی تئوری بنیادی هویت کویـیر / امی تی. گودلو

لـزبـنیسم و فمینیسم / آن کوئت

اسطوره ارگـاسـم مهـبلی / ان کوئت

جعفر / محمد مهدى نجفى / اجرای اسپری ۸۷
بهمن ۲۶م, ۱۳۸۷

ورژن اجرا شده این شعر در “اسپری ۸۷″ را از اینجا بشنوید

جعفر!
صله نمی‌خواهم،
به جاى صله وصله بزن!
دستم را، پایم را، لایم را

ما عضو یک خانواده‌ایم که چند خانواریم؟
اگه زلزله بیاد چند نفر زیر آواریم؟
نفرات برتر یا نفرات خرتر؟
برترى ما از خرى ماست عرعر
در این صورت کدام‌یک خرتریم من یا جعفر؟

زلزله بود جعفر!
تکانى که شنیدى زلزله بود
این زلزله چند ریشتر بیشتر از ریش ِ کسى بود که در صفحه‌ى بعد به آن ابوالهول می‌‌گوییم
ما تکان خوردیم
آن‌ها که پیرامون ما را هامون کردند
میز ِ ما را واژگون کردند
تو مثل ساحل ِ عاج، هاج و واج بودى
ما با یک مشت پیژامه طرف بودیم
یک مشت راه‌راه که سد ِ راه ما بودند
آن‌ها زلزله بودند
چند ریشتر بیشتر از ریش ِ ابوالهول
آن‌ها سریش بودند
چسبیده بودند به ریش ِ ابوالهول

ما در پله بودیم
در متشنج‌ترین نقطه
در وضعیت

جعفر!
من و تو به یک سرفه بند بودیم
به یک عطسه
به یک گوز
و ما مثل روز دچار سیاه سرفه بودیم
در وعضیت

آن‌ها لوله بودند
لوله‌تر از صادرات ِ گاز
آن‌ها بوى پیاز بودند
مثل ِ ما دنبال ایاز بودند؟
ما از پله‌ى کشاله بالا می‌رفتیم
تا باِ پیاله‌ همسفر باشیم
در خطر باشیم یا نباشیم؟

از قضا
آن‌ها به قصد ِ کشت با انگشت به ما اشاره کردند

جعفر!
کسى که ما را کشت مشت لاک‌پشت
و ما سعى نکردیم جوجه تیغى باشیم
چون دست ِ هر یک از ما یک بادکنک بود
و دست تو علاوه بر بادکنک، یک الاکلنگ بود
از این بابت جعفر بودى جعفر!
که یک دست ِ تو می‌لنگید

تو از هر جعفرى جعفرتری
حتا از گشنیز هم جعفری‌تری
تو فرى، فرفره‌اى، مفرّی
پادگانى، برجکى، مقرّی
تو عینکی‌تر از عین ِ جعفری
تو جیمبوتر از جیم ِ جعفری
تو مثل ِ ف فوتى
مثل ر بوری

- آهای! کوری؟ مگه نمی‌بینى پشت ِ میزم سوار ِ رونیزم؟ بزن به چاک!
- چیک، چیک، اونقدر چیکه می‌کنم تا چکمه‌هاى خوشگلتو بدى به من
- جعفر! تو از این چکمه‌ها براى من قشنگ‌ترى
اما من به این چکمه‌ها بسته شده‌ام!
شاید خسته شده‌ام
اما هنوز یکه‌تاز عرصه‌ى اکتاو یوپازم
و این چکمه‌ها
شاید آخرین کتاب من باشد
که بعد از مردنم
در جاکفشى (به شکل کتاب) خواهد ایستاد
تا پاسدار خون ِ ایستاده شاشیدن باشد

جعفر! به هر جایى کشیده شده بودم به جز کشاله
این کشاله چه قدر باحاله!

حالا که محاصره شده‌ایم
تدبیرى بیندیش!
خاقایان!
ماقایان!
من جعفرم

بی‌فایده‌اس فرار کن!

جعفر! مفرّ ِ تو کجاست؟
لب ِ کدام جو می‌نشینى و می‌گویى چه هواى فرح‌ انگیزی؟
مگر فرج از فرح چه کم دارد که رفته‌اى کرج؟
بیا تا در آبادى وادى شادى کنیم
با چراغ بادى با فرج و تقى با على و نقى
با احسان و نیسان با اسب و نسب با کسبه و محتسب
چیزى نمانده به پایان فرجه
به سیب‌زمینى، به گوجه
سبزیجات را چه کسى توجیه می‌کند؟
کسى که آشپز را توبیخ می‌کند؛
یا کسى که دیگ را تسبیح می‌کند؟
اوضاع ما از بهبود به لهبود می‌رسد
یک درجه مافوق ِ لبو
حدى که هر سرحدى را ته‌دیگ می‌کند، له می‌کند
و ما در ته ِ هم متهم می‌شویم
به تحمیل به تشکیل
و تشکیلات ما را منهدم می‌کنند
با شکلات‌هایى که طعم ِ میز می‌دهند
ما خیال می‌کنیم دور ِ یک میز نشسته‌ایم
میز طعمه بود
خوشگل‌ها لقمه بودند
ما گرسنه بودیم
تنها کسى که ما را به خاطر آورد
آقاى کم حافظه بود
ما تعجب کردیم
غافل از این‌که تمام سوء تفاهم‌ها از سوء هاضمه بود

جعفر! حادثه ما را به سه چیز فروخت
چیز اول میز بود
چیز دوم لیز بود
و چیز سوم پاییز بود
ما هم سه برادر بودیم
مثل اهرام ثلاثه
و خواهران ما در بین‌النهرین در بحر مکاشفه بودند
ما در موقعیت بودیم
و وضعیت به نفع ما چشم چرانى می‌کرد
اما نفعى که باد ِ نفخ بود
وضعیت ما بند ِ به نخ بود
ما دنبال چرخش بودیم
۱۸۰ درجه حول میز
اما ابوالهول بالاى سر ِ ما جُل بود
مگر فرجى پا می‌داد
جعفر! بهانه‌اى پیدا کن که بچرخیم
یا آینه‌ى دوچرخه‌ات را سوار ِ میز کن

اون پشت چندتا کشاله‌ى منتهى به پیاله‌اس

جعفر! فرج از کجا بیاورم؟ از فاجعه؟
هیچ کس پشت خودش را ندیده مگر در آینه
حالا که ما آینه‌ها را بغل زده‌ایم
این پشت را چگونه ببینیم؟ با مشت؟
من پشت خودم را مشت کرده‌ام
هر کس پشتم را بخاراند مشت‌ ِ مرا باز کرده
چه کسى حاضر است مشت ِ کسى را باز کند که به او پشت کرده؟
مردم که بی‌خودى نیستند
جعفر! تنها تو خودى هستی
اما چرا به فرق ِ من شباهتی؟
کسى که ما را متفرق کرد رفاقت بود یا اتفاق؟
از کجاى اشتباه بود که پى بردیم به شباهت‌مان؟
از کجاى شباهت بود که پى بردیم به اشتباه‌مان؟
شاید پیشانى ما را جلوى پیشخوان پیچانده‌اند
که هنوز به صندلى هم پشیمانیم

جعفر! میزى که براى ما خالى بود، رومیزى نداشت
ما تقصیر را زیر میز انداختیم
حتا نمک پاش‌ها فهمیدند
نکند زیر ِ میز روى میز بود؟
ما در چه موقعیتى نشسته بودیم که لو رفتیم
شاید در شرایط ِ ما نبودیم
کجاى صندلى بودیم جعفر؟
صندلى کجاى ما بود؟
ما مثل سابق نیستیم
گوى ما را سبقت کرده‌اند

جعفر!
ما فوج فوج برمی‌گشتیم تا مثل سابق باشیم
السابقون السابقون اى دختر ابرو کمون!
این یک مسابقه بود
ما در این مسابقه نابغه بودیم
اما غرق در سوء سابقه بودیم
شاید تقصیر ِ آستین ِ ما بود
ما مثل عقب افتاده‌ها به هم نگاه می‌کردیم
از کجا عقب افتاده بودیم؟
از عقب ِ کجا افتاده بودیم؟
مگه مقصر اونى نیست که از عقب می‌زنه؟
پس مفسر چرا ما را مقصر می‌داند؟
چون گردن ِ خوبى داریم براى مودیلیانی؟
چون میز ِ عقبى ما را خوشگل‌ها تصاحب کردند؟

چیزى که تو را میز کرد، صندلى بود نه صورت حساب
خوشگل ِ عقبى هم در این ماجرا تقصیر نداشت
چون قابلمه‌اش کفگیر نداشت
فقط آمده بود به گارسن بخندد
ما آمده بودیم تا دستمال کاغذی‌ها را کثیف کنیم
بند ِ عینک‌ات به صندلى گیر کرد و میز شدی
حالا من پشت ِ دو میز نشسته‌ام
که یک صندلى اضافه دارد
می‌تونم از خوشگل ِ عقبى بخوام سر ِ میز ِ من بشینه و
ساندویچ دو نون بخوره

جعفر! میز واقعى من کدوم یکیه؟
نکنه منم میز شدم و خبر ندارم؟

مــا از بــدو ِ تــولـد مـیز بـوده‌ایـم
با اسکیت روى سرزمین ِ لیز بوده‌ایم

همه‌اش تقصیر بند ِ چکمه‌ى تو بود!

جفنگ نگو جعفر!
معضل ِ ما از عضلات است
نه از عضد الدوله‌ى دیلمی
توطئه همیشه از موعظه شروع شده است
تا جایى که انتظار داریم حادثه را دست ِ ما انداخته‌اند
اما ما خودمون خنثاگریم
بمبى را که خواهشا انداخته‌اند معذرت می‌خواهیم
ما با سیم‌چین و بی‌سیم‌چی
از خود ِ چین تا ماچین
توطئه را قطع نخاع می‌کنیم
چه کنم که براى قطع کردن وصل شده‌ام
حتا فصل مشترکم را ترک کرده‌ام
تا با شریک زندگی‌ام باشم
بالاخره یک جا خَر ِ ما از پل می‌افتد
کجا بهتر از این‌جا؟
این‌جا که پله پله تا ملّا قاط است
کسى که هر روز سر خودش قاط می‌زند
ملّا قاط! سرت تو قوطى منه!
دنبال ِ طوطى منه!
چرا فحش‌هاى من آب ندارند اما طوطى دارند
نکند لوطى صفت شده‌ام؟

دوست ندارم شمع باشم دختران فوتم کنند
دوسـت دارم بنگ باشم لـوطیان دودم کنند

جعفر! ما را که دود کردند
از همه چیز دور کردند
دور ِ ما سیم کشیدند
تا اورتودنس ِ هم باشیم
نزدیک کو؟
ما عقب نشینى نمی‌کنیم

جعفر! ما خفن‌ایم مثل خفرن ِ مصر
اهرام ما را بهرام هم نداشت
ما چرا گور خودمان را گم کنیم
بگذار آن‌ها که شهرام‌اند بروند
تا شهر آرام بشود
ما موقعیت خودمان را حفظ می‌کنیم
ما میز خوشگل‌ها را تصاحب می‌کنیم

.

شعرخوانی بابک سلیمی زاده و محمد مهدی نجفی
دی ۲۰م, ۱۳۸۷

بابک سلیمی زاده و محمد مهدی نجفی در روز سه‌شنبه یکم بهمن ماه در نمایشگاه هنرمندان گرافیتی (اسپری ۸۷) به شعرخوانی خواهند پرداخت. از علاقه‌مندان دعوت می‌شود در تاریخ مذکور، ساعت پنج بعد از ظهر در محل نمایشگاه حضور به هم رسانند.

مکان : شیراز جنوبی - پشت ونک پارک , خ علی خانی - خ گلستان - کوچه دوم  پلاک ۳۳

زمان : سه شنبه یکم بهمن ـ ساعت پنج بعد از ظهر

* * *

برای دریافت کروکی آدرس نمایشگاه اینجا کلیک کنید.

برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد «اسپری ۸۷» اینجا کلیک کنید.

.

آرت کالت هجدهم
آبان ۵م, ۱۳۸۷

زندگی روزمره و فرهنگ اشیاء / بوریس آرواتف / وحید ولی زاده
سیاها : مانیفست ابژه های آلوده / بابک سلیمی زاده
فلسفه بمثابه یک اسلحه انقلابی / مصاحبه با لوئی آلتوسر / هامان نویدپور
دستکاری / محمد مهدی نجفی
Blue Dancers / پردیس پرتو
روش و حقیقت / بحثی میان امین قضایی و فروغ اسدپور

pdf۲.jpg دانلود (right click+save target as) (ا مگابایت)

نوازندگان / محمد مهدى نجفى
مرداد ۲۹م, ۱۳۸۷

pdf۲.jpgدریافت نسخه آکروبات

۱- نوک انگشت

تا حالا شده انگشت‌ات را تا مفصل اول در دماغ‌ات فرو کنى، و وقتى آن را بیرون مى‌کشى، ببینى که دارى آن را از دهانت بیرون مى‌کشى؟ این را گفتم که بگویم گاهى مسئله این نیست که به چه سوراخى فکر مى‌کنیم، همین که به سوراخ فکر مى‌کنیم، انگشت بزرگى است، حتا اگر آن سوراخ خانه‌ى ما باشد.
دوستى داشتم که به سوراخ مورچه‌ها آب مى‌بست. روزى علت کارش را پرسیدم. گفت اول آن‌ها خانه‌ى مرا سوراخ کرده‌اند. این توضیح باعث شد که حق را به او بدهم، و انگشت تدبیرش را ستایش کنم. اما آیا کسى هست که به من حق بدهد؟ چه فرقى دارد کسى نوک انگشت‌اش را به سمت شما بگیرد یا نوک اسلحه‌اش را؟ در هر صورت شما را مقصر جلوه داده‌اند و شما براى اثبات بى‌گناهى‌تان باید سوراخ بشوید.
اما چگونه مى‌توانستم بى‌گناهى‌ام را اثبات کنم در حالى‌که گناهکار بودم. به هر حال نوک انگشت او به سمت من اشاره رفته بود و مى‌توانست عواقب لذت‌بخشى داشته باشد. چرا که به منزله‌ى دعوت‌نامه‌اى بود به منزل. دعوتى که ردخور ندارد، دعوت‌کننده هم مى‌داند که ردخور ندارد و دعوت‌شونده هم عمیقا مى‌خواهد که ردخور نداشته باشد. فرصتى که باید از آن استقبال کرد. دیگر فرقى ندارد چه جور گناهکارى به حساب بیایید: کسى که دیگران را به گناه دعوت مى‌کند یا کسى که توسط دیگران به گناه دعوت مى‌شود. قانون که این چیزها سرش نمى‌شود! پس دلیلى ندارد که براى ما هم اهمیتى داشته باشد. بنابراین نباید دلیلى ببینم که بخواهم بى‌گناهى‌ام را اثبات کنم.
سر باز زدن از اثبات ِ بى‌گناهى، یعنى سوراخ نشدن. و این تصمیم آن‌قدر تهاجمى است که مى‌تواند نتیجه‌ى معکوسى داشته باشد، یعنى طرف ِ مقابل را سوراخ کند. بنابراین براى تلطیف دیدگاه ِ بشردوستانه‌ام، تصمیم گرفتم از زاویه‌ى دیگرى به ماجرا نگاه کنم. زاویه‌اى که مهربانانه‌‌تر است. فرض کنید نوازنده‌اى نوک آلت موسیقى‌اش را به طرف شما بگیرد. مثلا نوک آکاردئون، یا نوک گیتار، نوک پیانو یا نوک شیپور. اما نوک آلت موسیقى، به هیچ وجه شما را به چیزى متهم نمى‌کند؛ بلکه تنها شما را دعوت مى‌کند، به رقصیدن یا خواندن. و شما در مقابل این دعوت، خود را مقصر نمى‌بینید که بخواهید بى‌گناهى‌تان را اثبات کنید یا نکنید، بلکه فقط مى‌رقصید. این مثال ِ صریح راهکارى را پیش پایم گذاشت که عمیقا راهگشاست: دیگر دلیلى ندارد انگشتى را که اشاره مى‌کند به اسلحه شبیه دانست. بلکه تنها کافى است آن را به یک آلت موسیقى تشبیه کنیم و جشن بگیریم.
با این تفاسیر، نوک انگشت او را پاس داشتم و نشانه‌ى چیزهاى خوبى دانستم که جاى‌شان را در این مرحله از زندگى‌ام بسیار خالى مى‌دیدم. شاید حق با کسانى باشد که انگشت را شروع هر چیزى مى‌دانند و معتقدند که وحدت وجود یعنى جریان وجود از انگشت. و شاهد ادعاى‌شان را تمام وسایل برقى مى‌دانند که با فشار یا لمس انگشت روشن مى‌شوند و به کار مى‌افتند. ما نیز از این تئورى در رابطه‌مان سود جسته‌ایم و از آن براى روشن کردن یکدیگر استفاده مى‌کنیم.
البته این سرآغاز رابطه‌ى ما نیست که از انگشت شروع مى‌شود؛ این پایان ِ شروعى است که به نمایش مى‌گذاریم. درست مثل لحظه‌ى آفرینشى که میکل‌آنژ روى سقف کلیساى سیستین کشیده. صحنه‌اى که خدا با انگشت، آدم را از انگشت شروع کرده است، ولى معلوم نیست پس چرا کار را تمام کرده است. همه‌ى شواهد نقاشى هیچ‌کدام از این نظریه‌ها را تایید نمى‌کنند و بحث در این مورد بى‌فایده است. همان طور که هیچ کس به درستى نمى‌داند، استفاده از انگشتْ چه کسى را ابتدا روشن مى‌کند. صاحب ِ انگشت یا فرد ِ تحت ِ اشاره! یعنى به درستى مشخص نیست چه کسى از انگشت استفاده مى‌کند. این نکته‌ى مهمى است که براى همیشه مبهم باقى خواهد ماند. و به هیچ وجه رابطه‌ى ما را تهدید نخواهد کرد، حتا اگر تهدیدکننده باشد.
باید اضافه کنم، براى ما، “شروع از انگشت” مفهوم ِ چنان گسترده‌اى است که ممکن است به راه حل‌هاى دیگرى اشاره کند که در مسیرى سواى انگشت حرکت مى‌کنند. او همیشه از این‌که مسیر جدیدى پیدا نکنم مى‌ترسد. از این‌که مسیر جدیدى وجود نداشته باشد یا عادلانه نباشد. اما به او اطمینان مى‌دهم که هر راه حلى را مى‌توان در هر مسیرى به کار بست، و دلیلى ندارد که عادلانه نباشد. به عنوان مثال، پیشنهاد مى‌کنم او را بکشانم به تخت خوابم و انگشت سبابه و کنارى‌ش را تا مفصل دوم مثل دوشاخ همزن برقى در پیریز دماغ‌اش فرو کنم. مانند پیرزنى که میل بافتنى‌هایش را در پیریز برق فرو مى‌کند تا با سرعت ِ یک چرخ خیاطى، ژاکت ببافد. من با سرعت چه چیزى مى‌خواهم چه کارى؟ به هیچ کس روشن نخواهد شد. چرا که تنها تاریکى مى‌تواند به آدم جرات ِ هر کارى را بدهد. کارهاى ممنوعه‌اى که حتا فکر کردن به آن‌ها هم گناه کبیره است. حتا او باید مثل یک تماشاگر ِ تئاتر یک تماشاگر ِ تئاتر باشد، نه عوامل پشت صحنه، وگرنه همه چیز خراب خواهد شد. عوامل پشت صحنه همین انگشتان من هستند که پاورچین به خط پایان او تجاوز خواهند کرد - به زودى.
در این صورت، چگونه مى‌توانم براى نقشى که در نظر گرفته‌ام نقشه‌اى نداشته باشم. با این سوء تفاهمى که پیش آمده – او گمان مى‌کند انگشت من مستبد است – به هر کسى که فکر مى‌کنم انگار از تمام ماجرا خبر دارد (رسما مورد سوء ظنم)، بنابراین به هیچ کس فکر نمى‌کنم تا نقشه‌ام را لو ندهم. تنها به اتصال عضلاتى فکر مى‌کنم که اگر مفصل نداشتند، چیز قشنگ‌ترى داشتند، مثلا لولاى جعبه‌ى آرایش مامان. این تمام ظرافتى است که مى‌توانم در مورد او به خرج بدهم و در عین حال هیچ چیزى را لو ندهم. شاید تصمیم گرفتم نقشه را عوض کنم، و نقش دوشاخ و پیریز را به اعضاى دیگرى محول کنم. براى کسى در موقعیت من، هیچ چیزى مثل یک تصمیم عجولانه نمى‌تواند جسورانه باشد، و حتا عادلانه.

۲- موسیقى شبانه

سرش را که روى پیانو خم بود به سمت من بلند کرد و با صداى کوتاه و بریده‌ى ناکوکى گفت: باید همه چیز را به‌نحوى شروع مى‌کردیم که تمام مى‌شدند. اول منظورش را این طور گرفتم که باید اصلا شروع نمى‌کردیم. و بعد که براى بار دوم آهنگش را برید و با همان صداى کوتاه و بریده فقط به من نگاه کرد؛ نظرم عوض شد، فهمیدم منظورش این بوده که باید از آخر شروع مى‌کردیم. صندلى‌ام را کمى به او نزدیک‌تر کردم، و همین مقدار کافى بود تا کاملا به او چسبیده باشم و در عین حال مزاحم نواختن ِ او نباشم. او به این موقعیت مى‌گفت خورشید و زمین. نه به این خاطر که یکى از ما شبیه خورشید بودیم و دیگرى زمین، بلکه به‌واسطه‌ى فاصله‌ى حساب شده‌اى که خورشید با زمین دارد، نه زیادى گرم است و نه زیادى سرد. او هم آدم متعادلى بود فقط کمى دو دل بود. این باعث مى‌شد که همیشه نت‌ها را دو رگه و خش‌دار بنوازد. من به این حالت مى‌گفتم نشئگى، و او همیشه فکر مى‌کرد چیزى شبیه مستى است.
در ِ پیانوى نشئه‌اش را که بست، یک دستم را به عنوان آرشه و دست دیگرم را براى گرفتن ِ آکورد فرستادم سراغش. او ریسه مى‌رفت و کمرش مثل آکاردئون خم و راست مى‌شد. صداى خنده‌ى دو رگه‌اش تمام تالار را پر کرده بود. گفتم صداى آدم نسبت به حس و حال‌اش فرق مى‌کند. دست ِ آرشه‌ام را کنار زد و گفت صداى ساز هم فرق مى‌کند. بعد خندید مثل این‌که بخواهد مسخره‌ام کند. گفتم مگر این‌که مثل پیانوى تو نشئه باشد. چندان اهمیتى نداد به آنچه که گفتم. بیشتر خندید و فهمیدم که دوباره مى‌توانم دست آرشه‌ام را به ارکستر ِ بدن‌اش اضافه کنم. همیشه از این‌که بعد از نواختن ِ پیانو، ویولن‌سل ِ من باشد خوشحال بود و حنجره‌اش موسیقى دو رگه‌اى تراوش مى‌کرد. بنابراین، بدون کوچک‌ترین فروداشتى، او را همچون ویولن‌سل ساعت‌ها مى‌نواختم تا از کوک خارج مى‌شد و سر ِ ناسازگارى مى‌گذاشت. بالاخره نشئه‌گى یکجا تمام مى‌شود و آدم باید با دست خالى ادامه‌ى راه را شنا کند. غیر قابل پیشگیرى است. غیر قابل پیش‌بینى است. این مسئله‌اى نبود که باعث ناراحتى من بشود، تنها خودم را سرزنش مى‌کردم که ماه‌ها از این آشنایى مى‌گذشت و من به ویولن‌سل نوازى اکتفا کرده بودم. باید یکجا این کنسرت را تمام مى‌کردم و براى رفع خستگى یا کوک کردن ِ سازها یا هماهنگى بیشتر با دیگر اعضاى گروه، به اتاق بغل، واقع در پشت صحنه مى‌رفتیم. در غیر این صورت همه چیز آنقدر دوام نمى‌آورد که توقع داشتم. حتا گروه از هم مى‌پاشید.
پاهاى‌اش را که مثل مضراب سنتور بالا و پایین مى‌پریدند، جایى نزدیک پایه‌هاى عقبى صندلى‌اش محکم روى زمین گذاشت و با اهرم دلچسبى ویولن‌سل‌اش را از میان دستانم بیرون کشید. به لبه‌ى پیانو، روبه‌روى من تکیه داد و با صدایى که حالا کمى خمار شده بود ـ از کوک خارج شده بود ـ گفت دیگر پیانوش را دوست ندارد و دوست دارد سازى مثل نى‌لبک، ریکوردر یا حتا ساکسیفون بنوازد. حالت متفکرانه‌اى به چهره‌ام دادم، با منقبض کردن ماهیچه‌هاى زیر ابرو و منبسط کردن ماهیچه‌ى لب پایینى. و بدون این‌که به ماهیچه‌هاى برجسته‌اش نگاه کنم با اعتماد به‌نفسى مختص یک موزیسین گفتم از هرکدام که راحت‌تر است شروع کن. حرفم آنقدر احمقانه و بدیهى بود که از جواب دادن طفره رفت و ترجیح داد خودش را تکان بدهد. یا از آن یکى که بیشتر دوست داری: این جمله را با لحنى مثل راه رفتن روى یخ، با چند ثانیه تاخیر، به جمله‌ى قبلى اضافه کردم. نتوانست جلوى خنده‌اش را بگیرد. اما این‌بار گیلساندو مى‌خندید. خودش مى‌دانست که این‌طور خندیدن‌اش را مختص چه کسانى مى‌دانم. یک‌بار که هوا گرم بود و ما در یکى از شهرهاى گرم جنوبى دنبال مسافرخانه مى‌گشتیم؛ به او گفته بودم. نهایتا مجبور شدیم به یکى از شهرهاى خنک شمالى کوچ کنیم و او گیلساندو خندیده بود. به او گفتم که مثل دخترهاى مورد دار مى‌خندد و او گفت کلا خندیدن مورد دارد مگر نه؟ بعد دوباره همان‌طور خندیده بود که ثابت کند این وسط یک چیزى مورد دارد. به هر حال هر دختر مورد دارى نمى‌توانست آن‌طور بخندد، اما هر کس که گیلساندو مى‌خندید مطمئنا موردى داشت که مى‌خواست آشکار کند یا نکند. به این‌جا که رسیدم قیافه‌ام کمى شبیه یک روانکاو کارکشته شده بود. آرنج‌اش را به پهلویم کوبید تا به گارسن بگویم برود دو پرس کوبیده بیاورد. نهار را خوردیم و رفتیم شمال.
براى این‌که خودم را جمع و جور کنم، نگاهى به ساعتم انداختم. آن‌جا در آن موقعیت، تنها دو چیز براى نگاه کردن وجود داشت: یکى ساعتم و دوم ماهیچه‌هاى‌اش. مى‌دانستم از این‌که آن‌ها را بیرون انداخته حس خوبى دارد. اما وانمود مى‌کردم که در مقابل آن رزمایش بى‌تفاوتم. در واقع ساعت راه گریز من بود از چیزى که دوست داشتم و مى‌خواستم به این وسیله تمایلم را نسبت به آن پنهان کنم. این نهایت زیرکى حساب‌شده‌اى بود که مى‌توانست به اتاق ِ بغل بینجامد، یا با نهایت بدبیارى همه چیز را خراب کند.
مثل کسى که بخواهد از تردید کسى سوءاستفاده کند، پاى‌اش را به لبه‌ى صندلى من تکیه داد و گفت البته ریکوردر خیلى ساده و دوست داشتنى‌ست. اما ساز خیلى محدودى‌ست، شاید بیش از اندازه ساده است. نى‌لبک کمى جذاب‌تر به نظر مى‌رسد. اما ساکسیفون چیز دیگرى‌ست. مثل احمق‌ها گفتم بله ساکسیفون چیز دیگرى‌ست. لبخند مورد دارى زد که به طرز مرموزى پیروزمندانه بود، و من فهمیدم که شاید این بار هم شکست خورده‌ام. تردید ِ قبلى و هول پیش‌آمده مجابم کردند دست به عملى انتحارى بزنم که شاید برایم گران تمام مى‌شد. شاید هم همه‌ى معادلات منطقه‌اى را به نفع من تغییر مى‌داد. با دست آرشه‌ام مچ پاى‌اش را گرفتم و با دست مختص آکورد، دامن بلندش را آن‌قدر بالا زدم تا بتوانم ماهیچه‌اش را گاز بگیرم. در کمتر از یک لحظه، با سرعتى که لازمه‌ى یک عمل انتحارى است؛ ماهیچه‌ى پایش را گاز گرفتم. گاز عمیقى که خون را مثل نفت به سطح سفید پوستش کشاند و سپس فواره زد. پیانو خونى شد، صندلى‌ها خونى‌شدند. دیوار و تابلوى نقاشى روى دیوار مقابل خونى شد. میز و مبل‌هاى آن‌طرف تالار، در ِ چوبى بزرگ تالار، پنجره‌ها، پرده‌ها، گلدان‌هاى کنار پنجره، اشیاء روى پیش‌بخارى، شومینه، دندان‌ها و صورت من، همه خونى شدند.
با نگاه متعجبى که انگار انتظار همچین چیزى را نداشته است، به فواره‌ى خون روى اشیاء زل زده بود، به دندان‌هاى خونى من و نقش ِ برجسته‌ى آن‌ها روى ماهیچه‌اش. چند ثانیه گذشت تا جرات جیغ زدن پیدا کرد، با صدایى که مثل مشق ساکسیفون چندش‌آور بود. بالاخره او بعد از بلاتکلیفى کوتاهى ساکسیفون را انتخاب کرده بود و من مثل موزیسین ِ بدشانسى که وسط کنسرت به سکسکه دچار شده باشد، شکست خورده بودم و تماشاگران برایم هووووووو مى‌کشیدند. این اولین شکستى بود که در زندگى‌نامه‌ى حرفه‌اى بتهون ثبت شد و ظهور استعداد شهـوانـى او را تا سال‌ها بعد به تعویق انداخت.

۳- انگشت‌گذارى

عده‌اى که پشت سرم ایستاده بودند مثل عده‌اى که من پشت سر آن‌ها ایستاده بودم، وانمود مى‌کردند خیلى منتظرند. هنوز درهاى سالن بسته بود و آن‌ها آنقدر فشار مى‌آوردند که مى‌توانستند به راحتى انقلاب کنند. و بر هر گونه نیروى فشار و عوامل مخرب و مسلحى فائق شوند. من از عقب چسبیده بودم به زن ِ میانسالى که بازوى شوهرش را گرفته بود و مرد میان‌سالى که بازوى زنش را گرفته بود؛ به عقب من چسبیده بود (این به آن در). اوضاع ِ نابه‌سامان اما دوست داشتنى‌اى بود. پنجره‌ى باجه‌ى کنار در ِ وردى باز شد. پیرمرد کچلى که جلیقه‌هاى زمان شاه را پوشیده بود، آماده شد تا بلیط‌ها را بگیرد، آن‌ها را با صاحبان‌شان نصف کند و بعد از هر اجرا دور بریزد. کار بى‌فایده‌اى که هر روز راننده‌گان اتوبوس هم خودشان را با آن سرگرم مى‌کنند و بابت آن پول مى‌گیرند. به خودم گفتم اگر بلند فریاد بزنم بمب! این‌جا یک بمب گذاشته‌اند تا همه‌ى شما را بکشند، مردم چه عکس‌العملى نشان مى‌دهند. ترجیح دادم به جاى فکر کردن به این مسائل احمقانه و تروریستى، خودم را پشت دخترى برسانم که تنهاى تنها، بازوى هیچ کس را نگرفته بود. چرا که مى‌توانست براى مردى در موقعیت من مفید و مسرت‌بخش باشد. اما باید صبر مى‌کردم تا درهاى سالن را باز مى‌کردند، چرا که در غیر این صورت حتا یک قدم هم نمى‌شد از پا خطا کرد.
کم‌کم بوى ادکلن ِ جمعیت ِ منتظر، داشت حال ِ انتظارم را به‌هم مى‌زد. مچ‌ام را با بدبختى بالا کشیدم تا ببینم ساعت چند است. دستم ناخواسته باسـن زن جلویى را خدشه‌دار کرد. شوهرش برگشت تا فحش بدهد یا تشکر کند که - هیچ‌وقت نفهمیدم و او هم - ناخواسته با افزایش فشار جمعیت منصرف شد، چرا که درها را باز کرده بودند. تلاش زیادى به خرج دادم تا خودم را پشت همان دخترى که نشان کرده بودم برسانم، اما متوجه شدم تمام کسانى که هم‌ردیف من در صف طویل ایستاده‌اند همان خیال را در سر مى‌پرورانند. بنابراین ترجیح دادم بى‌خیال بشوم. بى‌خیال شدن ِ به‌یکباره بهترین استراتژى من در مقابل مشکلات لاینحل به‌شمار مى‌رود. و در این زمینه استعداد شگرفى دارم. چندى پیش، به‌واسطه‌ى اصرار و تشویق دوست نوازنده‌ام تصمیم گرفتم ریکوردرى بخرم و در مواقع بیکارى به نواختن آن بپردازم. چرا که به عقیده‌ى دوست نوازنده‌ام، به قیافه‌ام مى‌خورد که موزیسین باشم. ساعت‌ها خودم را در آینه تماشا کردم تا قانع شدم پول ِ سیگار ِ یک ماهم را بدهم بابت ریکوردر ارزان قیمتى که مى‌توانست شروع متفاوتى باشد براى زندگى پر افتخار آینده. موسیقى، شهرت و دخترهاى مامانى خوشگلى که تو ساز مى‌زنى و آن‌ها مى‌رقصند. حسابى به دلم چنگ زد. در اولین فرصت به فروشگاه آلات موسیقى رفتم و ریکوردر شیرى رنگى را خریدارى کردم، همراه با کتاب آموزشى که براى بچه‌ها تدوین شده بود، و صفحات ِ آن پر بود از شکل‌هاى حیوانات بامزه‌اى که ریکوردر مى‌نواختند. اما مشکل عمده‌ى من با ریکوردر - که شاید ساده‌ترین ساز ممکن باشد - انگشت‌گذارى بود. انگشت گذاشتن روى سوراخ‌ها چندان هم که به نظر مى‌رسید کار ساده‌اى نبود. فقط کمى جابه‌جایى یا لغزش یا هر حرکتى که مى‌توانست انگشتم را تحت تاثیر قرار دهد؛ ممکن بود نواختنم را با مشکل مواجه کند. یعنى صداى حاصل از آن سوراخ‌ها آن‌قدر احمقانه به نظر بیاید که ترجیح بدهید همه چیز را رها و آینده‌ى پر افتخار را از راه دیگرى دنبال کنید. حالا که فکر مى‌کنم مى‌بینم قیافه‌ى من چندان هم شبیه موزیسین نبود.
بله من بى‌خیال ِ دختر مورد نظر شدم و به پسر جوانى که جلوم بود اکتفا کردم. کم‌کم به باجه نزدیک مى‌شدیم. دستم را براى یافتن بلیط - مثل غواصى در جستجوى مروارید - به سوى جیب شلوارم - شیرجه‌مانند - راهى کردم. ناخواسته باسـن ِ جوان ِ جلویى خدشه‌دار شد که با قیافه‌ى حق به‌جانبى معذرت خواستم. شاید خوش‌اش آمد. بلیطم را که بیرون کشیدم، با باجه فقط چند نفر فاصله داشتم. مى‌توانستم ببینم که پیرمرد ِ «بلیط پاره کن» چندان هم کچل نیست، هنوز چند تار مو با فاصله روى کله‌اش باقى مانده بود که از دور اشتباها کچل به نظر مى‌رسید. به خودم هى زدم: همان‌طور که به در نزدیک مى‌شدم، صف باریک‌تر مى‌شد و دختر مورد نظر نزدیک‌تر. چشمانم برقى زد مثل فلاش ِ دوربین ِ خبرنگار ِ کنه‌اى که ول‌کن ِ ماجرا نیست. گفتم از این فرصتى که بختم برگشته چرا استفاده نکنم، شاید بخت‌آزمایى خوبى بشود براى دوستى. پس دستم را آماده کردم تا به موقع وارد عمل شوم. چیزى مثل تعارف یک شاخه گل یا بفرما زدن به مهمان ِ لب ِ در. اما قبل از همه‌ى این‌ها دختر آهى کشید و روى زمین افتاد، دقیقا وسط جمعیت، جلوى تقاطع پنجره‌ى باجه و در ِ سالن. همان‌جا که من و چند نفر دیگر نزدیک‌تر از هر کس ِ دیگرى ایستاده بودیم. تا به خودم آمدم پلیس همه‌جا را محاصره کرده بود. اوضاع را که تحت کنترل در آوردند، تازه فهمیدم در چند قدمى من جسدى افتاده در خون غلتان. و چاقوى خون‌آلودى که داشت به من اشاره مى‌کرد. نوک تیزش را گرفته بود سمت من. اما پلیس به هیچ‌کدام از این شواهد توجهى نکرد، بلکه تمام کسانى را که در شعاع چند مترى ماجرا بودند دستگیر کردند. ده دوازده نفرى مى‌شدیم. ما را به جاى مخوفى بردند - که شرط مى‌بندم قبلا پایگاه براندازى ضد انقلاب‌ها بوده - تا بعد از انگشت‌نگارى قاتل را مشخص کنند. اما من سال‌ها بود که هیچ انگشتى نداشتم. این مسئله باعث شد که مرا به عنوان قاتل معرفى کنند، چرا که روى چاقو هیچ اثر انگشتى نبود. تنها یک ضرب‌المثل بسیار کلیشه‌اى بود که مى‌گوید سر ِ بى‌گناه پاى دار مى‌رود اما بالاى دار نمى‌رود، و من تبصره‌ى سرنوشت‌سازى را به آن افزودم: مگر انگشت‌نگارى ثابت نکند.

.

ابژه‌ی میل و تمامیت امر واقع / ژرژ باتای
تیر ۸م, ۱۳۸۷

ترجمه : محمد مهدی نجفی

pdf۲.jpgدریافت نسخه آکروبات

۱- ابژه‌ی میل، عالم است، یا تمامیت وجود

به طرزی نسبتا غریب، در تلاشم آن‌چه را فهم‌اش دشوار به نظر می‌رسد توصیف‌کنم، اما در آن ِ واحد این بنظرم آشناترین چیز است. تماشاگران تراژدی‌ها و خوانندگان رمان‌ها، مفهوم این آثار را بدون فهم کامل آن به‌دست می‌آورند؛ و آن‌هایی که به نوبه‌ی خودشان، به مراسم عشاء ربانی از روی دینداری توجه می‌کنند هیچ کاری نمی‌کنند بجز اندیشیدن به جوهر آن. اما اگر از جهان شهـوت، جایی‌که بدون دشواری ِ تراژدی و رمان، یا قربانی مراسم عشاء ربانی از طریق نشانه‌های قابل تشخیص، به جهان اندیشه گذر ‌کنم، همه‌ی این چیزها برچیده می‌شود : در تصمیم به فراهم آوردن جنبش تراژدی،”وحشت مقدسی” که تراژدی شیفته‌ی آن است، بسوی جهان ِ قابل فهم، من بخوبی از این آگاه‌ام که خواننده‌ی آشفته، در دنبال کردن ِ من دچار معضلاتی خواهد شد.

در واقع، آن‌چه که از این طریق افسون می‌کند، با شهـوت حرف می‌زند، اما برای خِرد هیچ حرفی ندارد. بنابراین، در حالات بسیار، آشکار می‌شود که این یکی [خرد]، از یک عکس‌العمل ساده‌تر وضوح کمتری دارد. حقیقت امر این است که خرد نمی‌تواند قدرت شهوت را تصدیق کند، و هنوز ساده‌‌لوحانه خودش را وادار به انکار این قدرت می‌یابد. اما خرد در اینکه به هیچ دلیلی بجز دلایل خودش گوش ندهد، در اشتباه است؛ چراکه می‌تواند به دلایل قلب رجوع کند و آنها را برگزیند ، به شرط آن‌که ابتدا بر تقلیل آنها به حساب‌گریِ دلایل عقلی خودش پافشاری نکند. هرگاه این مزیت را بدست آورد، می‌تواند حیطه‌ای را تعریف کند که در آن عقل قانون انحصاری ِ رفتار و کردار نیست. این کار را وقتی می‌کند که از امری مقدس سخن می‌گوید یا آن‌چه ماهیتاً از او پیش‌تر و جلوتر است. نکته‌ی قابل توجه این است که او کاملا توانا به سخن گفتن از آن چیزی است که از او پیشی گرفته است؛ به‌راستی، نمی‌تواند درک کند که نهایتا می‌تواند خودش را بدون این‌که محاسبه‌گری‌ خودش را رها کند تصدیق کند.

در واقع خِرد شکست می‌خورد، از این حیث که همراه با اولین تکانه‌اش، انتزاع می‌یابد، و ابژه‌های انعکاس را از تمامیت عینی امر واقع تفکیک و جدا می‌کند. تحت نام علم، جهانی را از علم انتزاعی برمی‌سازد، که از چیزهای جهان کفرآمیز نسخه‌برداری‌شده است، جهانی جزئی که اصل منفعت بر آن سیطره دارد . هیچ چیز غریب‌تر از این جهان خِرد نیست، وقتی که اینبار ما از آن پیش می‌افتیم، آنجا که هر چیزی باید به این سئوال پاسخ بدهد که “کاربرد آن چیست؟” سپس درمی‌یابیم که فرآیند ذهنی انتزاع‌یافتن هیچگاه از چرخه‌ای خارج نمی‌شود که در آن هر چیز با چیز دیگر مرتبط است، که وقتی نخستین چیز برای آن مفید است، چیز دیگر هم باید مفید باشد … آنهم برای امری دیگر. داس به درد درو کردن می‌خورد، درو کردن برای غذا، غذا برای کار، کار برای کارخانه‌ای که در آن داس‌ها ساخته می‌شوند. در آن سوی کار ِ ضروری برای تولید داس‌های جدید به میزانی که جایگزین داس‌های کهنه شوند، یک مازاد وجود دارد. منفعت ِ آن بطور دقیق چنین تعریف می‌شود : تلاش خواهد کرد تا معیارهای زندگی را ارتقا دهد. هیچ‌کجا تمامیتی را پیدا نخواهیم کرد که یک پایان- در- خود باشد، بدین معنا که نیاز نداشته باشد که برای تصدیق و مشروعیت بخشیدن به خودش، سودمندی‌اش را به چیزهای دیگر ثابت کند. ما این حرکت بی‌بار و تهی را رها می‌کنیم، این مجموع ابژه‌ها و کارکردهای انتزاعی‌را که جهان خِرد است، آنهم با وارد شدن به جهانی بسیار متفاوت، آنجا که ابژه‌ها در همان سطحی هستند که سوژه‌هست، جایی که آن‌ها [ابژه‌ها] به همراه سوژه یک تمامیت مطلق را شکل می‌دهند که به‌واسطه‌ی هیچ تجرید و انتزاعی تقسیم نمی‌شود و با کلّ عالم در تناسب است.
برای ایجاد این تفاوت بنیادین میان دو جهان قابل درک، هیچ مثالی عالی‌تر از حیطه‌ی زندگی اروتـیـک نیست، آنجاکه ابژه بطور ویژه‌ای روی سطح دیگری نسبت به سوژه قرار دارد.

ابژه‌ی میل شهـوانی، خودش ماهیتا میل دیگری است. میل ِ حواس میلی‌ست به ، اگرنه تخریب خودش، دست‌کم مصرف‌شدن و از دست دادن ِ خودش بدون هیچ ذخیره‌سازی‌. اکنون، ابژه‌ی میل من بخوبی به این واکنش نشان نمی‌دهد مگر در یک وضعیت : که من در آن میلی برابر با میل خودم را بیدار ‌کرده باشم. عشق در ذات خویش آشکارا انطباق دو میل است و در آن چیزی معنادارتر از این نیست، حتا در خالص‌ترین عشق. اما میل ِ دیگری تاحدی مطلوب است که همانند ابژه‌ای کفرآمیز شناخته نشود (همانند یک ماده‌ی آزمایش شده که در آزمایشگاه شناخته شده است). این دو میل تنها زمانی به هم واکنش نشان می‌دهند که در شفافیت ِ یک دریافت ِ صمیمانه درک شوند.

البته، دفعی عمیق در پس این دریافت قرار دارد : میل، بدون دفع نمی‌تواند بیکران باشد، مثل وقتی که به دفع کردن راه نمی‌دهد. اگر میل اینقدر بزرگ نبود، آیا دارای این نیروی متقاعدکننده‌ا‌ی می‌بود که عاشق در تاریکی و سکوت در پاسخ به معشوقش بکار می‌برد، آنجا که هیچ چیز، مطلقا هیچ چیز آنها را از هم جدا نمی‌کند ؟ اما این اهمیتی ندارد : اکنون ابژه دیگر هیچ چیز نیست مگر این میل بی اندازه و مضطرب به میل دیگر. البته، ابژه ابتدا توسط سوژه به مثابه‌ی دیگری شناخته می‌شود، به مثابه‌ی چیزی متفاوت از آن، لیکن در آن لحظه که خود را به میل تقلیل می‌دهد، ابژه، از آن [میل دیگری] متمایز و منفک نیست: دو میل با هم مواجه می‌شوند، با هم می‌آمیزند و یکی می‌شوند. بی‌شک، خرد در پشت سر جا می‌ماند و از بیرون به چیزها می‌نگرد، و دو میل جدا از هم را تشخیص می‌دهد که اساساً از یکدیگر غافل‌اند. ما تنها از احساسات خودمان آگاهیم نه از احساسات دیگری. اجازه دهید اینطور بگوئیم که تمایز خرد آشکارا مغایر با عملکردی است که چنانچه وادار شود از آگاهی پاک شود می‌تواند حرکت اخیر را از کار بیندازد. اما خرد برخطا نیست تنها به این خاطر که وهم ِ تقبیح‌شده نیز موثر است، به این خاطر که با محروم‌کردن شریک های (پارتنر) افسون شده از کیف و خرسندی‌شان به هیچ هدفی نمی‌توان رسید. این اشتباهی است که در ان نمی‌توان وهم را یافت.
به‌طور یقین، وهم، همیشه در هر حیطه‌ای به هر میزانی امکان‌پذیر است. ما بدین‌گونه خودمان را فریب می‌دهیم اگر بعضی از مشاهدات ناتمام توسط ما همچون بودن یک بطری تعبیر شود : این یک بطری نیست؛ انعکاس ساده‌ای به من این احساس را داد که چنین است، و من بر این گمان بودم که دارم آن را لمس می‌کنم. اما این مثال هیچ چیزی را ثابت نمی‌کند. زیرا خطایی از این نوع قابل بازبینی است و در مواقع دیگر به‌راستی این بطری‌ای است که می‌توانم آن را فراچنگ آورم. درست است که یک بطری در دست، یعنی یک گواهِِ صحیح، چیزی معین و جامد است. درحالیکه در بیشتر موارد ِ مطلوب، امکان دست‌یابی به میل یا وجودِ دیگری و نه تنها نشانه‌های بیرونی ِ آن، عموما مورد مناقشه است. هنوز یک کودک، دستکم بار اول، از استنباط حضور دیگری، یا چیزی ذاتا مشابه با آن، به کمک نشانه‌های بیرونی ناتوان است. برخلاف، می‌تواند نهایتاً حضوری را بر پایه‌ی نشانه‌های بیرونی استنباط کند، تنها پس از اینکه آموخته باشد نشانه‌ها را با آن حضور همراه کند، که این حضور ابتدا باید در یک تماس تام و تمام شناخته شود، بدون هیچ تحلیل پیشینی.

وقتی که ما در مورد هماغوشی ِ بزرگسالان صحبت می‌کنیم – چیزی درونی در دو سو – مجزا کردن این تماس چندان ساده نیست : این تحت وضعیت‌هایی اتفاق می‌افتد که در آن احساسات متمایز و تداعی‌های پیچیده هرگز نمی‌توانند باطل شوند (آن‌گونه که‌برای کودکان می‌شوند). ما همیشه مستحق ِ قبول استدلال ِ علم هستیم : این مجموعه‌ی مختلط از احساسات ِ تعریف‌پذیر توسط سوژه با باوری که به میلِ شریکش (پارتنر) دارد تداعی می‌شود. شاید این‌گونه باشد. اما به عقیده‌ی من، بی‌فایده است که در مسیر جداسازی(isolation) بیش از این پیش برویم. این مسیر بدون گفتن این نکته ادامه می‌یابد که : ما هرگز در این راه لحظه‌ای مجزا را نخواهیم یافت که در آن بتوانیم به این نتیجه برسیم که عناصر ِ مجزا و جدا از هم کافی و بسنده نیستند. برای رسیدن به این نتیجه، بهتر است رویکرد مخالف این را برگزینیم، یعنی تمرکز روی پدیده‌ی کلی ِ آشکار شده در هماغوشی .

این رویکرد را بدین خاطر برمی‌گزینیم که در هماغوشی همه چیز از نو آشکار می‌شود، و همه چیز در راهی جدید ظهور می‌یابد، و از همان ابتدا برای رد و نپذیرفتن سود و بهره، و حتی امکانِ عملکردهای ذهنی انتزاعی که این آشکار شدن را دنبال می‌کنند همه نوع دلیل را در اختیار داریم. از این گذشته، هیچ کس به این عملکردها مبادرت نکرده‌است و از پیش با آن آشنا نیست … چه کسی می‌تواند از این تحلیل‌های وزین احتمال مشخصی بدهد که در آن لحظه چه چیز بر او پدیدار می‌شود؟ این پدیدار ممکن است حتا اینگونه تعریف شود که نمی توان آن را از طریق رساله‌هایی نظیر آنچه در ژورنال‌های روانشناسی منتشر می‌شود بدست آورد.

آنچه که نخست به ذهن خطور می‌کند “پس‌روی” عناصر ِ قابل تشخیص است، نوعی غرق شدن که در آن‌چیزی غرق نشده است و همین‌طور هیچ عمقی از آب وجود ندارد که بتواند غرق کند. ساده است که خلاف این را بگوئیم : نه، ابدا… و آنگاه اعتقادات متمایزی را عنوان کنیم. این اعتقادات در حقیقت باقی می‌مانند، با وجود احساس غرق‌شدگی که من به آن رجوع می‌کنم.

این احساس به‌قدری غریب است که معمولا ، به عنوان یک قاعده‌ی معمول، شخص از ایده‌ی توصیف کردن ِ آن دست می‌کشد. عملا ما تنها یک راه برای انجام ِ این کار داریم. وقتی که ما حالتی را توصیف می‌کنیم، معمولا این کار را با برگزیدن ِ جنبه‌های برجسته‌ای که آن را متمایز می‌کنند انجام می‌دهیم، در حالی‌که صرفا باید گفت :

به نظرم می‌رسد تمامیتِ چیزی که (عالم وجود) است، مرا (به طور فیزیکی) می‌بلعد، و اگر مرا می‌بلعد، یا تا وقتی‌که مرا می‌بلعد، نمی‌توانم خودم را از آن [تمامیت] تمیز بدهم؛ هیچ‌چیزی باقی نمی‌ماند، به‌جز این یا آن، که کمتر از این هیچ‌چیز، معنی‌دار هستند. این از یک جهت تحمل‌ناپذیر است، و بنظر می‌رسد که من در حال مرگم. بدون تردید در این صورت است که من دیگر خودم نیستم، و بیکرانگی‌ای هست که من در آن گم می‌شوم. . .

بی‌شک این را نمی‌توان کاملا درست دانست؛ در حقیقت، برعکس، هرگز نزدیک‌تر از این نبوده‌ام به کسی که … اما این مثل دمی است که توسط بازدمی دنبال می‌شود: شدت ناگهانی میل‌اش، که او [زن] را ویران می‌کند، و مرا وحشت‌زده می‌کند؛ او در مقابل آن تسلیم می‌شود، و سپس، مثل این‌که او از دیار اموات بازگشته باشد، من او را دوباره می‌یابم، و در آغوش‌اش می‌گیرم …

این امر نیز کاملا غریب است: او (زن) دیگر ان کسی نیست که غذا درست می‌کند، خودش را می‌شوُید، یا کالاهای کوچک می‌خرد. او بیکران است، او در دوردست است مثل این تاریکی که در آن، به‌زور نفس می‌کشد، او حقیقتاً بیکرانی ِ عالم است در فریادهای‌اش، و حقیقتاً تهی‌بودگی مرگ است در خاموشی‌های‌اش ، و من او را در آغوش می‌گیرم تا جایی‌که اضطراب و هیجان، مرا به جایگاهی از مرگ پرتاب کند، به آنچه غیاب حدّ و مرزهای عالم است. اما بین من و او نوعی تسلی وجود دارد، که در عین حال مبتنی است بر سرکشی و بی‌علاقه‌گی، که فاصله‌ای که ما را از یکدیگر جدا کرده، و فاصله‌ای که هر دوی ما را از عالم جدا کرده، را از میان می‌برد.

پافشاری بر نابسندگی ِ یک توصیف، که لزوما خام‌دستانه و ادیبانه هم هست، امری‌ست دردناک، و معنای نهایی‌اش به انکار هرگونه معنای متمایز اشارت دارد. ما می‌توانیم در ذهن‌مان اینگونه تصور کنیم : که در هماغوشی، ابژه‌ی میل همواره تمامیت هستی است، همان‌طور که ابژه‌ی دین یا هنر هست، تمامیتی که در آن خودمان را گم می‌کنیم تا حدی‌که خودمان را دقیقا [به صورت] موجودیتی مستقل و مجزا می‌انگاریم (انتزاع محضی که همان فردِ جداافتاده است یا فکر می‌کند که هست). خلاصه این‌که ابژه‌ی میل، عالم وجود است، در قالب کسی که [مونث] در هماغوشی، همچون بازتاب آن [عالم وجود] عمل می‌کند، آنجایی‌که خودمان منعکس شده‌ایم. در لحظه‌ی شدیدتر ِ آمیزش، درخشندگی ِ ناب ِ نور، مثل تابشی ناگهانی، میدان ِ بیکران ِ امکان را روشن می‌کند، که بر آن، این عاشقان تلطیف می‌شوند، نابود می‌شوند، و تسلیمِ شور و اشتیاقشان به رقیق‌شدگی‌ای می‌شوند که بدان مایل‌اند.

۲- بازنمایی تحلیلی طبیعت و تمامیت مبهمی که هم مهیب است و هم مطلوب

در صحبت از یک تمامیت، مشکل در اینجاست که معمولا با بی‌علاقه‌گی در مورد آن سخن می‌گوئیم، بدون توانایی ِ استقرار ِ توجه‌مان بر ابژه‌ی کلی‌ای که در مورد آن صحبت می‌کنیم (آنهم زمانی که واقعا نیاز است همراه با توجه تشدید شده‌ی عاشق بدان نگریسته شود . . .).

تمامیت حقیقتاً با بازتاب ِ معمولی و عادی ناسازگار است که در آن ِ واحد هم واقعیت عینی و هم سوژه‌ای که آن را ادراک می‌کند را در بر می‌گیرد. ابژه و سوژه هیچکدام نمی‌توانند به‌واسطه‌ی خودشان تمامیتی را شکل بدهند که کلیت را شامل شود. بخصوص آنچه تمامیت است و “طبیعت” نامیده می‌شود، برای ذهن علمی چیزی جز یک کاریکاتور ساده نیست؛ وارونه‌ی کاملی از یک ادراک، که بر طبق آن، به صورت ِ یک میل جـنـسی نامحدود (میلی که توسط هیچ ذخیره‌سازی‌ای از آن ممانعت نشده، به‌واسطه‌ی هیچ طرح و برنامه‌ای انکار نشده، و به‌وسیله‌ی هیچ کاری تحت کنترل در نیامده است)، ابژه‌ی آن صراحتا تمامیت عینی امر واقع است؛ و این بر آمیزش با سوژه‌ای دلالت می‌کند که ناشیانه سعی کردم آن را توصیف کنم.

لز ژرژ باتای در مایند موتور
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مقعد خورشیدی
تمرین بی رحم هنر
.

چکیده ای از “جنسیت به مثابه اجرا” : مصاحبه ای با جودیت باتلر
خرداد ۲۶م, ۱۳۸۷

ترجمه : محمد مهدی نجفی

pdf۲.jpgدریافت نسخه آکروبات

مصاحبه توسط Peter Osborne و Lynne Segal ، لندن، ۱۹۹۳


سوال: مایلیم با این پرسش شروع کنیم که تو کارهایت را در عرصه‌ی متنوع مطالعات جنـسیتی در چه جایگاهی قرار می‌دهی. بیشتر مردم نوشته‌های اخیرت را با آن‌چه به عنوان “تئوری کویـیر” شناخته شده است در پیوند می‌دانند. اما ظهور مطالعات گـی و لـزبیـن، به عنوان یک پدیده‌ی انضباطی مجزّا، رابطه‌ی بعضی از این کارها را با فمینیسم به مشکل انداخته است. آیا خودت را اصولا بیشتر به عنوان یک فمینیست می‌بینی یا یک نظریه‌پرداز کـویـیر، یا اینکه از انتخاب میان این‌دو سر باز می‌زنی؟

باتلر: باید بگویم بیشتر یک نظریه‌پرداز فمینیست هستم قبل از این‌که یک نظریه‌پرداز کـوییـر یا تئوریسین گـی و لـزبیـن باشم. تعهدات من به فمینیسم شاید تعهدات ابتدایی من هستند. معضل جنسیتی(Gender Trouble) انتقادی بود از ناهم‌جنس‌خواهی اجباری در درون فمینیسم، و این فمینیست‌ها بودند که مخاطبین مورد نظرم را تشکیل می دادند. در آن زمان که من این متن را نوشتم، هیچ مطالعاتی در مورد گـی و لـزبیـن, آنگونه که من آن را می فهمیدم, وجود نداشت. وقتی که کتاب بیرون آمد، دومین کنفرانس سالانه‌ی مطالعات گـی و لـزبیـن در امریکا در حال برگزاری بود، و آن راهی را دنبال کرد که هرگز نمی‌توانستم پیش‌بینی کنم. یادم می آید در یک شب نشینی، کنار کسی نشسته بودم و او گفت که مشغول کار روی تئوری کـویـیر است. من گفتم: تئوری کـویـیر چی هست؟ او به من طوری نگاه کرد که انگار من دیوانه ام، زیرا او ظاهرا فکر می‌کرد که من قسمتی از همین چیزی هستم که تئوری کـویـیر نامیده می شود. اما تمام چیزی که من می دانستم این بود که ترزا لورتز (Teresa de Lauretis) مقاله‌ای در روزنامه‌ی Differences منتشر کرده بود – با نام “تئوری کـویـیر”. فکر می کنم این [تئوری کوییر] چیزی است که ساخته و پرداخته ی ذهن اوست. وگرنه مطمئنا هرگز به فکر من خطور نکرده بود که بخشی از نظریه‌ی کـویـیر باشم.
من در این مسئله مشکلاتی دارم، زیرا فکر می‌کنم قدری آنتی‌فمینیسم در تئوری کـویـیر وجود دارد. گذشته از این، تا حدی‌که بعضی از مردم در نظریه‌ی کـویـیر دعوی این را دارند که تحلیل تمایل جنـسی (سـکـسوالیته) اساسا می‌تواند از تحلیل جنـسیت جدا باشد، من با آن‌ها بسیار مخالفم. گـی و لـزبیـن ریدر جدید که راتلج (Routledge) اخیرا منتشر کرده است با مجموعه مقاله‌هایی آغاز می شود که این دعوی را شکل می دهند. من فکر می‌کنم که این جداسازی اشتباهی بزرگ است. کارهای Catharine MacKinnon چنان رابطه‌ی علّی تقلیل‌دهنده‌ای را بین تمایل جنـسی و جنـسیت ایجاد می‌کند که باعث می شود او از گونه ای افراطی از فمینیسم طرفداری کند که باید با آن مبارزه ‌کرد. اما به نظرم می رسد که مبارزه با آن از طریق نظریه‌ی کـویـیری که خودش را تماما از فمینیسم جدا می‌کند یک اشتباه سنگین است.

سوال: آیا می توانید چیزهایی بیشتری در مورد تمایز میان روابط جنـسی و جنـسیت بگویید؟ آیا آن را رد می‌کنید یا فقط تاویل بخصوصی از آن را رد می‌کنید؟ به نظر می‌رسد اخیرا موضع شما در مورد آن تغییر کرده است.

باتلر: یکی از تاویل‌هایی که از کتاب معضل جنـسیتی ساخته شده است این است که هیچ رایطه‌ی جنـسی وجود ندارد، تنها جنـسیت وجود دارد، و جنـسیت اجراگرانه (performative) است. سپس عده‌ای تعبیر خود را این گونه ادامه دادند که اگر جنـسیت اجراگرانه است پس باید بنیادا آزاد باشد. و به نطر خیلی‌ها این گونه آمد که مادیّت بدن در این جا تهی‌شده یا چشم‌پوشیده‌شده یا خنثی‌شده است – و حتا ردشده. ( این‌جا خوانشی سمپتوماتیک از این امر به عنوان تن‌هراسی (somatophobia) وجود دارد. این جالب است که از یک متن برداشت آسیب شناسانه کنیم). همچنین آن‌چه که برای من در نوشتن کتاب Bodies that Matter اهمیت پیدا کرد بازگشت به مقوله‌ی سـکـس، و مسئله‌ی مادیت، و این پرسش بود که سـکـس چگونه می تواند خودش به عنوان یک هنجار استنباط شود. اکنون، من این که سـکـس یک هنجار است را این‌طور تعبیر می‌کنم که پیش‌فرضی از روانکاوی لکانی است. اما نمی‌خواستم در قلمرو لکانی محصور بمانم. می‌خواستم دریابم که چگونه یک هنجار عملا بدنی را مادی می‌کند، چگونه می‌توانیم مادیت بدنی را بفهمیم که به همراه یک هنجار نه تنها منصوب, بلکه به معنایی توسط یک هنجار برانگیخته، یا احاطه شده است. بنابراین من تغییر کرده‌ام. فکر می‌کنم که در معضل جنـسیـتی از روی مقوله‌ی سـکـس خیلی سریع گذشتم. من سعی می‌کنم در کتاب Bodies that Matter در آن تجدید نظر کنم. و به جایگاه اجبار [فشار] در تولید فراوان سـکـس تاکید کنم.

سوال: خیلی از مردم به ” معضل جنـسیتی” علاقه دارند زیرا آن‌ها ایده‌ی جنسیت را به عنوان نوعی تئاتر فی‌البداهه دوست داشتند، مکانی که هویت‌های ِ متفاوت می‌تواند کم و بیش آزادانه پذیرفته‌شده و مکشوف مطابق میل باشد. آن‌ها می‌خواستند با کار ِ وضع کردن جنـسیت به صورت قانون همراه شوند، درست برای تحلیل بردن اشکال مسلط آن. اگرچه، در آغاز ِ ” Bodies that Matter ” می‌گویید که، مسلما، کسی هویت‌ها را تنها به طور ارادی شالوده دهی یا شالوده شکنی نمی کند. برای ما مبهم است که شما تا چه اندازه ای می خواهید به امکانات گشوده شده در معضل جنـسیتی پایبند باشید؛ امکاناتی مبنی برتوانایی ِ استفاده از اجراهای عصیانگری چون مبدل‌پوشی (drag) برای کمک به مرکزگریزی یا بی‌ثبات کردن مقوله‌های جنـسیت، و امروز تا چه اندازه ای نسبت به این مسایل تردید دارید.

باتلر: مسئله‌ی مبدل‌پوشی این است که من آن را به عنوان مثالی از اجراواره‌گی (performativity) پیشنهاد کردم، اما این به عنوان الگویی برای اجراواره‌گی تعبیر شده است. باید این مثال‌ها را هوشمندانه تعبیر کرد. چیزی که جالب است این است که این تاویل اراده‌گرا، این گرایش به نوعی بازسازی ِ تئاتری ِ رادیکال ِ بدن، به طور بدیهی در بیرون یعنی در حوزه‌ی عمومی وجود دارد. آن‌جا میلی برای تغییر شکلی کاملا خیالی از بدن وجود دارد. اما نه، فکر نمی‌کنم که مبدل‌پوشی الگویی برای تخریب جنـسیت باشد. فکر نمی‌کنم که اگر ما زندگی جنسیتی را تماما کنار می گذاشتیم, بیشتر متمایل به توسعه و کمتر محدودسازنده می‌شدیم. در مبدل‌پوشی محدودیت‌هایی هست. در حقیقت، من در انتهای این کتاب این بحث را مطرح کردم که مبدل‌پوشی مالیخولیای خودش را دارد.
این مهم است که اجراواره‌گی را ـ که متمایز از اجرا است ـ از طریق مفهوم محدود ِ بازدلالت‌گری (resignification) بفهمیم. من هنوز دارم راجع به تکرار ِ تخریب‌گر، که مقوله‌ای در معضل جنـسیتی است، می‌اندیشم, اما در جایگاه چیزی مثل پارودی من بر راه‌های پیچیده‌ای تاکید دارم که در آن‌ها بازدلالت‌گری تحت سخن سیاسی عمل می‌کند. گمان می‌کنم این‌جا، واکنش در برابر کتاب جدیدم، دارد می‌رود که کمتر به یاد ماندنی، و کمتر مردم‌پسند باشد. اما من می‌خواستم بر ضد تصویر مردم‌پسندم بنویسم. من در صدد این برآمدم که خودم را کمتر مردم‌پسند بسازم، زیرا احساس می‌کردم که شهرت مردم‌پسند ِ”معضل جنـسیتی” – ولو این‌که از نظر فرهنگی دیدن ِ بازخوردی که داشت جالب توجه بود، دیدن ِ چیزی که بیرون از آن‌ رخ داد – به جعل وحشتناک چیزی که می‌خواستم بگویم منجر شد!

[...]این خیلی مهم است که اجرا را از اجراواره‌گی تمیز دهیم: فرم‌دهنده سوژه‌ای را فرض می‌کند، اما این دومی [اجراواره‌گی] تصور ژرف سوژه را به چالش می‌کشد. جایگاهی که در آن سعی دارم این مسئله را روشن سازم، در ابتدای مقاله‌ام “کـویـیر ِ انتقادی”، در Bodies that Matter آمده است؛ من با مبحثی فوکویی آغاز کردم که قدرت تا حدی از طریق گفتمان (discourse) و تا حدی برای تولید و بی‌ثبات کردن سوژه‌ها عمل می‌کند. اما، وقتی که با دقت بیشتر اندیشیدن درباره‌ی این‌که چطور گفتمان می‌تواند یک سوژه را تولید کند آغاز می‌کنیم، روشن است که پیشاپیش درباره‌ی پیکره یا استعاره‌ای معین از تولید سخن می‌گوییم. در این جا است که باید به مفهوم اجراواره‌گی، و بویژه اعمال اجراگرانه‌ی بیان بازگشت. در این لحظه است که گفتمان از راهی بخصوص به امری مولّد تبدیل می‌شود. بنابراین آن‌چه که دارم سعی می‌کنم انجام بدهم اندیشیدن به اجراواره‌گی به مثابه‌ی آن جنبه از گفتمان است که مستعد تولید آن‌چیزی است که بر آن نامی می‌نهد. سپس گامی فراتر رفتم از طریق بازنویسی ِ دریدایی Austin و اشاره کردم که این تولید عملا همیشه از طریق نوع خاصی از تکرار و بازگویی رخ می‌دهد. بنابراین اگر در پی هستی‌شناسی این مسئله باشید، گمان می‌کنم اجراواره‌گی گردونه‌ای است که در آن نتایج هستی‌شناسانه مقررند. اجراواره‌گی اسلوب گفتمانی‌ای است که توسط آن نتایج هستی‌شناسانه مستقر شده‌اند. چیزی شبیه این.
[...]
[سپس از باتلر راجع به مسیری که او در آن ظاهرا محدودیت‌های بیولوژیکی در مورد بدن‌ها را رد می‌کند پرسیده شده است، بیشتر از همه در مورد این واقعیت که بدن‌های مردانه نمی‌توانند بچه تولید کنند در حالی که بدن‌های زنانه می‌توانند.] بله در این‌جا واکنش خشمناکی خواهد بود [در برابر آن‌چه که من در این‌جا انجام می‌دهم]، اما این‌جا یک دلیل تاکتیکی مناسب برای بازتولید آن وجود دارد. مثال آبستن‌سازی را در نظر بگیرید. بعضی‌ها می‌توانند بگویند: آیا این حالتی نیست که در آن بدن‌های معین نزد متخصص امراض زنانه می‌روند برای انواع بخصوصی از معاینه و برخی بدن‌ها نمی‌روند؟ و من به طور آشکار این مسئله را اثبات می‌کنم. اما پرسش حقیقی در این‌جاست: تاچه اندازه‌ای یک بدن به واسطه‌ی توانایی‌اش برای بارداری تعریف می‌شود؟ چرا بدن باید توسط بارداری تعریف شود؟ ممکن است گفته شود این به این خاطر است که شخصی از یک سـکـس معین به این دلیل به متخصص امراض زنانه مراجعه می‌کند که معاینه‌ای بشود که امکان بارداری را مشخص می‌کند، یا می‌توان گفت که همین رفتن نزد متخصص, تولید ژرفی است از “سـکـس” – اما این هنوز مسئله‌ی بارداری است که دارد مرکزیت پیدا می‌کند و تمام فعالیت‌های نهادینه در این‌جا نهفته است.
اکنون، به نظرم می‌رسد که، اگرچه بدن‌های زنان به طور کلی به عنوان بدن‌هایی مستعد ِ آبستن‌سازی فهمیده می‌شوند، حقیقت امر این است که اطفال و دختربچه‌هایی هستند که نمی‌توانند باردار شوند، و زنان مسن‌تری هستند که نمی‌توانند باردار شوند، زنانی از هر سن و سالی هستند که نمی‌توانند باردار شوند، و حتا اگر به طور ایدئال بتوانند، این لزوما مشخصه‌ی برجسته‌ی بدن‌های‌شان یا حتا زن بودن‌شان نیست. کاری که این پرسش می‌کند، کوششی است برای ساختن پروبلماتیک ِ بازتولید که در مرکز ِ عمل جنسی ِ بدن قرار دارد. اما من مطمئن نیستم آن چیزی که کاملا در عمل جنـسی ِ بدن، برجسته یا عمده است، این است، یا باید باشد. اگر هم این‌گونه باشد، من فکر می‌کنم که این نه توصیفی بی‌طرف از محدودیت‌های بیولوژیک, بلکه تحمیل ِ یک هنجار است.
من انواع بخصوص تفاوت‌های بیولوژیکی را رد نمی‌کنم. اما همیشه می‌پرسم تحت چه حالاتی، و تحت چه استدلال و حالات رسمی‌ای تفاوت‌های بیولوژیکی ِ بخصوص – که لزوما یکی نیستند و جایگاه غیرعادی بدن‌ها در جهان را تعیین می‌کنند – به مشخصه‌های برجسته‌ی سـکـس تبدیل می‌شوند. بر این اساس من هنوز موافقم با رویکرد انتقادی به سـکـس به عنوان یک مقوله‌ی سیاسی که توسط مونیک ویتیگ (Monique Wittig) پیشنهاد شده است. من هنوز بسیار به نگاه انتقادی به مقوله‌ی سـکـس و راه‌هایی که در آن سـکـس توسط نهادی ضمنی از تولیدمثل اجباری محدود شده است, باور دارم.
این یک مسئله‌ی عملی است. اگر شما در اواخر بیست سالگی یا در ابتدای سی سالگی‌تان هستید و به دلایل بیولوژیکی نمی‌توانید حامله شوید، یا احتمالا به دلایل اجتماعی نمی‌خواهید – هر چه که هست – شما دارید با شیوه‌‌ی متداولی که دارد سـکـسِ شما را تنظیم می‌کند مبارزه می‌کنید. این یک اجتماع نیرومند (و آگاه از لحاظ سیاسی) پیرامون شما ایجاد می‌کند که معنای معمول شکست یا فقدان یا نارسایی را منحل می‌کند – مبارزه‌ای جمعی برای بازاندیشی در مورد هنجار حاکم. چرا نباید این‌گونه باشد که زنی که می‌خواهد سهمی در تربیت کردن و بزرگ کردن بچه داشته باشد، اما نمی‌خواهد سهمی در بچه‌آوردن داشته باشد، یا نمی‌خواهد هیچ کدام از آن دو را داشته باشد، بتواند جنسیت‌ خود را بیابد بدون احساسی تلویحی از ناتوانی و شکست؟ وقتی که مردم می‌پرسند ” آیا همین‌ها تفاوت‌های بیولوژیکی نیستند؟”، مسئله‌ی مادیت بدن را در نظر نمی‌گیرند. آن‌ها عملا دارند می‌پرسند که نهاد اجتماعی بازتولید برجسته‌ترین چیز در اندیشیدن به جنسیت هست یا خیر. از این حیث [در جامعه] اجباری گفتمانی از یک هنجار وجود دارد.
[...]
این فقط هنجار ِ دگرجـنس‌خواهی نیست که فاقد نقطه‌ی اتکاست. تمام هنجارهای جنـسی این‌طور هستند. من فکر می‌کنم که هر وضعیت جنـسی اساسا کمیک است. اگر شما بگویید ” من تنها به X میل می‌ورزم”، آن چه فورا انجام داده‌اید، مجموعه‌ای از وضعیت‌ها را خلق کرده است که از نقطه نظر هویت شما غیرقابل فهم هستند. اکنون، من گمان می‌کنم یکی از وجوه عمده‌ی این کمدی وقتی پدیدار می‌شود که شما عملا به اشغال ِ وضعیت‌هایی که غیر قابل فهم اعلام‌شان کرده‌اید خاتمه می‌دهید. مضحک است. خود ویرانی وحشتناکی در این‌جا وجود دارد.

وقتی که در ایالات متحده، در تلویزیون در مورد گــی‌ها در ارتش بحث می کردند، سناتوری بلند شد و خندید، و گفت: ” باید بگویم، خیلی کم راجع به همـجـنس‌گرایی می‌دانم. فکر می‌کنم که کمتر راجع به هـ‌جـنس‌گرایی می‌دانم تا راجع به هرچیز دیگری در جهان.” و این اعلان بزرگی از بی‌خبری‌اش نسبت به همـجنـس‌گرایی بود. سپس او فورا به ورطه‌ی زخم زبانی همـوفـوبیک افتاد که گواه بود بر این‌که او فکر می‌کند که همـجـنس‌خواه‌ها تنها در حمام‌های علنی سـکـس دارند، که آن‌ها همه لاغر هستند، که آن‌ها همه مرد هستند، غیره و غیره. بنابراین او عملا رابطه‌ای تهاجمی و عقده‌ای با همـجـنس‌خواهی دارد که البته هیچ چیزی راجع به آن نمی‌داند. در این لحظه درمی‌یابید که این شخصی که ادعا می‌کند هیچ ربطی به همـجـنس‌خواهی ندارد؛ در حقیقت کاملا گرفتار و دل‌مشغول آن است.

من فکر نمی‌کنم که این محرومیت‌ها و ممانعت‌ها بی‌اهمیت باشند. بعضی‌ها احتمالا در این مورد با من مخالفند و می‌گویند ” ببین، بعضی از مردم فقط بی‌اعتنا و بی‌تفاوت هستند. یک ناهمـجـنس‌خواه می‌تواند رابطه‌ای بی‌تفاوت و بی‌اهمیت با همـجـنس‌خواهی داشته باشد. واقعا آن‌چه دیگران انجام می‌دهند اهمیت ندارد. راجع به آن زیاد فکر نکرده‌ام، آن نه می‌تواند مرا موافق کند و نه مخالف. من تنها از لحاظ جنسی در این‌باره خنثی و بی‌طرف هستم.” من به این اعتقاد ندارم. فکر می‌کنم که ساختن یک وضعیت جـنسی، یا از بر خوانی ِ یک وضعیت جنسی، همیشه در بر دارنده‌ی مواجه شدن با امر مستثنا است. و این موقعیت ِ انعطاف ناپذیرتری است، روحی بزرگ‌تر، و این از طرقی تهدید آمیزتر است. نمی‌دانم این باید نکته‌ای فوکویی باشد. شاید نکته‌ای روانکاوانه است، اما نهایتا این برایم اهمیتی ندارد.

سوال : آیا رابطه‌ی هم‌جـنس‌خواهان با ناهم‌جـنس‌خواهان امری عملی و شدنی است؟

باتلر: بله، کاملا

سوال: اگرچه احتمالا نه در همان راه …

باتلر: بله، در این‌جا یک مشکل متفاوت وجود دارد، که مشکلی‌ست پیچیده و فریبنده. وقتی که زنی از شنوندگان من گفت: ” من فمینیسم لـزبیـن باقی مانده ام و هنوز به زنان میل دارم”، فکر کردم که این واقعا خط عظیمی است، زیرا یکی از مشکلات شرط هنجاری‌ای بوده است که در بعضی اجتماعات ِ فمینیست ِ لـزبیـن پدیدار شده است، و آن همراه شدن با تمایل جنسی ِ لـزبیـن ِ بخصوصی بوده است. (البته، همه‌ی فمینیسم لـزبیـن این را نگفته، اما یک شاخه از آن اینگونه می‌گوید.)

[...]

لـزبیـن‌ها با پافشاری بر تقلیل‌ناپذیری رادیکال میل‌شان خود را به یک اجتماع سیاسی شکننده‌تر تبدیل کردند. من فکر نمی‌کنم هیچ یک از ما امیال متمایز و تقلیل‌ناپذیری داشته باشیم.
[...]
ماتریکس دگـرجـنس‌خواهی [در معضل جنسیتی] به یک نوع امر نمادین کامل کننده تبدیل شد ، و بهمین دلیل است که در Bodies That Matter این اصطلاح را به هژمونی دگرجنس‌خواهانه تغییر دادم. این امکانی را فراهم کرد که نشان دهد این ماتریکسی است که گشوده است به بازمفصل‌بندی، که دارای نوعی انعطاف پذیری است. بنابراین من عملا اصطلاح ماتریکس ناهم‌جـنس‌خواهانه را درBodies That Matter به کار نمی‌برم.
[...]
تصور بسیار بخصوص از جنسیت در ناهم‌جـنس‌خواهی اجباری وجود دارد : دیدگاهی معین از ارتباط (به‌هم‌پیوستگی) جنسیتی که به موجب آن آنچه شخص احساس می‌کند، چگونگی عمل او، و روشی که یک شخص تمایلات جنـسی خودش را ابراز می‌کند، مفصل بندی و تکامل یک جنـسیت است. این علیت و هویتِ بخصوصی است که جایگاه محرزی را به عنوان ارتباط ِ [به‌هم‌پیوستگی ِ] جنـسیتی به‌دست آورده است که با ناهم‌جـنس‌خواهی اجباری پیوند دارد. این هیچ‌گونه جنـسیت‌ای نیست، یا شامل همه‌ی جنـسیت نمی‌شود، بلکه نوع بخصوصی از جنـسیت منسجم و یکدست است.
[...]
یکی از مشکلات هم‌جـنس‌خواهی این است که برای بعضی از مردم نمایانگر پسیکوز است. بسیاری از مردم احساس می‌کنند که آن کسی که هستند و به عنوان من(ego)ها در جهان تلقی می‌شوند، هر گونه مراکز خیالینی که داشته باشند، در روابط هم‌جـنس‌خواهانه به طور بنیادینی منحل شده است. حتی فکر می‌کنند در قالب روابط همجـنس‌خواهانه خواهند مُرد. برای این افراد هم‌جـنس‌خواهی نشان دهنده‌ی دورنمایی از انحلال و تجزیه‌ی پسیکوتیک ِ سوژه است. چگونه ما می‌توانیم تحقیر ِ فوبیکِ هم‌جـنس‌خواهی را از آن‌چه ژیژک امر واقع می‌نامد متمایز کنیم – کجاست این امر واقع که بیرون از قرارداد نمادین می‌ایستد و سوژه را در محدوده‌ی قرارداد نمادین با پسیکوز تهدید می‌کند؟

[...]
سوال: شاید بتوانیم به سمت امر سیاسیِ تئوری کویـیر حرکت کنیم، و بخصوص به سمت ایده‌هایی از تکرار تخریب‌گر و بازنویسی خاطی و عصیانی، که پیش‌تر وقتی که از تو راجع به مبدل‌پوشی پرسیدیم آن را لمس کردیم. آلَن سینفیلد (Alan Sinfield) اظهار کرده است که مشکلی که در بازنمایی های تخریب‌گر فرضی جنسیت هست این است که آن‌ها همیشه بازگشت پذیر (recuperable) هستند. سلطه‌گر همیشه می‌تواند راهی را برای از میدان به‌در کردن ِ آن‌ها و باز اثبات کردن خودش پیدا کند. از سوی دیگر، جاناتان دولیمور (Jonathan Dollimore)، بحث کرده است که آن‌ها همیشه بازگشت پذیر نیستند، بلکه هر خوانش کـویـیر یا اجرای تخریب‌گر، و هر چالشی در برابر بازنمایی‌‌های حاکم از جنسیت، تنها می‌تواند همین طور به طور جمعی ثابت باشد. تنها داخل خرده‌فرهنگ‌های بحرانی است که بازنویسی‌های خاطی و عصیانی توان آن را دارند که یک تفاوت ایجاد کنند. تو به دیدگاه‌های‌شان درباره‌ی محدودیت‌های امر سیاسی کویـیر به واسطه‌ی بازنمایی چه واکنشی نشان می‌دهی؟

باتلر: من فکر می‌کنم که سینفیلد درست می‌گوید که هر کوششی در تخریب‌گری (subversion) به‌طور بالقوه قابل جبران و برگشت پذیر است. هیچ راهی برای حفاظت در برابر آن وجود ندارد. شما نمی‌توانید تخریب‌گری را طرح‌ریزی کنید یا برآورد کنید. در حقیقت، می‌خواهم بگویم که تخریب‌گری صراحتا عملی غیر قابل تخمین است. اصلا همین است که آن را به امری تخریب‌گر تبدیل می‌کند. این نکته با توجه به این پرسش که چگونه یک چالش ِ معین خوانا و روشن می‌شود، و اینکه آیا یک ساخت و پرداخت به یک جمع‌بودگی معین نیاز دارد، درست به نظر می‌رسد. اما من علاوه بر این فکر می‌کنم که فعالیت‌های تخریب‌گر باید ظرفیت خوانش را مضمحل کنند، قراردادهای خوانش را به مبارزه بطلبد، و امکان‌های جدید خوانش را مطالبه کند.
مثلا، وقتی که Act Up (گروه طرفدار لـزبیـن و گـی) نخست اجرای ِ Die-inها را در خیابان‌های نیویورک شروع کرد، به طور افراطی دراماتیک بود. آن‌جا تئاتر خیابانی برقرار بود، سنتی از نمایش‌ها، و سنتی از نافرمانی مدنی که بخشی از جنبش حقوق شهروندی را تشکیل می‌داد که مبتنی بود بر اینکه لنگ لنگان به پیش بروید و اجازه دهید پلیس‌ها شما را از آن مکان دور کنند : یعنی مُرده نمایی کنید. آن سوابق یا قراردادها در Die-in ادامه داده شد، آن‌جا که مردم همه با هم “مُردند”. آن‌ها افتادند کف خیابان، همه با هم، و خطوط سفید پیرامون بدن آن‌ها کشیده شده بود، مثل این که آن‌ها خطوط پلیس برای علامت‌گذاری ِ جای مرده بوده باشند. نمادپردازی ِ تکان‌دهنده‌ای بود. تا حدی خوانا بود که انگار از قراردادهایی که در داخل فرهنگ‌های اعتراضی پیشین تولید شده بودند کمک می‌گرفت، اما در واقع این یک نوسازی بود. اشاره‌ای بود تازه به نوعی معین از نافرمانی مدنی. و شدیدا گرافیکی بود. مردم را متوقف می‌ساخت و آنها را وادار به خوانشِ آنچه داشت رخ می‌داد می‌کرد.
اغتشاشی به راه افتاده بود. مردم در ابتدا نمی‌دانستند چرا این‌ها دارند مرده نمایی می‌کنند. آیا آن‌ها واقعا در حال مرگ بودند، آیا آن‌ها مردمی مبتلا به ایدز بودند؟ شاید بودند، شاید هم نبودند. شاید آن‌ها HIV مثبت داشتند، شاید هم نداشتند. آن‌جا جواب‌های آماده‌ای برای این سوال‌ها در کار نبود. این کنش دسته‌ای از سوال‌ها را مطرح کرده بود بدون این‌که ابزاری برای پاسخ به آنها در اختیار شما بگذارد. چیزهایی که من در مورد آن‌ها نگرانم، کنش‌هایی هستند که بطور بی‌واسطه ای خوانا و روشن هستند. این‌ها آن کنش‌هایی هستند که من فکر می‌کنم به آسان‌ترین وجه قابل جبران و بازگشت پذیرند. اما کنش‌هایی که شیوه‌های خوانش ما را به چالش می‌طلبند، کنش‌هایی که چگونگی خوانش ما را متزلزل می‌کنند، یا ما را به این اندیشه وامی‌دارند که باید تجدید نظر کنیم در طریقه ای که نشانه‌های همگانی را خوانش می‌کنیم، این‌ها از نظر من واقعا مهم‌اند.
[...]
برخی ممکن است بگویند ما زمینه‌ای را لازم داریم که به واسطه‌ی آن عمل کنیم. یعنی یک زمینه‌ی جمعی ِ تقسیم‌شده‌ای را برای فعالیت جمعی نیاز داریم. من فکر می‌کنم نیاز ما این است که لحظه‌های زمینه‌زدایی را دنبال کنیم، وقتی که در یک لحظه در دو جای متفاوت قرار گرفته ایم یا به درستی نمی‌دانیم کجا ایستاده ایم؛ یا وقتی که تجربه‌ی زیبایی‌شناختی‌ای را تولید کرده‌ایم که زمینه را تکان می‌دهد. این همان جایی است که مقاومت برای بهبودی اتفاق می‌افتد. این شبیه نوعی رسوخ کردن در مجموعه ‌ای جدید از الگوهاست.

سوال: نقاط ارتباط این نوع سیاست‌های نمادین با گونه های سنتی‌ترِ فعالیت سیاسی چه چیزهایی هستند؟ احتمالا عملکرد آن به طریقی با نقش رسانه‌های همگانی در نظام‌های سیاسی جوامع سرمایه‌داری پیشرفته گره خورده است، آنجا که بازنمایی‌ها نقشی را بازی می‌کنند که لزوما در هیچ جای دیگری برعهده ندارند.

باتلر: بله من موافقم.

سوال: ولی در همان زمان، این بخش سرنوشت‌سازی است از این نقش که قلمرو ِ بازنمایی اغلب به طور کامل جدا از کنش سیاسی ِ موثر باقی می‌ماند. ممکن است این بحث مطرح شود که اینکه سیاست‌های بازنمایی خیلی برگشت‌پذیر هستند صریحا به این خاطر است که در حوزه‌ی بازنمایی باقی می‌ماند ـ که تنها ضمیمه‌ای است بر کسب و کارِ انتقال ارتباط جامعه به دولت، و برپاساختن نهادهای تازه، یا تغییر دادن قانون. چگونه به این مسئله پاسخ می‌دهید؟

باتلر: پیش از همه، با این تصور که رسانه‌ امری یکپارچه است مخالفت می‌کنم. رسانه نه یک‌پارچه‌ است و نه به تنهایی و همیشه برای رام کردن عمل می‌کند. رسانه بعضی وقت‌ها تولید تصاویری را منجر می‌شود که بر آن‌ها کنترل ندارد. این نوع از تاثیرات غیر قابل پیش‌بینی می‌تواند درست خارج از مرکز یک رسانه‌ی محافظ‌کار آشکار شود بدون آگاهی از اتفاقی که دارد می‌افتد. راه‌هایی برای بهره‌برداری از رسانه‌های مسلط وجود دارد. سیاست‌های بازنمایی زیبایی‌شناختی جایگاه بسیار مهمی دارند. اما این همان مبارزه برای تغییر قانون نیست، یا توسعه دادن ارتباطات نیرومند با مقامات رسمی سیاسی، یا گردآوری لابی‌های بزرگ، یا انوع چیزهایی که مثلا برای جنبش grassroots برای برانداختن محدودیت‌های آنتی‌سـدوم لازم بود.

من زمانی جزو یک گروه تئاتر چریکی بودم به نام LIPS ـ که به خاطر هیچ و پوچ متوقف شد ـ و حالا در نظر دارم به هیئت کمیسیون بین المللی حقوق بشر ِ گـی و لـزبیـن بپیوندم. هیچ چیزی نیست که مرا از انجام دادن کاری به جای کار ِ دیگری بازدارد. برای من، این هیچگاه یک انتخاب نبوده است. برخی دیگر مهارت این را دارند که در عرصه‌ی مراقبت بهداشتی کار ‌کنند ـ مثلا فعال امور ایدز باشندـ که شامل قرار گرفتن در هیئت‌های موسسات شیمیایی بزرگ می‌شود – اعمال نفوذ کردن، تلفن زدن یا در خیابان بودن. امر فوکویی‌ای در من هست که می‌گوید یک موضع وجود ندارد که به‌واسطه‌ی آن به طور موثر مبارزه کنیم. بایست مواضع زیادی باشد، مواضعی که لازم نیست با هم آشتی داده شوند.
[...]

سوال: علاقه مندیم در پایان از تو بپرسیم که آینده‌ی فمینیسم را چگونه می‌بینی؟

باتلر: کاترین مک‌کینون (Catharine MacKinnon) به عنوان سخنگوی عمومی برای فمینیسم، به طور بین المللی، بسیار نیرومند شده است، بطوریکه من فکر می‌کنم فمینیسم دارد می‌رود که آلترناتیوهای نیرومندی را برای آن‌چه که او [کاترین مک‌کینون] می‌گوید و انجام می‌دهد تولید کند – آلترناتیوهایی که می‌توانند توان روشنفکری او را تایید کنند. زیرا من فکر می‌کنم که یک عناد آنتی‌فمینیستی در برابر او وجود دارد، که باید با دقت مراقب بود تا تقویت نشود. بخصوص الگوی قربانی کردن، تاکید فزاینده بر پـورنـوگـرافی، بی‌حسی و کرختیِ فرهنگی و عام و شامل کردنِ “حقوق” – با همه‌ی اینها باید توسط موضع‌گیری‌های نیرومند فمینیستی مقابله شود.
آن‌چه که لازم است مفهومی‌ست دینامیک و پراکنده‌تر از قدرت، که برای دشواری ِ انتقال ِ فرهنگی بکار رود، همانطور که برای بازمفصل‌بندیِ “عام و شامل‌بودگی” در جهات غیر امپریالیستی. این کار دشواری است و این راهکار که در پی مراجعه به مدل‌های ساده و خنثای ستمِ ساختاری باشیم، دیگر بکار نمی‌آید. اما حتی در اینجا، در مخالفت با مفهوم مسلط از قدرت در فمینیسم، من همچنان “در” یا “از” فمینیسم هستم. و همین پارادوکسی است که باید بر روی آن کار کرد، زیرا در اینجا می‌تواند هیچ مخالفت محضی با قدرت وجود نداشته باشد، بلکه تنها یک بازسازی و دستکاری استادانه‌ از دوره‌های آن از منابع مطلقا غیر محض و ناخالص باشد.

مرتبط
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب معضل جنسیتی / جودیت باتلر / ترجمه امین قضایی

.

وتر / کتاب محمد مهدى نجفى
فروردین ۲۹م, ۱۳۸۷

نشر الکترونیک مابند موتور

pdf۲.jpgدانلود کتاب
(برای دریافت این کتاب ابتدا بر روی کلمه ی دانلود کلیک راست کرده و سپس گزینه ی save target as را انتخاب کنید)

cover-vatar.jpg

رالى با سالوادور دالى/ محمد مهدى نجفى
فروردین ۹م, ۱۳۸۷

m.mehdi[dot]najafi[at]gmail[dot]com
pdf۲.jpgدریافت نسخه ی آکروبات

اجرا در فضاى سرپوشیده، سالن معمولى یا لابى یک فضاى عمومى


توضیحات اجرا: این کار در مکانى اجرا مى‌شود که بازیگران بتوانند در میان تماشاگران قرارگیرند و تماشاگران آن‌ها را احاطه کرده باشند، در ضمن محدوده‌اى که کار در آن اجرا مى‌شود باید از سه جانب با تماشاگران در ارتباط و از یک طرف به دیوار متصل باشد. مرد۱ و زن رو به دیوار و روى چهارپایه نشسته‌اند به نحوى که صندلى‌هاى اتوموبیل را تداعى کند. پشت آن‌ها مرد۲و۳و۴ به نحوى روى زمین نشسته‌اند که مستطیلى بین آن‌ها براى گردش ماشین کنترلى اسباب بازى خالى است. در ضمن ماشین کنترلى را مرد۴ کنترل مى‌کند. رنگ ماشین ترجیحا قرمز باشد و براى آن سبیلى چون سبیل سالوادوردالى نصب شود. چنانچه موسیقى کار قرار است به صورت زنده اجرا شود، بهتر است نوازندگان نیز در اطراف آن مستطیل خالى قرار گیرند. نکته‌ى مهم دیگر این‌‌که براى مرد۱ و زن هیچ‌گونه حرکات نمایشى در نظر گرفته نشده، آن‌ها تنها باید دیالوگ‌هاى خود را ادا کنند و حرکات آن‌ها در همان حدى است که در متن بدان اشاره شده است.

[صداى استارت – صداى روشن شدن ماشین – صداى رادیو – صداى موسیقى – صداى بوق و عبور و مرور ماشین]
[هم‌زمان با صداى روشن شدن ماشین، ماشین کنترلى در محدوده‌ى تعیین شده شروع به حرکت مى‌کند]
مرد ۱ : [موزون همچون شعر خوانى، فوق‌العاده شمرده]
سالوادور! سالوادور!
چقدر دور موتور داری؟
چند اسب بى‌بخار؟
چند گاو شیرده؟ چند مرغ دو زرده؟ چند …
زن: [بلافاصله بعد از کلمه‌ى چند و با فریاد]
چرند نگو!
مرد۱: [بلا فاصله، گویى اصلا حرفش قطع نشده است] چرند دارى؟
[از باند تصنیف پرند شوشترى پخش مى‌شود، بخش زیر:]
پرند شوشترى، پرند شوشترى، ز گل نازک‌ترى، ندیده بودم، حالا دیدم، حالا دیدم
مرد۱: حالا وقتشه بهم بگى به نمایندگى از ماتادور کى گاوباز قهاریه؟ اون‌که عینک فوتوکورومیک داره یا اون‌که قیافه‌ى کمیک داره؟
[صدا انگار از دور، زنده توسط مرد۲و۳و۴ یا توسط باند، با صداى ماشین در زمینه:]
کمک! کمک! کمک! …
[لفظ مذکور آن‌قدر پشت سر هم و بلافاصله تکرار مى‌شود که با حالتى مضحک شبیه شود به صداى ماغ گاو و قارقار کلاغ و کم‌کم ملایم و محو مى‌شود]
زن: [قبل از این که تکرار لفظ بالا به طور کامل محو شود با لحنى ملتمسانه و مضحک]
تبخال گنده‌مُ ببخش به دماغ قلمى‌م
مرد۱: [با افسوس و آهى که از نهاد سینه برخاسته است]
هى روزگار، زنگار بگیره لبت، که این‌قدر دهن لقی
[صداى موسیقى، ترکیب کمانچه و گیتاربرقى – فضایى مالیخولیایى و در عین حال مضحک]
مرد۱: [با حالتى حماسى و عصبى و در عین حال موزون همچون شعرخوانی]
من به عنوان یک عنق، عصبانى نشوم چه شوم؟
[موسیقى در حد ضربه‌اى روى کلیدهاى پیانو همچون صداى انفجار]
مرد۱: [باحالتى شاکى و بدخلق اما در عین حال موزون]
شیشه رو بکش بالا،
باد داره موهامُ مى‌بره با خودش،
اگه کچل بشم نمى‌گى زنت نمى‌شم؟
زن: [عصبى] ببین تو دارى یه چیزى رو ازم مخفى مى‌کنى
مرد۱: [با تاکیید بر کلمه‌ى من]
من یه کاسه بیشتر نیستم زیر نیم‌کاسه
زن: البته مى‌تونى فقط در حضور وکیل‌ت حرف بزنى
مرد۱: [با تاکید بر کلمه‌ى من]
من یه کالاسکه بیشتر نیستم زیر بالماسکه
زن: [با لحن مرموزِ یک بازجو یا دادستان یا یک کسى مانند این‌ها] به نفع‌ِت ِ که اعتراف کنى
مرد۱: [با فریاد و موزون و با لحنى عاجزانه و مضحک]
وکیل مدافع! وکیل مدافع!       از من دفاع کن!
دفع خطر کن از سرم،       منتظرم، منتظرم
[بلافاصله صداى افتادن یک سکه یا یک جسم فلزى مانند سینى، در سالن تولید شود یا چنانچه امکان تولید چنین صدایى در فضاى اجرا نیست، توسط باندها به صورت مصنوعى پخش شود]
مرد۱: [با لحنى غمناک و موزون و فوق‌العاده شمرده]
مسئله لاینحله     سالوادور!
سرعت مجاز     لاینفکه سالوادور!
خیلى     خطرناکه     سالوادور!
[مکث]
[با لحن یک مداح یا روضه خوان به صورت آواز:]
اى کاش ترمزم مى برید و نمى بریدم
[صداى نواختن نى در مایه دشتى به صورت زنده یا مصنوعى، حدود ۳ دقیقه]
مرد۱: [آرام و ملایم همچون تسلى دادن و موزون]
گوش کن! [مکث]
این صداى منه که داره سر به سرت مى‌ذاره
دوتا باند خفن‌َ م کمه واسه رینگ اسپورتات
تا بیاى بجنبى
ازت جلو مى‌زنن، جلو مى‌زنن، جلو مى‌زنن، جلو مى‌زنن … [آن‌قدر تکرار شود تا نفس بریده شود]
زن: [موزون] گلوتُ تازه کن با آب نمک
[زن لیوان آبى را از روى زمین بر مى‌دارد و به دست مرد مى‌دهد، مرد آب را در دهانش قرقره مى‌کند، صداى قرقره‌ى آب باید به صورت اغراق شده شنیده شود]
مرد۲و۳و۴: [هماهنگ با هم، بعد از چندبار تکرار کم‌کم محو مى‌شود] جلو مى‌زنن، جلو مى‌زنن، جلو مى‌زنن…
مرد۱: [قبل از محو شدن کامل دیالوگ بالا، با لحنى عاجزانه، شاعرانه و موزون]
کجاى کارى اسب بى‌بخار!؟
زن: [بلافاصله با لحنى محکم و قوى و سرخوشانه]
من اینجام
مرد۱: [با لحنى عاجزانه، شاعرانه و موزون]
ترفندم داره رو میشه
زن: [بلافاصله با لحنى محکم و قوى و سرخوشانه]
بذار بشه
مرد۱: [با لحنى عاجزانه، شاعرانه و موزون]
دیگه فندکى که توى دست ِ منه       روشن نمیشه
زن: [بلافاصله با لحنى محکم و قوى و سرخوشانه]
بذار نشه
مرد۱: [با لحنى عاجزانه، شاعرانه و موزون]
حالم داره از دماغم مى‌ره
زن: [بلافاصله با لحنى محکم و قوى و سرخوشانه]
بذار بره
مرد۱: [با لحنى عاجزانه، شاعرانه و موزون]
چشام گود رفته
[مرد۲و۳ هر دو هم‌زمان و بلافاصله پس از پایان دیالوگ بالا بر مى‌خیزند و روبه‌روى هم قرار مى‌گیرند]
مرد۲: [بلافاصله با لحنى محکم و قوى، رو به مرد۳ که روبه‌روى او ایستاده]
رخصت پهلوون
مرد۳: [بلافاصله با لحنى محکم و قوى]
فرصت نداریم
مرد۲: [بلافاصله با لحنى محکم و قوى]
مهمونا اومدن
مرد۳: [بلافاصله با لحنى محکم و قوى]
نه این فقط یه دوربین مخفیه
مرد۲: [بلافاصله با لحنى محکم و قوى]
کى پشت دوربین مخفیه؟
مرد۳: [بلافاصله با لحنى محکم و قوى]
همونا که زیر نیم‌کاسه‌ى منن
مرد۱: [با فریاد، با لحنى تهاجمى و موزون– با شروع این دیالوگ‌ها، مرد۲و۳ با حالت اسلوموشن از محدوده ى اجرا به سمت بیرون مى‌دوند.]
شرّتون کم از سر ِ شعرم،
شهرتون کم از سر ِ اتوبانم
مى‌خوام تخته گاز برم تخت‌ِخوابمُ
خواب ببینم     دارم     جلو مى‌زنم، جلو مى‌زنم، جلو مى‌زنم… [آن‌قدر تکرار شود تا نفس بریده شود]
زن: [موزون] گلوتُ تازه کن با آب نمک
[زن و مرد۱، هر دو همان طور که روى صندلى نشسته اند، هماهنگ با هم تکان مى‌خورند، مثل تکانى که ماشین بعد از ترمز زدن ناگهانى به سرنشینانش وارد مى‌کند، در این لحظه ماشین کنترلى نیز از حرکت مى‌ایستد]
مرد۱: [ناامیدانه و غمناک و در عین حال مضحک و موزون]
نه!       بنزین       تموم شد!
بنزین       تموم شد!       بنزین       تموم       شد!
[موسیقى همانند موسیقى فیلم‌هاى صامت تاریخ سینما که به موضوعات خانوادگى پرداخته‌اند]
زن: [با لحنى مضحک و با فیس و افاده]
اى واى مهندس چرا بنزین تموم شد؟
مرد: [غمناک وموزون و فوق‌العاده شمرده]
تموم نشد، حروم شد
[موسیقى ناگهان در اوج قطع مى‌شود و صداى بوق ماشین‌هایى که در ترافیک گیر کرده‌اند]
مرد۱: [با لحنى آرام و موزون و فوق‌العاده شمرده]
لاى چرخ دنده‌هاى من       سیبیل     سبز شده
فقط     ژیلت مى‌تونه     تو رو    نجات بده
تو رو     برگردونه     به دور ِ موتور
به     سالوادور
[صداى موسیقى آغازین اخبار رادیو پیام یا موسیقى شروع اخبار ساعت ۱۴ شبکه ۱ – هر کدام که بیشتر عنوان خبر را تداعى کنند.]
[صدایى شبیه گوینده‌ى اخبار رادیو – زن – به صورت مصنوعى پخش مى‌شود:]
این‌جا ……….. [در نقطه چین مى‌توانید نام شهرى را که در آن کار اجرا مى‌شود بگذارید] است، صداى من است که مى‌شنوید، خبرى نیست جز خطر، باقى بقایت، عطایت را بخشیدم به لقایت…
[موسیقى غمناک و عاشقانه که کم‌کم حالتى حماسى پیدا مى‌کند]
مرد۴: [با لحن حماسى همانند یک قوال یا شاهنامه خوان]
چراغ خطر را بگیر به دست ِ نفربر
مسلسل است ثلاله‌ى تو
لاله‌ى تو واژگون است
بر سرِ پیچى که نپیچید
و غنچه‌هایى که چید
زن: [با فریاد و با لحنى همچون لحن شخصى که در مراسم مذهبى بانگ مى‌زند: صلوات]
چکید.

مرتبط :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشروطگی
عکس هایی از اجرای شطرنج

مناقشه / محمد مهدی نجفی
بهمن ۳۰م, ۱۳۸۶

ای فضا!
ای محفظه!
ای فضیلت!

کسی که تحریر می زند روی وضعیت،
مسلسل است یا سلسله جنبان مسئله؟
این جای بسی سواله که بی جواب بمونه

هنوز چراغ های پشت لبم سبز نبودند
که با قرمز ِ تو تصادف کردند
و خون همه جا را کـونـی کرد
آن ها سینه ی مرا خرمشهر کردند

مناقشه در حال زایشه
گرچه هنوز زیر بالشه

چشمانم را پـریـود کردند
آن ها که دهانم را پُر از خازن و دیود کردند
مداری که از دماغم گذراندند
آبشخوری شده پُر از لاشخور
اگر تف کنم،
لشکر کرگدن ها،
خـایـه هایم را جفت می کنند
اگر فرو بدهم، فرو می کنند

گلنگدن ات را بکش از لگنم کرگدن!

اگر دیر بجنبم شهید شده ام
شهید ِ راه ِ گلنگدن
میان ِ بستر ِ کرگدن

رهبر عظیم الجثه ی من!
ای از دماغ فیل جسته ی من!
بهاری که خجسته باشد،
باید از دماغ تو جسته باشد
مگه نه؟
پس چرا این فرخنده ها،
این گنده ها،
ما را نمی خندانند؟

حوصله ام سر رفــــــــت
مثل وصله های شلوارم که در رفـــــــت
من شیرجه نرفتم
مرا شیرجه بردند

پایم را از روی مین بردار،
روی زمین بگذار!

یا حضرت دلفین!
کوسه های ریشو
به قایق ما حمله کرده اند
دیگر رهبر عظیم الجثه ی من،
برای جستن من،
غواس نمی فرستد

شاید وسواسم را برای تو خرج می کنم،
که دستانم را از تنبان ِ مسئله بیرون بکشی
تا جای ِ بسی سوال ِ تو باشم
این کجای ِ مسئله که می بینی،
بوی مناقشه دارد

لطفا کنار تلفن غش نکنید!
یا قبل از این که غش کنید،
این خبر را پخش کنید:
کله – پاشنه ها رسیده اند به یک قدمی ِ پشم های ما

همیشه این جور مواقع باید وقایع را قی کرد روی بقیه

ما با مابقی رفتیم قبرستان بقیع
توبه کردیم از اعمال شنیع
یافتیم مقامی رفیع
دست بردیم سریع به جایی که قبلا دستبُرد ِ ما بود
آن جا که زمانی سرگُرد ِ ما بود

جناب اگر غسل جنابت نکنم،
جنایت که نکرده ام
به کدام حمام خیانت کرده ام،
که باید از دوش آویزانم کنید

شاید سرپوش ِ خوبی نبوده ام روی مسائل
شاید بازی را خوب نکرده ام

اسباب ِ زحمت ِ من اسباب بازی نیست
هیچ کس از این بازی راضی نیست
چون قرار نبود از دماغ هیشکی خون بیاد
اما اگه از دماغ خون نیاد که دماغ نیست
باید دهن ها سرویس شود

هر چیزی که به آینه بستگی دارد،
باید معاینه شود
از آینه بغل گرفته
تا بعد از ظهر آدینه
که مثه یه پای من روی مینه
یه پای دیگه م شومینه
همه ی شیرین کاری هات همینه،
یا بریم سراغ برنامه ی بعدی؟

تو این برنامه،
با شلوارکی که پامه
بازی را به نفع ِ تو راضی می کنم
لذا،
در پیشگاه قاضی معلق بازی می کنم

بازی، سربازی دارد که به تو گلوله خواهد زد، گوسفند!

پوزخند می زنم

پسر ترامادول عوارض داره
مثل کله ای که لاستیک بارز داره

اما من مبارزم!
خـایـه مال ام اگر سیگاری غیر از پال مال بکشم
با این کله – پاشنه ها که دور و برند،
پاشنه کفشم اگر گیوه نباشم

تو گیوه ی من بودی که حالا بیوه ی منی
سوار بی اِم وه ی زرشکی من،
گردنه های مناقشه را به گردن می گیری،
یا برایت گردنبندی از دندان کوسه بگوزم؟

تبحر من اینه که در بحر فاعلاتن، مفعولم
همه ی شیرین کاری م همینه،
اگه دستگیره نشم!

از وقتی که دستگیره دستم را خورده،
دلم برای دستم می گیره
البته دلم جای دیگه ای هم گیره

ای دستگیره!
هوا چقدر دلگیره

آن ها که پای شان را در گیوه های ما فرو کردند،
هواشناس نبودند
قدر نشناس بودند
قدر ما را نشناختند،
که مناقشه راه انداحتند
وگرنه نقشه این نبود
ما نشئه تر از این بودیم که نقشه داشته باشیم
فقط نقشی در این مناقشه داشتیم
آیا جای سوال دیگری هم خالی است؟

پس بروم در نیمه ی پُر آبتنی کنم
قبل از این که دوش آب سرد را تنم کنند

۶ بهمن ۸۶

:: کلیه حقوق متعلق به مایند موتور و نویسندگان آن است حلقه فکری :: Designed & Developed by KolahStudio for Mindmotor::2007-2010 :: Hosted on Netsazan servers ::