ترجمه : مهدی سلیمی
بین همه ی دوتایی ها در تاریخ اندیشه ی مدرن (از جمله فروید و لکان، مارکس و لنین و …) کانت و ساد،شاید بیشتر مسئله ساز باشند: حکم “کانت ساد است”، یک “قضاوت بی غایت” در اصول اخلاقی مدرن است که میان دو مخالف بنیادی علامت تساوی قرار مى دهد، یعنى این موضوع را تصریح می کند که گرایش اخلاقی بی طرفانه و والا به نوعی همانند است با _ همپوشانی می شود با _ خشنودی بی بند و بار در خشونت لذت بخش. در این میان چیزهای زیادی به ذهن خطور می کند: آیا خد رابطى از اصول فرمالیست اخلاق کانتی مطابق تا ماشین کشنده و خونسرد آشوویتس وجود دارد؟ آیا تراکم اردوگاهها و قتل همچون یک تجارت بی طرف، در اصل نتیجه ی پافشاری روشنفکرانه روی استقلال باطنی خرد هستند؟ آیا دست کم یک تبار مشروع از ساد تا شکنجه گر فاشیست وجود دارد؟ - بدان گونه که به صورت تلویحی در نسخه ی فیلم پازولینی از سالو شاهد آنیم که در آن روزهای تاریک ِ جمهوری سالوی موسولینی را به نمایش می گذارد-
لکان این پیوند(میان کانت و ساد) را بار اول در سمینار اش با عنوان “اصول اخلاقی روانکاوی” (۱۹۵۸-۵۹) (۱) و بار دوم در کتاب “کانت با ساد” در سال (۱۹۶۳) (۲) شرح می دهد…
۱
برای لکان، ساد نتیجه ی پتانسیل درونی مستقر شده در انقلاب فلسفی کانت است. در این معناى دقیق که او (کانت) ندای وجدان را به درستی آشکار کرد. قطعا اولین پیوند (میان کانت و ساد) در این سئوال است که : تمام آشوبها به خاطر چیست؟ امروزه و در عصر فرویدی پسا ایدئالیست مان، هیچ کس نمی داند که کلمه ى “with” در عبارت “kant with sade” (کانت با ساد) حامل چه نکته ای است _ آیا حقیقت سخت گیری اخلاقى کانت همان سادیسم قانون است؟ آیا قانون کانتی یک عامل “سوپر اگو” است؟ (که بطور سادیستى از به بن بست رسیدن سوژه و درماندگى اش در مقابل درخواستهاى سنگدلانه ى او لذت مى برد) این شبیه حکایت آن معلمی است که شاگردها را با طرح مسائل غیرممکن و حل نشدنی آزار می دهد و مخفیانه از ناتوانی آنها لذت می برد.
با این وجود، مسئله ی لکان دقیقا مخالف ارتباط بالا است. یعنی کانت کسی نیست که یک سادیست پنهانی باشد؛ بلکه آن ساد است که یک کانت پنهانی است. گفتنی است، باید به خاطر داشت که لکان همواره روی کانت متمرکز است نه ساد.مسئله ای که او بدان علاقه مند است، شرح پیامدهای نهایی و انکار کردن مفروضات انقلاب اخلاقی کانت است. به عبارت دیگر، لکان سعی نمی کند تا همچون دیگر اعمال اخلاقی یک نقطه معمولی فروکاستگر “reductionist” ابداع کند. چیزی که ممکن است “محض” و “بی غرضانه” جلوه کرده و بر اساس انگیزه های “آسیب شناختی” بررسی شود. (علایق بلند مدت فرد عامل، تحسین نظایراش، چیز های مربوط به رضایت “سلبی” که اغلب بواسطه ی بیماری و اجحاف ایجاد شده توسط عمل اخلاقی بوجود می آیند). کانون علاقه ی لکان ترجیحا در واژگون سازی پارادوکسیکالى ست که در ان خود میل (یعنی اقدام کردن بر اساس میل فرد و نه سازش پذیر کردن آن) دیگر نمى تواند بر هیچ بسترى از علایق “اسیب شناختى” یا فایده مندى ها و با معیارهاى قانون اخلاق کانتى روبرو شود ـ بنابراین عبارت “فرد از میل اش پیروی می کند” با عبارت ” وظیفه ی خودش را انجام می دهد” هم پوشانی می شود و برای به یاد آوردن نمونه ی مشهور خود کانت از “نقد عقل عملی” همین کافی است.
(کانت در این کتاب می نویسد:)
“تصور بکنید که شخصی می گوید: شهوت اش قوی و مقاومت ناپذیر می شود زمانی که ابژه ی مطلوب و فرصت مناسب فراهم شود. از او بپرسید: اگر در مقابل همان خانه ای که برای او موقعیت فراهم است، یک چوبه ی دار بنا شده باشد به طوریکه او فورا بعد از ارضای شهوت اش به دار آویخته شود، در آن صورت آیا او احساسات شدید اش را باز نمی تواند کنترل کند؟(حدس زدن پاسخ او، یعنی چیزی که ممکن است او در جواب ما بگوید کار مشکلی نیست.)(۳)
ضد مباحثه ی لکان اینجاست: چه اتفاقی میافتد اگر ما با سوژ ه ای مواجه شویم(همانند چیزی که ما منظما در روانکاوی انجام می دهیم) که به ممنوعیت تجاوز کند؟ یعنی سوژه از یک شب شهوانی کاملا لذت ببرد هر چند چوبه ی دار او را تهدید کند؟!
یک فیلم ایتالیایی به اسم “Casanova 70” با شرکت ستاره های سینما “Virna Lisi” و “Marcellpo Mastroianni” در دهه ی ۶۰ ساخته شده است و به این موضوع اشاره می کند که: قهرمان فقط در صورتی می تواند توان جنسی اش را حفظ کند که انجام “آن” نوعی از خطر را شامل شود. در انتهای فیلم/ انجا که او(قهرمان فیلم) در شرف ازدواج با معشوق مورد علاقه اش قرار دارد، می خواهد دست کم برای نقض ممنوعیت سکس پیش از ازدواج، با معشوقه اش در شب قبل از ازدواج شان در آمیزد. با این وجود، معشوقه ی او با بی اطلاعی (از این موضوع)و با ترتیب دادن کشیش برای اجازه مخصوص به هر دوی آنها برای خوابیدن با هم دیگر در شب قبل از ازدواج، این حداقل لذت را از بین می برد. با این کار در حقیقت قانون محروم از نیش گناهکارش باقی می ماند. اکنون او (قهرمان) چه کاری می تواند انجام دهد؟ در شات پایانی فیلم، ما می بینیم که او از بیرون روی ایوان کم پهنای بلندترین ساختمان سینه خیز می رود. او خودش به یک کار سخت مبادرت می ورزد تا به اتاق خواب دختر از خطرناک ترین راه ممکن وارد شود._ در یک کوشش مایوسانه برای رسیدن به خوشی جنسی از راه خطر مرگبار…._ بنابراین مسئله ی لکان این است که اگر ارضای میل جنسی، تعلیقی است که حتی ابتدائی ترین علائق “اگوستیک” را شامل می شود، اگر این خوشی به روشنی در “ماورای اصل لذت” قرار میگیرد، در نتیجه، علیرغم همه ی مخالفت های ظاهری، ما بر اساس یک عمل اخلاقی رفتار می کنیم.پس احساس اخلاقی به خود “هوس” رسیدگی می کند.(۴)
مسئله ی دیگر لکان این است که، هر چند بعد پنهانی ساد از “اصول اخلاقی جنسی” در اندیشه ی کانت قرائت نمی شود، با این وجود اگر ما “شواهد تصادفی” را بیرون از بدن قرار دهیم، (تئوری ساد) از ساختار تئوریکی کانتی جدانشدنی است.(۵) (آیا تعریف زننده ی کانت از ازدواج _یعنی قرار داد بین دو غیر همجنس بزرگسال برای استفاده ی دوطرفه از اندام جنسی همدیگر_ همان تئوری ساد نیست؟ تئوری ساد، دیگری یعنی سوژه های شریک جنسی را به ابژه های کوچک کاهش می دهد. (ابژه های کوچک سادی نیز) اندام های جنسی هستند که لذت را فراهم می کنند و سوژه به این دیگری به عنوان یک انسان کامل، بی اعتنا می شود.) این در یافت به ما اجازه می دهد تا از آن طریق تفسیر کانت از رابطه ی بین تمایلات (احساسات) و قانون اخلاقی را بهتر دریافت کنیم.
اگر چه کانت به شکاف بین تمایلات “آسیب شناختی” و صورت ناب قانون اخلاقی پافشاری می کند، با این حال آن چیزی که سوژه در هنگام مواجه شدن با حکم قانون اخلاقی تجربه می کند، یک احساس پیشین است. احساس درد به خاطر اهانت!(اهانت به دلیل آسیب رساندن به غرور انسان، به خاطر “شیطان باطنی” که در فطرت آدمی است) این امتیاز بخشی به درد همانند تنها احساس پیشین توسط کانت، برای لکان صریحا نظیر تصور ساد در مورد درد است.یعنی (درد) به عنوان یک راه مصون برای دسترسی پیدا کردن به ژوئیسانس جنسی( آزار دادن و تحقیر دیگری / آزار دیدن و تحقیر شدن توسط او) و البته استدلال ساد این است که درد به لذت تقدم دارد چرا که لذتهای طول عمر بیشتر زودگذرند در حالی که درد تقریبا به طور نامعین می تواند طول بکشد.
پیوند(بین کانت و ساد) بیشتر می تواند توسط چیزی که لکان آنرا “فانتزی بنیادین ساد” می نامد، ثابت شود. فانتزی دیگرگونه، بوی بدن قربانی، که در عین حال که به طور نامعلوم شکنجه می شود با این وجود به طرز جادویی زیبایی اش را حفظ می کند. (دیدن فیگور استاندارد “سادی” از یک دختر جوان مقاوم نشان می دهد که او اگر چه بی اندازه تحقیر و اندام شکنی می شود ولی به طریقی مرموزانه (زیبایی اش) مصون و سالم باقی می ماند. به همان طریق که در “تام و جری” و سایر قهرمانان کارتونها شاهد آنیم که جان به در بردن خنده آورشان، گونه ای امتحان سخت برای مصون ماندن آنهاست.)
آیا این فانتزی، پایه ی لیبیدویی فرضیه ی کانت را فراهم نمی کند که می گوید: “جاودانگی روح برای دست یافتن به کمال معنوی به طور بی انتها کوشش می کند”؟ آِیا “حقیقت ” خیالی روح برای جاودانه بودن (تئوری کانت) دقیقا برابر با مخالف آن یعنی جاودانگی بدن در توانایی اش برای تحمل کردن درد بی انتها و اهانت(تئوری ساد) نیست؟
“جودیت باتلر” نشان داد که “body” “بدن ” فوکویی به مثابه ی عرصه ی مقاومت، جدا از “psyche” “روان” فرویدی نیست. و به طور متناقض “بدن” همان نام فوکویی برای دستگاه روانی است تا جایی که در مقابل سلطه ی روح مقاومت می کند. باتلر می گوید: فوکو در تعریف مشهورش از روح به عنوان “زندان بدن ” یاد می کند،و بدین گونه او حول تعریف استاندارد افلاطونی- مسیحی از بدن به مثابه ی “زندان” روح، می گردد، هنگامی که می گوید: “بدن” صرفا یک بدن بیولوژیکی نیست، اما موثرا بین نوعی دستگاه روانی پیشاذهنی گیر کرده است!(۶) بنابراین (برخلاف فوکو) ما در اندیشه ی کانت با یک بازگشت محرمانه مواجه نمی شویم.بلکه در مسیر مستقیم ارتباط بین بدن و روح را درک می کنیم. حال آیا چیزی که کانت “جاودانگی روح” می نامد همان فناناپذیری دیگری/ آسمانی بودن/ یا بدن “نامیرا” است؟
۲
به دلیل نقش مرکزی “درد” در تجربه ی اخلاقی سوژه است که لکان بین “سوژه ی بیان کننده”(سوژه ی اظهار کننده ی یک حکم) و “سوژه ی بیان شده (حکم)” (که اینجا هویت نمادین سوژه با و از طریق حکم اش فرض شده است) تفاوت قائل می شود. کانت برای مسئله اش “سوژه ی بیان کننده” ی قانون اخلاقی را خطابه قرار نمی دهد. یعنی برای او عامل قطعی امر اخلاقی بواسطه ی افق فکری خود سوژه نیست. با این حال این مساله بی معنی است که می گوید: از آن جایی که قانون یک درخواست غیر شخصی است پس، از “هیچ جا نمی آید!”. از آن طرف نیز، خودمختاری و استقلال فرض شده از طریق خود سوژه نهایت خود فرضی است. لکان با ارجاع به ساد، غیاب در کانت را همچون یک قانون حذف و ناپدید کردن و “سرکوب”، یا همان “اخلاق بیان کننده ی قانون” قرائت می کند. و این ساد است که آنرا در فیگور جلاد-شکنجه گر “سادیستی” به پدیدار مى کند. شکنجه دهنده در حقیقت بیان کننده ی قانون اخلاقی است. عاملی که لذت را در آزار و اهانت ما(ما به مثابه ی سوژه های اخلاقی) پیدا می کند.
اینجا باز یک ضدمباحثه با خود اثباتی سطحی ظاهر می شود. آیا گفتن این مطلب بکلى مهمل نیست که تا وقتى که در تئوری ساد، عنصری که جای حکم بلاشرط را اشغال می کند یا قائده ی کلی که سوژه مجبور باشد از آن پیروی کند، همان در خواست عمومی اصول اخلاق کانتی است که می گوید”وظیفه ی تان را انجام دهید”؟ اما با این وجود مخالفت اصلی و بنیادین آن، یعنی دستور برای پیروی کردن از آنها، تئوری “آسیب شناختی” را محدود می کند. به صورتی که بوالهوسی های احتمالی که از طرف شما ایجاد می شود، به طرز بی رحمانه ای همه ی انسانهای هم قطار شما را به ابزاری برای لذت تقلیل می دهد. بنابراین درک اشتراک بین ویژگی ها و پیدایش فیگور آزار دهنده/ جلاد ِ “سادیستی” همچون “سوژه ی بیان کننده”ى حکم اخلاق عمومی دشوار است. اندیشه ى سادى از ادب و ارزش کانتى بسوى کفرگویى حرکت مى کند ـ یعنى از احترام گذاشتن به دیگرى، و همیشه با او همچون یک پایان در خود رفتار کردن، بسوىتقلیل همهى دیگرى ها ـ بدین ترتیب همه ی “دیگری ها” به ابزار غیر ضروری صرف کاهش می یابند که به طرز بی رحمانه ای استثمار می شوند. اینجا صریحا می توان این حقیقت را درک کرد که “سوژه ی بیان کننده” ی دستور اخلاقی غیر محسوس در کانت،ویژگی های واقعی جلاد سادیستی را بر عهده می گیرد. بدین شکل آنچه را که ساد انجام می دهد، یک عمل بسیار دقیق حاصل از شکاف ِ پیوند بین دو عنصر است که درنگاه کانت مشابه و منطبق به هم هستند.(۷): یعنی (آنچه را که ساد انجام می دهد) بیان یک دستور اخلاقی بلاشرط و عمومیت اخلاقی این دستور است. ساد ساختار امر قطعی را حفظ کرده و بیشتر محتویات آن را در بی قاعدگی “آسیب شناختی” تثبیت می کند.
نکته ی مهم بعدی این است که : این شکاف صرفا حاصل بی قاعدگی سادی نیست – آن مثل یک امکان در همان تنش اساسی معقول دکارتی راکد می ماند – هگل قبلا، از این بازگشت عمومی کانتی مربوط به احتمال ویژه ی شخصیتی آگاه بود. و آیا مسئله ی مهم انتقاد هگل از امر اخلاقی کانتی این نیست که: از آنجایی که امر ضروری تهی است پس کانت مجبور است آنرا با محتوای تجربی(مبنی بر آزمایش) پرکند و بدین ترتیب بر روی محتوی مخصوص احتمالی به عنوان فرمی از ضرورت عمومی تاکید می کند؟! یک هنرمند است که بهمراه ماموریت هنرى اش تعیین هویت مى شود ـ بنابراین عنصر مشروط (احتمالی) یا همان موضوع نمونه ی “آسیب شناختی” به مقام یک در خواست بلاشرط(قطعی) بالا برده می شود…. (و از طریق آن) آزادانه و بدون هیچ خطایی تعقیب می شود. همچون یک قید درونی که بدون آن ، ناتوان از زنده ماندن است. سرنوشت غم انگیز ژاکلین دو پری (Jacqueline du pre) ما را با نسخه ای زنانه از شکاف بین دستور بلاشرط و معکوس اش (امر احتمالی) مواجه می سازد. (دو پری به مانند) سریال عمومی ابژه های تجربی خنثی که باید در تعقیب ماموریت شخص قربانی شوند(۸). ( که البته این موضوع ما را بیش از حد برای خواندن داستان زندگی دو پری علاقه مند می کند و برای شناخت اش مفید است. (داستان زندگی دو پری) نه به عنوان یک “داستان واقعی” بلکه همچون یک شرح داستانی افسانه ای است: چیزی که تا این حد شگفت انگیز است این است که چگونه داستان زندگی او ، بدقت از طرحهای پیش منظوم(از قبل نوشته شده ی)یک افسانه ی خانوادگی پیروی می کند! (مثل داستان کاسپر هاوزر”Kospar Hauser”.) و به چه شکل از طریق تصادفات شخصی به صورت عجیبی، ویژگی های آشنا از اسطوره های باستانی را باز سازی می کند!!! دستور بلا شرط(امر مطلق) دو پری، فشارش، احساسات شدید مطلق اش، هنر او بود.( وقتی که ۴ ساله بود، با مشاهده ی یک نوازنده ویولنسل، سریعا اعلام می کند که این همان چیزی است که او می خواست باشد…)مقام بالای هنر او حاصل رجوع کردن به زندگی عشقی اش و مواجه شدن با یک سری مردانی است که همه ی آنها(مرد ها) نهایتا جانشین پذیر بودند؛یکی به خوبی دیگری. از او خواسته بودند تا در سریال “مرد آدم خوار” شرکت کند. و به این شکل او جایی را که معمولا برای هنرمندان مرد بود به خودش اختصاص داد. جای تعجب نیست که بیماری تراژیک طولانی مدت اش (او از سال ۱۹۷۳ تا ۱۹۸۷ چندین مرتبه به طرز دردناکی داشت جان می سپرد؛ گونه ای تصلب متعدد) توسط مادرش به عنوان”پاسخ به امر واقع” درک شده بود.(تصلب متعدد) همچون مجازات الهی، اما نه فقط برای زندگی بی بند و بار جنسی اش، بلکه به خاطر سرسپردگی “افراطی” به هنرش….
اما بهرحال این تمامی داستان نیست. سئوال اصلی این است که : آیا قانون اخلاق کانتی قابل ترجمه به تصور فروید از “سوپراگو” است یا نه؟ اگر پاسخ مثبت باشد، پس “کانت با ساد” بدین معنی ست که ساد حقیقتا پیرو اصول اخلاق کانتی است.ولی اگرقانون اخلاقی کانتی برابر با “سوپراگو” نباشد.( لکان خودش در آخرین صفحات از سمینار ۱۱،بین قانون اخلاق کانتی و “سوپر اگو” تمایز قائل می شود. او قانون اخلاقی را معادل با خود میل می داند. در صورتیکه سوپر اگو منحصرا به عنوان سوژه ی رسواگر میل هر شخصی تعریف می شود. یعنی گناه بواسطه ی سوپر اگو تعیین می شود. سوپر اگو شاهد به این حقیقت است که سوژه کجا خیانت کرده یا میل را به خطر انداخته است.)(۹) بنابراین، ساد تمامیت اصول اخلاقی کانتی نیست اما یک شکلی از درک منحرف آن است. کوتاه آنکه، با دور شدن از اندیشه ی بنیادین کانت،در می یابیم که ساد می گوید: چه اتفاقی خواهد افتاد اگر سوژه به محدودیت واقعی اخلاقیات کانتی خیانت کند؟
این تفاوت در پی آمدهای سیاسی اش تعیین کننده است.بدین شکل که از طرفی ساختار لیبیدویی ِ رژیم های “توتالیتاری” منحرف(از اصول اخلاق کانتی) است( چرا که سوژه ی توتالیتاری، موقعیت ابژه ی – ابزاری ژوئیسانس دیگری را بر عهده می گیرد) و از آن طرف “ساد به مثابه ی حقیقت کانت” این معنی را می دهد که اخلاقیات کانتی موثرا به استعدادهای توتالیتاری پناه می دهد.در حالی که ما اخلاقیات کانتی را منحصرا به مثابه ی نهی کننده ی سوژه برای بر عهده گرفتن موقعیت ابژه ی – ابزاری برای ژوئیسانس دیگری متصور می شویم.به طوری که (سوژه ی اصول اخلاقی کانتی) با بر عهده گرفتن تمام مسئولیت هایش، درحقیقت وظیفه اش را انجام می دهد. پس کانت “غیرتوتالیتاری” ویژه است.
رویا در درمان “ایرما”- که فروید از آن به عنوان یک موضوع نمونه برای روشن کردن روش خود از تحلیل رویا ها استفاده کرد- یک رویا درباره ی مسئولیت است.(مسئولیت شخصی فروید برای کوتاهی مدت معالجه اش در مورد ایرما) این حقیقت به تنهایی نشان می دهد که مسئولیت یک تصور فرویدی تعیین کننده است.
اما چگونه ما آنرا درک کنیم؟ چگونه ما از دام معمولی “mauvaise foi” در مورد مسئولیت سوژه در اندیشه ی سارتر درباره ی پروژه ی هستی شناختی اش، اجتناب کنیم؟ یعنی نقش اگزیستانسیالیست در خطای هستی شناختی که به محدودیت از این قبیل وجود انسان مربوط می شود و به همان اندازه ی دام مخالف که “دیگری را سرزنش می کند” است. (سرزنش دیگری با این استدلال که: از آنجائیکه ناخودآگاه گفتگوی دیگری است، پس من مسئول وضعیت های آن نیستم. او یک دیگری بزرگ است که از میان من صحبت می کند. من یک وسیله ی صرف برای آن هستم.)
لکان راه خروجی از این بن بست را با مراجعه کردن به فلسفه ی کانت مثل یک مقدمه ی تعیین کننده برای اخلاقیات روانکاوی از وظیفه ی مربوط به “وراى فایده مندى” ، آشکار می سازد. بر طبق استاندارد انتقاد شبه هگلی، علم اخلاق عمومی کانتی به صورت آشکار رد می شود. یعنی با این زمینه ی ذهنی که وضعیت تاریخی واقعی سوژه در کجا ریشه دار است و محتوای ثابت (گنجایش معین) “فایده” را چه چیزی فراهم می کند؟هر چند فرمالیست کانتی به طور تاریخی جوهر مخصوص و مشخص شده توسط زندگی اخلاقی است. با این وجود، این سرزنش (انتقاد هگلی) را می توان با ادعای محکم و بی مانند اخلاقیات کانتی، انکار کرد. یعنی بواسطه ی عدم قطعیتی که در اخلاقیات کانتی قرار دارد و می گوید: “قانون اخلاقی به من نمی گوید که وظیفه ام چه چیزی است بلکه می گوید که من صرفا باید وظیفه ام را انجام دهم.”
به عبارتی ممکن نیست تا معیارهای محکم و ملموسی حاصل شود که من مجبور باشم در موقعیت های ویژه ام از آن پیروی کنم.و همچنین قانون اخلاقی خودش نمی تواند سوژه را مجبور کند تا مسئولیت تفسیر کردن دستور مطلق از قانون اخلاقی را در یک سری از تعهدهای حسی بر عهده بگیرد.
در این حس دقیق که “قاعده سازی محکم و واقعی از یک تعهد اخلاقی معین، یعنی ساختار زیبایی شناسانه دادن به حکم است”، شخص را برای خطر کردن در موازات “نقد قوه ی حکم” کانت، وسوسه می کند. یک حکم بواسطه ی چه چیزی، یک مقوله ی عمومی برای یک ابژه ی مخصوص در خواست می کند یا این ابژه را زیر یک تعریف عمومی از قبل فرض شده، رده بندی می کند!؟ یعنی به این صورتکه، “من” به عنوان بعد الزامی-واجب-عمومی (اخلاق) اختراع شده و از طریق آن، ابژه ی مخصوص مشروط(قانون) را در حد مقام یک “چیز اخلاقی” بالا می برد.
بنابراین همیشه چیزی والا در درخواست کردن یک حکم که وظیفه ی مان را تعیین می کند، وجود دارد.همچون تعریف لکان از والایش که می گوید (والایش یعنی): من ” ابژه را به مقام چیز بالا می برم”. همچنین پذیرش کامل این پارادوکس، یعنی اینکه ” من می دانم این سنگین است و می توند دردناک باشد، اما “من” چه کاری می تواند بکند، این وظیفه ی من است…” ما را مجبور می کند تا هر ارجاعی به “وظیفه”را مثل یک “بهانه” رد کنیم.
“این بهانه نیست برای انجام ندادن وظیفه ی فرد” در حقیقت شعار استاندارد سخت اخلاقی است. اگر چه این جمله ی کانت “Du kannst,denn du sollst” “شما می توانید، چونکه شما باید …” به نظر می رسد که نسخه ی جدیدی از شعار(اخلاقی اش)را پیشنهاد می کند. در این جمله که “هیچ بهانه ای برای انجام دادن وظیفه ی کسی وجود ندارد” او تلویحا آنرا (شعارش را) با یک انعکاس عجیب و غیرطبیعی کامل می کند.(۱۰)
ارجاع به وظیفه به عنوان بهانه برای انجام دادن وظیفه، ریاکارانه است و باید آنرا رد کرد …برای این مقوله، به یاد آوردن حکایت نمونه از معلم سادیستی سخت گیر که شاگردانش را به روش سنگدلانه و بی رحمانه شکنجه می دهد،کفایت می کند. بهانه ی معلم برای خودش و دیگران این است که:” من خودم آنرا (جواب مسئله) را به سختی در یافتم به خاطر همین این چنین فشار را روی بچه های ضعیف اجرا می کنم. اما من چه کاری می توانم انجام بدهم.این وظیفه ی من است!” مثال نزدیک دیگر، مربوط به سیاست استالین است: استالین نژاد بشری را دوست دارد اما با این حال اعدام ها و پاکسازی های مخوف وزننده انجام می دهد. هنگامیکه او این اعمال را انجام می دهد قلب اش می شکند. اما او کاری نمی تواند بکند. چرا که وظیفه اش در راستای پیشرفت بشریت است…
چیزی که ما اینجا با آن مواجه می شویم: رفتار منحرف در اتخاذ مقام ِ وسیله ی محض در مقابل اراده ی “دیگری بزرگ” است. ” آن مسئولیت من نیست! کسی که آنرا به طور موثر انجام می دهد، من نیستم! من صرفا یک وسیله ی ضرورت تاریخی بلندتر هستم!”. ژوئیسانس نا هنجار از این موقعیت، بواسطه ی این حقیقت حاصل می شود که من خود ام را تبرئه شده از آن چیزی که انجام می دهم، متصور می شوم. آیا این درست است که درد را روی دیگران وارد کنیم با این استدلال که “من مسئول آن نیستم” که ” من صرفا اراده ی دیگری را انجام می دهم”؟! این همان چیزی است که از اصول اخلاقی کانتی جلوگیری می کند. این موقعیت سادیستی منحرف، به این سئوال پاسخ می دهد که: چگونه سوژه گناهکار می تواند باشد هنگامی که او صرفا به عنوان “ابژکتیو” فهمیده شود؟ یک ضرورت تحمیلی ؟ پاسخ از طریق “سوبژکتیو” فرض گرفتن این “ضرورت ابژکتیو” است. یعنی کشف خوشی در آنچه که به او تحمیل شده است. با این گفته ها، و در نگاه بنیادی تر، اصول اخلاق کانتی برابر با “سادیست” نیست و دقیقا آن چیزی است که از موقعیت یک جلاد سادیستی جلوگیری می کند.
در آخر گفتنی است: لکان تز “ساد همچون حقیقت کانت” را خراب می کند. این اتفاقی نیست که در همان سمینار لکان، پیوند جدانشدنی بین ساد و کانت قرار می دهد و در برداشت و قرائت مفصل اش از آنتیگونه، طرحی از یک قانون اخلاقی توصیف می کند که با موفقیت از دام گمراه کننده ی ساد مثل حقیقت مخفی اش در سخت گیری بر روی درخواست بلاشرط اجتناب می کند. آنجا که آنتیگونه از درخواست بلاشرط برای خاکسپاری برادر اش به عنوان دستوری که او را تحقیر می کند، اطاعت نمی کند. دستوری که موثرا توسط جلاد سادیستی داده شده است…بنابراین کوشش اصلی سمینار لکان بر پایه ی اخلاقیات روانکاوی است. تا دقیقا چرخه ی نادرست Kant avec Sade را منحل کند. فقط اگر در مقایسه با کانت، کسی تصدیق کند که نیروی خود میل “آسیب شناختی” نیست.(می پرسد) چگونه این(چرخه) ممکن است؟
لکان به اختصار ضرورت یک “انتقاد از میل خالص” را در برابر کانت و کسانی که معتقدند گنجایشمان از میل سراسر “آسیب شناختی”است، تصدیق می کند.(لکان مکررا می گوید که هیچ پیوند قبلی بین یک ابژه ی تجربی و لذتی که این ابژه در سوژه بوجود می آورد، وجود ندارد). لکان ادعا می کند از آنجائیکه میل “ضد آسیب شناختی” است پس یک “قوه ی محض میل” وجود دارد.یک ابژه ی سببی-پیشین. و البته این ابژه همان است که لکان آنرا ابژه ی a کوچک (petit a) می نامد…..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱/Lacan, Jacques, Le seminaire, Livre VII: L’éthique de la psychanalyse, Paris: Seuil, 1986, chap. VI.
2.Lacan, J., “Kant avec Sade,” in Écrits, Paris: Seuil, 1966, p. 765-790.
3.Kant, Immanuel, Critique of Practical Reason, New York: Macmillan, 1993, p. 30.
4. / / …… قانون اخلاقى مى تواند به ما اینگونه القا بکند که همه ی علائق و انگیزه های “آسیب شناختی” مان کنار بگذاریم و بدین شکل مرگمان را بپذیریم. بنابراین مورد یک کسى که شب را با یک بانو می گذراند -هر چندکه مى داند برای اینکار از زندگی اش مایه خواهد گذاشت- یک مورد از قانون اخلاقی است….
” Alenka Zupancic, “The Subject of the Law,” in Cogito and the Unconscious, ed. by Slavoj Zizek, Durham: Duke UP 1998, p. 89.
5- البته آشکارترین گواه برای رفتار باطنی در پیوند میان کانت و ساد، اندیشه ی (انکار شده ی ) کانت از “شیطان اهریمنی” است. یعنی شیطان کامل شده بدون هیچ دلایل “آسیب شناختی” و در عین حال بیرون از هر اصل و اساسی و فقط برای نقض آن. اما کانت این تصور از شیطان را در یک اصل عمومی ظاهر می سازد.(و بدین شکل به یک اصول اخلاقی بدل می شود.) ولی او فقط به منظور انکار کردن(این اصل) فورا ادعا می کند که: بشر ناتوان از چنین فساد مطلق است. به هر حال، آیا ما نباید با این “انکار گر” کانتی مخالفت کنیم؟ به این شکل که جلوه ی کامل (عمارت) سادی دقیقا بر روی یک چنین ترفیع(نمای) شیطانی از یک امر قطعی، تکیه می کند. برای دقت بیشتر به این نکته، رجوع شود به :
see Chapter Chapter II of Slavoj Zizek, The Indivisible Remainder, London: Verso 1996.
6.Butler, Judith, The Psychic Life of Power, Stanford: Stanford University Press 1997, p. 28-29.
7.David-Menard, Monique, Les constructions de l’universel, Paris: PUF 1997.
8.du Pré, Hilary and Piers, A Genius in the Family. An Intimate Memoir of Jacqueline du Pré, London: Chatto and Windus 1997.
9.Alenka Zupancic, op.cit., as well as Bernard Baas, Le désir pur, Louvain: Peeters 1992.
10- برای دریافت جزئیات بیشتر این ویژگی کلیدی در اصول اخلاقی کانتی، رجوع شود به:
see Chapter II of Slavoj Zizek, The Indivisible Remainder, London: Verso 1996.
مرتبط
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از جویس به مثابه نشانه تا نشانه ی قدرت ـ اسلاوی ژیژک