۱
یک سیگار روشن، یک شکم پر از قورمه سبزی مائده، آن هم دور از حملهی قورمه سبزیهای دیگر، یک قورمه سبزی متفاوت با بقیه که سوار هواپیما شده و از بالا تمام قورمه سبزیهای جمع شده توی شکمها و فاضلابها و قابلمهها را دیده و ردشان کرده برای این که در یک شکم دیگر و در یک فاضلاب غریبه کنار یک عالمه غذای اسپایسی غریب نهایتا جا خوش کند.
یک فاضلاب دور؛ خیلی دور.
یک فاضلاب هر چقدر هم که دور، نمی تواند از یک قورمه سبزی یک چیز دیگر بسازد؛ یک چیز بهتر؛ مثلا سبزی پلو با ماهی یا زرشک پلو با مرغی چیزی. قورمه سبزی در همهی قابلمهها و فاضلابها همان قورمه سبزی می ماند؛ هر چقدر هم دور هر چقدر هم متفاوت … این غمگین است.
من گفتم یک سیگار روشن، یک شکم پر از قورمه سبزی با تفاصیل ذیل :
یک نکتورن شبانهی شوپن و یک تنهایی غلیظ ، اینها از یک نابغهی بالقوه یک نابغهی بالفعل می سازند. یعنی معمولا می سازند ولی هنوز که از من نمی دانم چه می خواهند بسازند. تا به حال که هیچ؛ اگر به هیچ ساختنشان ادامه دهند اشکال از من نیست؛ می دانی؟! اگر واقعی بودند تا به حال از من چیز برجسته ای ساخته بودند. برجسته پشیمانم کرد؛ مرا به یاد شکم بیچاره ام انداخت. نمیخواهم چیزی مرا به یاد چاقی یا کاش لاغرتری ِ خودم بیندازد. می دانم که تا به حال در تاریخ ادبیات یا تاریخ هنر یا تاریخ هر کوفت حسادت برانگیز دیگری چیزی راجع به وزن آدمها ذکر نشده، پس می شود امیدوار بود که برجسته بودن یا نبودن هیچ کمکی به بودن یا نبودن در این تاریخها نمی کند. اصلا همین قد کوتاه و چشمان بیتفاوت برای ساختن یک تصویر از چهرهی کنندهی اثر (حالا چه اثری آن را نمی دانم) در ذهن خواننده یا بیننده کافی است.
ساعت هنوز ۲/۵ نصف شب است و من هنوز خوابم نمی آید. نباید هم بیاید، آخر تمام روز را خواب بوده ام. می دانی به روزها باید شاشید، یا اگر آب کافی برای کل روز در مثانه ات ذخیره نداری تمامش را باید خوابید تا شب بیاید و آدم را به یاد چیزهایی که نشده و کاش می شد بیاندازد.
سیگارم تمام شده ولی قورمه سبزی درون برجستگی ام هنوز دارد سعی می کند که تغییر کند. نه این که حجم اش کم شود، دارد تلاشاش را می کند که یک چیز بهتری شود؛ آخر کلی راه آمده، نباید همان بماند که بوده. . . می دانی؟ …
برای تمام قورمه سبزیهای از دور آمده
۲
لباس مارکدار می پوشند آدم ها و آبشان از دیدن مارکهای یکدیگر می آید.
ساعت ۲ شب است و من تمام لباسهای بی مارکم را با دست های بی لاک شستم و آب شیر آمد و آمد و آمد. بدون مارک و بدون لاک آدم ها به خارج می روند. همانجایی که چقدر نسکافه و سیگار می چسبد. مخصوصا اگر با پول فروش تلویزیونت خریده باشی شان. تازه ژست روشنفکری هم به آدم می دهد. در این موقع شب آدم می تواند با راحتی هر چه خارجتر از آب آمدن و لاک و این جور چیزها بنویسد.
۳ ساعت دیگر مانده که خانم های هندی از روی تختهایشان بلند شوند و موهایشان را شانه بزنند و گل های تازه ای را که نمی دانم صبح به آن زودی از کجا آورده اند به بالای آن بافته ی تا پایین ریزانده شده بیاویزند و به آشپزخانههایشان بروند و برای صبحانه ی مردان ِID کارت دارشان پلو با بادام زمینی بپزند و یک سه شنبهی دیگر بدون هیچ تفاوتی با یکشنبه و پنج شنبه و دوشنبه و چهارشنبه و شنبه و جمعه شروع شود. گاوها هم بیدار می شوند و از توی بشقاب های فلزی ِ زنان ِ مو بافته پلو و انبه می خورند و کنار مردان ِ ID کارت دار می شاشند و باز می روند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مرتبط
اتوبوس نامه / کتاب نسیم داوری
نقاشی های نسیم داوری